بسم الله الرحمن الرحيم
آدرس وبلاگ ما منتقل شده است . شما تا 5 ثانيه ديگر به وبلاگ جديد منتقل خواهيد شد.
با تشکر
عيد تلالوء گرفتن نور نبوت بر آخرين نبی مبارک باد.
امروز مبعث رسول الله است، امروز روزی است که مهر وحی و نبوت سراپای وجود محمد(صلی الله علیه و آله) را فرا گرفت. آن روز غار حرا نور باران بود و آن حفره تنگ چه می دانست که آینده جهان را خواهد ساخت. محمد(ص) ماننده همیشه برای چله نشینی سالیانه اش رفته بود که آن صدای ملکوتی را شنید: اقرا باسم ربک الذی خلق... و محمد نمی دانست که این کلمات آغاز ماموریتی طولانی برای محمد امی است.

محمد در پناه آن کلمات نورانی شاهد تولد قرآن بود و شاهد تکمیل حجت بر انسان زمینی. کسی چه می دانست که همین کلمات آغازگر تحول شگرف در سرنوشت بشر خاکی خواهد بود ولی خدا بر ما منت نهاد و آن روز محمد(ص) بنده برگزیده اش را برانگیخت تا ما را بیدار کند و به راه و مسیر ازلیمان برگرداندمان.
محمد از عظمت کلمات و آنچه شنیده بود لرزید و لرزید. خدا با او سخن گفته بود و او را برگزیده بود. وقتی به خانه رسید همچنان می لرزید و رعشه تمام وجودش را گرفته بود. رعشه ای که با لباس و پوشش برطرف نمی شد و تمام نشد تا دوباره محمد(ص) فراخوانده شد: یا ایها المدثر قم فانذر ... ای جامه به خود پیچیده برخیز و انذار کن.
امروز همه جا نورباران است. سالروز آن اتفاق بزرگ است و باید هم چنین باشد. نقطه عطفی است مهم به اندازه خلقت آدم و بلکه مهم تر از آن. و ما جشن می گیریم به یاد آن روز و به یاد آن نعمت بزرگ که بر ما فرستاده شد و دعا می کنیم که لیاقت ان را داشته باشیم.
***
به مناسبت ایام مبارک مبعث آخرین رسول خدا(ص) و ایام مبارک اعیاد شعبانیه، به دنبال عیدی مناسبی می گشتم. تا به جی میل رسیدم.
دوستان عزیزی که تمایل به داشتن جی میل دارند می توانند در این ایام مبارک تا نیمه شعبان در همین وبلاگ پیام بگذارند و ایمیل آدرس خودشان را هم بنویسند تا در اسرع وقت برایشان دعوت نامه جی میل ارسال شود.
این روزها اثری درباره پیامبر(ص) از سامی یوسف خواننده عرب که به زبان انگلیسی و عربی خوانده شده و اسمش هم المعلم است، بارها از صدا و سیما پخش شد. کسانی که دوست دارند آن را روی سیستمشان داشته باشند می توانند آن را از این جا دانلود کنند.
***
این روزها روز جشن و عید است ولی نمی شود آن کشتار فجیع را نادیده گرفت. کشتاری که باز هم مظلومیت شیعه را هویدا کرد که شیعه همواره مظلوم بوده است. از خدای محمد(ص) به حق همین روز مبارک می خواهیم که آن عزیزان سوگواری را که دو روز پیش به شهادت رسیدند را در جوار محمد و آل محمد(ص) میهمان خان پربرکت رضوان الهی نماید و قاتلان بی رحم و تروریستشان را در اسفل درکات جحیم منزل دهد.
باز هم این روز مبارک را خدمت همه پیروان رسول الله تبریک عرض می کنم و آرزو می کنم که همه ما از برکات و فیوضات این روز مبارک و فرخنده برخوردار باشیم ان شاء الله.
سالروز شهادت امام کاظم(ع) و ربوده شدن امام موسی صدر
امام كاظم عليه السلام:
عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛: كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.
لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛ كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

امروز سالگرد شهادت امام هفتم شیعیان و سلاله پاک نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) است. به همین مناسبت روایتی از آن امام بزرگوار را از سایت نقل میکنم. به امید آنکه همه ما پیروانی راستین برای آن امام همام باشیم. ان شاء الله:
«فقیر با ایمانی به محضر امام کاظم(ع) آمد و اظهار تهیدستی کرد و درخواست صد درهم پول نمود تا با تجارت و داد و ستد با آن بتواند تأمین معاش نماید. امام کاظم(ع) در حالی که خنده به لب داشتند خطاب به او فرمودند: یک مسأله از تو می پرسم اگر پاسخ صحیح دادی ده برابر خواسته تو را به تو خواهم داد. فقیر قبول کرد. امام پرسیدند: اگر بنا باشد در دنیا برای خود آرزویی کنی، جه آرزویی می کنی؟ فقیر گفت: آرزو می کنم برای حفظ دین و حفظ برادران دینی، قانون تقیه را رعایت کنم و حقوق برادران دینی را ادا نمایم. امام(ع) فرمودند: چرا دوستی با ما خاندان را آرزو نمی کنی؟ پاسخ داد: این صفت در من وجود دارد و از درگاه خداوند به داشتن چنین صفتی سپاسگزارم ولی از خدا می خواهم که خصال نیکی که ندارم به من عنایت کند. امام فرمودند: پاسخ نیکی دادی آنگاه دو هزار درهم به او داد و فرمود: این پول را در خرید و فروش مازو[ماده ای از درخت بلوط که برای رنگ کردن و دباغی استفاده می شده است.] به کار ببر، زیرا مازو کالای خشک است. به این وسیله امام هم مال کلانی را به فقیر بخشید و هم او را به کار و تلاش واداشت و هم او را در تجارت راهنمائی فرمود.(اقتباس از فرازهای برجسته از سیره امامان شیعه نوشته محمدتقی عبدوس و محمد محمدی اشتهاردی به نقل از انوار البهیه محدث قمی ص197 و 198)»
بعضی مواقع برخی تصادفات جالب انسان را به فکر فرو می برد. امروز علاوه بر روز شهادت امام کاظم(ع) سالروز ربوده شدن امام موسی صدر نیز هست. هر دو موسی نام دارند و هر دو از سلاله پاک نبوی هستند و هر دو نیز در زندان دشمنان اهل بیت(ع) اسارت کشیده اند. امام موسی صدر نامی درخشان در تاریخ معاصر خاورمیانه است. یکی از افتخارات ایرانیان این است که یک ایرانی توانست به عنوان رهبر شیعیان لبنان علاوه بر سامان دادن به وضع وحشتناک شیعه در لبنان، آن چنان رفتار کند که محبوب تمامی دل های مردم ستمدیده لبنان از سنی و شیعه و مسیحی و دروزی شود. امام موسی صدر تا بدان جا پیش رفت که مظهر وحدت ملی لبنان شد. او بارها جلوی درگیریهای خانمان برانداز در بین مردم لبنان را گرفت و به عنوان یک شخصیت مورد اعتماد همه درآمد. تا حدی که یاسر عرفات که آن زمان رهبر مبارزان فلسطینی بود، او را سیدی و مولای صدا می زد. زمانی که سید موسی صدر جوان به نمایندگی از طرف آیت الله العظمی بروجردی به عنوان وکیل ایشان در لبنان و رهبر شیعیان لبنانی وارد بیروت شد، شیعیان در بدترین وضع قرار داشتند. از نظر سطح اقتصادی شیعیان فقیرترین و بیچاره ترین مردم بودند و اجحاف های سنگین حکومت مسیحی و مارونی هم این وضع را تشدید کرده بود. از نظر فرهنگی شیعیان بی سوادترین و بی فرهنگترین مردم بودند. اکثر آنان از معارف اسلامی و شیعی بی خبر بودند و فقط نامی از شیعه را یدک می کشیدند. در فضای طایفه ای لبنان بیشترین ظلم و ستم نصیب شیعیان بود و همواره مورد آزار و اذیت بودند. بی سوادی وضع آنها را بدتر می کرد و به همین دلیل در پایین ترین مشاغل کار می کردند. وضع آن چنان خراب بود که اگر جوان شیعه ای می خواست رشد کند با مسیحیان وصلت می کرد و هویت شیعی خود را پنهان می نمود. بسیاری از شیعیان حتی سادات در آن زمان مسیحی شدند. آنانی هم که می خواستند مسلمان و شیعه بمانند باید در بدترین وضع زندگی می کردند. در بین شیعه کمتر چیزی به نام حجاب وجود داشت و بسیاری از زنان فاسد شیعه بودند. او آمد و برای شروع فعالیت های عمرانی و فرهنگی را آغاز کرد. برای فرزندان یتیم شیعه هنرستان فنی جبل عامل را تأسیس کرد و چندین بنیاد خیریه را پایه نهاد و با اموالی که از ثروتمندان شیعه لبنانی و عراقی و ایرانی دریافت کرد، شروع به بهبود وضع شیعیان کرد. برای انسجام شیعه مجلس اعلای شیعیان را تاسیس کرد. آن روزگار هر طایفه ای در لبنان نیروی مسلحی داشت و شیعه تنها طایفه بی دفاع بود، بنابر این امام صدر، حرکت المحرومین و امل (افواج مقاومة اللبنانیة) را به راه انداخت و جوانان شیعه را سازماندهی کرد. در همان زمان بسیاری از جوانان شیعه را برای تحصیل به نجف و قم فرستاد که بعدها پایه رشد فرهنگی شیعه شدند. او در عرض چند سال منزلت و جایگاه شیعه را به حدی معجزه آسا بالا برد و در این راه همراهانی چون دکتر چمران نیز یار او بودند. او نقش بسیار موثری در پیروزی انقلاب اسلامی داشت. او که از یاران و دوستان امام در قم و نجف بود، لبنان را جایگاه مناسبی برای فعالیت مخالفان رژیم طاغوت قرار داد و مبارزه با شاه را در لبنان ادامه داد تا جایی که سفارت ایران در بیروت ورود او را به ایران ممنوع اعلام کرد و تابعیت ایرانی او را نیز لغو کرد و فردی را فرستاد تا پاسپورت ایرانی امام صدر را از او بگیرد.
امام صدر با عملکرد مثبتش آن چنان نفوذی پیدا کرد که آوازه او مرزهای لبنان را نیز درنوردید و به عنوان یک شخصیت مقاوم و قابل احترام در جهان عرب و اسلام درآمد. آن چنان که جمال عبدالناصر مخالف سرسخت شیعه و ایران از او دعوت می کند و با احترام با او سخن می گوید و او را متحدی قابل اعتماد در برابر اسرائیل می یابد. همین شدت محبوبیت و کاریزمای امام صدر دشمنان زیادی برای اوساخته بود و بسیار بودند کسانی که در ظاهر در جبهه امت اسلام و عرب بودند و دم از مبارزه با اسرائیل می زدند اما همسو با اسرائیل با امام صدر دشمنی می کردند. افرادی مثل ابونظال فلسطینی که چند سال پیش جنازه اش در خانه خود در بغداد پیدا شد، حضور او به عنوان یک روحانی در عرصه سیاسی لبنان را برنمی تافتند تا جایی که دفتر او را هدف موشک قرار دادند. اربابان ابونظال و کسانی که با قصد خودنمایی می خواستند رهبر امت عرب باشند نیز دشمنان بالقوه و بالفعل امام صدر بودند: مانند مردک دیوانه جاه طلب معمر قذافی (من عادت ندارم این گونه ادبیاتی را به کار ببرم ولی باور کنید با غیر این ادبیات نمی شود او را توصیف کرد) و حکومت دیکتاتوری فاسد او در لیبی از آن جمله بودند. قذافی سعی می کرد با حضور خود در عرصه سیاسی لبنان حضور رقیبش عبدالناصر را کاهش داده و کم کم خود را به عنوان مظهر مقاومت عرب و رهبر جهان عرب جا بزند، اما حضور امام صدر مانع این کار بود چرا که لیبی به دنبال ایجاد تنش و تشنج و در مقابل امام موسی صدر خواهان آرامش و صلح بین طوایف لبنان بود. بارها قذافی در سخنانش به امام صدر حمله می کرد و او را متهم به خیانت می نمود.
در اواسط سال 57 قذافی در تغییر جهتی آشکار امام صدر را به لیبی دعوت کرد و همه کارها توسط سفارت لیبی انجام شد. امام صدر که از هر فرصتی برای مفاهمه و مذاکره سود می جست، از این اقدام استقبال کرد و با حسن نیت به دعوت قذافی پاسخ مثبت داد. در اوایل شهریور امام صدر به همراه دو نفر که یکی از دستیارانش و دیگری یک روزنامه نگار لبنانی بود، به طرابلس پرواز کرد. او قصد داشت پس از لیبی به ایتالیا برود. چند روز از اقامت او و همراهانش در طرابلس می گذشت که در این روزها قذافی به قصد تحقیر اجازه ملاقات نمی داد. بالاخره اجازه ملاقات داد. امام به همراه یارانش به ملاقات قذافی رفتند و دیدار انجام شد که گویا دیدار دوستانه ای نبوده است. امام صدر هرگز از آن ملاقات بازنگشت. دو مامور سازمان امنیت لیبی به هتل محل اقامت رفتند و لوازم آنها را تحویل گرفتند. چند مامور امنیتی برای او و همراهانش بلیط گرفتند. روزی که قرار بود به سمت ایتالیا از مسیر پاریس(به صورت ترانزیت) حرکت کنند، چند نفر با لباس های امام صدر و همراهان به فرودگاه طرابلس رفتند و مهر خروج به پاسپورت ها زده شد. اما هرگز امام صدر به پاریس وارد نشد، هر چند لیبی با صحنه سازی ادعا کرد که امام صدر لیبی را ترک کرده است اما شواهد و قرائن نشان می دهد که امام صدر و همراهان هرگز از لیبی خارج نشده اند. بعدها دلایل و مدارکی کشف شد که نشان می داد امام صدر زنده است و در لیبی زندانی است. حدود ده سال پیش نوار ویدئویی برای آیت الله سید رضا صدر برادر ایشان فرستاده شد که امام صدر را با محاسن سفید در حال عبور از بین نگهبانان نشان می داد. لیبی همچنان ادعا می کند که امام صدر از لیبی خارج شده است اما همه معتقدند که هر اتفاقی که برای ایشان افتاده، در لیبی بوده است. دادگاه رم هم اخیرا رای بر این داد که امام موسی صدر در لیبی ناپدید شده است. خانواده صدر همچنان اصرار دارند که امام صدر زنده و در لیبی زندانی است. متاسفانه عملکرد دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی آن چنان که باید پیگیر سرنوشت او نبوده است و تا کنون نتیجه ای به دست نیامده است. مسئله امام موسی صدر مسئله ای ملی و اسلامی است و دست اندرکاران سیاست خارجی ایران باید تمام تلاش خود را به کار بگیرند تا نتیجه مطلوب حاصل شود. همگی امیدواریم که هر چه سریعتر سرنوشت امام صدر روشن شود و او زنده و سلامت برگردد و ملت لبنان و ایران و همه شیعیان را دلشاد نماید ان شاء الله.
امروز هشتم شهریور ماه سالگرد شهادت رئیس جمهور محبوب و مردمی محمد علی رجائی و نخست وزیر انقلابی و دانشمند شهید محمد جواد باهنر است. در چنین روزی کشمیری دبیر شورای امنیت وقت که نفوذی منافقین بود و به صورتی عجیب توانسته بود تا این سطح بالا در حاکمیت نفوذ کند، به همراه یک کیف بزرگ وارد اطاق جلسات شورای امنیت شد و در صندلی مجاور شهید رجایی که محل منشی جلسه بود نشست. چند لحظه بعد به بهانه آوردن چای از صندلی بلند شد و برای شهید رجایی چای ریخت و سپس به بهانه دیگری از اطاق خارج شد و ساختمان نخست وزیری را ترک کرد. دقایقی بعد صدای مهیبی برخاست و ساختمان پر از دود و آتش شد. در پی این انفجار رجایی رئیس جمهور؛ باهنر نخست وزیر و تعدادی دیگر از جمله تیمسار دستگردی فرمانده شهربانی به شهادت رسیدند. زمانی که خبر پیچید همه ایران در حزن و اندوهی سنگین فرو رفت. آخر رجایی از میان مردم رفته بود.
او مردی است که هرگز فراموش نمی شود و یادش از خاطره و ذهن ایرانیان پاک نخواهد شد. چون او با خدا معامله کرد و برای خدا حاضر بود همه چیز خود را بدهد، خدا نیز او را به بالاترین پاداش مفتخر کرد و او را جاودانه کرد. رجایی به معنای واقعی کلمه حزب اللهی بود. او خود را در جلسه تنفیذ مقلد امام و فرزند مردم معرفی کرد و در پایان نطقش گفت: پروردگارا مرا دریاب او ابایی نداشت که در پایان جلسه جلوی پای امام و رهبرش زانو بزند و دستانش را ببوسد. رجایی اسوه و الگویی از مدیریت انقلابی را به جای گذاشت که نماینده همه خوبی هاست. چون او برای خدا و با اخلاص کار می کرد، خداوند نیز در دوره او برکتی نهاد که هر چند کوتاه بود ولی تا همیشه پر ارزش و به یادماندنی است. طول زمامداری و خدمت او کوتاه بود ولی عرض آن زیاد بود و همین سبب است که پس از 24 سال از شهادت او طبق نظرسنجی ها مردم الگوی مدیریتی او را می ستایند و آن را بهترین می دانند. مردم در این انتخابات هم چون بوی رجائی و خدمت صادقانه رجایی را استشمام کردند، کسی را که او را الگوی خود می دانست به ریاست جمهوری انتخاب کردند و این امری است که مسئولیت احمدی نژاد و اطرافیان و همکارانش را بسیار سنگین می کند. اما با همه اینها باید گفت و ما ادریک الرجائی. مائیم و خاطره و عطر او که همچنان ابرهای ضخیم زمان را در می نوردد و ما را معطر می کند. سایت بازتاب در حرکتی بسیار ارزشمند خاطراتی از ایشان را درج کرده است که در اینجا و اینجا قابل دسترسی است. چند برگی از این خاطرات را با هم مرور می کنیم.

«مواظب باش تو همان محمد سياه هستي
روزي كه حكم رياستجمهوري آقاي رجايي در محضر امام تنفيذ شد، ما طبق روال مستمري كه داشتيم، در منزل خواهر بزرگ ايشان، جلسه خانوادگياي كه داييام آن را اداره ميكرد، داشتيم. در فيلم مراسم تنفيذ كه از تلويزيون پخش شد، وقتي حكم تنفيذ توسط يادگار امام خوانده ميشد، من به چهره آقاي رجايي نگاه كردم، ديدم خيلي در فكر فرو رفته است و آن رجايي هميشگي نيست. شب كه به جلسه آمد، پس از عرض تبريك اين مسئوليت به او گفتم: «دايي آنموقع كه امام صحبت ميكرد و حكم تو را ميخواندند، خيلي توي خودت بودي، كجا بودي و به چه فكر ميكردي؟ آقاي رجايي هميشه نبودي». گفت: «خوب حدس زدهاي. من در همان موقع پيش خودم فكر ميكردم و به خودم ميگفتم كه حواست جمع باشد! هرچند دارند از طرف امام، حكم رئيسجمهوري تو را ميخوانند و امام، حكم رياستجمهوري تو را تنفيذ ميكند، ولي تو بايد بداني كه همان محمد سياه هستي». بعد گفت: «من در همان حال كه حكم خوانده ميشد، به خدا ميگفتم: خدايا من همان محمد سياه هستم، تو به من كمك كن كه خودم را گم نكنم. تو به من قدرتي بده كه بتوانم به اين مردم عزيز، خدمت كنم و براي آنان كار كنم». ايشان تا اين حد و در چنين مواقع حساسي، مراقب نفس خود بود و در عين حال به خدا تكيه و توكل داشت. (محمود صديقي)»
«يك روز آقاي رجايي يكي از وزرايش را از مسئوليت انداخته بود. من به جرياني اشاره كردم و پرسيدم: «به اين علت ايشان را عوض كرديد؟». گفتند: «نه، موضوع ديگري بود». پرسيدم: «ميشود به من بگوييد، چرا ايشان عوض شدهاند؟». گفت: «چرا نميشود. اين آقا آمده و به من ميگويد، خانه من كه در نارمك سيصد متر است، كوچك است. چون ميخواهم محافظ خودم را هم جا بدهم. از من اجازه ميخواست يكي از خانههاي بزرگ طاغوتيها را كه مصادره شده، به او بفروشند يا به او بدهيم كه در آن زندگي كند تا زن و بچهاش كمتر در عذاب باشند. من هم به او گفتم: آقا جان، ما كه انقلاب نكرديم تا بياييم خانههاي مردم را مصادره كنيم و بعد بياييم خودمان در آنها بنشينيم. ما آمدهايم مشكلات مردم را حل كنيم. اگر قرار باشد ما هم بياييم در اين خانهها بنشينيم و زندگي كنيم، فراموش ميكنيم مردم ما چه مشكلاتي دارند. به خاطر اين ديدگاه، او را عوض كردم(یوسف صباغان)»
***
خبر ویژه:
*اخیرا نیروی انتظامی در تهران به فردی مشکوک می شوند و پس از بازرسی از او سلاح به دست می آید. پس از دستگیری و انتقال به بازداشتگاه در بازجویی ها مشخص می شود که از هواداران منافقین بوده و جهت اجرای عملیات به تهران آمده است. او اظهار کرده است که قصد داشته تا قاضی سعید مرتضوی، حداد عادل و عسگراولادی را ترور کند.
*دکتر رهبر رئیس فعلی سازمان مدیریت در اوایل دولت خاتمی معاون اقتصادی وزارت اطلاعات بوده است که به علت جدیت فوق العاده در مبارزه با مفاسد اقتصادی بر اثر فشارها از ان مسئولیت برکنار شده است. وی که استاد اقتصاد دانشگاه تهران نیز هست ابتدا قرار بود مسئولیت وزارت اقتصاد را بر عهده بگیرد ولی به علت این که بورس زیر نظر این وزارتخانه است و انتصاب وی به بورس شوک وارد می کرد، این مسئولیت به دانش جعفری واگذار شده است. برنامه اصلی رهبر سالم سازی و اصلاح سیستم اداری و دولتی کشور است.
اوضاع عراق
با سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزیز. مطلبی که امروز می خواهم راجع به آن صحبت کنم، تحولات در عراق و عرصه سیاسی آن است. اخیرا پس از هفته ها جار و جنجال و بلوا مجمع ملی عراق قانون اساسی را تصویب کرد. چند مسئله در این زمینه مایه اختلاف بود: نام کشور، ارتباط قوانین کشور با اسلام، فدرالیسم، زبان و سرنوشت منطقه کرکوک.
سه نام برای عراق پیشنهاد می شد: سنی ها جمهوری عراق، کردها جمهوری فدرال عراق، شیعیان جمهوری اسلامی عراق یا جمهوری اسلامی فدرال عراق. در نهایت تصمیم بر این شد که نام همان جمهوری عراق باقی بماند.
شیعیان اسلامگرا که در مجمع ملی عراق در اکثریت هستند پیشنهادشان این بود که اسلام تنها منبع قانونگذاری در عراق باشد ولی شیعیان سکولار و سنی ها و به صورت خیلی جدی تر کردها اعتقاد داشتند که اسلام به عنوان یکی از منابع مطرح باشد که در نهایت با توجه به نظر اکثریت مردم و همین طور اکثریت شیعیان و اسلامگرایان، مخالفان مجبود به پذیرش این موضوع شدند که اسلام تنها منبع قانون گذاری باشد و همه قوانین باید با اسلام سازگار باشد.
عرب ها شامل سنی ها و شیعیان اعتقاد داشتند که زبان رسمی کشور باید عربی باشد و کردی صرفا در کردستان وجود داشته باشد ولی اکراد اصرار و پافشاری داشتند که زبان کردی هم باید زبان رسمی باشد که بالاخره کردها موفق شدند و عربی و کردی هر دو به عنوان زبان رسمی مطرح شد.
در مورد فدرالیسم کردها بر فدرالیسم کردستان تا سر حد استقلال اصرار می ورزیدند و اکثریت شیعیان شامل مجلس اعلا و حزب الدعوه نیز می گفتند اگر بنا باشد فدرالیسم وجود داشته باشد باید شامل همه باشد و فقط کردها فدرال نباشند. بیانات عبدالعزیز حکیم مبنی بر فدرالیسم 9 استان جنوبی و مرکزی عراق که اکثریت شیعه دارند، اصل مطالبات شیعیان است. اما کردها در موضعی غیر منطقی اصرار داشتند که فقط کردها باید فدرال باشند و نفت جنوب باید به همه کشور اختصاص یابد. این ادعا در حالی مطرح می شد که کردها می گویند نفت شمال و مخصوصا کرکوک صرفا متعلق به منطقه کردستان است نه کل عراق. سنی ها نیز چنین ادعایی دارند و می خواهند جلوی فدرالیسم در کل عراق را بگیرند. در نهایت راجع به این مسئله هنوز رسیدگی نشده است و برای آینده گذاشته شده است. به نظر می رسد با توجه به اکثریت مردم عراق که طبق نظرسنجی های مختلف موافق فدرالیسم کل عراق هستند در نهایت این مسئله این گونه به نتیجه برسد و کل عراق به سه منطقه فدرال شیعه، سنی و کرد تقسیم شود.
البته پیشنهاد دیگری که مطرح است این است که نفت کل عراق باید ملی باشد و توسط حکومت مرکزی و با توجه به جمعیت بین جمهوری های فدرال تقسیم شود که با مخالفت کردها و سنی ها به علت جمعیت کمشان روبرو می شود که نوعی زیاده خواهی است و سبب تشنج خواهد شد. البته با توجه به دیدگاه های مختلف این دیدگاه عادلانه ترین راه برای تقسیم منابع نفتی است و می تواند نظر سنی ها را به خود جلب کند و ائتلافی میان شیعیان و اهل سنت ایجاد نماید. دورنمای این مسئله کلا نشان می دهد که دیدگاه زیاده خواهانه و متجاوز کردها را منزوی خواهد شد.
در کلیت اوضاع عراق، متاسفانه دولت انتقالی عراق به سبب بی تجربگی دولتی ها و سنگ اندازی بعثی های سابق، گروه های افراطی و تروریستی سلفی سنی و از همه مهم تر امریکایی ها بسیار ناکارآمد ظاهر شده اند. برق مناطق مختلف ساعات بسیاری قطع است و قطع برق بیشتر از گذشته شده است. بنزین بسیار کم شده است و بازار سیاه شدیدی راجع به آن پدید آمده و تا 10 برابر قیمت دولتی خرید و فروش می شود. عملیاتهای تروریستی بیشتر به سمت شیعیان جهت گیری دارد و این امر سبب شده است تا شروع کار بازسازی شهرهای شیعه که محرومیت های بسیاری را در دوره صدام تحمل کرده اند، به تعویق بیفتد. سلفی ها و افغان العرب هایی که به بهانه مبارزه با امریکا وارد عراق شده اند فلش حملاتشان را به سمت شیعیان گرفته اند و تقریبا از امریکایی ها غافل شده اند. مثلا در شهر تلعفر ما بین موصل و مرز سوریه که در 60 کیلومتری مرز سوریه قرار دارد، تروریستهای سلفی که اکثرا از عربستان، اردن، یمن و سودان هستند اطلاعیه های تهدیدآمیزی علیه شیعیان صادر کرده اند و می خواهند شیعیان که نیمی از جمعیت این شهر 500هزار نفری را تشکیل می دهند، از شهر بیرون کنند و تا کنون چندین نفر از شیعیان را به شهادت رسانده اند. تا کنون 60 خانوار شیعه این شهر را به مقصد کربلا ترک کرده اند. نظامیان امریکایی نیز که در حومه شهر مستقرند با گونه ای رضایتمندی این مسائل را ملاحظه می کنند و کاری به کار تروریست ها ندارند و تروریستها هم کاری به آنها ندارند.
با توجه به اوضاع و احوال موجود آینده عراق تاریک می نماید و حداقل در همین وضع باقی خواهد ماند.
***
از این به بعد آدرس میل وبلاگ به kowsarblog@gmail.com تغيير پیدا کرده است. هر چند آدرس قبلی نیز همچنان فعال است ولی آدرس اصلی همین است.
در ضمن از این به بعد هر هفته حتی الامکان یک یا چند خبر ویژه و جالب را خدمتتان عرض می کنم.
خبر ویژه:
*شهید قاضی مقدس که اخیرا ترور شد، یکی از قضات بسیار فعال در زمینه مبارزه با مفاسد اقتصادی بوده است. این شهید برخورد بسیار قاطعانه ای نیز با مجرمان اقتصادی داشته است و زیر بار فشارها نمی رفته است. در برخی از پرونده های بسیار مهم و سرنوشت ساز که فشارهای بر او غیر قابل تحمل می شده است با دادن برخی از اطلاعات ثابت شده پرونده ها به روزنامه ها مخصوصا روزنامه کیهان فشارها را خنثی می کرده است. این مسئله یکی از احتمالات درباره ترور ایشان است.
* اخیرا یک کاروان ترانزیت مواد مخدر توسط وزارت اطلاعات دستگیر شده اند که با استفاده از لوازم مربوط به UN (سازمان ملل) اقدام به قاچاق مواد مخدر می کرده اند. یکی از این افراد از اعضای سازمان ملل بوده و دیگری نیز اخراجی آنجا بوده است. از آنها یک دستگاه تویوتای UN و مقداری لوازم و اوراق با آرم سازمان ملل به دست آمده است.
ولادت خانه زاد خدا علی(ع) گرامی باد.
میلاد با سعادت امام المتقین امیر المومنین یعسوب الدین اسد الله الغالب علی بن ابی طالب(ع) را به همه آنانی که گوهر انسانی خود را پاس می دارند و آن را به هیچ متاعی نمی فروشند، تبریک عرض می کنم. روز پدر را هم به همه پدران عزيز مخصوصا پدر خودم تبريک عرض می کنم. سايه پدرها از سر فرزندان کم مباد.

به همین مناسبت می خواستم مطلبی بنویسم اما هیچ بیانی را شیواتر از مصاحبه ای درباره امیرالمومنین(ع) از جرج جرداق مسیحی لبنانی که تحقیقات زیادی در این رابطه کرده است، ندیدم. متن این مصاحبه در روزنامه کیهان 27 مرداد آمده است.
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
آنچه در پی می آید متن مصاحبه ای است كه مجله «المنبر» وابسته به شیعیان كویت با استاد ادیب «جورج جرداق»، آفریننده اثر ماندگار و سترگ «علی، صدای عدالت انسانی» در شماره ششم خود به عمل آورده است. شخصیت استاد جرداق برای كسانی كه درباره علی«ع» تحقیق و نگارش كرده اند ناشناخته نیست و او با خلق این اثر بی بدیل، نام خود را در ردیف عاشقان و دوستداران علی«ع» به ثبت رسانده است. نظر به اهمیت مطالب مطرح شده در این مصاحبه، برگردان آن به مناسبت ولادت خجسته آن امام همام تقدیم خوانندگان عزیز می شود.
هر جا كه بدنبال عدالت بگردید، نام علی را در آنجا خواهید یافت و در هر جا كه در جستجوی انسانیت برآیید نظیری برای آن حضرت نخواهید یافت. او والاترین الگو و عالیترین مثال است و هیچ كسی نمی تواند در انسانیت، عدالت، سخاوت، آزادمنشی، بخشش و شجاعت نظیر او باشد و به پایه علم، ادب، بلاغت، سعه صدر و عطوفت او برسد. آری آنان كجا و ابوالحسن كجا؟ كه: میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.
امام علی علیه السلام تجسم حقیقی همه فضایل انسانی است، نام او مترادف با هر فضیلت و منقبتی است و چاره ای جز این نیست كه او را همانند آن معانی متعالی كه در او تجلی یافته بشمار آورید. بشریت تاكنون نظیری برای او نیافته است و اگر چشم بینا بیابد خواهد فهمید كه با از دست دادن علی، دچار چه زیان بزرگی شده و در چه خسارت بزرگی همچنان بسر می برد.
از آنجا كه امام«ع» جلوه ارزش ها و مشعل تمدن است، همه بزرگان در برابرش زانو می زنند و تنها كاری كه می توانند بكنند این است كه سر به زیر افكنند و در تعظیم و بزرگداشت او كمر خم كنند.
این بزرگان با هر عقیده و فرهنگ و ایدئولوژی، وقتی به فرزند ابیطالب می رسند خود را ناچیز می یابند و گریزی جز بزرگداشت و تعظیم او نمی بینند و عشق به آن شخصیت بلندمرتبه و سترگ، وجودشان را فرامی گیرد و كیست كه عاشق همچو اوئی نشود و اذعان نكند كه او شخصیتی بی بدیل است.
از اینجاست كه دانشمندان، ادیبان، اندیشمندان، سیاستمداران، روشنفكران، دانشگاهیان و تمامی جویندگان حقیقت و همه دوستداران نیكی و فضیلت در ادیان و مذاهب و گرایشات فلسفی و فكری گوناگون، به دیده تجلیل و اعجاب به این شخصیت سترگ می نگرند، كه جهان را به شگفتی واداشته و با عدالت و با انسانیتش بر جهان سایه افكنده است. یكی از این بزرگان، اندیشمند و ادیب مسیحی معروف «جورج جرداق» است كه انگیزه (كشف دوباره علی) او را واداشت كه شش جلد بزرگ در معرفی شخصیت یگانه آن حضرت به نگارش درآورد و این محصول علمی گسترده را تحت عنوان «علی، صدای عدالت انسانی» به جهانیان تقدیم كند؛ كتابی كه شهرت آن تمام آفاق را فراگرفته و بازتاب كم نظیری در جهان امروز داشته است.
مجله «المنبر» كه در دیداری با این ادیب بزرگ بر آن شده تا آشنایی بیشتری با شخصیت او حاصل كند می نویسد ما طی این ملاقات او را شخصیتی عاشق حق و خیر یافتیم؛ عشقی كه او را بر آن داشت كه این دستاورد بزرگ را خلق كند، همان دستاوردی كه صاحبش آن را دلپذیرترین و دلچسب ترین كارها و نوشته های خود می داند.
استاد جرداق، علی را آنگونه كه دیگران می بینند نمی بیند، او علی را بهترین ساختار وجودی اندیشه والای انسانی و وجدان سترگ عدالت و آزادی و مساوات می بیند، او هدف علی را سعادتمند كردن مردم مطابق با مبانی اجتماعی كه لازمه اش عدالت، هم گرایی و تكامل است می داند. با هم متن این مصاحبه را می خوانیم:
س) در آغاز مایلیم از زندگی و فعالیت های خودتان برایمان صحبت كنید.
ج) نام من جورج سجعان جرداق است در منطقه جدیده مرجعیون در جنوب لبنان در سرزمینی كه از زیباترین نقاط زمین و از پر رویدادترین و پرخاطره ترین مناطق است و در خانواده ای غسانی دارای ریشه های قحطانی متولد شدم و در محیط كاملا عربی و خاص كه طالب معرفت بود پرورش یافتم.
برادر بزرگم مهندس فؤاد جرداق كه لغت شناس و شاعر و مهندس بود تأثیر تربیتی ویژه ای بر من در دوران كودكی داشت.
درس های ابتدایی را در یكی از مدارس روستا آموختم، اهالی روستای من به فراگیری فراوان علم و دانش معروف بودند و شخصیت هایی از میان آنان سر برآورده اند كه از جمله آنان میخائیل الدبعی بزرگترین دانشمند علم طب جهان در قرن بیستم است.
در اثنای تحصیل در هر فرصتی از مدرسه می گریختم و با دو كتاب دیوان متنبی و مجمع البحرین شیخ ناصیف الیازجی كه با آنها مانوس بودم در دل طبیعت زیبا و زیر درختی پر سایه یا در نزدیكی آب روان با اشتیاق فراوان به مطالعه می پرداختم.این را هم بگویم كه منطقه ما مملو از چمنزارهای سرسبز و چشمه های جوشان بود كه تعداد آنها به صدها چشمه می رسید. عربها بخاطر فراوانی همین مرغزارها به اینگونه مناطق «مرج» می گویند و به دلیل كثرت همین چشمه ها روستا و منطقه ما را نیز «مرج العیون» یا «مرجعیون» می نامند. یك بار برادرم مرا در حال مطالعه دید و بسیار تشویق كرد كه به این روش ادامه دهم حتی اگر شده بخاطر مطالعه، از مدرسه بگریزم. او سپس كتاب «نهج البلاغه» را برایم آورد و گفت: این كتاب را بصورت ویژه بخوان و هرچه را كه می توانی از آن حفظ كن چون برای كسی كه آن را بخواند و حفظش كند بسیار سودمند است. و چون حافظه خوبی داشتم هنوز 13 سالم نشده بود كه بسیاری از مطالب آن سه كتاب و بخصوص نهج البلاغه را از حفظ شدم كه تا به امروز این مطالب در حافظه ام باقی مانده است.
پس از مدتی یكی از بستگان به نام منصور جرداق كه یكی از بزرگترین دانشمندان ریاضیات در عصر حاضر نه تنها در شرق عربی بلكه در تمام جهان است، تصمیم گرفت مرا به اروپا بفرستد تا به تحصیل علوم طبیعی و ریاضیات بپردازم اما من بخاطر وابستگی و علاقه به روستا و محیط طبیعی و روحی آن و نیز گرایش شدید به شعر و ادب، از رفتن سرباز زدم و بجای آن به بیروت رفتم و تحصیلاتم را در دانشكده بطركیه كه به داشتن توانمندترین دانشجویان زبان و ادبیات عرب شهرت داشت ادامه دادم.
علت انتخاب این دانشكده و اشتیاق من به تحصیل در آن، شناختی بود كه در آن زمان از گذشته و سابقه علمی آن داشتم بخصوص كه می دانستم شیخ ابراهیم یازجی بزرگترین دانشمند علی الاطلاق زبان عرب در طی دو هزار سال، در گذشته از اساتید این مدرسه بود و فرزند خلیل مطران شاعر معروف در این مدرسه درس می خوانده و از شاگردان شیخ ابراهیم یازجی بوده است، معروف بود كه این مدرسه پایبند روش مخصوص خود در تدریس زبان عرب است، به علاوه اینكه اساتید آن در تدریس زبان فرانسه شهره بودند.
از جمله اساتید من در دوران تحصیل در این دانشكده، ادیب معروف رئیف خوری و علامه دوران، مرجع بزرگ زبان و ادبیات عرب فواد افرام البستانی بنیانگذار و نخستین رئیس دانشگاه لبنان بود، استاد من در زبان و ادبیات فرانسه هم شاعر فرانسوی زبان، میشل فرید غریب بود.
زمانی كه هجده ساله بودم نخستین كتاب خود را با عنوان «فاگنروزن» به رشته تحریر درآوردم، فاگنر همان شاعر و فیلسوف آلمانی معروف است، این كتاب در انتشارات «المكشوف» توسط شیخ فواد حبیش چاپ شد، بنظر می رسد جلوه های فصاحت عرب در این كتاب مورد اعجاب علامه بزرگ شیخ عبدالله العلایلی قرار گرفته بود كه او را واداشت بصراحت اعلام كند: چنین فصاحتی در ادبیات عصر حاضر ما نظیر ندارد. این كتاب- همانطور كه دكتر طه حسین معتقد بود- شایسته است در فهرست كتاب هایی قرار گیرد كه دانشجویان رشته ادبیات دانشگاه ها موظفند آن ها را بخوانند.
پس از فارغ التحصیلی از دانشكده بطركیه، دو كار را همزمان شروع كردم: نویسندگی مداوم در مطبوعات لبنان و كشورهای عربی و تدریس دو درس ادبیات عرب و فلسفه عربی در برخی از دانشكده های بیروت.
از جمله روزنامه هایی كه در آن ها بطور مرتب مطلب می نوشتم، الجمهورالجدید، الحریه، الصیاد، الشبكه، نساء، الكفاح العربی، الامن و برخی روزنامه های عربی زبان چاپ پاریس بودند، دو سال هم بدون وقفه در روزنامه القبس و یك سال در روزنامه الوطن و مدتی هم در روزنامه الرای العام كه همگی در كویت چاپ می شوند به نوشتن مشغول بودم، مضافاً اینكه مقالات من در بسیاری از روزنامه های مصر و سوریه بصورت پراكنده چاپ می شد. در حال حاضر در روزنامه های موسسه الصیاد، و در مجله الكفاح العربی و الامن بصورت دائمی مشغول نوشتن هستم.
در كنار كار مطبوعاتی در برنامه های رادیویی چه روزانه و چه هفتگی مشاركت داشتم از جمله برنامه روزانه ای كه به نام (علی طریقتی) از 15 سال پیش در رادیوی معروف «صوت لبنان» پخش شد، و با علاقه و اصرار مدیریت رادیو و شنوندگان همچنان پخش می شود.
نكته ای كه قابل ذكر است اینكه تمام آنچه كه در مطبوعات می نویسم و یا در رادیوها پخش و اجرا می كنم سانسور نمی شوند و این شرط نخست و اساسی من در كار با مطبوعات و سایر رسانه های اطلاع رسانی بوده است.
در همین دوران من مجموعه كتاب های مربوط به امام علی «ع» را به شرح زیر تالیف كردم:
علی و حقوق بشر، رابطه علی و انقلاب فرانسه، علی و سقراط، علی و زمانه اش، علی و ناسیونالیسم عرب و ضمیمه بزرگ آن ها با عنوان شگفتی های نهج البلاغه كه این آخری چهار بار در یك سال توسط سه ناشر به اسامی دارالنهار در بیروت، دارالشروق در مصر و دارالغدیر در بیروت به چاپ رسید.]البته همه این مجموعه بعدها تحت عنوان: علی، صدای عدالت انسانی به چاپ رسیدند[.
از كتاب های دیگر كه پس از «فاگنروزن» و مجلدات امام علی، در اینجا و آنجا چاپ شده می توان به موارد زیر اشاره كرد: قصور و اكواخ (كاخ ها و كوخ ها)، رمان تاریخی در 1000 صفحه با عنوان صلاح الدین و ریچارد شیردل ، نجوم الظهر (ستارگان ظهر)، عبقریه العربیه (نبوغ عرب) ، صبایا و مرایا (دختران و آینه ها)، وجوه من كوتون (چهره هایی از كوتون) حدیث الحمار و حكایات همچنین چندین نمایشنامه تئاتر و فیلمنامه یك سریال تلویزیونی را نوشته ام.
س) چگونه با شخصیت امام علی «ع» آشنا شدید؟ كی و كجا؟
ج) همان طور كه قبلاً گفتم شناخت من نسبت به این شخصیت بزرگ در اصل به زمان كودكی بازمی گردد آن زمان كه برادرم فواد، نهج البلاغه را برایم آورد و گفت: این كتاب را بخوان و هرچقدر می توانی از آن حفظ كن. علاوه بر این برادرم فواد قصائد زیادی درباره امام می سرود و در آنها از نبوغ و اندیشه بلند و عظمت مبانی و اصول انسانی حضرت و از زندگی شرافتمندانه او سخن می گفت. او این قصائد را برای كسانی كه به خانه مان می آمدند می خواند و من با دقت زیاد به آنها گوش می دادم.
یكی از این قصائد در اواخر جلد پنجم از كتاب «علی صوت العداله الانسانیه» آورده شده است.
بدین ترتیب تصویر امام علی از دوران كودكی در ذهن و جان من نقش بست همچنانكه سخنان و كارها و تصاویر اثرگذار، درا ندیشه و جان كودك نقش می بندد.
روزگار گذشت و من از دانشكده بطركیه بیروت- همانطور كه قبلاً گفتم- فارغ التحصیل شدم و به تدریس ادبیات عرب و فلسفه عربی در برخی مراكز علمی بیروت پرداختم. در این دو درس، بر طبق برنامه آموزشی لازم بود، آثار ادبی و فكری امام علی تدریس شود، و از آنجا كه خاطرات و احساسات دوران كودكی انسان برای تدریس ناكافی است و استاد و مدرس باید اطلاعات كامل و آگاهیهای همه جانبه از شخصیت ادیب یا فیلسوفی كه قصد دارد برای دانشجویان معرفی كند داشته باشد، ترجیح دادم درخصوص امام علی به بررسی آراء و نظرات محققان پیرامون امام و نیز كتابهای نوشته شده درمورد شخصیت ادبی، فكری، اجتماعی و سیاسی ایشان بپردازم تا به آنچه از این شخصیت در دوران كودكی در ذهن و جان من وجود داشته افزوده شود.
این را هم باید دانست كه آگاهی یافتن و كسب اطلاع ازنظرات نویسندگان و مورخان درباره شخصیت اندیشمند یا فیلسوفی كه آدمی قصد دارد درباره او به دانشجویان تدریس كند كاری متداول و معروف و درعین حال ضروری بشمار می رود و من بدین ترتیب شروع به خواندن كتابهایی كردم كه درباره امام علی نوشته شده بود.
پس از مطالعه این كتابها برایم روشن شد كه اغلب آنها درمورد مسائل تاریخی محدود به یك زمان و مكان معین سخن می گویند و چه بسا تكیه سخن آنها به گروهی از مردم در برخی مراحل تاریخ مربوط می شود نه به همه مردم در تمام زمانها و دورانها. بیشتر مطالب این كتابها پیرامون حق امام در خلافت و مقدار و میزان این حق از نظر نویسندگان آنها بود، و هر یك از آن نویسندگان هم براساس انگیزه ای دست به نگارش زده بودند كه این انگیزه ها هیچ ارتباط مستحكم با واقع نگری حاكم بر اندیشه علوی و با دیدگاه امام نسبت به معنی هستی، و قوانین و سنتهای ثابت آن و شروط یك زندگی سالم و هدفمند نداشت.
تصمیم گرفتم باز به نهج البلاغه برگردم و آن را دوباره با آگاهی و شناخت بیشتر و بهتر از دوران گذشته بخوانم و بدین ترتیب نهج البلاغه را مجدداً مطالعه كردم، این بار برایم روشن شد كه امام بسیار عمیقتر و بزرگتر از همه بحثها و مطالعات و پژوهشهای محققان پیشین و فعلی است، و انسانیت امام با تمام عناصر و مبانی آن، برخاسته از اندیشه ای زلال و شعور و دركی عمیق از معنی حقیقی هستی است و آموزه های او كه در مبانی و اصول و سیره او تجلی یافته فراتر از محدوده زمان و مكان خاص بوده و همه زمانها و مكانها را در برمی گیرد، و این برایم جای سؤال بود كه چرا این شخصیت بزرگ و نادر را در موضوع ولایت و سایر موضوعات فرعی كه بیشتر مباحث نویسندگان را بخود اختصاص داده، محصور و محدود می كنند.
و اینگونه بود كه من با انگیزه عشق به حقیقت تصمیم گرفتم، كتابی جامع و دائره المعارفی بنویسم كه در آن تا حدی فهم و آگاهی و آشنایی منصفانه به این شخصیت بزرگ وجود داشته باشد و آنچه كه نویسندگان فروگذاشته اند جبران شود.
در جلد اول این كتاب باعنوان (علی و حقوق بشر) با دلایل روشن ثابت كرده ام كه علی قرنهای متمادی پیش از اندیشمندان اروپا و جهان، حقوق مربوط به انسانها را به مفهوم ثابت آن شناخت و آنها را اعلام كرد.
در جلد دوم باعنوان (رابطه علی و انقلاب فرانسه) پیشتازی امام علی بربزرگان فلاسفه انقلاب كبیر فرانسه مورد تأكید قرار گرفته است، جلد سوم باعنوان«علی و سقراط» است، می دانیم كه سقراط پدر تمام فلاسفه انسانی است. من در این مجلد ثابت كردم كه سقراط و امام علی در هر زمینه ای باهم وجه مشترك دارند.
و همینطور جلدهای بعدی كه شامل شش جلد بود و جلد آخری كه به عنوان آن شگفتیهای نهج البلاغه است.
س) دیدگاه شخصی شما درمورد امام علی علیه السلام چیست؟
ج) آیا این شش جلد كتاب كه درباره امام نوشته ام برای بیان نگاه شخصی ام به امام كافی نیست؟ اما اگر بخواهید به صورت خیلی فشرده و كوتاه به این سؤال شما جواب دهم می گویم: علی ساختار ایده آل وجودی اندیشه انسانی است؛ اندیشه ای كه از قوانین و سنتهای ثابت حاكم بر جهان نشأت گرفته است و در هیچ شرایط زمانی و مكانی، امكان تغییرات كم یا زیاد در ماهیت این ساختار وجود ندارد. همچنانكه او ساختاری به وسعت هستی داشت و ضمیر سترگ او یكپارچگی هستی را عمیقاً درك كرده بود.
س) چرا توصیف «عدالت انسانی» را برای علی انتخاب كردید آیا فكر می كنید علی علیه السلام نمایانگر كاملترین صورت عدالت است؟
ج) آیا شما یا دیگری می توانید درباره شخصیت امام علی آنگونه كه در عالم واقع است و درباره سیره او كه در این شش جلد آورده ام عبارت یا اصطلاحی دقیقتر و رساتر از تعبیر «صدای عدالت انسانی» بیاورید؟ انتخاب این نام بوضوح بیانگر محتوای عام كتاب است.
س) چاپ كتاب «علی، صدای عدالت انسانی» چه تأثیرات و نتایجی درپی داشت و بازتاب های آن در جهان مسیحیت و اسلام و میان شیعیان و اهل تسنن چگونه بود؟
ج) اولین تأثیر آن این بود كه یك تاجر كتاب در عراق كه صاحب كتابفروشی المثنی بود در كمتر از یك ماه ازچاپ كتاب، آن را بدون اطلاع من در بغداد چاپ كرد و علاوه بر اشباع فروشگاه های كتاب در عراق ده ها هزار نسخه از آن را نیز به كشورهای آسیای دور فرستاد، دومین اثر آن این بود كه در برخی كشورهای شرقی، آن را بدون اطلاع من به زبان های خارجی ترجمه كردند.
اثر دیگر اینكه در بیروت بارها این كتاب بدون اطلاع من تجدید چاپ شد. البته انگیزه همه این اقدامات (بزرگوارانه)، حرص و آز تجاری برخی ناشران در كشورهای مشرق زمین خوش اقبال است و به شما بگویم كه من خود، برخی از نسخه های عربی یا خارجی كتاب را با پول خودم تهیه می كنم چون ناشران و مترجمان گرامی حتی این لطف را نكرده اند كه یك نسخه از آن مقدار تیراژ وسیع كتاب- كه هیچ كتاب عربی یا ترجمه شده دیگر به پایه آن نمی رسد- برایم ارسال كنند.
این وضعیتی است كه درگذشته و درحال حاضر از سوی تاجران كتاب برای این كتاب پیش آمده است.
اما درخصوص اینكه جهان مسیحیت چگونه از این كتاب استقبال كرد، به اقدام یكی از كشیشان مسیحی در لبنان اشاره می كنم:
در آن زمان كه مشغول تألیف و نگارش این كتاب بودم، سردبیر مجله «الرساله» لبنان كه دوستی بزرگوار بود به نزدم آمد و از من خواست حداقل دو فصل از فصل هایی را كه تمام كرده ام به او بدهم تا چاپ كند، من هم پذیرفتم و او آن دو فصل را در دو شماره از مجله چاپ كرد.
ازقضا راهب دانشمند، پدر نجم، رئیس مدرسه راهبان كرملی در شهر جونیه (در شمال بیروت) این دو فصل را در مجله خوانده و از محتوا و اسلوب بحث خوشش آمده بود. وی با سردبیر مجله الرساله تماس گرفت و اعلام كرد كه پس از پایان نگارش مجلدات این كتاب، حاضر است همه آن را با هزینه اداره رهبانیت چاپ كند و همینطور هم شد و پدر نجم با هزینه خود آنگونه كه خود اصرار می ورزید آن را چاپ كرد.
پس از آنكه كتاب در مدت كوتاهی منتشر شد و مقادیر زیادی از آن به فروش رفت، آن راهب بزرگوار حتی یك قرش (یك ریال) هم بابت پول كاغذ و هزینه های حروفچینی و چاپ- كه مبلغ هنگفتی می شد- دریافت نكرد واظهار داشت: من این كتاب را به خاطر تكریم امام علی و پسندیدن اسلوب نویسنده و صداقت او در آنچه دیده و نوشته چاپ كردم، حال اگر می خواهید هزینه آن را بدهید می توانید آن را به یكی از انجمن های خیریه ای كه می خواهید اهدا كنید.
شما به سخنان ادیب بزرگ مشرق زمین میخائیل نعیمه درباره این كتاب و نیز نوشته های ادبای مسیحی عرب در این باره كه همه آنها در آخر جلد پنجم كتاب آورده شده مراجعه كنید تا بدانید جهان مسیحیت چگونه از این كتاب استقبال كرد.
درخصوص جهان اسلام هم اگر شما فصل (گفته ها درباره این كتاب) را در جلد پنجم بخوانید خواهید دید كه علما، اندیشمندان، ادبای مسلمان از عرب و غیرعرب و خصوصاً شیعیان و در رأس آنها رهبران و پیشوایان بزرگ شیعه در كشورهای عرب، ایران وبرخی كشورهای شرق دور از این كتاب استقبال كردند. سخن مشترك تمام كسانی كه درباره این كتاب نظر داده اند این است كه این كتاب، تنها كتابی است كه نقاب از چهره حقیقت وجودی امام علی و نبوغ كم نظیر ایشان برگرفته و هیچ كتابی درگذشته و حال و در زمان های دور یا نزدیك قابل مقایسه با آن نیست.
س) آیا توانسته اید شخصیت خود را در این كتاب نشان دهید؟ و آیا اهداف موردنظرتان صورت عینی یافته و محقق گردیده است؟
ج) نویسنده اگر با خویشتن خویش و در میان مكنونات قلبی و احساسات خود صادق باشد، می تواند در تمام آنچه می نویسد شخصیت خود را بروز دهد، و من درمیان تمام كتاب های زیادی كه تاكنون منتشر كرده ام یا آماده برای چاپ دارم، هیچ كتابی به اندازه این كتاب برایم دلچسب و دلپذیر و دوست داشتنی نبوده است.
درخصوص سؤالتان مبنی بر اینكه آیا اهدافتان از این كتاب محقق شد یا خیر باید بگویم كه یك نویسنده یا صاحب نظر هرچه باشد و هركجا باشد بیشتر از این نمی تواند باشد كه درآنچه می بیند و می نویسد صادق باشد و در ارائه آنچه معتقد است جسارت و شهامت داشته باشد، اما تحقق اهداف موردنظرش به صورت عینی، مسئله ای است كه بستگی به نظام های حاكم بر جوامع و حاكمان آنها و وضعیت های كلی دارد كه آن حاكمان، جوامع را به سوی آنها سوق می دهند، و براین اساس من از شما می پرسم آیا شما عهد نامه علی به مالك اشتر نخعی استاندارش در مصر را خوانده اید؟ آنگاه خودتان از خودتان بپرسید، پس ازگذشت هزار و چهارصد سال از صدور این نامه كه مترقی ترین قانون اساسی درمیان همه ملت ها تا به امروز است، چه مقدار از آن در كشورهای مشرق زمین به عرصه عمل رسیده و اجرا شده است؟
س) جایگاه امام علی علیه السلام در اندیشه مسیحی چگونه است؟
ج) با مروری بر ادبیات اروپایی در قرون وسطی به ویژه در ادبیات ایتالیایی كه بیشتر از سایر ادبیات ها نمایانگر افكار واعتقادات جهان مسیحیت آن دوران است برای ما روشن خواهد شد كه نگرش اغلب مردم به امام علی این بوده كه او یك قدیس مسیحی بوده است، چون سخنان و راه و روش او شباهت زیاد به آموزه های حضرت مسیح داشته است.
دراین خصوص ذكر این نكته شایسته است كه تصویری از امام علی در یكی از كلیساهای قدیمی ایتالیا وجود دارد، در بیروت هم در بالای سالن بزرگ پذیرایی در مدرسه «زهره الاحسان» وابسته به اسقف اعظم ارتودوكس، عكس بزرگی از امام علی نصب شده است.
اگر در نوشته های مورخ و پژوهشگر فرانسوی «بارون كارا دیوو» در مورد امام علی در قرن گذشته مطالعه كنیم به جایگاه بلند آن حضرت در نزد این نویسنده و در میان هم كیشان او كه امام را می شناسند پی خواهیم برد.
اما درخصوص ادبا و اندیشمندان عرب مسیحی، شما می دانید كه امام علی چه جایگاهی در نزد آنان دارد، برای روشن شدن این موضوع كافی است رمان های تاریخی مشهور جرجی زیدان و آثار نظم و نثر جبران خلیل جبران، میخائیل نعیمه، مارون عبود، بولس سلامه، فواد جرداق، عبدالمسیح محفوظ و بسیاری دیگر را بخوانید و چنانكه قبلا گفتم كسی كه كتابهای مرا در مورد امام علی با هزینه مخصوص خود یا با هزینه موسسه تحت مسئولیتش بخاطر شیفتگی و عشق به امام علی چاپ كرد، یك راهب مسیحی لبنانی بود.
چنین اتفاقی جای تعجب ندارد چون در كتاب های حدیث آمده كه روزی حضرت محمد«ص» - كه آگاه ترین مردم به طینت و ماهیت و حقیقت علی بود- مدتی طولانی به چهره علی خیره شد، آنگاه فرمود: یا علی در تو شباهتی به عیسی ابن مریم وجود دارد.
انسان وقتی به درجه بالایی از ادراك می رسد، درهر بستر اعتقاد فلسفی یا اجتماعی یا دینی رشد كرده باشد، واقع گرا و عینیت گرا می شود براین اساس درمیان صاحبان معرفت درهركجا و از هركجا كه باشند كسی را نمی توان یافت كه طرفدار ارزش های حقیقت نباشد.
س) بنظر شما آیا محصول تمدنی ارائه شده از سوی امام علی برای بشریت، یك اندیشه محض تلقی می شود یا راه و روشی مرتبط با تعالیم آسمانی است؟
ج) اساساً چیزی به نام اندیشه محض وجود ندارد زیرا اندیشه و فكر، از معادلات واقعگرایانه فراوان و دقت در قواعد و قوانین ثابت هستی و زندگی مطابق با توانایی انسان اندیشمند سرچشمه می گیرد و روشی كه اتخاذ می كند عملا با مردم، سرنوشت و اهداف آنها در زندگی یا هدف زندگی در آنان مرتبط می باشد، براین اساس مشاهده می كنیم كه روش علی، ریشه در توجه دقیق و عمیق به قوانین و سنتهای ثابت هستی و نگرش وی بر جامعه بشری- كه نگرش متناسب و همسو با قوانین ثابت هستی است- دارد، همچنین خوشبختی و سعادت مردم هدف اوست كه تحقق آن بسته به ساختن هم فرد و هم جامعه است اما این سازندگی منطبق با مبانی اجتماعی و لوازم آن یعنی عدالت، همگرائی و تكامل صورت می گیرد و آن را اراده آسمان- كه محبت و رحمت و صفای باطن را به ارمغان دارد- همراهی می كند.
س) جایگاه نهج البلاغه در اندیشه انسانی كجاست؟
ج) نهج البلاغه در قله اندیشه انسانی جای دارد، زیرا تمام ارزش های والا و اصول متعالی كه اندیشمندان و جامعه شناسان در طول دهها قرن در صدد ادراك آن مفاهیم و ترویج آنها در بین انسا نها بوده اند همگی آنها را می توان در نهج البلاغه یافت من در مورد نهج البلاغه درهر شش جلد كتاب صوت العداله الانسانیه به تفصیل سخن گفته ام و درباره آن نمی توان در چند كلمه سخن گفت، اگر می خواهید پاسخ مفصل و كافی به سؤالتان بیابید به این كتاب های شش گانه مراجعه كنید.
س) معنی تشیع از نگاه شما چیست؟
ج) معنی تشیع عبارت است از:
- انكار و تبری جستن از تمامی سازمان ها و نظام ها و قوانین اجتماعی و سیاسی كه موجب آزار انسان چه فرد و چه جامعه می شود.
- نفی بهره كشی انسان از انسان و گروه از گروه.
- قیام علیه تمام اقدامات و رفتارهای ناروا و ناشایست حاكمان به رغم اعمال قدرت و خشونت آنان برای حفظ منافع و موجودیت خود كه دراین راستا حوادث تاریخی در مشرق زمین همگی دلالت براین مفهوم و این واقعیت دارند.
قیام های تشیع و شیعیان برضد ظلم حاكمان در طول تاریخ، روی دیگر رحمت و محبت و میل به برقراری عدالت در میان مردم و مهرورزی به مستضعفان و مقاومت در برابر ظلم و از بین بردن زمینه ها و نتایج آن است.
س) آیا به نظر شما ساختار جهان امروز سالم است و آیا می خواهید كه ساختار آن برطبق راه و روش امام علی علیه السلام تغییر یابد؟
ج) بدبختی بشر دراین است كه ساختار جهان در اغلب مراحل تاریخ و در بیشتر سرزمین ها، بر طبق منافع كسانی شكل گرفته كه از دو آفت مصیبت بار یعنی سیاست و تجارت بهره مند بوده اند، سیاست همان است كه همه آن را شناخته و فهمیده اند و در بیشتر نقاط زمین تا به امروز به كار بسته شده است و تجارت همان عاملی است كه آفه الآفات همه امتها درگذشته و حال و ریشه همه بدبختی های ملت ها بوده است.
جهان هرگز بسامان نخواهد شد مگر آنكه تمام امور و مقدرات و اداره آن به دو دسته مردم واگذار شود: عالم و ادیب، عالم یعنی اندیشه درخشان و راه و روش و معیار و میزان و ادیب یعنی اندیشه روشن، قلب خیرخواه، وجدان، رحمت و درك هستی و تقدس زندگی.
و امام علی در سیره عملی و در راه و روشش، هم عالم و هم ادیب است كه هر دو در یك شخصیت جمع شده اند.
***
از همه اینها که بگذریم نکته ای که در بررسی شخصیت امام علی(ع) تا حدی ناشناخته مانده است، مسئله حکومت بوده است. امام(ع) همواره خود را تنها شایسته امامت و خلافت می دانسته است اما مقبولیت نیز برای او معیار بوده است. به این معنا که علی(ع) امام است و به صورت بالقوه خلیفه است ولی باید مقبولیت عام در جامعه وجود داشته باشد تا علی(ع) خلافتش را به فعلیت درآورد ولی آن هنگام که لوازم خلافت جمع شد دیگر علی(ع) خلافت را به هیج کس وانمی گذارد و به همین سبب است که سه جنگ را که مخالفان خلافتش دامن زده بودند، با نهایت اقتدار انجام می دهد و دشمنان را شکست می دهد. حکومت در دیدگاه علی(ع) به خودی خود محترم و ارزشمند نیست و همان گونه که خود او می فرماید از کفش پاره ای کم ارزش تر است اما اگر حکومت وسیله ای برای تحقق حق و عدالت شد، آنگاه ارزش پیدا می کند که علی (ع) به خاطر آن بجنگد و متحمل سختی های فراوان شود.
ان شاء الله همگی ما بتوانیم شیعیان و پیروان خوبی برای آن حضرت باشیم.
پرونده هسته ای عقب نشينی از غزه و ...
امروز ولادت حضرت امام محمد تقی جواد الائمه (ع) بود. به همین مناسبت چند حدیث از ایشان را زینت بخش مطلب می کنم:
عزّت مؤمن در بىنيازى او از مردم است.
دوست خدا در آشكار و دشمن او در پنهان مباش
كسى كه براى رضاى خداوند، برادر دينىاش را استفاده رساند، خانهاى را در بهشت به استفاده خواهد برد.
هر مؤمنى به سه خصلت نيازمند است: توفيق الهى، واعظى از نفس او كه پيوسته او را موعظه كند، و قبول كند از آن كه او را نصيحت كند.
یکی از مسائل روز قطعنامه اخیر شورای حکام در پنجشنبه گذشته بود. با صدور این قطعنامه پرونده هسته ای ایران در هر حال به نقاط سرنوشت سازی رسیده است. نمونه آن را می توان در قطعنامه اخیر شورای حکام آژانس انرژی اتمی مشاهده کرد. حقیقتی که وجود دارد این است که این قطعنامه شاید شکست دیپلماسی هسته ای ما در این دو سال را نشان می دهد. اما قطعا به معنای پیروزی اروپایی ها نیست. من هم مثل خیلی های دیگر مثل برخی تحلیل گران امریکایی و اروپایی معتقدم که اروپایی ها در برخورد با دولت احمدی نژاد مرتکب اشتباه بزرگی شدند و آن این بود که دست خود را رو کردند و با تقدیم یک پیشنهاد که واقعا استعماری بود ایران را وادار به واکنش کردند. اشتباه دیگر آنها تقاضای تشکیل اضطراری شورای حکام و صدور قطعنامه با آن متن بود. تا اینجا اروپایی ها توانستند آژانس را طبق نظر خود راهبری کنند اما این کامیابی در اصل ناکارآمدی دیپلماسی اروپا را نشان داد. این قطعنامه شاید به صورت واضح نشانگر آن باشد که اروپایی ها چماق خود را بالا برده اند.
اما واقعا ایران از این چماق به هراس افتاده است؟ جواب من نه است. چون با این قطعنامه اروپایی ها ثابت کردند که در نهایت ایران را به شورای امنیت خواهند فرستاد اما آیا این امر می تواند ایران را از دستیابی به فناوری هسته ای پشیمان کند. هرگز.
بیایید ببینیم که اگر اروپا این کار را بکند چه خواهد شد. در این صورت دو اتفاق ممکن است پیش بیاید اول اعمال تحریم های بین المللی علیه ایران و دوم حمله نظامی به ایران برای دست برداشتن از برنامه هسته ای.
در صورت اعمال تحریم ها اتفاق مهمی نخواهد افتاد. تجربه ایران پس از انقلاب نشان می دهد که ایران هرگز در برابر تحریم ها به زانو در خواهد آمد. قبلا نیز این تحریم ها در بدترین شرایط مثل زمان جنگ به صورت کامل اجرا شده است اما نتیجه بخش نبوده است. هم چنان که امروز هم این تحریم ها اعمال می شود و در بهترین صورت برای غرب این تحریم ها شدید تر خواهد شد. ایرانی ها همان گونه که توانستند با سخت ترین تحریم ها به بالاترین سطوح فناوری هسته ای دست یابند قطعا خواهند توانست از پس تحریم ها هم بربیایند. اما در اینجا یک نکته خطرناک برای اروپا وجود دارد و آن این است که با تحریم ایران به دلیل این که تراز مبادلات در سمت اروپا بسیار سنگین تر است، اروپا بیشتر ضرر خواهد کرد. با رکودی که امروزه به دلایل مختلف من جمله قیمت بالای نفت وجود دارد، تحریم ایران فشار بسیاری را به تولیدکنندگان اروپایی وارد خواهد کرد و رکود شدیدی را تحمیل خواهد کرد. بحران های اقتصادی ناشی از این موضوع و همزمان با آن احتمال رسیدن نفت به بشکه ای 100 دلار می تواند برای اروپایی ها کمرشکن باشد. همین موضوع سبب می شود که اروپا از فکر تحریم بیرون بیاید. به همین دلیل است که ایران چماق اروپا را بادکنکی می داند و آن را به تمسخر می گیرد.
راهکار موجود دیگر حمله نظامی چه به صورت محدود به تاسیسات هسته ای ایران و چه به صورت حمله سراسری و گسترده است. اما آیا اصلا چنین چیزی ممکن است. هر چند بوش ادعا کرده است که راه حل نظامی هنوز در دستور کار قرار دارد اما دیگران چنین عقیده ای را ندارند. گرهارد شرودر و جک استراو هر دو این مسئله را رد کرده اند و این یعنی این که امریکا باز هم تنهاست. امریکا هم همچنان نیروی زیادی را درگیر جنگ افغانستان و عراق کرده است و توانایی پشتیبانی و نیروی انسانی خود را نیز بسیار ضعیف کرده است. بعید است این موجود بخواهد قسمتی دیگر از وجود خود را در دامی دیگر بیندازد.
اما حتی اگر امریکایی ها توانایی حمله به ایران را نیز می داشتند اوضاع چنین اجازه ای را به آنها نمی داد. بازار نفت بسیار شکننده شده است. هنگامی که اروپایی ها پرونده ایران را در جلسه اضطراری شورای حکام به جریان انداختند در عرض چند روز قیمت نفت از 64 دلار به 67 دلار صعود کرد. حال تصور کنید با همین اوضاع حمله ای به ایران صورت گیرد و جنگی دیگر در خاورمیانه روی دهد. در خوش بینانه ترین حالت قیمت نفت حداقل به 100 دلار صعود خواهد کرد. این قیمت حتی ممکن است به 120 دلار هم برسد. نتیجه برای همه دنیای غرب فاجعه بار است. مخصوصا امریکا که با مشکلاتش در پالایشگاه ها و همین طور کاهش ذخایر سوخت استراتژیک و از همه مهم تر رکود بی سابقه روبرو است.
حتی اگر اینها نیز نبود، واکنش ایران واقعا غیرقابل پیش بینی است. حتی تصور این که چندین موشک پشت سر هم بر سر صهیونیست های تل آویو و حیفا و ... فرود بیاید هم برای اسرائیل و هم برای نومحافظه کاران امریکایی غیر قابل تحمل است. کافی است بوش فکر کند فقط چند موشک میان برد ایران پایگاه های امریکا در خلیج فارس را مورد هدف قرار دهد و قایق های ایرانی با عملیات خود ناوهای امریکا در دریا را به آتش بکشد تا فکر حمله به ایران را از سرش بیرون کند.
همه اینها مسئولان ایرانی را مصمم کرده است که به خواست ملت برای از سر گیری غنی سازی هر چه سریعتر جامه عمل بپوشانند. اما هنوز اروپایی خوش شانس هستند که ایران حاضر شده است مذاکرات را ادامه دهد. با همه اینها ماه های آینده ماه های واقعا سختی برای غرب خواهد بود. ماه هایی که در انها غرب باید تمرین کند تا زندگی در کنار یک ایران هسته ای را یاد بگیرد.
***
این روزها صهیونیست ها مشغول عقب نشینی از غزه هستند. این پیروزی پیروزی انقلاب اسلامی و تفکر امام خمینی است و بر خلاف تصور برخی مسئله ای بسیار مهم است. اسرائیل در تاریخ خود جز عقب نشینی از جنوب لبنان هرگز بدون امتیاز گرفتن های فراوان از جایی عقب نشینی نکرده است و این دومین بار است که اسرائیل مجبور می شود مناطق اشغالی را تخلیه و به قول نتانیاهو فرار کند بدون آنکه امتیازی را بگیرند. البته این آغاز راه است. بیهوده نیست که اسرائیل ایران را دشمن حقیقی خود می داند. تا قبل از انقلاب و حتی تا چند سال پس از آن شعار صهیونیسم جهانی، دولت یهود از نیل تا فرات بود و این مسئله در دو خط موازی آبی پرچم اسرائیل مشهود است. اما اکنون در برابر انقلاب سنگ و انتفاضه اسلامی و پیروان مکتب شهادت امام حسین(ع) مجبور است دور خود را دیوار بکشد و خود را حبس کند. امروز اوضاع برای اسرائیل به حدی وخیم شده است که فردی تندرو مثل شارون مجبور می شود حتی با وجود مخالفت های گسترده یهودیان افراطی از غزه فرار کند. هرگز فراموش نمی کنم که در روز قدس 3 سال پیش جوانان مسلمان غزه عکس امام خمینی (ره) را پیشاپیش تظاهرکنندگان حرکت می دادند و به لطف خدا امروز موفق شدند با خون خود اراده خود را بر اشغالگران تحمیل کنند و آنان را مجبور به فرار کنند. برخی بر این باورند که عقب نشینی اسرائیل به دلیل مذاکرات و همراه با گرفتن امتیازات فراوان بوده است اما اسرائیل حتی بدون تضمین عدم حمله از غزه به داخل مناطق اشغالی 1948 و خلع سلاح مبارزان فلسطینی دست به این عقب نشینی زده است و بیشترین نگرانی امروز شارون این است که مبادا در حین عقب نشینی فلسطینی ها به کاروان های اسرائیلی حمله کنند و تلفات بیشتری بر اسرائیل وارد بیاید.
مرحله بعدی این تحولات این خواهد بود که اسرائیل از مناطق کرانه باختری عقب نشینی کند و مرحله بعد نیز قدس شریف خواهد بود که از لوث وجود آنان پاک خواهد شد ان شاء الله.
***
راستی کابینه هم معرفی شد و ترکیب به نظر من بد نیست ولی بهتر از این هم می توانست باشد و البته امیدوارم با همکاری مجلس نقایص کابینه مرتفع شود و کابینه ای قوی و منسجم همکاری با دکتر احمدی نژاد را برای تحقق چهار اصل ایشان فراهم گرداند. از متعال توفیق رئیس جمهور و وزیران آینده شان را خواستاریم.
نکته دیگر این که از جمعه این هفته ان شاء الله هر هفته جمعه ها وبلاگ به روز خواهد شد. منتظر نظرات و پیشنهادهای شما هستم.
خداحافظ خاتمی سلام احمدی نژاد
این روزهایی که می گذرانیم روزهایی است که کم کم خاتمی از ریاست جمهوری می رود و دکتر احمدی نژاد به جای او رئیس جمهور و به بیانی بهتر خادم جمهور خواهد شد. اما...
خاتمی به تصدیق و تأیید همراهان و دوستان نزدیکش در خرداد 76 برای این نیامده بود که رئیس جمهور شود بلکه آمده بود تا محملی برای طرح مسائلی جدید بیابد. مسائل و آورده های جدیدی که حاصل دوران بیرون از قدرت او و همفکرانش در جمع «آئین» بود. مسائلی کلی که اگر نگوئیم صرفا در حوزه فرهنگ و اندیشه معنا می یافت باید بگوییم که سهم سیاست و حکومت داری در آن بسیار کمتر از حوزه های یاد شده بود. آنان می گویند که می دانستند که چه نمی خواهند و می دانستند که چه می خواهند. اما من بر این باورم که این دانستن بیش و پیش از آن که یک خودآگاهی اصیل و حقیقی باشد بیشتر یک شبه خودآگاهی و بیشتر یک خویشتن پنداری خام بود. آنها از وضع موجود ناراحت بودند و این سبب شده بود که آن وضع را نخواهند. البته در این میان نباید نقش سیاست های اعمالی آن زمان را نادیده گرفت. اما خطا ناشی از آن بود که در ترسیم جایگاه غایی و مورد نظر به یک اتوپیای (مدینه فاضله) دست نیافتنی رسیدند که در کلامشان از آن به عنوان جامعه مدنی یاد می کردند. جامعه مدنی ( (civil societyمفهومی خاص در لیبرال دموکراسی دارد که در نامش نهفته نیست. دوستان حلقه آئین با تلقی خود آن را تعریف کردند و آن را کعبه آمال خود هدف گیری کردند. در حقیقت نوعی شیفتگی نسبت به مفاهیم فلسفی لیبرال در آنانی که تا قبل از آن چنین مسائلی را ندیده و بیشتر پراگماتیستی(عمل گرایانه) به مسائل نگریسته بودند و در آن برهه در دوران فترتشان به سمت مطالعات غرب کشیده شدند و شیفته آن شدند بدون آنکه نتیجه آن تفکرات در حوزه عمل را در نظر داشته باشند. همین بینش خام که گمان می کردند پخته است در مورد جامعه مدنی نیز وجود داشت. همین اندیشیدن به مقتضا و مختصات جامعه مدنی آنان را از اندیشیدن به راه رسیدن به آن باز داشت؛ چه برسد به اندیشیدن به نحوه اداره جامعه در امور روزمره. نتیجه پیروزی غیرمنتظره و قبل از آن نداشتن برنامه های خاص در حوزه های مختلف و علاوه بر آن محدود شدن در همان جمع آئین این شد که کسانی به دولت دست پیدا کرده بودند که جز برخی تصورات آرمانگرایانه که از دید خودشان عقلانیت محور هم بود، چیزی برای اداره جامعه نداشتند. موج سواران هم کم نبودند. همه اینها دست به دست هم دادند و خاتمی را در رسیدن به اهدافش تا حدی ناکام
گذاشتند.
آنچه که در بالا خواندید یک بحث کوتاه درباره ریشه برخی مسائل دوره خاتمی بود. آنچه که در زیر می آید چند کلامی خودمانی درباره خوبی های خاتمی است.
خاتمی را دوست نداشتم اما به خاطر شخصیت متفکرش و چهره فرهنگیش از او خوشم می آمد و برایش احترام قائلم. عقاید سیاسی و حتی مبانی نظری و خیلی چیزهای دیگرش را نمی پسندیدم ولی از اخلاقی که حداقل در جلوی دوربین نشان می داد، خوشم می آمد. خنده های خاتمی منحصر به فرد اوست. خنده هایی که برخی آن را تعبیر می کردند که دارد به ریششان می خندد اما من لبخندهای خاتمی را هر چند برخی آن را شبیه روباه بداند دوست داشتم مخصوصا ابروهایش که موقع خنده خیلی بالا می رفت و از پشت عینک رها می شد و می شد ابروهای خاتمی را با آن شکل جالب ببینی.
او هم مثل خیلی های دیگر بالاخره عصبانی می شود ولی خودمانی بودن و صمیمیت او چیزی بود که در خیلی ها مخصوصا رئیس جمهور قبل از او و دولتش وجود نداشت. خاتمی خیلی خودمانی بود و این مرا به یاد آقا می انداخت. خاتمی را شاید بتوان مصداقی از جاذبه شخصیتی و تساهل و تسامح دانست. او واقعا رحماء بینهم بود و حتی رحماءش دایره وسیعتری هم داشت اما مشکلش اینجا بود که اشداء علی الکفارش خیلی ضعیف بود.
خاتمی یک رئیس جمهور ایده آل برای جمهوری اسلامی نبود ولی آن قدر هم بد نبود که وقتی می رود دلمان نگیرد و رفتنش را جشن بگیریم هر چند جانشینش فردی مثل احمدی نژاد باشد که برای آمدنش خون دل خوردیم.
گاهی اوقات می شد که دلم می خواست چیزی به سمت خاتمی پرت کنم اما الان می دانم که دلم برایش تنگ می شود.
خاتمی از نظر برخی هواداران تندروش خیلی کند حرکت می کرد. از نظر ما هم قاطعیت او به اندازه کافی نبود ولی این که از یک شخصیت لطیف و خیلی فرهنگی و صد البته بی تجربه در عرصه مدیریت کلان قاطعیت را مطالبه کرد. اما هر چه بود خاتمی کاری می کرد که همه از او راضی باشند. بالاخره او رئیس جمهور همه ملت ایران بود.
خاتمی در این مدت 8 سال انصافا در جهت مصالح انقلاب و نظام حرکت کرد. هر چند دیگرانی از او انتظار دیگری داشتند و از او می خواستند که صریحا روبروی نظام موضع بگیرد اما او همواره تعادل و اعتدال را رعایت کرد. نکته مهم در عملکرد او راندمان کار اقتصادی دولت او بود. به علت نفوذ و تسلط مافیای کارگزاران بر تیم اقتصادی دولت خاتمی و مسلط نبودن او بر کارها و تئوری اقتصادی و به قول خودش سر در نیاوردن از اقتصاد، کارگزاران توانستند نبض اقتصاد را به دست بگیرند و تلقی خود از اقتصاد را به عنوان منطق اقتصاد به خورد خاتمی و طبعا ملت بدهند. از این رو خاتمی با وجود افزایش شدید درآمدهای نفتی نتوانست آن گونه که شایسته است کارها را سامان دهد. هر چند عملکرد اقتصادی او از جهات مختلفی آن چنان غیر قابل قبول هم نیست.
حمایت رهبری از دولت نیز اگر نگوئیم بهترین وضع ممکن را داشت حداقل در وضع بسیار خوبی قرار داشت. رهبری معمولا از خاتمی حمایت اکید می کرد و درخواست های او را مهم می دانست و همه را مکلف به حمایت از دولت می فرمود. همین هم بود که خاتمی را کمک کرد تا 8 سال بماند.
خاتمی اما کارهایی کرد که پیش از او و حداقل در دولت پیش از او جایگاهی نداشت. شاید مهم ترین کار او این بود که این جرات را داد که می شود از رئیس جمهوری هم انتقاد کرد چه برسد به دیگران. کاری که در دولت پیش از او اخلال در کار دولت و همراهی با امریکا و اسرائیل و انتقاد از هاشمی دشمنی با پیغمبر نامیده می شد. انتقادی که می توانست به زندان انفرادی هم بینجامد. دولت پیش از او هر کار غیر شرعی و ضد انقلابی را انجام می داد و در پوشش جمهوری اسلامی و حکومت اسلامی آن را قالب می کرد و به گونه ای رفتار می کرد که انگار خود خداوند چنین دستوری به آنها داده است. مدیران هر غلطی می خواستند می کردند و بعد به عنوان مدیر انقلابی هاله ای از تقدس به دور خود می کشیدند و هر انتقاد کننده ای را به چوب ضدانقلابی بودن می زدند در صورتی که بیشترین اینها افراد جبهه رفته و ذجر کشیده های انقلاب بودند. اما خاتمی به قول خودش تقدس زدائی از حاکمیت را آغاز کرد کاری که واقعا لازم بود و از اینجا بود که کم کم مردم به هوش آمدند و مدیران فهمیدند که نمی شود هر چیزی را با جمهوری اسلامی لاپوشانی کرد.
عملکرد مثبت دیگر او اعلام ضرورت شفاف سازی بود. شفاف سازی در همه جا باعث کاهش تخلفات و زیرآبی رفتن های غواصان ماهر عرصه حقه بازی است. شفاف سازی فعالیت های دولت یکی از مسائلی است که نقش واقعا مهمی در اجرای عدالت دارد. اما این شفاف سازی متاسفانه در دولت خاتمی خیلی کم به ثمر رسید و مافیای قدرت و ثروت که بخش عمده ای از دولت خاتمی را اشغال کرده بودند موانع اصلی این روند بودند.
قانون گرایی هم از آن حرف های خیلی خوب و صد البته مفید خاتمی بود. قانون گرایی در جامعه پایه گذار نظم است و در یک نظام مردمسالار قانون باید فصل الخطاب باشد. البته باز در اینجا هم عده ای خاتمی را آزار دادند. عده ای از مخالفین او و از آن ها بدتر عده ای که نان او را خورده بودند. آنانی که شعار قانون گرایی می دادند اما در برابر قانون اساسی که میثاق ملی ماست گستاخی می کردند و از خاتمی می خواستند که این گونه باشد اما او می دانست که «نمی شود هم رئیس جمهور بود و هم رئیس اپوزیسیون » .
نمی شود از خاتمی سخن گفت و از گفتگوی تمدن ها حرفی نزد. مسئله ای که در زمان خودش سر و صدای زیادی به دنبال داشت و حرف و حدیث های متفاوتی را نیز برانگیخت. این مسئله به عنوان یک تاکتیک در آن زمان در برابر تئوری جنگ تمدن های هانتینگتون واقعا به جا و درست بود. هر چند اشتباه آن جا بود که گفتگوی تمدن ها یک استراتژی فرض شد و این آغاز خطا بود. در دنیای پیچیده و کثیف امروز جایی برای گفتگوی بین تمدن ها نمی ماند. چرا که این گفتگو بین ملت ها و در اصل بین نخبگان فرهنگی صورت می گیرد در حالی که تئوری جنگ تمدن ها را سیاست مداران و مستکبرین عالم به عنوان یک استراتژی سیاسی نظامی دنبال می کنند. به همین دلیل گفتگوی تمدن ها در برابر جنگ تمدن ها هیچ کار مهمی نمی تواند انجام دهد. کارکرد این مسئله (هر چند کاملا صحیح و اصولی است) صرفا یک جنگ روانی و تبلیغاتی علیه جنگ تمدن ها بود. مسئله در اینجا تمام نشد و اشتباه دیگر این بود که گفتگوی تمدن ها به مرکزی دولتی به همین نام سپرده شد. مرکزی که شاید صرفا برای بیکار نبودن مهاجرانی ایجاد شده بود. مرکزی که بودجه بیت المال مسلمین و مستضعفین ایران و پول فقرا و پابرهنگان را به جیب مشتی مطرب و رقاص و حراف ریخت و نه تنها کاری نکرد بلکه اصل قضیه را لوث کرد. عاقبت هم ناچار شدند آن را ببندند و کسی نپرسید که نتیجه این همه خرج چه بود. پاسخ در حقیقت این بود: هیچ. البته اگر از سودی که آقای مهاجرانی کردند و ازدواج هایی که سر گرفت و چند زن بی سرپرستJ توسط عطا خان سر و سامان گرفتند.
نکته دیگر که خاتمی را ناکام گذاشت درگیری های سیاسی اقتصادی در درون دولت او بود. درگیری هایی که مثلا به طور معمول میان رئیس سابق بانک مرکزی دکتر نوربخش(که همچنان خود را وزیر می دانست) و وزرای اقتصاد و دارایی وجود داشت که به برکناری نمازی و چالش های طولانی مدت میان او و دکتر مظاهری انجامید. (خدا بیامرز اجل مهلتش نداد و الا برکناری مظاهری را هم می دیدJ) افراطی گری های عده ای در برخی وزارت خانه ها مثل وزارت کشور نیز دست خاتمی را بیشتر می بست. وزارت خارجه شل و وارفته خاتمی هم یکی دیگر از نقاط ضعف او بود. تا جایی که بی اعتنایی ها و بی حرمتی های برخی از اروپایی ها در سفرها خاتمی را واقعا آزار می داد. وزارت خانه های دیگر هم چون با یکدیگر اتحاد نداشتند آن چنان که باید نمی توانستند از پس کارها برآیند.
علاوه بر همه اینها نباید دشمنی و مخالفت بسیاری از افراد جناح راست را نادیده گرفت. این دشمنی ها گاه منافع ملی و مصالح نظام را نیز نادیده می گرفت. برخی تا حد تکفیر او پیش رفتند و اگر نبود دفاع جانانه رهبری از خاتمی و مکلف کردن همه به حمایت از دولت، کمر خاتمی زیر بار سنگین دشمنی ها مدت ها پیش شکسته بود. همان گونه که تندروی ها و خرابکاری ها و رفتار غیر مسئولانه برخی به ظاهر همراهان او را بسیار آزار داد. شاید این تشبیه غلطی نباشد که دشمنان کینه توز خاتمی و دوستان نادان و تندرویش مانند دو تیغه قیچی موفقیت و کامیابی خاتمی را قطع کرد.
البته نباید از موفقیت های برخی از وزارت خانه ها مثل اطلاعات، جهاد کشاورزی، نفت، ارتباطات و فناوری اطلاعات و نیرو و... چشم پوشید. از یاد نبریم که در دولت خاتمی بود که ما توانستیم به فناوری صلح آمیز هسته ای دست بیابیم، پروژه های بسیار بزرگ نفت و گاز و پتروشیمی مانند پارس جنوبی هر چند با برخی از مشکلات و معایب به ثمر برسند، در گندم خودکفا شویم و سدهای بسیار عظیمی مثل کرخه را افتتاح کنیم.
خاتمی از لحاظ شخصیتی واقعا سالم بود یعنی تقریبا از همه گونه فساد بری و پاک بود. اطرافیان او هم دچار فساد نبودند آن چنان که دیگران. اما برخی اوقات دل رحمی و عدم قاطعیت خاتمی برایش دردسر ساز می شد مثلا در قضیه پرداخت چند صد هزار دلار به افخمی برای تاسیس شبکه ماهوراه ای در خارج از کشور.
اما هر چه بود دلمان تنگ می شود برای قیافه اش، صدایش، تیپ خفنش و خنده هایش. دعا می کنیم خاتمی اولا هر جا که هست جایی باشد که برای او ساخته شده است و ثانیا موفق باشد.
خاتمی آمدی نخندیدم ولی حالا که می روی هم نمی خندم. خداحافظ رئیس جمهور خاتمی سلام سید محمد خاتمی. موفق باشی.
خاتمی می رود و احمدی نژاد می آید. آنچه که در این سال ها انتظار می کشیدم و خیلی های دیگر هم انتظار می کشیدند. او آمده است با حرف هایی که همه می دانیم و می شناسیم. حرف هایش بوی آشنایی و صداقت می داد و می دهد. صداقت و اعتقاد او به حرف هایش را حتی مخالفانش هم تصدیق می کنند. شیرین عبادی و هوشنگ امیراحمدی و حسین رفیعی تنها نیستند خیلی های دیگر هم می دانند که او آنچه می گفت از قلبش بیرون می آمد. همه هم می دانیم که آنچه که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
او آمد و در جلسه تنفیذ گفت آنچه که محورهای دولت عدالت مدار خواهد بود. عدالت، مهرورزی، خدمت صادقانه به همه و پیشرفت و تعالی مادی و معنوی. البته و صد البته او هدفی دارد بلندتر که همه اینها در بطن آن جای می گیرد و آن تشکیل دولت اسلامی و هموار شدن راه برای مراحل بعدی است. هدفش رضایت الهی است و ان شاء الله در راه رسیدن به آن از نصرت ها و امدادات الهی بهره مند گردد.
البته او با کار در شهرداری تجربیات قوی و موثری به دست آورده و خیلی از مسائل و برنامه ها را نیز در تیم های فکری همراه خود مطرح کرده و برایشان چاره اندیشیده است. فرق او با خاتمی هم در همین جاست. او بر خلاف خاتمی که در بهترین حالت می دانست چه می خواهد اما نمی دانست چگونه، می داند که چه نمی خواهد ،چه نمی خواهد و چگونه می خواهد به مطلوب دست یابد. دید مهندسی و آشنایی او با معماری او را یاری کرده و می کند که بتواند مهندس سازمان و تشکیلات باشد. دورانی را نیز که پس از دوم خرداد فاقد مسئولیت اجرایی بوده است فرصت بسیار بسیار مغتنم و توفیق اجباری بوده است که بیشتر بیندیشد مخصوصا به روش های حکومت داری. حضور مستمر در دانشگاه نیز به او ارتباط بسیار موثری با بهترین نخبگان فکری کشور را داده است که او هم از این فرصت استفاده کرده و تیم های فکری را از مدت ها پیش شکل داده است که محصول آن خوراک فکری و برنامه ای بسیار قوی برای دولت عدالت خواهد بود.
انگیزه قوی او و دوستانش، یاری قوی ترین نیروهای کشور و برنامه داشتن تقریبا همه چیز را برای حضور قدرتمند او در عرصه ریاست جمهوری را فراهم کرده است. او همواره سعی کرده است که لایق عنایات و نصرت الهی باشد و ان شاء الله این نصرت راه او را بسیار هموار خواهد کرد. دید بلند و اراده و اعتماد به نفس بسیار بالا نیز او را بسیار یاری خواهد کرد. علاوه بر اینها نظم و انضباط او که قابلیت تسری و جاری شدن در سازمان دولت را دارد(همان گونه که در شهرداری جاری شد) حفاظت گفتار و اطلاعات و برنامه ها نیز نکته بسیار مثبتی است که در بسیاری از قبلی ها وجود نداشته است. البته این مسئله با شفافیت تعارض ندارد بلکه باید برنامه ها حداقل تا پخته شدن مخفی بماند تا هم از آسیب در امان بماند و هم دچار عوام زدگی و جوزدگی نشود و علاوه بر آن فضا متشنج نشود. پس از پخته شدن و بررسی همه جوانب مسئله کاملا شفاف بیان می شود و به صورتی کاملا شفاف عملی می شود. با همه آن چه گفتیم منظر و چشم انداز بسیار مثبت است. ان شاء الله به ياری خداوند متعال و در ظل توجهات امام عصر(عج) اين دولت بتواند به اهداف ارزشمندش برسد و خدمتگزار خوبی برای مردم شريف ايران اسلامی باشد.
ولادت کوثر نور مبارک باد
قال المهدی المنتظر: لقد کان فی ابنة رسول الله اسوة حسنة
امام زمان(عج) فرمودند: به درستی در دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای من نمونه ی نیکویی است.
ولادت حضرت زهرا (س) بهانه خلقت، اسوه و نمونه عصمت، مظهر نورانیت، دخت نبوت، همسر ولایت، مادر امامت و شفیعه امت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را به محضر امام عصر(عج)، رهبر معظم؛ مراجع عظام و همه شیعیان به خصوص فرزندان مجاهد شیعه اش که دلشان به عشق او می تپد؛ تبریک و تهنیت عرض می کنم.
بیایید همگی دعا کنیم که از برکات و نسیم های رحمت الهی که در این روز وزیدن گرفته است بهره مند گردیم. ان شاء الله.
ولادت فرزند گرامی زهرای اطهر(س) فریادگر اسلام ناب محمدی در عصر حاضر و بنیانگذار دولت زمینه ساز ظهور، حضرت امام خمینی(ره) را نیز به تمامی فرزندان بسیجی اش در اقصی نقاط جهان اسلام تبریک عرض می کنم.
روز مادر را نیز به همه مادران عزیز شادباش عرض می کنم.
روز زن نیز بر همه زنان بزرگواری که در سنگر حجاب و چادر زهرا(س) راه او را می پویند مبارک باد.
***
امروز روز برکت و نور است. روزی است که زهرای اطهر پا به عرصه وجود نهاده است. روزی که این نعمت بزرگ به بشریت و نبی مکرم اسلام(ص) اعطا شده است. روزی است که جز خدا کسی از عظمت واقعی آن خبری نیست. امروز رایحه ای از بهشت بر زمین وزیدن گرفته است که تا دنیا دنیا است جان و جهان را از آن رایحه و ریحانه طراوتی دیگر است. امروز غرق نور است چون منور النور، نور عظیمش را بر زمین تابانده است.
به امید روزی که همه ما این اسوه حسنه را الگوی رفتار و منش خود قرار دهیم ان شاء الله.
***
همان طور که دیروز قول داده بودم امروز درباره ی عملیات مرصاد می نویسم.
صدام پس از شکست تک سراسری در جنوب تصمیم گرفت آخرین برگش را هم بازی کند. منافقین این نوچه های استکبار که از سال 61-62 در خدمت صدام قرار گرفته بودند و کارهای شنود و جاسوسی را انجام می دادند، در چند عملیات زمینی محدود توانایی قابل قبولی از خود نشان داده بودند. نمونه این عملیات ها عملیات تصرف مهران در اوایل سال 67 بود. علاوه بر این با حمایت گسترده لجستیکی صدام و غربی ها از منافقین (به حدی که برخی از شرکت های مخابراتی غربی بی سیم های مخصوص به سفارش منافقین تولید و به آنها تحویل داده بودند. این بی سیم کوچک ضدآب که برد نسبتا بلندی نیز داشت برای عملیات شناسایی غواصان به کار می رفت. نمونه دیگر تولید سلاح های کلاشینکف با لوله های کوچک و خشاب های 15 تیری برای عملیات تروریستی منافقین بود) مسعود رجوی کم کم باور کرده بود که فرمانده ارتش آزادیبخش خلق است. علاوه بر این از اوایل سال 67 چراغ سبز هایی برای اجرای طرح فروغ جاویدان به منافقین داده شده بود. استراتژی منافقین در این عملیات رساندن نیروها به سرعت هر چه تمام تر به تهران بود. تاکتیک آنها نیز حرکت با تانک های برزیلی دجله با سرعت 100 کیلومتر در ساعت و خودروهای تندرو(عمدتا تویوتا هایلوکس و لندکروز) از مسیر سرپل ذهاب وارد ایران شده و با گذر از اسلام آباد وارد کرمانشاه می شدند به همین ترتیب منافقین خودشان را به همدان و سپس به تهران می رساندند. تلقی آنها از نیروهای داخل نیز به این صورت بود که فکر می کردند مردم خود به استقبال آنها خواهند آمد و هواداران زیادی در داخل برای خودشان متصور بودند. به همین دلیل سلاح های اضافی زیادی در بار ایفاها آماده کرده بودند که بین هواداران خود تقسیم و آنها را مسلح و با خود همراه کنند. خشاب های پرشده زیادی نیز در بارها آورده بودند.
تلقی منافقین این بود که فقط ورود به داخل خاک ایران مشکل است و وقتی از مرز گذشتند تا تهران مانعی وجود نخواهد داشت. در طرح پیش بینی شده بود که قبل از رسیدن نیروهای اصلی به تهران، هواداران شهر را به آشوب بکشند و زندانیان نیز در زندان اوین شورش کرده و زندان را تصرف و با سلاح های به دست آمده در سطح شهر اقدام به عملیات ایذایی علیه مراکز انقلابی مثل سپاه و کمیته کنند و مانع از سازماندهی نیروها شوند.
البته دیدگاه شخص مسعود و ایده های خودبزرگ بینانه و ساده اندیشانه او نیز طرح را بسیار کودکانه کرده بود. آن گونه که وقتی فرماندهان ارتش آزادیبخش در جلسه توجیهی عملیات از او کالک و نقشه می خواهند او به نقشه ایران در پشت سر خود اشاره می کند و می گوید این نقشه و کالک شماست.
به این ترتیب عملیات آغاز شد. ابتدا هواپیما های عراقی سر پل ذهاب را بمباران کردند و بعد از آن نیروهای منافقین از مرز گذشته و خط را شکسته و پیش آمدند. به علت کمبود نیروی خودی در منطقه منافقین بدون مشکل خاصی تا کرند و سپس تا اسلام آباد آمدند. در اسلام آباد مسعود در ساختمان فرمانداری مستقر و جمهوری خلقی را اعلام کرد و خود در آنجا مستقر شد. پس از اسلام آباد کاروان نیروهای منافق از اسلام آباد به سمت کرمانشاه به راه افتاد. قساوت منافقین در اسلام آباد به حدی بود که سر برخی از نیروهای رزمنده که به مرخصی می رفتند و مسلح هم نبودند با تیغ موکت بری بریدند و بسیاری از نیروها را تیرباران کردند. حتی وقتی مواجه با ممانعت پمپ بنزین برای دادن بنزین شدند پسر پمپ بنزینی را در همان جا به دار کشیدند. در ضمن حرکت وقتی با ستون خودروهای مردم مواجه شدند که هراسان از اسلام آباد خارج و به سمت کرمانشاه می رفتند و ترافیک ایجاد کرده بودند با سنگدلی برای باز کردن راه خود مردم را به گلوله می بستند.
در تنگه چهار زبر به صورت اتفاقی تعدادی از نیروهای لشگر انصار الحسین همدان که به سمت جبهه جنوب می رفتند با منافقین روبرو و درگیر می شوند و با استفاده از لودر و بلدوزر جاده را قطع می کنند و خاکریزی جلوی منافقین زده می شود. با این اتفاق جلوی پیشروی منافقین سد و فرصتی فراهم می شود تا نیروهای خودی به منطقه برسند. ابتدا نیروهایی از لشگر علی بن ابی طالب (ع) که در پادگان الله اکبر حضور داشتند به وسیله هلی کوپتر در ارتفاعات دو سمت جاده هلی برن می شوند و به این ترتیب جلوی پخش منافقین در منطقه گرفته می شود. در مرحله بعدی نیروهایی در گردنه پاطاق نزدیک اسلام آباد هلی برن می شوند و جلوی فرار منافقین گرفته می شود. منافقین که خود را در تله می بینند بارها سعی در شکستن سد دفاعی می کنند ولی موفق نمی شوند. مدام نیروهای بیشتری وارد منطقه می شوند و عرصه بر منافقین سخت می شود. نیروها شروع به قلع و قمع منافقین کرده و به سمت اسلام آباد پیشروی می کنند اما مسعود رجوی و مریم قجر عضدانلو به وسیله یک هلی کوپتر عراقی از منطقه متواری می شوند.
اوضاع به حدی سخت شده بود که فرماندهان زن منافقین پشت بی سیم ها جیغ می کشیدند و کمک می خواستند. بسیاری با سیانور خودکشی کردند و برخی نیز با اسلحه همدیگر را کشته بودند. تعدادی نیز فراری شدند و در ارتفاعات پراکنده شدند. بسیاری نیز کشته و زخمی شدند. پس از سه روز از شروع عملیات فروغ جاویدان، مرصاد خدا تقریبا به مراحل پایانی رسیده بود. دیگر منافقین شکسته بودند و صدام هم ناچار خود را تسلیم آتش بس کرد. و به این ترتیب آخرین عملیات تاریخ دفاع مقدس که با رمز یا علی (ع) آغاز شده بود با پیروزی رزمندگان اسلام پایان یافت تا مصداقی باشد بر ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.
این روزها که در آن هستیم سالگرد حمله تک سراسری عراق بعد از پذیزش قطعنامه 598 از سوی ایران است. سال 67 این روزها پس از این که امام راحل (ره) جام زهر پذیزش قطعنامه را نوشید و ایران به صورت رسمی اعلام کرد که قطعنامه را می پذیرد همان گونه که پیش از ان گمان می رفت صدام این امر را ناشی از ضعف جمهوری اسلامی تعبیر کرد و دوباره فیلش یاد هندستان کرد و سرمست از پیروزی های به دست آمده در باز پس گیری فاو ، جزیره مجنون و فاو در تک های گسترده شیمیایی و حملات بسیار گسترده سعی کرد تا با استفاده از فرصت خوزستان را به اشغال درآورد و تعداد زیادی از نیروهای نظامی ایران را به اسارت درآورد تا بتواند پای میز مذاکره امتیازات زیادی از ایران بگیرد و به آمال و آرزوی شومش در انضمام خوزستان عزیز به خاک عراق موفق شود.
عواملی چند در پدید آمدن این شرایط دخیل بود. طولانی شدن جنگ سبب کاهش انگیزه در نیروهای تکور ایران شده بود. پشتیبانی جنگ به شدت مشکل شده بود و تدارکات جنگ به دلیل جنگ نفت کش ها و حملات مکرر به سکوهای نفتی ایران و از آن بدتر وضع اسفبار قیمت نفت تا حدی که به بشکه ای 5 دلار رسیده بود و همان درآمد ناچیز نیز باید صرف مردم می شد تا از قحطی و آسیب های شدید ناشی از آن در امان بمانیم. بودجه نظامی ناچیز ایران نیز کارساز نبود چرا که فروشندگان حاضر به فروش تسلیحات به ایران نبودند و دلالان و سرنخ های ایران توسط سازمان های امنیتی اروپا و امریکا کور شده بود.
از دیگر سو مسئله مهم دیگر کاهش نیروهای بسیجی حاضر در عرصه بود. استراتژی دفاعی ایران در طول جنگ استفاده از اهرم نیروی انسانی با انگیزه به صورت زیاد و گسترده بود تا بتواند برتری تسلیحاتی عراق را پوشش دهد، اما در این مقطع نیروی بسیجی به علت رکود شدید حاکم بر جبهه ها خیلی کم اعزام می شد و این امر به علاوه بسته شدن راهکارهای عملیات در جنوب و کشیده شدن جنگ به غرب و پس از آن عملیات والفجر10 و استفاده شدید عراق از سلاح شیمیایی که منجر به قفل شدن جبهه غرب شد، تمام جبهه را در رکود بی سابقه قرار داد و توان هرگونه مانوری را از فرماندهان ایرانی سلب می کرد. عراقی ها اما به شدت تقویت شده بودند و از سوی دیگر امریکا خود به طور مستقیم وارد جنگ شده بود. همه اینها دست به دست هم داد تا عراق سلسله عملیات های موج دوم استراتژی دفاع متحرک را شروع کند و با استفاده از امواج گسترده نیروی پیاده و زرهی با پشتیبانی گسترده هوایی و استفاده از سلاح های شیمیایی به طور بی سابقه و بسیار وسیع تک هایی را برای بازپس گیری مناطق آزاد شده ایران شروع کند. فروردین ماه سال 67 فاو اولین مرحله بود. در این عملیات هلی کوپترهای امریکایی به طور مستقیم از خاک کویت به نیروهای ایران مستقر در فاو حمله کردند و عراقی ها از شمال و غرب دست به محاصره فاو زدند. استفاده گسترده از شیمیایی نیروهای ایرانی را کاملا زمینگیر کرده بود و عراقی ها آسوده در تانک های کولردار T-72 نشسته بودند و پیش می آمدند. نهایتا با توجه به تعداد کم نیروهای خودی دستور عقب نشینی صادر و نیروها عقب آمدند ولی در عین حال متاسفانه تعدادی از نیروها جا ماندند و به اسارت درآمدند و برخی دیگر که برای عقب نشینی پوشش می دادند آن قدر ایستادند تا شهید شدند و بعدها استخوان هایشان از اروند گرفته شد. با انهدام پل فاو توسط قرارگاه تخریب صابرین جلوی عبور عراق از رودخانه گرفته شد ولی فاو برای همیشه تخلیه شد.
با استفاده از همین شیوه فکه و جزیره مجنون و شلمچه نیز مورد حمله قرار گرفت. البته با عملیات بیت المقدس 7 که در منطقه شلمچه اجرا شد جلوی پیشروی عراقی ها به سمت خرمشهر و تصرف شلمچه گرفته شد. این عملیات که آخرین عملیات قبل از پذیرش قطعنامه بود یکی از مظلومانه ترین نبردها در تاریخ جنگ بود. به نحوی که بسیاری از نیروها صرفا به خاطر گرمای تیرماه شلمچه و تشنگی به شهادت رسیدند. هر چند در همین عملیات بچه بسیجی های کم سن و سال پیاده دنبال تانک ها می کردند و شکارشان می کردند.
با حضور امریکا به صورت مستقیم در جنگ و ساقط کردن هواپیمای مسافربری پیام های روشنی به ایران داده شد. از دیگر سو حمله عراق به حلبچه نیز روی دیگر این سکه بود. همه اینها عزم جدی دشمن برای پایان دادن به جنگ به هر ترتیب نشان می داد. حتی برخی احتمالات از حمله هسته ای یا شیمیایی به شهرهای بزرگ خبر می داد. به همین دلایل و بری دلایل دیگر برخی از مسئولین تصمیم به اتمام جنگ گرفتند و نزد امام رفتند. امام ابتدا حاضر به پذیرش نبود ولی نظر مسئولین مخصوصا هاشمی به عنوان فرمانده جنگ بر پذیرش قطعنامه بود. بالاخره امام با شجاعت و فداکاری از همه حرف هایش گذشت و برای مصالح کشور و اسلام تصمیم به نوشیدن جام زهر کرد. پیام امام به مناسبت پذیرش قطعنامه یکی از تاثیرگذارترین پیام های امام بود. در این پیام تا حدی قضیه روشن شد. مظلومیت از کلمات امام فرو می ریخت.
بعد از پیام امام شور عجیبی بین مردم و مخصوصا نیروهای بسیجی جریان گرفت. بسیاری به شدت خود را سرزنش می کردند که چرا به جبهه نرفتند تا امام مجبور شد قطعنامه را بپذیرد. مثلا یکی از بچه ها می گفت: این همه شعار دادیم ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند آن وقت آخر امام را تنها گذاشتیم.
صدام پس از پذیرش قطعنامه مغرور از تجهیزات قوی و گسترده اش با شدت حمله ای مانند تک ابتدایی جنگ -اما بسیار گسترده تر به حدی که اگر در ابتدای جنگ با 3 لشگر به خوزستان حمله کرد در این حمله 13 لشگر را مورد استفاده قرار داد.- را شروع کرد و خرمشهر را مورد تهدید قرار داد با مقاومت شدید رزمندگان نتوانست وارد شهر شود ولی خرمشهر را دور زد و در مسیر جاده اهواز خرمشهر به سمت اهواز به راه افتاد. با پیام امام به سپاه مبنی بر این که اینجا جنگ سرنوشت است و باید متر به متر بجنگید، سپاه با استفاده از نیروهای بسیجی گسترده که وارد جبهه ها شده بود نبرد و دفاع سراسری جاده اهواز خرمشهر را به صورت نامنظم و چریکی شروع کرد. نیروها آرپی جی به دوش پیاده لابلای تانک های عراقی می دویدند و تانک شکار می کردند. جنگ به حدی نزدیک و تن به تن شده بود که تانک های توانایی مانور را از دست داده بودند. با تلفات سنگین وارد شده عراق تصمیم به عقب نشینی گرفت ولی دوباره تجدید قوا کرده و حمله می کرد. مجموعا سه بار عراق تا مرز عقب زده شد و بالاخره صدام رضایت داد که برگردد و دست از پا دراز تر برگشت.
این عملیات با استفاده از نیروی انسانی شهادت طلب نیروهای خودی توانستند با ابتدایی ترین تجهیزات جلوی تک دشمن که هدف شومی را در سر می پروراند فائق آیند.
نیروها تازه از درگیری جنوب فارغ شده بودند که خبرهای بدی از غرب به گوش رسید. آری منافقین حمله کرده بودند. شرح آن را می توانید ان شاء الله فردا در همین وبلاگ ببینید.
با سلام خدمت دوستان عزیز. ابتدا از برادران و خواهران گرامی به خاطر این تاخیر نسبتا طولانی عذر می خوام. عذر تقصیر بابت تاخیر. با عرض شرمندگی از خدمت دوستان که سر زدند و گلایه از این که کامنت نمی گذارید. این مدت جایی بودم که زیاد دسترسی به شبکه نداشتم و علاوه بر اینها اگر دسترسی هم داشتم تنبلی و مسائل دیگه و اشتغالات ذهنی و غیر ذهنی مانع عرض ارادت می شد.
این 15 تیر که گذشت، دومین سالگرد تأسیس این وبلاگ بود. دو سال پیش در این چنین روزی من که مدت ها بود دنبال وبلاگ نویسی بودم، بالاخره با آشنایی با وبلاگ منکرات که بعدا ضد منکرات شد، وبلاگ ضد منکرات 2 رو تأسیس کردم. از همان ابتدا هم البته از عنایت ها و لطف دوستان مخصوصا مهدی باقری برخوردار بودم. تا اواخر تابستان 82 هم ادامه دادم ولی بعدا به دلایلی خیلی ساده و غیر قابل قبول توفیق وبلاگ نویسی سلب شد. مدام دلم می خواست که بیام ولی بالاخره توفیق یار نبود و تنبلی می کردم تا این که در اواسط پاییز 1383 برگشتم. دوستان باز هم مورد لطف قرار دادند و صمیمانه با هم همکاری کردیم که این همکاری تا امروز ادامه یافته است. رفقای عزیزی که لینک هاشون تو کنار وبلاگ همیشه دلگرم کننده و شادی بخش بود. کامنت هاشون دلمون رو جلا می داد و خوشحال می شدم. مخصوصا دوستان عزیزم ایمان بزرگوار، آرماگدون، مجاهد تروریست، ضد منکرات کبیر!!! :))، لاله بسیجی و بقیه دوستان عزیزی که می آمدند و کامنت نمی گذاشتند. البته من هم تا حد امکان سعی می کردم که لطف دوستان رو پاسخ بگم ولی خوب دیگه هیچی مطلب نوشتن نمی شه. بگذریم.
دو سال پیش که شروع کردم خیلی هدف ها برای خودم داشتم و خیلی برام هیجان انگیز بود. اون روزها با چه شور و شوقی مطلب می نوشتم و خیلی دوست داشتم که یه نفر بیاد مطلب منو بخونه. البته اون موقع زیاد تجربه نداشتم و مطالبم رو اگر بخونید متوجه نوعی بی تجربگی و خامی می شید. ابتدا قصدم این بود که یک وبلاگ سیاسی صرف داشته باشم ولی خوب یک مقدار هم به خاطر تعلق خاطری که به جبهه و جنگ داشتم مطالب فرهنگ جبهه و یک مقدار هم مطالب مذهبی می نوشتم. با پایان یافتن تابستان 82 دیگه مطلب ننوشتم علتش این بود که یک دفعه اون اواخر تابستان اومدم سایت پرشین بلاگ رو باز کنم تا مطلب جدید بذارم که باز نشد اون هم به علت سنگین بودنش بود. من که خیلی بی تجربه بودم فکر کردم که دیگه این سایت باز نمی شه حداقل تو کامپیوتر من. خلاصه تا مدت ها اصلا هیچ مطلبی نزدم. فقط سر می زدم و کامنت ها رو می خوندم. خلاصه گذشت تا اواخر سال یک مطلب دیگه هم نوشتم ولی بعدش دیگه ولش کردم. تو وبلاگ ها که کمی می گشتم توجهم به مسائل و بحث های شیعه و سنی جلب شد و با سابقه ای که داشتم سعی کردم که یک وبلاگ دیگه رو که صرفا مسائل این گونه را بررسی می کرد داشته باشم که به ساخت وبلاگ عترت ختم شد که بعدا به دلیل تلاش برای حفظ وحدت اون حرکت هم مسکوت ماند. تا این که پائیز سال 83 با عزم جزم برگشتم. هدفم این دفعه پرداختن صرف به مسائل مذهبی بود و کمی هم سیاست بین الملل. اولین مطلب هم حمله اسرائیل به ایران بود که قبل ترها آماده اش کرده بودم. با جوابیه هایی که فرستاده شد و مسائلی که من در جواب آنها می گفتم مدتی گذشت. بعد از اون به درخواست یکی از دوستان تصمیم به تغییر نام وبلاگ از ضد منکرات 2 گرفتم. ابتدا اسم وبلاگ را به بصیرت تبدیل کردم که البته کاری خام و شتاب زده بود که راضیم نمی کرد. برای پیدا کردن نام جدید تفالی زدم که یک مصرعش این بود:«شرابی خور که در کوثر نباشد» همون موقع جرقه زدم و تصمیم گفتم اسم وبلاگ را به کوثر تعویض کنم. که البته خیلی اسم خوبی بوده و هست. چون هم متعلق به قرآن است و هم تعلق خاطر من به حضرت زهرا (س) را پوشش می ده. امیدوارم وبلاگ لایق این اسم باشه.
تو این مدت مطالب زیادی نوشته ام که شما هم مطلعید. تقریبا هر هفته مطلب داشته ایم که برای خودم قابل قبول بوده است هر چند زمان هایی بوده که بیشتر یا کمتر فاصله بین مطالب وجود داشته ولی رویه این بوده است. با فرا رسیدن محرم قالب وبلاگ رو عوض کردم و تقریبا سیاه پوش شد و ویژه نامه های محرم رو مطرح کردم. بعد از اون مسائل مرتبط با انتخابات ریاست جمهوری یکی از مهم ترین مسائل بوده است که از چند ماه قبل به آن پرداختم و البته خیلی از سطح انتظارات خودم پایین تر عمل کردم یعنی حجم مطالب نسبت به مورد نظرم کمتر بود. در حالی که من قصد داشتم که به این بهانه خیلی ریشه ای به مطلب بپردازم ولی خوب دیگه دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. طبیعتا حمایت من متوجه جریان اصولگرا بود ولی در آن بین به احمدی نژاد واقعا علاقه داشتم و نظرم روی او بود اما احتمال پیروزی او کم بود. آرزوی من در آن برهه این بود که جریان اصولگرا (که فقط بخشی از آن شایسته این اسم هستند و مجموعه ای نا همگون بودند که فقط به دلیل مخالفت با دوم خردادی ها کنار هم قرار گرفته بودند و در هر حال بالاخره باید از هم جدا می شدند که شدند) روی آقای دکتر به توافق برسند. آرزویی که خدا را شکر می کنم که برآورده نشد. بعد از او نظرم روی توکلی یا قالیباف بود. از همان ابتدا نظر واقعا منفی نسبت به ولایتی و تا حدی لاریجانی داشتم (چون آنها را رقیب احمدی نژاد و دوست شدید هاشمی می دیدم) بعدا با توجه به محبوبیت نسبتا بالای قالیباف در آن مقطع به سمت او چرخش پیدا کردم هر چند ته دلم اصلا راضی نبودم و تمایلم هم چنان به آقای دکتر احمدی نژاد بود ولی از این نگران بودم که نکند با به اجماع نرسیدن اصولگرایان هاشمی به قدرت برسد و این کابوس من بود. این وحدت اصولگرایان هم قصه ای داشت که واقعا بازی پیچیده ای بود. بازی پیچیده ای که دیگران بازیگردانش و برخی از ظاهرا خودی ها تدارکاتچیانش و برخی دیگر هم بازیگرانش بودند. عده ای هم که نمی خواستند بازیگر دیگران باشند به گونه ی دیگری بازی داده شدند و فقط شاید بتوان گفت احمدی نژاد بود که بازی نخورد و در زمین خودش برای ملت بازی کرد و سیاست بازان را رها کرد و به متن مردم رفت و فراتر از همه معادلات و بازی های جناح های سیاسی با مردم سخن گفت و الحمدلله با کمک خدای بزرگ و عنایات حضرت صاحب(عجل الله تعالی فرجه) و خون دل ها و دعاهای شبانه مومنین و مستضعفین نتیجه مطلوب در این مقطع حاصل شد. ان شاء الله که نتیجه مراحل بعد نیز به احسن وجه به دست بیاید.
بعد از این هم مطالب وبلاگ همان مسیر را دارد. قصدم این است که در مسائل خودم را محدود نکند. شاید در مطالب آینده این وبلاگ قطعه ادبی و حکمت و از این چیزها هم ببینید. البته مطالب فعلی هم ادامه پیدا خواهد کرد. ان شاء الله که بتوانم خوب خوب انجام وظیفه کنم. حداقل فعلا قصد ترک وبلاگ نویسی را ندارم و حالا حالاها مزاحمتان هستیم. بگذریم.
امیدوارم شما هم همراه ما باشید و در خدمتتان باشیم.
پيروزی مستضعفين بر مستکبرين مبارک باد.
بسم الله الرحمن الرحیم
جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا
بالاخره انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، در دور دوم به پایان رسید و آقای دکتر محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری انتخاب شد.
ابتدا خدای متعال را شکر می کنیم که چنین توفیقی را نصیب ملت ایران و دکتر احمدی نژاد فرمود. در وهله بعد از اهل بیت(ع) تشکر می کنیم که دعای خیرشان در این انتخابات نیز همراه ملت بود. از ملت شریف ایران نیز برای این حضور غیرتمندانه و هوشیارانه در عرصه امتحان سرنوشت ساز انتخابات و انتخاب درستشان تشکر می کنم. این پیروزی بزرگ را به محضر امام زمان(عج) رهبر معظم انقلاب و مردم شریف و شهید پرور ایران اسلامی و منتخب مردم تبریک عرض می کنم. این مرحله از انتخابات؛ درس ها و عبرت های مختلفی را در بر داشت. این انتخابات به همه نشان داد که خیلی چیزها نسبت به گذشته تغییر کرده است. نشانه این تغییر حضور هوشمندانه مردم در صحنه و انتخاب آنها بود. حضور گسترده مردم در انتخابات پیام محکمی مبنی بر این بود که ملت همچنان چون اول انقلاب، از نظام جمهوری اسلامی حمایت می کند. حضوری که دهان دشمن خارجی و خود فروختگان خارج نشین و ضد انقلاب داخلی را بست. ضد انقلاب که با ادعای عدم پشتیبانی مردم از نظام و علاوه بر آن حضور نسبتا کمتر مردم در انتخابات دوم شورای شهر و مجلس هفتم، از مدت ها قبل تقاضای برگزاری رفراندوم را مطرح می کرد این انتخابات را بستری مناسب برای ضربه به مشروعیت نظام اسلامی تلقی کرد و بر اساس این تحلیل پروژه تحریم انتخابات را کلید زد. در مقابل نظام نیز بر حضور حداکثری پای می فشرد که بحمدالله این حضور تحقق پیدا کرد. در حقیقت انتخابات نهم رفراندومی تمام عیار برای نظام بود. این رفراندوم هم با پیروزی مردم و نظام پایان یافت.
نکته دیگر در انتخابات نهم حضور همه سلیقه های درون نظام و حتی تمایلات معطوف به بیرون در انتخابات بود. این امر زمینه رقابت حقیقی را فراهم کرد. آزادی این انتخابات به هیچ وجه قابل خدشه نیست زیرا تقریبا همه سلایق سیاسی در انتخابات حاضر بودند و رای هم دادند. بخش عمده ای از اپوزیسیون مانند نهضت آزادی, ملی مذهبی ها و جریان های ملی گرایی و حتی توده و فدائیان با تحلیل شرایط تحریم را بی فایده دانستند و از معین حمایت نمودند. رای معین پایگاه اجتماعی حزب مشارکت و سازمان مجاهدین و همه این گروه ها را نشان داد. این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که بسیاری از آراء معین به خاطر خواسته های قومیتی به او تعلق گرفت و بسیاری از آرای دیگر نیز به خاطر تلقی مردم از حمایت خاتمی از وی به او داده شد.
جریان اپوزیسیون نما پس از اعلام نتایج مرحله اول انتخابات یکی دو روز را در شوک و بهت زدگی گذراند و پس از آن برای بقای در قدرت دست به دامان هاشمی رفسنجانی شد. در کنار اینها بسیاری دیگر نیز از ابتدا با هاشمی همراه بودند که در این مرحله نیز کنار او قرار داشتند. فضای شکل گرفته آن قدر سنگین می نمود که عده ای دم از همبستگی ملی حول محور هاشمی رفسنجانی می زدند. تمام جناح ها از چپ تا راست و میانه و حزب باد در پشت هاشمی رفسنجانی موضع گرفته بودند. این موضع گیری در کنار توانایی مالی بسیار گسترده ستاد انتخابات هاشمی و بسیاری توانایی های دیگر مجموعه ای بسیار توانمند و کارا نشان می داد. در میان کاندیداها کروبی، معین, مهر علی زاده و قالیباف رسما یا تلویحا از هاشمی حمایت کردند. هر چند این حمایت ها با شدت و ضعف متفاوتی همراه بود ولی در هر حال مجموعه ای جالب را نشان می داد. لاریجانی در این میان البته سکوت اختیار کرده بود امری که او را اندیشمندترین و خرمندترین نامزد شکست خورده نشان داد. بخش عمده ای از جناح راست نیز در کنار هاشمی آرایش گرفتند. جامعه روحانیت و بخشی از اعضاء جامعه مدرسین که تشکل های کلیدی راست سنتی هستند، از هاشمی حمایت می کردند. ناطق نوری به عنوان پایه گذار و متولی شورای هماهنگی خود ستادی برای حمایت از هاشمی تهیه کرده بود. البته عده ای از این جناح باز هم جانب احتیاط را رها نکردند و مانند مؤتلفه در اقدامی عجیب اعلام کردند که از هر دو نامزد حمایت می کنند. هر چند در عمل صرفا از هاشمی حمایت کردند. کار به آنجا کشید که حتی خاتمی که نباید از هیچ نامزدی حمایت کند، در اقدامی سئوال برانگیز در پیامی تلویحا مردم را به رای دادن به هاشمی فراخواند.
مجموع این حمایت ها و تخریب گسترده احمدی نژاد فضای بسیار سنگین علیه شهردار بسیجی تشکیل داده بود. حتی بسیاری از وزرا که به علت داشتن سمت دولتی نباید از هیچ کس حمایت کنند، به صورت خاصی در استان های مختلف مستقر شدند و سازمان دهی حامیان هاشمی را به عهده گرفتند. ستادهای هاشمی نیز قصد ایجاد درگیری و تشنج داشتند. مثلا یکی از تبلیغاتچی های هاشمی به یکی از بچه های ما که مشغول تبلیغ آقای دکتر بود؛ نزدیک شده بود و بعد از کلی مشاجره گفته بود اگر مردی بزن تو گوش من و با این امور قصد تحریک هواداران دکتر را داشتند. دوستان از هیچ امری کوتاهی نمی کردند. طوری که برای تخریب دکتر در زمان ممنوعیت تبلیغات پوسترهای دکتر را پخش می کردند یا کابین های تلفن و اماکن عمومی را با پوسترهای دکتر می پوشاندند و خیلی کارهای دیگر.
همه چیز برای رای آوردن هاشمی آماده شده بود. حتی استانداران سراسر کشور را به تهران دعوت کرده بودند و در جلسه ای به همه گفته بودند که باید از صندوق ها هاشمی دربیاید. برای موفقیت هم سناریویی طراحی شده بود که طبق آن با ابطال بسیاری از صندوق ها که احمدی نژاد در آنها رای بیشتری داشت، رای هاشمی را افزایش بدهند که البته به علت هشدار به موقع رهبر معظم انقلاب(مدظله) و هوشیاری و صلابت شورای نگهبان و از همه مهم تر اختلاف رای زیاد ایجاد شده توسط مردم، این سناریو نیز ناکام ماند. تلاش های متعدد کارساز نشد و شد آنچه که به نظر آنان نباید می شد.
ان شاء الله دولت آقای دکتر احمدی نژاد بتواند شاخصه های دولت اسلامی را محقق و مشکلات به جا مانده را اصلاح نماید. دولتی که در آن ان شاء الله از باندبازی و سوء استفاده از قدرت خبری نخواهد بود. درس ها و عبرت های این انتخابات و تاریخچه پنهان این انتخابات مطالبی است که ان شاء الله بعدا به آنها خواهم پرداخت.
این عکس که در زیر می بینید؛ در یکی از جلسات سخنرانی دکتر توسط عکاس خبرگزاری مهر گرفته شده است. شخصی که مشخص شده است (روحانیه نه ها
) بنده هستم. بالاخره ما هم نمردیم و بچه معروف شدیم. هر چند این بارهم پس کله مان در عکس افتاده است.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن قاتلی فاطمة الزهرا (س)
یا علی مدد
چرا احمدی نژاد نبايد رئيس جمهور شود؟
بسم الله الرحمن الرحيم
اين چند روز که مطلبي ننوشتم مدام با خودم کلنجار داشتم يا اينکه وقت براي نوشتن نبود. خلاصه توفيق يار نشد اما نکته اي که وادارم کرد که مطلب بنويسم تهمت ها و اتهاماتي بود که متأسفانه به چهره مردمي دکتر احمدي نژاد وارد مي شود. مظلوميت ايشان خيلي متأثرم کرد. حتي اگر طرفدار و هوادار ايشان هم نبودم جوانمردي اقتضا مي کرد که از ايشان دفاع کنم همان گونه که در مطلبي که راجع به رفسنجاني نوشتم با وجود سينه اي پر از حرف، همه را رها کردم و سعي کردم چهره ايشان را عادلانه ترسيم کنم.
مظلوميت ايشان از مدت ها قبل از انتخابات 27 خرداد کليد خورده بود، در واقع تصدي ايشان در شهرداري و بريدن منافع کانون ها که چه عرض کنم مافيا و اختاپوس ثروت و قدرت آغازگر اين رفتارها ناجوانمردانه بود. احمدي نژاد مانند مولايش علي(ع) حاضر نشد سهم مافيا را بپردازد سهمي که از مدت ها قبل عادي شده بود. احمدي نژاد از همان روزها متهم بود که متحجر است. متهم بود که مديريت غيرعلمي دارد(آخر آقايان فقط مديريت باج بده برو را مديريت علمي مي دانند) متهم بود که توان اداره شهر را ندارد و قرار بود که اين طور باشد.(زماني کرباسچي گفته بود بايد کاري کنيم که هر کس بعد از ما آمد نتواند شهر را اداره کند). اين اتهامات بود و بود تا اين که ايشان براي انتخابات نامزد شد. اتهامات تشديد شد و جنگ رواني از کانون هاي قدرت و ثروت شروع شد. اما چون در نظرسنجي و نظرسازي ها ايشان آراء قابل توجهي نداشت آقايان زياد نگران نبودند ولي مديريت احمدي نژاد همواره براي اينان کابوس بود.
بعد از اين که انتخابات 27 خرداد آغاز شد. شاخک هاي اختاپوس به خبر آمد و زنگ خطر همه را از خواب بيدار کرد. در يک کلام بگويم همه و همه دست به هم داده اند تا به قول خودشان احمدي نژاد را زمين بزنند. اما صحنه گردان اصلي اين قضايا رانت خواران و کساني است که تا امروز سهمي از نفت و بيت المال نصيبشان مي شده است. اينها به هراس افتاده اند که مبادا با آمدن احمدي نژاد اولا منافعشان قطع شود ثانيا احمدي نژاد اگر به قدرت برسد سوء استفاده و دزدي هاي گذشته را پس خواهد گرفت (همان گونه که در شهرداري کرد) آن وقت واويلا خواهد شد. براي همين تمام نيروي خود را بسيج کردند تا جلوي اين فاجعه را بگيرند.
دو گروه در اين جريان حضور دارند يکي کارگزاران ديگري مشارکت و سازمان مجاهدين. همان گونه که قبلا نوشتم اين دو گروه دو روي يک سکه هستند و همکار و هميار يکديگر در چپاول بيت المال هستند. اين هم آوايي اين روزها تشديد شده است. بهزاد نبوي در کنار کرباسچي و تاج زاده در کنار عطريان فر دست در دست هم سعي در شکست احمدي نژاد و پيروز کردن رقيب او دارند. از هم ابزارها هم استفاده مي کنند. از سايت هاي اينترنتي تا SMS که متأسفانه به صورت انبوه از برخي مراکز مخابراتي وابسته به وزارت نفت در حال ارسال است. مافيا کار را به جايي رسانده است که در زمان پخش گفتگوي ويژه خبري دکتر احمدي نژاد برق برخي از استان هاي کشور به طرز مشکوکي قطع مي شود.
احمدي نژاد به قول خودش گويا وارد حريم ممنوعه شده است. خاتمي که فرياد آزادي خواهي و دموکراسي طلبيش گوش فلک را کر کرده است، بيانيه مي دهد و تلويحا احمدي نژاد را متحجر و مخالف آزادي معرفي مي کند. البته اين اولين باري نيست که خاتمي بر احمدي نژاد مي تازد ولي با اين کارهايش نام ملکوک خود را در تاريخ ايران ننگين تر خواهد کرد(بعدها در مورد خاتمي و شخصيتش و کارهاي پشت پرده اش خواهم گفت که خواهيد ديد پشت اين نقاب خندان و ملايم چيز ديگري خوابيده است.)
کار به جايي رسيده است که يکي از اين افراد در تهران به يکي از چاپخانه هاي بسيار بزرگ و معروف حوالي مرکز شهر پول هنگفتي داده بود که در سه شيفت شبنامه عليه احمدي نژاد تهيه کنند. تعداد بسيار زيادي نيز استخدام شده اند که اين شبنامه ها را توزيع کنند که هر کدام براي هر شب 8 هزار تومان گرفته اند. (البته اين تنها موردي است که کشف شده و چاپخانه بر اساس گزارش هاي مردمي کشف شده است. ديگر موارد هم چنان فعال هستند.)
عده ديگري هم تحت جنگ رواني کارگزاران و کانون هاي قدرت و ثروت به جان احمدي نژاد افتاده اند. اين عده افرادي از مجمع روحانيون و طيف هاي مشابه هستند که نادانسته و بعضي هايشان دانسته آب به آسياب شايعه سازان مي ريزند. نهضت آزادي هم حکايت جالبي دارد. آقايان که در دوره هاشمي آن قدر با او دشمن بودند که به زندان هم افتاده اند؛ حالا هاشمي را مظهر اعتدال و آزادي خواهي وانمود مي کنند و احمدي نژاد را لولويي نقاشي مي کنند که قرار است بيايد و هم را بخورد.
طرفداران و تبليغاتچي هاي هاشمي هم مردم را تهديد مي کنند که اگر به ما راي ندهيد مي دهيم لولو بخوردتان. گرگ دوباره در لباس ميش رفته و مرد خدمتگزار و صادق را گرگ جلوه مي کنند.
از همه اينها که بگذريم احمدي نژاد را همه مي شناسند مخصوصا تهراني ها. اگر احمدي نژاد مي خواست مثلا بين پياده روها ديوار بکشد در شهرداري نمي توانست؟ اگر مي خواست که بگير و ببند راه بيندازد به راحتي مي توانست همه آقايان را به حرم نشر اکاذيب و تهمت به زندان بيندازد اما او بزرگوار تر از اين حرف هاست.
نکته اي که لازم مي دانم بيان کنم درباره شخص باقر نوبخت است. اين سياست باز پير که از همان ابتدا با فرمول نويسي و وايت برد قصد داشت هاشمي را رئيس جمهور کند در دوره هاي مختلف مجلس از رشت نماينده بوده است. اين فرد سرگذشت جالبي دارد و شايد يکي از معدود نمايندگاني باشد که اين قدر تداوم در مسئوليت داشته باشد. اين دو علت مي تواند داشته باشد يا اين آقا خيلي کارآمد و مردمي است که اين فرضيه با دلايل متقن قابل رد است. در تمام ادوار نمايندگي اين آقا هيچ کار بزرگي انجام نداده يا طرح جالبي ارائه نکرده است. دليل ديگر ممکن است اين باشد که اين آقا توانسته با پيوند با مراکز قدرت، حضورش را تثبيت کند. اين فرضيه با شواهد موجود قابل پذيرش است. تشکيل اولين ستاد براي هاشمي حتي قبل از اعلام حضور او نشان دهنده پيوند قوي او با جريان کارگزاران است. او به همراه طه هاشمي در مجلس پنجم نفوذي هاي مافيا در فراکسيون اکثريت بودند(هر چند آن اکثريت هم بو و خاصيتي نداشت و خودش نزده مي رقصيد) نقش آنها در قضيه جلوگيري از استيضاح بسياري از وزرا چه در دولت هاشمي و چه در دولت خاتمي بوده است که البته اين وزرا هم از خجالت آقايان درمي آمده اند. علت موفقيت اين آقا در دوره هاي مختلف تبليغات دامنه دارش بوده است. تبليغاتي که منحصر به دوران انتخابات نيست بلکه در طول دوران نمايندگي وي نيز ادامه داشته و او را بزرگ نمايي و مقبول مي کرده است. البته هزينه اين را هم بالاخره دوستان از خجالت در مي آمده اند. اين آقا يکي از همان رانت خوران است که در بالا ذکرشان رفت. اين آقا که هنري جز مسخره کردن و جوسازي ندارد چه در گفتگوي ويژه خبري در مرحله اول و چه در مرحله دوم صرفا تخريب وجهه احمدي نژاد را مد نظر داشته است (علت اين امر را در باج ندادن و عدم اعطاي امتيازات ويژه توسط شهردار به او مي توان جستجو کرد) در گفتگوي پريشب اطلاعيه اي را مطرح مي کند که تحت عنوان ميثاق امت حزب الله با رئيس جمهور مکتبي با امضاي مجعول جوانان حزب الله اصفهان صادر شده بود. جالب است بدانيد که در اين قضيه اتفاقا دست نوبخت در پخش اين اعلاميه در کار بوده است. اين اعلاميه توسط ستاد هاشمي در اصفهان تهيه و توزيع شده است که اتفاقا رئيس آن از دوستان و نزديکان نوبخت است. بعد هم در جلسه اي که همان شب بوده نوبخت ان را از رسانه ملي مطرح مي کند (البته اينها همه اتفاقي است باور کنيد((: ) فرد ديگر که در گفتگوي ويژه خبري به بهانه شيخوخيت !!! نداشتن احمدي نژاد او را شايسته نمي داند و ادعا مي کند که 8 سال سابقه استانداري داشته است؛ حسين مرعشي برادر زن هاشمي است. اين آقا که ادعا مي کند شايسته تر از احمدي نژاد است در سن بسيار پايين با مدرک ديپلم بدون داشتن هيچ گونه شايستگي غير از نسبت با هاشمي به عنوان استاندار کرمان معرفي مي شود و در مدت مسئوليت مهندس هم مي شود در مسئوليت هاي بعدي نيز بدون داشتن صلاحيت و فقط صرفا به عنوان فاميلي مسئوليت گرفته است. اميدوارم تا حدودي اين چهره ها را شناخته باشيد.
اين روزها گويي همه در ائتلافي نوشته و نانوشته قصد دارند که نگذارند احمدي نژاد رئيس جمهور شود. مظلوميت او آن قدر آشکار است که حتي برخي از حاميان هاشمي نيز به اين امر اذعان دارند. همه احزاب از تمام جناح ها از کارگزاران و چپ و راست پشت سر هاشمي موضع گرفته اند. چرا؟ تنها جرم احمدي نژاد اين است که سياست باز و باند باز نيست. او حمايت هيچ جناحي را پشت سر خود ندارد. چرا که به جاي معامله با صاحبان قدرت با مردم سخن گفته است. همين امروز که مشغول بررسي برخي از سايت ها مثل آفتاب و هاتف بودم واقعا بيشتر از قبل به مظلوميت احمدي نژاد پي بردم. انصافا خيلي دلم به حال مردم سوخت که عده اي از سياست بازان حرفه اي نمي توانند حضور يک خدمتگزار مردم را ببينند. سايت آفتاب رسما مي گويد: مردم اين متحجران خدمت گزار را از عرصه حذف خواهند کرد. واقعا اين فاجعه براي ملت ايران نيست؟ عده اي حاضرند مخالفان خود را که خود هم به خدمتگزاريشان واقفند، به زمين بزنند تا بتوانند چند صباحي ديگر در قدرت بمانند.
همه احزاب مانند جنگ خندق در صدر اسلام قصد کرده اند که جلوي احمدي نژاد را بگيرند. نمي دانم چرا ولي همه نگاه هاي احزاب اين گونه شده است. اما باز هم خدا ياري کنندگانش را ياري خواهد کرد و جنگ احزاب با پيروزي اسلام پايان خواهد يافت. فراموش نکرده ايم که در دوم خرداد هم اکثريت محافل قدرت و ثروت به جز حزب کارگزاران خواهان روي کار آمدن ناطق نوري بودند و همين هجمه البته در حجمي خيلي کمتر به او نيز مي شد. اما مردم هر چند بدون توجه به کارگزاران، اما پرشور حضور پيدا کرده و خاتمي را رئيس جمهور کردند. البته در آن زمان خاتمي بهترين گزينه بود. چون ناطق که وضع معلومي داشت. ري شهري و زواره اي هم دست کمي از او نداشتند و علاوه بر آن راي مردمي را نيز در کنار خود نمي ديدند. انتخابات ان شاء الله با پيروزي ملت و احمدي نژاد پايان خواهد يافت اما چند نکته از اين قضايا هرگز از ياد ما و از ياد مردم نخواهد رفت و آن اين است که مدعيان دموکراسي و آزادي بيان، هيچ گونه اعتقادي به اين مسائل ندارند و اصلا آنها را قبول ندارند. نکته ديگر اين است که جناح راست هم فقط به فکر خودش است. کارگزاران هم که وضع معلومي دارد.
فضاي سياسي آينده کشور تا آن زمان مبهم است اما پيش بيني مي شود که کارگزاران و مشارکت و بخش عمده اي از جناح راست براي هميشه از معادلات سياسي خط بخورند. قدرتمندان نيز اين را دريافته اند و مي دانند و براي همين دست و پا مي زنند. دست و پاهايي که خود نشان دهنده عجز آنها است.
آناني امروز احمدي نژاد را متحجّر مي نامند که يقه هاي سفيدشان هنوز جلب نظر مي کند. واقعاً آيا احمدي نژاد که معتقد به مديريت علمي و انقلابي و متدين اما به روز است متحجّر است؟ شگفتا که اين عده در اتهام به او نام امام(ره) را هم پيش مي کشند. امام (ره) آناني را متحجّر مي دانست که معتقد به ممنوعيت تشکيل حکومت اسلامي و همين طور حضور دين در عرصه جامعه بودند. اما امروز فرزندان معنوي امام (ره) که او مي فرمود: «بر دست و بازوي شما که دست خدا بالاي آن است بوسه مي زنم» را متحجر مي دانند. کساني که خود متحجرانه سياست هاي القايي بانک جهاني را غير قابل تغيير و انتقاد مي دانند.
بگذريم سخن طولاني شد. ولي دوستان به عنوان يک برادر کوچک عرض مي کنم اسير توطئه و شايعات بي اساس و تخريب ها نشويد. اگر کسي بتواند براي مردم کاري کند حزب اللهي است. کسي که دلش براي اسلام، انقلاب و مردم مي تپد و سطح زندگيش را در سطح عامه مردم قرار داده است. امروز وقت آن است که همه با هم تحول را فرياد بزنيم و آناني را که در 16 سال اخير با پول ملت شکم چراني کرده اند و در قله هاي ثروت قرار گرفته اند، از حاکميت بيرون کنيم و دست ناپاکشان را براي هميشه قطع کنيم. امروز فرصت مناسبي است تا مقابل مافياي قدرت و ثروت بايستيم و دولتي را روي کار بياوريم که خود را نوکر مردم بداند نه ارباب مردم؛ خود را از مردم بداند نه بر مردم؛ حاضر به فداکاري براي مردم باشد؛ در فکر محرومين و مستضعفين باشد و فاصله فقر و غنا را که روز به روز عميق تر مي شود کاهش دهيم. اصلا به شايعات و سمپاشي هاي مافيا نبايد توجه کرد. کسي که به اعتقادات خود ايمان دارد آزادي عقيده را هم قبول دارد. مطمئن باشيد در دولت احمدي نژاد فضاي نقد و مشارکت عمومی بسيار بهتر از دولت خاتمي خواهد بود. کسي که از دانشگاه برخواسته است هرگز فضاي دانشگاه ها را نخواهد بست.(اگر نمي دانيد از دانشجويان سال هاي 69 تا 74 و 75 بپرسيد تا بگويند فضاي دانشگاه ها در آن زمان چگونه بود) به اميد انتخاب دولتي تحولگرا، نوکر مردم و پاکدست در سوم تیرماه.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یا علی مدد
فاطميه-۱
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام خدمت دوستان گرامی و عزیز. ابتدا خدمت شهادت حضرت زهرا(س) صدیقه طاهره را خدمت امام زمان(عج)، مقام معظم رهبری، سادات عزیز و همه شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) تسلیت و تعزیت عرض می کنم.
خواستم بگویم فاطمه دختر پیمبر است اما دیدم فاطمه این هست اما این فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه همسر علی است اما دیدم فاطمه این هست اما این فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است اما دیدم فاطمه این هست اما این فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه سرور زنان بهشت است اما دیدم فاطمه این هست اما این فاطمه نیست. و در آخر فهمیدم فاطمه؛ فاطمه است. (با جرح و تعدیل از دکتر علی شریعتی)
این روزها خانه علی سوت و کور است و همه جا در سکوتی مرگبار فرو رفته است. اگر خوب گوش کنی گاه گاه صدای هق هق بچه ها را می شناسی. بیشتر که دقت کنی صدای بغض علی را هم می شنوی. فاطمه در گوشه اتاق خوابیده اما دیگر فاطمه ای نیست. بالاخره زخم سینه و پهلو کار خود را کرد و فاطمه را به آرزویش رساند. فاطمه دیگر تاب ماندن را ندارد. دلش برای پدر پر می کشد ولی دلش برای علی و بچه ها هم می سوزد اما چه می شود کرد؟ دلش نمی آید علی را میان این همه دشمن تنها بگذارد اما پیغمبر مژده زود رسیدن را داده است. بر کل مدینه سکوت مرگ باری حاکم است. سکوت را حاکمان شب در شهر انداخته اند و ظلمی که به خاندان پیمبر(ص) کرده اند. مردم مدینه هم ناراحتند و هم خوشحال. اندک وجدانشان به خبر آمده و صدایشان می زند اما خوشحالند که علی(ع) دیگر کاری به آنها ندارد و از آنها کمک نمی خواهد.
همه روز غدیر را یادشان است اما چه کنند اگر صدایشان بزنند چه؟ اگر گردنشان را بزنند چه؟ اگر نانشان را قطع کنند چه؟ اگر بخواهند بجنگند چه؟ خانه را چه کنند؟ بچه ها را به که بسپارند؟ چه کسی به باغ ها می رسد؟ شاید درب خانه آنها را هم مثل درب خانه علی(ع) بسوزانند. شاید گردنشان را مثل مالک بن نویر بزنند. چه کسی می خواهد جلوی خالد بن ولید بایستد؟ او رحم ندارد. شاید علی (ع) اگر به حکومت برسد نتواند کار را اداره کند. همه این چرا ها سبب می شود که مردم مدینه دهانشان را ببندند و برای خودشان دردسر درست نکنند. آخر سری را که درد نمی کند کسی دستمال نمی بندد.
یکی نیست به اینها بگوید اگر با علی(ع) نیستید لا اقل با دشمنانش هم نباشید. چرا بیعت می کنید وقتی خودتان می دانید که حق با کیست؟
بزرگان و شیوخ هم نمی توانند از دوستی های زمان جاهلیت بگذرند. خیلی هایشان که پای خودشان گیر است. بقیه هم یا خودشان ساکت می شوند یا ساکتشان می کنند حال می خواهد با جرینگ جرینگ سکه های طلا باشد یا با صدای سرد و زمخت خروج شمشیر از نیام. بعضی ها را اصلا به هیچ طریقی نمی شود ساکت کرد پس برایشان حدیث جعل می کنند و از تغییر نظر رسول مکرم(ص) در آخرین روزها می بافند. بعضی های دیگر را اصلا به هیچ طریقی نمی شود ساکت کرد، اما مشکلی نیست چهار پنج نفر بیشتر نیستند. برای علی (ع) فقط ابوذر و سلمان و مقداد و زبیر مانده اند و فاطمه(س) که امید دلش است و درد دلهایش را اوست که می تواند مسکن باشد و حالا فاطمه هم دارد علی (ع) را تنها می گذارد و این داغ دل علی را تازه می کند. دلش نمی خواهد وصیّت پیغمبر(ص) را زمین بگذارد اما دشمنان دیگر از حد گذرانده اند. زهرا(س) روز به روز نحیف تر می شود و این خون به دل علی می کند. دیگر حتی راه هم نمی تواند برود. علی (ع) دل نگران فاطمه است. آخر از علی هم رو می گیرد. نکند فاطمه از علی ناراحت شده باشد؟
علی(ع) در مسجد مظلومانه ایستاده است و نماز می خواند. این روزها علی دلش نمی خواهد مسجد بیاید.هم خاطرات پیامبر(ص) برایش زنده می شود و هم نگران فاطمه است. از همه بدتر این است که دیگر کسی جواب سلام علی را هم نمی دهد و همه اینها برای علی دردناک است. پسرش دوان دوان از دور پیدا می شود. دنبال علی آمده است. علی را که می بیند با دستان کوچکش دستان خیبرشکن علی را به سوی خود می کشد. علی نمی داند چگونه خود را به خانه برساند. افتان و خیزان با هزار زحمت هم که شده خودش را می رساند. وقتی می رسد دیر شده است. روح فاطمه از قفس تن پرواز کرده است و علی(ع) میان این همه دشمن فقط خدا را دارد.
وصیّت فاطمه باید اجرا شود. صدای فاطمه در گوش علی زنگ می زند: یا علی غسلنی فی اللیل کفنی فی اللیل و دفنی فی اللیل... علی مرا شب غسل و کفن کن و شب دفن کن. مبادا کسی بر جنازه من بیاید. من راضی نیستم آنانی که حق تو را غصب کردند و مرا آزردند در تشییعم حاضر باشند و بر من نماز بخوانند.
علی همان شب سلمان و دو سه نفر دیگر را صدا می کند. غسل فاطمه را علی انجام می دهد. معصومه باید توسط معصوم غسل و کفن بشود و در قبر قرار بگیرد. فضّه آب می ریزد و علی می شوید. دل علی (ع) ریش می شود وقتی چیزی را می بیند که ای کاش هرگز ندیده بود. حالا خیلی چیزها را می داند. هق هق علی فضا را پر می کند ولی هر طوری که هست غسل می دهد و کفن می کند و بچه ها را می آورد تا برای آخرین بار با مادر وداع کنند.
بچه ها خود را روی بدن مادر می اندازند و مادر هم آنها را بغل می کند. علی با زحمت بچه ها را از مادر جدا می کند. بدن مطهر فاطمه را در تابوت می گذارند و شبانه به سوی مکان دائمیش می برند. زمین را که می شکافد قبری آماده می بیند. همین که دستان علی می خواهد فاطمه را در قبر بگذارد، دستانی شبیه دستان پیغمبر در قبر پیدا می شود و صدای پیامبر می آید که: علی امانت ما را برگردان. گریه امان علی را می برد: یا رسول الله لقد استرجعت الامانة ... علی(ع) امانت پیامبر(ص) را پس می دهد. امانتی که داغ دار است و شهادتش داغی بر دل علی گذاشته است.
این روزها را علی هرگز از یاد نبرد. روزهای پرغصه و پر درد. این روزها بدترین روزهای علی در زندگی بود. روزهایی که حتی یادآوریشان علی را می سوزاند و این روزها ماند تا تاریخ شاهدی بر مظلومیت اهل بیت باشد.
***
مطالب دیگری داشتم اما به علت ضرورت حفظ وحدت مسلمین از بسیاری از آن می گذرم اما برخی مطالب را در ایام فاطمیه ذکر خواهم کرد. ان شاء الله همگی در اقامه عزای سرور زنان عالم(س) موفق باشیم. البته نباید به بهانه وحدت از اصول گذشت همان طور که نباید با بیان نسنجیده وحدت شکننده بین مسلمین را بیش از این خورد کرد. امری که خواسته دشمنان اصلی تر است.
***
مسئله دیگر انتخابات ریاست جمهوری است. انتخاباتی که بر خلاف پیش بینی ها بسیار پرشکوه برگزار شد و آقای هاشمی رفسنجانی و دکتر احمدی نژاد به دور دوم رفتند. کمتر کسی چنین نتیجه ای را پیش بینی می کرد. برخی هم پیش بینی می کردند اما باورشان نمی شد. نمونه اش خود من که از مدت ها قبل نتیجه را حدس می زدم اما برایم باور کردنی نبود.(اگر خاطرتان باشد در نیمه اردیبهشت ماه مطالبی تحت عنوان مدیریت آبادگرانی و کارگزارانی نوشته بودم که انگیزه اش همین پیش بینی بود) قصه انتخابات هم قصه طولانی است که ان شاء الله بعد از مرحله دوم بیشتر درباره پشت صحنه ها سخن خواهیم گفت. اما در اعلام نتیجه مسائلی به وجود آمد که دل خیلی ها را سوزاند. انتخاب گزینشی صندوق ها و شمارش آراء حوزه های خاص و اعلام نتیجه به صورت قطره چکانی و غیر واقعی که نتیجتا دلهره طرفداران یک نامزد و از طرف دیگر شوک شدید پس از اعلام نتایج واقعی به افکار عمومی و اعمال و رفتاری که بیشتر شبیه جنگ روانی بود تا اعلام نتایج، همه و همه به دلیل نفوذ طرفداران نامزد اول و قصد تأثیرگذاری در افکار عمومی بود. هدف اصلی رو در رو قرار دادن کروبی و احمدی نژاد بود. در این بین تنها کسی که سود می برد ستاد انتخاباتی کارگزاران بود که از قبل جهانبخش خانجانی را به عنوان سخنگوی ستاد انتخابات قرار داده بود. با عنایت به این که آقایان می دانستند که باید به دور دوم بروند، میخ را محکم کوبیدند و تخریب حریف را آغاز کردند. سیاست انگلیسی تفرقه بینداز و حکومت کن این بار هم در دستور کار قرار گرفت. به این طریق اولا احمدی نژاد هدف تخریب قرار می گیرد ولی هاشمی سالم می ماند. از طرف دیگر کروبی که با آن نامه سرگشاده نشان داده بود که به هاشمی پاسخ خواهد داد را به سمت دیگری متوجه کردند و در بهترین شرایط آراء کروبی را به سمت نامزد خود جذب کردند.
آنانی که دم از منافع ملی می زنند و به این بهانه خواستار فراموش شدن آرمان ها هستند؛ بار دیگر نشان دادند که برای چند روز ماندن در قدرت، چگونه کشور را به آستانه بحران سیاسی می کشانند. این امری است که ضرورت جراحی سیستم مدیریتی در کشور و بریدن این غده سرطانی از حاکمیت را بیشتر نمایان می سازد.
بازنده اصلی این خیمه شب بازی کروبی بود که با تند روی و به قول یکی از بچه ها خصلت لری خودش، با این که انسان درستی است، به دام طرح دشمنان اصلیش افتاد و راه را عوضی رفت و تمام پل های پشت سرش را خراب کرد و خود به دست خود از صحنه سیاسی حذف شد. کروبی باید از برخی شواهد می فهمید که چه دامی برایش چیده اند. وقتی نوبخت که تا دیروز دشمن کروبی بوده است و بدون منفعت به پدرش هم سلام نمی دهد، از کروبی حمایت می کند حتما یک جای قضیه می لنگد. وقتی که آراء کروبی زیاد نشان داده شده و آرای احمدی نژاد به صورت مصنوعی کم نشان داده می شود حتما دلیلی دارد. وقتی همه تلاش ها می شود که به هر ترتیب رتیه احمدی نژاد و کروبی پشت سر هم قرار بگیرد و با برخی دخالت ها در شمارش سعی می شود هاشمی در بالا بماند، به احتمال قوی حیله ای در کار است. (جالب است بدانید بسیاری از آرای احمدی نژاد که تفاوت اندکی داشته است مثلا «احمدی»؛ «احمد نجاد» و «احمد نجات» نوشته شده بوده است، با وجود اینکه باید به حساب او منظور شود باطله محسوب شده است. و الا برخی آمارهای مستند حکایت از برتری حداقل 20 هزار رایی احمدی نژاد از هاشمی داشت.)
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علی مدد
چرا احمدی نژاد؟


باسلام و عرض شرمندگی از اين که با دو ساعت تاخير خدمتتان رسيدم. ابتدا قصدم بر اين بود که با بررسی فرد فرد نامزدها به نتيجه برسم. اما به علت کمبود وقت مجبور هستم يک راست سر اصل مطلب بروم. در ميان نامزد ها معين به علت اين که اصلا مديريت خوبی ندارد و نمونه آن را در دوره مسئوليتش شاهد بوده ايم، از حداقل شايستگی ها محروم است. علاوه بر اينها به علت عدم همخوانی با مجموعه کلی نظام، نتيجه چيزی جز درگيری دائم و مشکلات روز افزون برای مردم و حل نشدن مشکلات در پی نخواهد داشت. مهر علی زاده نيز از نظر مديريتی هر چند ادعای زيادی دارد ولی نمونه مديريت او را می توان در المپيک آتن ديد. با تمام کارهای انجام شده و ادعای سازمان تربيت بدنی مبنی بر برنامه ريزی اصولی به دلايل مختلف من جمله ضعف مديريتی شاهد اين بوديم که حتی در ورزش کشتی هم چه بر سر ما آمد و اگر نبود تلاش شخصی رضازاده و تيم ملی تکواندو که با شرکت کننده کم و عدم حمايت سازمان، به دليل غيرت و حميت ايرانی اسلامی توانستيم به دو مدال دست بيابيم نتيجه شايان ذکری وجود نداشت. پيروزی تيم ملی فوتبال در صعود به جام جهانی که مهر علی زاده قصد دارد آن را به خود منتسب کند، حاصل کار شخصی و خون دل خوردن های دادکان و غيرت بچه های تيم ملی است والا نتيجه فوتبال هم مثل بقيه رشته ها می بود. با وجود اين همه مدير جوان و کارآمد فرصت اصلا به کروبی نميرسد. لاريجانی هم با وجود اين که مديريت موفقی داشته است ولی تحول مورد نظر را به وجود نخواهد آورد و اولويت ندارد. محسن رضايی هم با وجود برنامه های بسيار قوی (حداقل از نگاه نظری) تيم چندان مناسبی ندارد و از همه مهمتر مقبوليت وی در سطح بسيار پايينی قرار دارد. در حالی که اگر کابينه يکی از دو نفر ديگر روی کار بيايد قطعا از محسن رضايی استفاده خواهند کرد.(دقايقی پيش در حالی که مشغول تایپ مطلب بودم مطلع شدم که محسن رضائی از حضور در انتخابات انصراف داد) قاليباف با وجود تجربه موفق مديريت و تحول مثبت در سازمان نيروی انتظامی گزينه مناسبی است. اما نکاتی انسان را نگران می کند، مسائلی مثل تبليغات بسيار پر هزينه و خرج های بيهوده زيبنده رئيس جمهور اصولگرا نيست. زمانی که قشر عمده ای از مردم ايران در فقر به سر می برند زيبنده و اصولی نيست که يک رزمنده با شعار زندگی خوب هزينه های کلان انجام دهد.

و اما از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است: آقای دکتر محمود احمدی نژاد. سرباز صادق امام زمان(عج) و انقلاب و خدمتگزار واقعی مردم. مردی که آنانی که درست می شناسندش او را شايسته نام رجائی دوم می دانند. مردی که با حضورش در عرصه بسيار مهم شهرداری تهران، مجموعه تحت امرش را از يکی از فاسدترين و ناراضی تراش ترين مجموعه ها به حدی رساند که به قول رهبر معظم انقلاب(مدظله) امروز «رايحه خوش خدمت» از شهرداری به مشام می رسد. او يک مجاهد راه خداست. مردی که زيبنده ترين کلام درباره اش اين است که مردی از جنس مردم است. او نمونه و سمبل يک مدير انقلابی است. او مصداق اين روايت است که هر که رابطه خود و خدا را اصلاح کند خدا رابطه مردم با او را اصلاح خواهد کرد. محبوبيت او در بين مردم از بالاترين کيفيت ها برخوردار است. عده ای محبوبيت او را حاصل تبليغات می دانند ولی اگر اين طور است چرا افراد ديگر که خيلی بيشتر از امکانات تبليغ برخوردارند يک صدم محبوبيت او را ندارند؟ محبوبيت او را خداوند در دل مردم انداخته است. مردمی که حتی يک بار هم او را نديده اند اما او را دوست می دارند چرا که در او صداقت و «مردم ياري» را ديده اند. از روزی که وارد شهرداری شد، تبليغات و تلاش های افراد مختلف به کار افتاد تا او را به زير بکشند و نگذارند کار کند. اما او نگفت نمی گذارند کار کنيم پس کار نمی کنيم. بدترين تهمت ها را در روزی نامه ها و بوق های نفتيشان عليه او نشر دادند اما او روز به روز محبوبتر شد. مردم صداقت را می خواهند و خدمت را و اينها را خوب تشخيص می دهند. فردی مثل عطريان فر اين رفتار ها را عوام فريبی می داند، اما پاسخ نمی دهد که با اين کارها می شود محبوب شد چرا شما نمی کنيد تا محبوب شويد و اين قدر منفور نباشيد؟ جواب را خودشان بهتر از همه می دانند. او را رجل سياسی نمی دانند چون اهل دروغگويی و پشت هم اندازی و خاصه خرجی و صورگرفتن با پول ملت نيست. چون دغل کار و اهل پدر سوخته بازی نيست. با وجود هجمه روانی بوق های نوچه های کرباسچی به کوری چشم دشمنانش توانست دستان ناپاک آنان را از بيت المال قطع کند و با وجود کمبود منابع و قطع درآمدهای اصلی و چوب لای چرخ گذاشتن های متعدد در اين دو سال شهرداری او، به اندازه ۸ سال قبل از آن در تهران کار عمرانی شده است بدون اينکه به مسائل جاری و فرهنگی ضربه ای وارد شود. مسئله زباله تهران پس از ۴۰ سال با کار علمی او و تيم متخصصش در شهرداری حل شده است. کجايند آنانی که دم از مديريت علمی می زدند و با اين بهانه مديريت انقلابی را طرد می کردند. می فهمم دل اينها از کجا پر است اگر من هم درآمدهای کلان نامشروع ثابت و سهم مشخص از اموال دزدی می داشتم و دستم را قطع می کردند عربده می کشيدم. او ضد فرهنگ است چون حاضر نيست به بهانه حمايت از هنرمندان هزينه های کلان برای امور نامشروع و قرطی بازی بدهد. چون حاضر نيست مجسمه های پرويز تناولی را با قيمت ۶۰ ميليون برای هر مجسمه بخرد. چون حاضر نيست يک موی کوخ نشينان را به هزاران کاخ نشين بدهد و اين را از امامش آموخته است. کجايند آنانی که مدعی پيروی خط امام (ره) و ياری امام(ره) هستند و بودند و امام را متعلق به خودشان می دانستند اما تنها مسئله ای که در سياست های آنها به آن توجه نمی شد حمايت از کوخ نشينان بود. امروز روز انتخاب است. ملت اگر رجائی را می خواهد بايد انتخاب کند (که ان شاء الله می کند) و اگر کرباسچی نمی خواهد هم بايد انتخاب کند. اگر اسلام می خواهد بايد انتخاب کند و اگر تجمل گرايی و اشرافی گری مسئولان و فقر کشنده مردم را نمی خواهند بايد انتخاب کنند. اگر اختلاف طبقاتی نمی خواهد بايد انتخاب کند. ملت رجائی ها را می شناسد و خائنان را هم می شناسد. اين انتهابات فرصتی تاريخی برای نه گفتن به کسانی است که انقلاب را مال خود می دانند و با اين توجيه قصد چپاول ثروت ملی را دارند. نه گفتن به آنهايی که در دوره مديريتشان به قول حضرت امام(ره) «سرمايه داران زالو صفت» درست مانند اسمشان خود خوردند و بزرگ شدند و اکنون نوبت ترکيدنشان است. اين فرصت را نبايد از دست داد که اگر از دست برود حداقل از هدفمان ۸ سال دور شده ايم. در پايان کلام را با روايتی از مولای متقيان(ع) کسی که در محراب عبادت از شدت عدل به شهادت رسيد متيمن می کنيم که فرمودند: هر کاری را از کسی ديدی تکرار آن را بعيد ندان.
عقل امروز حکم می کند به کسی رای بدهيم که درد مردم را چشيده و می چشد و برای مردم حاضر به فداکاری است و خود را نوکر مردم می داند. به کسی که از جنس مردم، با مردم و برای مردم است و انقلاب و کشور را متعلق به مردم پاکمان بداند. و نبايد رای بدهيم به کسی که مردم را نوکر خويش و برای خويش می خواهد و خود را مالک انقلاب بداند.
ان شاء الله همگی در روز ۲۷ در پای صندوق ها حاضر می شويم و با برگ برگ رايمان به دکتر احمدی نژاد تحول و خدمت و صداقت را فرياد می زنيم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


يکی از مسائلی که در زمينه انتخابات بسيار مهم می نمايد، انتخاب فرد بهتر است که به آن اصلح می گوييم. در مورد اصلح هر کسی معيارهايی دارد و مهم اين است که هر کس با استفاده از معيار های خودش بهترين و مناسب ترين فرد را انتخاب کند. در اين انتخابات نيز اين مسئله وجود دارد. در بين کانديداها همگی شرايط برای انتخاب به عنوان رياست جمهوری را دارند، يعنی همه صالح هستند. ولی هميشه بايد بين خوب و خوبتر، خوبتر را برگزيد. با اين مقدمه به بررسی نفر به نفر نامزدها می پردازم:
اکبر هاشمی بهرمانی(رفسنجانی): بی شک پرسر و صداترين و مشهورترين نامزدها هاشمی رقسنجانی است. او يکی از برجسته ترين انقلابيون در پيش از انقلاب اسلامی بوده است و ۵ سال در زندان رژيم شاه به سر برده است. دوره ای که به قول خودش در آن سخت ترين شکنجه ها را می ديده است و سخت ترين مقطع زندگيش بوده است. هاشمی از نظر خصوصيات شخصی فردی شاخص و ممتاز است. او بسيار باهوش و با اعتماد به نفس است. اقتدار و جذبه او زبانزد کسانی است که با او از نزديک آشنايند، هر چند گاهی اين اقتدار به مرزهای خشونت و تندخويی نزديک می شود. دوران طولانی مبارزه از او فردی همه جانبه نگر و بسيار هوشيار ساخته است. يکی از مبارزان پيش از انقلاب(آقای رحيميان) تعريف می کرد که زمانی هاشمی رفسنجانی در مسير کرمان به تهران چون آشنای پدرش بوده است، به منزل آنها می آيد و هنگام رفتن به ترمينال برای رفتن به تهران چون ۵ دقيقه فرصت داشته است، در همان ۵دقيقه می خوابد و دقيقا سر ۵ دقيقه بيدار می شود و به ترمينال می رود. مقصودم از نقل اين خاطره نشان دادن اوج تسلط هاشمی بر خودش و نظم اوست. در مدت زندان هم از فرصت استفاده می کند و يک دوره تفسير تنظيم می کند. در زمانی نيز که آزاد بود با استفاده از ارثيه و ثروتی که داشت به خانواده زندانيان سياسی کمک می کرد و از گروه های مبارز حمايت می کرد. مثلا قبل از انقلاب ايدئولوژيک تقی شهرام در سازمان مجاهدين خلق، رابط مالی سازمان و تأمين کننده اصلی هاشمی بوده است. پس از انقلاب نيز نقش موثری در سازمان دهی نيروهای انقلاب و ارتباط گيری با انقلابيون درون رژيم مخصوصا ارتش و هماهنگی نيروهای انقلاب داشت. هاشمی يکی از مورد اعتماد ترين افراد برای امام (ره) قبل و پس از انقلاب بود. مشهور است که امام کارهای بسيار مهم را به آقای هاشمی يا مقام معظم رهبری يا سيداحمد آقا می سپرد. هاشمی در اوايل انقلاب مورد ترور گروه فرقان قرار گرفت ولی با جسارت خودش و شجاعت همسرش نجات می يابد. زمانی که پس از ترور در بيمارستان بود امام (ره) پيام معروفشان را با مضمون: «هاشمی زنده است تا اسلام زنده است» را صادر فرمودند. بعدها هاشمی در کنار شهيد مظلوم آيت الله بهشتی و مقام معظم رهبری شاکله اصلی حزب جمهوری اسلامی را تشکيل می دهند. اين سه نفر چون سران حزب جمهوری بودند مورد بيشترين حملات قرار می گرفتند. مخصوصا شهيد بهشتی که مورد بيشترين اتهامات قرار می گرفت. هاشمی در مجلس اول رئيس مجلس بود و پس از به قدرت رسيدن بنی صدر و خيانت های او به همراه دو يارش سعی در جلوگيری از بروز تنش و اختلاف داشتند و بارها با بنی صدر مذاکره کردند اما بنی صدر قصد به راه آمدن نداشت و مدام با توهين و افترا فضا را متشنج می نمود تا در قضيه ۱۴ اسفند و اغتشاشات پس از آن موضع خود را کاملا ضدانقلاب نشان داد. پس از اين قضايا هاشمی نقش موثری در رای عدم اعتماد به بنی صدر و تصويب طرح عدم کفايت سياسی او داشت. پس از فرار بنی صدر، حادثه انفجار در حزب جمهوری پيش آمد و هاشمی به صورت اتفاقی چون برای ملاقات آيت الله خامنه ای که ديروز ترور شده بود، رفته بود نجات يافت. هاشمی با حکم امام (ره) جانشين فرمانده کل قوا شد و فرماندهی عالی جنگ را بر عهده گرفت و اين فرماندهی را تا پايان جنگ ادامه داد. بعدها در مجلس دوم نيز هاشمی رئيس مجلس بود. در جريان اصلاح قانون اساسی در اواخر عمر حضرت امام(ره) هاشمی يکی از موثرترين عوامل بود. پس از رحلت امام (ره) هاشمی در اجلاس خبرگان رهبری به همراه مقام معظم رهبری تنها حاميان طرح شورای رهبری بودند که با رای اکثريت فرد رهبری رای آورد و با اجماع همه اعضای مجلس آيت الله خامنه ای به رهبری انقلاب انتخاب شدند. انتخابات پنجمين دوره رياست جمهوری در اواخر تابستان سال ۶۸ يکی از سخت ترين انتخابات پس از انقلاب بود. فضای سياسی کشور پس از ارتحال امام در وضعيت شوک قرار داشت و دشمنان نيز در صدد سوء استفاده بودند. در آن انتخابات آقای هاشمی کانديدا شد. با حضور وی ديگران از عرصه رقابت کنار کشيدند و وضع به گونه ای شد که به افراد التماس می کردند که کانديدا شود. بالاخره انتخابات با کانديدا شدن سه نفر و بعدا با انصراف يکی از کانديداها، با دو نامزد برگزار شد. انتخابات با پيروزی قاطع و بی رقيب هاشمی به پايان رسيد و هاشمی کرسی رياست جمهوری را در اختيار گرفت. به علت خرابی های پس از جنگ و خرابی های باقی مانده از زمان شاه کشور از نظر اقتصادی در وضع بسيار بدی قرار داشت. همين امر باعث می شد که هاشمی از ابتدای رياست جمهوری تصميم به اولويت دادن به توسعه اقتصادی و کار اقتصادی بدهد. تئوری ها و ايده های اقتصادی هاشمی شايد برای نخستين بار زمينه يافته بود تا مطرح و اجرايی شود. به علت خرابی زير ساخت ها، مهم ترين اولويت ساخت زير ساخت های اقتصادی بود. اولويتی که شايد اعتنای بيش از حد به آن باعث بی توجهی به اقتصاد توليد و توزيع سالم بود. به علت داشتن اقتصاد به شدت دولتی در کشور، موج اقتصاد آزاد پس از فروپاشی شوروی و همين طور اعتقاد شخص هاشمی به اقتصاد بازار سياست تعديل اقتصادی در برنامه اول توسعه گنجانده شد. (ناگفته نماند اقدام هاشمی در باب کردن برنامه های توسعه امری مثبت و قابل تحسين است که البته انتقادات بسيار در نحوه آن وارد است) سياست تعديل که مجموعه ای از سياست های مربوط به خصوصی سازی، يک سان سازی نرخ ارز، برداشتن يارانه ها و... بود، متأسفانه از همان ابتدا به دليل غربزدگی تيم اقتصادی هاشمی با الهام از توصيه های بانک جهانی و صندوق بين المللی پول پايه ريزی شد. اقدامات توسعه ای و استقراض خارجی و بالا بردن نرخ ارز و افزايش نقدينگی سبب بروز تورم بسيار زياد که حتی به ۵۰ درصد نيز رسيد، شد. بی توجهی به سياست های پيش زمينه اجرای سياست تعديل مثل تامين اجتماعی و پوشش چتر يارانه برای اقشار کم درآمد سبب فشار بسيار زياد روی اقشار کم درآمد شد. آن مردمی که از نظر امام مستضعفين و کوخ نشينان خوانده می شدند و ولی نعمتان انقلاب دانسته می شدند، در دولت هاشمی اقشار کم درآمد و آسيب پذير ناميده می شدند که له شدنشان توسط برخی به اصطلاح اقتصاددانان کارگزاران از لوازم توسعه شمرده می شد!!! اين امر و برخی از مفاسد اقتصادی در دولت هاشمی و پايين رفتن قدرت خريد مردم نقاط منفی دولت او به شمار می روند. نکات منفی که به دليل استمرار حضور تيم اقتصادی کارگزاران در دولت خاتمی نيز وجود داشت. در نگاهی گذرا به مشی اقتصادی دولت هاشمی می توان گفت که دولت وی با وجود برخی از کمبودها مثل پايين بودن قيمت نفت که در آن اوايل حتی به ۴ دلار هم رسيد و در بهترين شرايط ۱۸ دلار بود، توانست موفقيت های خوبی در سطح زير بناها دست يابد. اما به علت عدم دقت و همه جانبه نگری در برخی رفتار های اقتصادی بخش عمده ای از جامعه زير فشار اقتصادی قرار گرفتند و برخی به شدت فقير شدند و بخشی از طبقات مديران و ثروتمندان جامعه به شدت ثروتمند شدند. حلقه مفقوده دولت هاشمی عدالت بود.
اکنون هاشمی آمده است تا بار ديگر بر مسند امور بنشيند. او در مصاحبه ای با شمس الواعظين گفته بود که هاشمی سال ۸۴ هاشمی سوم خواهد بود(هاشمی اول هاشمی در قبل و ده ساله اول انقلاب، هاشمی دوم هاشمی در دوره سازندگی بود) اما شواهد و قرائن چيز ديگری را نشان می دهد. هاشمی از لحاظ اقتصادی همچنان همان هاشمی سازندگی است. تنها تفاوت او با هاشمی دوم، تفاوت در رفتار سياسی است. هاشمی امروز از هر روز ديگری ليبرال تر شده است. ليبراليسمی که می خواهد چتر خود را در عرصه های فرهنگی و اقتصادی باز کند. هاشمی امروز از سوی دوستان بسيار نزديک و قديمی اش مورد انتقاد است که چرا اين قدر به ارزش ها بی توجه شده است. نکته ای که در تبليغات او و مخصوصا فيلم های تبليغاتی اش مشهود است. اما هاشمی از نظر سياسی همان هاشمی است که مخالفان خود را منافق و ضدانقلاب و در بهترين شرايط نادان و متحجر می دانست. هاشمی که آمده است تا نگذارد دستاوردهای دوران (به قول خودش درخشان و مشعشع
) سازندگی زير سئوال برود. او امروز ادعا می کند که کارگزاران را تنها حزب دولتش قرار نخواهد داد اما نکته ای که مطرح است اين است که هاشمی وقتی توسط کارگزاران به صحنه آمده است و از حمايت های گسترده آنها برخوردار است چگونه می خواهد آنها را کنار بزند. هاشمی ادعا می کند با مفاسد اقتصادی برخورد خواهد کرد در صورتی که شايد بتوان گفت فقط شهرام جزايری از ستاد او حمايت نکرده است و الا اکثر افرادی که مردم به نام آقازاده می شناسند از فعالان ستاد او هستند. افرادی مثل ناصر واعظ طبسی، علی خزعلی، پسر يزدی رئيس سابق قوه قضائيه همگی در ستاد او فعالند. علاوه بر همه اينها مهدی و ياسر پسران خود وی و محمد هاشمی برادرش و علی پسر برادرش همگی در ستاد او فعال هستند. افرادی که حداقل به برخی از مفاسد اقتصادی متهم هستند. افرادی مثل کرباسچی و قبه و آشوری نيز آمده اند تا مظلوميت
خود را به اثبات برسانند. نکته جالب و خنده دار قضيه اينجاست که برای اولين بار در تاريخ انتخابات شرکت های اقتصادی خصوصی رسما از هاشمی حمايت می کنند.
اگر به تبليغات سايت های مختلف مثل پارسيک و يا بلاگفا و خيلی های ديگر نگاه کنيد. نام بسياری از شرکت ها را در پای اعلام حمايت از هاشمی می بينيد. اين مسئله واقعا نشان گر چيست؟ ايشان ادعا می کنند که خودشان اصلا تبليغات نمی کنند و همه اين تبليغات از سوی حاميانشان انجام می پذيرد. سئوالی که از ايشان و برخی ديگر از کانديدا ها پرسيد اين است که اولا اين همه پول از کجا آمده است و ثانيا اهداکنندگان اين پول ها چه توقع يا توقعات قانونی
خواهند داشت؟ جواب حتما اين است که اين دوستان محض رضای خدا اين کمک ها را انجام می دهند و توقعی ندارند. در مورد افراد اين جواب (البته با چاشنی اندکی حماقت) قابل پذيرش است اما در مورد شرکت های تجاری چه طور؟ چرا در تبليغات انتخاباتی و علی الخصوص فيلم تبليغاتی تحت عنوان ديدار با جوانان با تعدادی از هنرجويان بازيگری يک آموزشگاه خاص (آموزشگاه کارنامه متعلق به پرويز پرستويی) استفاده می شود و ساعت ها با آنها تمرين می شود و از ابتدای فيلم قصد مظلوم نمايی دارند؟ (نشان به ان نشان که از ابتدای فيلم تصاوير لانگ شات روی چهره آن دختری که آخر سر ننه من غريبم در آورد کلوز می شد و دائم شات های بسته از او می گرفتند که انگار می خواست از دست خودش به کلانتری شکايت کند. مگر تصويربردار محترم علم غيب داشتند که اين دختر کار را تمام خواهد کرد؟) پاسخ به اين سئوالات انتخاب را راحت تر خواهد کرد.هاشمی مسلما برای خدمت آمده است کسی در اين شک ندارد اما خدمت با اين ملزومات امکان ندارد و نقض غرض است.
فردا همين موقع ان شاء الله ادامه همين مطلب رو قرار خواهم داد. راستی در مورد انفجارات اهواز، تهران، قم، زاهدان و مريوان فقط همين رو بگم که انفجارهای اهواز کار يک گروه و بقيه انفجارها کار گروه ديگری است. انفجار اهواز کار باقيمانده های خلق عرب است که اخيرا با هدايت سازمان جاسوسی انگليس به واسطه اطلاعات ارتش انگليس که در جنوب عراق حضور دارند مواد منفجره T.N.T زيادی را وارد کشور کردند و بسياری از اين مواد کشف شد ولی مقداری از آنها به دست عناصر اين گروه در داخل رسيد و اين انفجارات با هدف خاصی که بعدا توضيح می دهم در اين مقطع زمانی اتفاق افتاد. بقيه انفجارها کار يک گروه سلفی به نام فرقان الحق است که در محدوده بلوچستان فعاليت می کنند و اعضای آن طلاب برخی مدارس اهل سنت هستند و رهبرشان فردی به نام مولوی قنبرزهی است. اينها چندی قبل چند ترور در زاهدان، خاش و سرباز انجام داده اند. دو نفر معلم و يک مسئول حوزه مقاومت بسيج جزو قربانيان اين ترورها بوده اند. جالب اينجاست که هر دو گروه قصد رد گم کردن داشته اند. ابتدا فرقان در قم بمب گذاری می کند، بعد از آن خلق عرب برای اين که انفجار اهواز را هم به گردن آنها بيندازد در اهواز بمب می گذارد و بعد هم فرقان برای ايجاد رعب و وحشت و استفاده از فضا در تهران و کرج بمب گذاشتند که کليه بمب های کرج کشف شد. فکر نمی کنم قضيه ادامه داشته باشد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
شرکت در انتخابات، چرا؟


روز به روز به انتخابات ۲۷ خرداد نزديک تر می شويم. از امروز تا انتخابات فقط ۵ روز باقی مانده است. مسئله انتخابات در دو راستا قابل بررسی است. يکی اصل حضور در انتخابات و ديگری مسئله انتخاب کانديدا در صورت شرکت در انتخابات است.
اصلا چرا نبايد در انتخابات شرکت کرد و چرا بايد شرکت کرد؟ آن چيزی که اصل است شرکت در انتخابات است. يعنی همه در انتخابات شرکت می کنند مگر اينکه خلافش اثبات بشود وشرکت نکردند استثناء است. برخی که در انتخابات شرکت نمی کنند اصولا با جمهوری اسلامی مخالفند و هرگز در هيچ انتخاباتی شرکت نکرده اند و حدود ۱۵ درصد جامعه را تشکيل می دهند. اين عده به هيچ وجه در انتخابات شرکت نمی کنند و دليل محکمی هم دارند. عده ديگری چيزی حدود ۳۵ درصد مردم مشخص نيست که شرکت می کنند يا نه. اين عده همان هايی هستند که در بعضی انتخابات شرکت می کنند و در برخی ديگر شرکت نمی کنند.حضور اين عده به جو و فضای انتخابات و کشور بستگی دارد. چيزی حدود بيش از ۵۰ درصد تا ۵۵ درصد مردم قطعا در انتخابات شرکت می کنند و به خاطر اعتقاد به نظام هميشه در صحنه حضور دارند و به همين دليل در ۲۷ سال گذشته هيچ گاه درصد مشارکت در انتخابات به زير ۵۳ درصد نرسيده است که مربوط به انتخابات دوره پنجم رياست جمهوری است. مسئله مهم همان ۳۵ درصد مردد است.
برخی می گويند ما انقلاب، نظام، امام و رهبری را قبول داريم ولی برای چه رای بدهيم؟ چه فرقی می کند که چه کسی رئيس جمهور شود؟ هر کسی رئيس جمهور شود به فکر مردم نخواهد بود. در جواب اینها بايد گفت: اگر حرف شما درست باشد حالا اگر شرکت نکنيم چه فرقی می کند؟ اگر شرکت نکنيم که بدتر است. لااقل با شرکت در انتخابات اقتدار و ثبات کشورمان در عرصه های بين المللی را بالا می بريم و به دنيا ثابت می کنيم که کشورمان را دوست داريم. علاوه بر همه اينها چه کسی گفته است که همه مسئولان دزد و بی اعتنا به مردم هستند؟ در صورتی که تعداد مسئولان پاک و درستکار در اکثريت است و تنها استثناهايی چنين رفتاری دارند. مگر همين دزدها را چه کسی روی کار آورده است؟ غير از من و شما که به آنها رای داديم و به فرد درستکار رای نداديم. غير از من و شمايی که رايمان را بی تامل کافی به صندوق انداختيم؟ غير از ما که با عدم نظارت بر کار مديران آن قدر خودمان را از عرصه ها کنار کشيده ايم تا باندهای ثروت و قدرت همه جا را به تسخير در آوردند؟ يکی از مشکلات عمده ما اين است که گاهی بيش از حد محتاط هستيم و زمانی ديگر آن چنان بی مهابا زير همه چيز می زنيم که دودش فقط به چشم خودمان می رود. اگر از عملکرد هاشمی راضی نبوديم چرا در دوره دوم باز هم به او رای داديم؟ اگر خاتمی را بی کفايت و ناتوان می ديديم چرا در دور دوم باز هم او را بر مسند امور نشانديم؟ اگر فلان نماينده را باند باز و سوء استفاده چی ديديم چرا دوباره در مرحله بعد انتخابش کرديم. چرا دقت نکرديم که ببينيم که کدام نامزد بهتر است؟ چرا همين طور الکی و از روی احساسات و بدون توجه به منطق رايمان را به اين و آن داديم؟ مثالی بزنم. در امريکا معمولا چهار ساله اول رياست جمهوری افراد، بهترين خدمات به مردم ارائه می شود و وضع کشور بهتر است. چرا؟ چون رئيس جمهور می داند که اگر درست کار نکند مردم در دور دوم به او رای نمی دهند. در دور دوم اندکی تلاش رئيس جمهور کم می شود ولی باز هم وضع بد نيست چون رئيس جمهور می داند اگر اشتباه کند مردم در مرحله بعد به حزب و جناح او رای نمی دهند و به جناح رقيب رای می دهند. ولی ما از اين اهرم و حق خود استفاده نکرده ايم بلکه رئيس جمهور را با هر عملکردی دوباره انتخاب کرده ايم. اگر کمی ترس در دل رئيس جمهور باشد و خود را محتاج به مردم ببيند هرگز بدون توجه به مردم عمل نمی کند. وقتی من و شما انتخاب درستی مخصوصا در رياست جمهوری نداشتيم حق نداريم که اعتراض کنيم که چرا کارها خوب پيش نمی رود. اگر اصلا در انتخابات شرکت نکرديم که بدتر. آن کسی که در انتخابات شرکت نکرده اصلا حق اعتراض ندارد چون خودش مقصر بوده است. اگر کسی خود را ته چاه پرت کند و سرش بشکند کسی غير از او مقصر است؟ خودت کردی که لعنت بر خودت باد. تا وقتی که مردم با هم همبستگی نداشته باشند و مشارکت و رايشان معنادار نباشد انتظار وضع بهتر بيهوده است مگر اينکه رئيس جمهور خوبی انتخاب کنند و با چشمان باز با توجه به سوابق فرد او را ارزيابی کنند و بهترين گزينه را انتخاب کنند.
عده ای ديگر می گويند از جمهوری اسلامی خسته شده ايم و اصلا آن را قبول نداريم. در جواب اينها بايد گفت که بر فرض که جمهوری اسلامی بد است و بر فرض محال که جمهوری اسلامی برود چه حکومتی روی کار خواهد آمد؟ يا حکومت سلطنتی روی کار خواهد آمد که وضعش مشخص است. يا حکومت جمهوری که باز بدتر از همين جمهوری اسلامی است. چون لااقل در جمهوری اسلامی خدمت به مردم ارزش است ولی در آن حکومت ارزش هم نيست. در بهترين صورت حکومتی مثل کشورهای همسايه خواهيم داشت. نه تنها حکومتی بهتر نيست بلکه بدتر است و وضع از اينی که هست صد مرتبه بدتر خواهد شد. در بدترين صورت يک حکومت دست نشانده امريکا روی کار خواهد آمد و منابع کشور هم به ايلغار استعمار خواهد رفت. کشوری که صد پله از حکومت شاه بدتر خواهد بود. اين در حالی است که جمهوری اسلامی تا کنون در طی اين ۲۷ سال کارهای بسيار بزرگی کرده است. فراموش نکنيد روزگاری با صادرات نفت چند برابر امروز در کشور فقط يک اتوبان داشتيم و آن هم اتوبان تهران کرج بود که برای استفاده خانواده سلطنتی ساخته شده بود نه مردم. حتی کل تهران هم تلفن نداشت. آب آشاميدنی سالم و لوله کشی تنها در معدود شهرهای بزرگ مثل تهران و اصفهان و شيراز و شهرهايی که شاه در آنها کاخ داشت وجود داشت. برق بسيار محدود و آن هم در برخی از شهرها داير بود. تعداد کارخانه ها بسيار محدود و ان هم جز مونتاژ کاری و صنايعی که آلاينده بودند و ديگر کشورها اجازه داير کردن آنها را نمی دادند، نبود. استقلال در حدی زير صفر بود. رای مردم بی اثرترين چيزها بود. اما امروز جمهوری اسلامی، ايران را به سطح کشوری که نسبت به اطرافيان بسيار پيشرفته است رسانه است و اين نبوده جز با توکل بر خدا و ياری مردم. آنان که تشنگی را با پوست و استخوان تجربه کرده اند آب را زيباتر می نويسند. وقتی به کشورهای اطراف نگاه می کنيم قدر کشور خودمان را بهتر می دانيم. اگر می خواهيم کشوری بهتر داشته باشيم بايد در انتخابات شرکت کنيم و آن را که به تمايلاتمان نزديک تر می بينيم(البته نه از روی شعارش بلکه از روی عملکرد گذشته اش) انتخاب کنيم تا انتظاراتمان را برآورده کند. در حال حاضر بهترين زيربناها و بهترين شرايط برای جهش ايران آماده است. چشم انداز بيست ساله که کاملا عملی است، نويد ايرانی پيشرفته و متمدن برای ما را می دهد. کشوری که همه ايرانيان در آن به ايرانی بودن خود افتخار کنند. ايران عزيز ما را فرا می خواند تا بسازيمش و سهم من و تو اکنون برگ رايی است که به آينده خوب کشورمان می دهيم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
به نام خداوند دل ها
ابتدا خدمت همه دوستان سلام و تحيت عرض می کنم و از اين که مدتی حدودا ۱۱روز در خدمتشان نبودم. دوستان قديمی مطلعند که اين وبلاگ معمولا هر هفته در حالت عادی و هر ۳-۴ روز در ايام انتخابات و مناسبتی به روز می شد. بنای بنده هم بر همين بود ولی متاسفانه اتفاقاتی مانع توفيق حضور شد. دقيقا جمعه يک هفته قبل که با استفاده از فرصت تعطيلی پيش از امتحانات در منزل به فکر نوشتن مطالبی برای عرضه به دوستان بودم با مشکلات عجيب و غريبی روبرو شدم که احتمالا به علت تروجان ها و ويروس هايی بود که دوستان نه چندان مهربان حواله کرده بودند. اين ويروس يا تروجان محترم ابتدا کليه آرشيو اينترنت اکسپلورر را نابود و آرشيو تغييرات ويندوز را نيز به هکذا. علاوه بر اينها مودم محترم هم از نصب خارج شده بود و هر چه می خواستم نصبش کنم ويندوز ايکس پی عزيزتر از جان ری بوت می شد. خلاصه چه دردسرتان بدهم چند روزی در اين انديشه بودم که بشود با کلنجار رفتن اين قضيه را ختم به خير کرد و از خير برنامه های نصب شده و اطلاعات نگذشت. بالاخره با ترفندهای سخت افزاری و نرم افزاری توامان مودم را نصبيديم اما قضيه به اينجا ختم نشد. ويندوز محترم اصلا قصد همکاری نداشت و بازی در می آورد. چند شب پيش برای کار بسيار مهمی نياز به استفاده از برنامه ورد داشتم اما همين که سيستم را استارت زديم با مسئله ای عجيب روبرو گشتيم. علی الاتفاق ويندوز هارد ديسک را به جا نمی آورد و پيام قرمز نا آشنا دل ما را به تاپ وتوپ انداخت. گفتيم نکند که هارد ديسکمان سوخت شده باشد که الحمدلله خداوند دعايمان را مستجاب کرد و گزندی به هاردديسک وارد نشده بود و آن شب کار به خير گذشت. اما فردايش ديگر ويندوز بالا نمی آمد. همه کارها را می کرد اما زمانی که منتظر بوديم که چشممان به جمال دسکتاپ روشن گردد رايانه لکنديمان ری استارت می شد. ديگر خشممان خروشان شد و پارتيشن اصلی را دوباره ز نو قالب بندی کرديم و از خير ويندوز ايکس پی باوفايمان گذشتيم و ويندوزی جوان و قبراق بر سر کار نهاديم تا ما نيز از قافله جوان گرايی عقب نمانده باشيم. خلاصه مسائل پس از مدت ها ديروز حل شد و ما هم نفس راحتی کشيدیم و آمديم تا برايتان مطلب بنويسيم.
چهاردهم خرداد سالروز رحلت امام بزرگوارمان بود. اويی که اگر نگوييم هر چه داريم از اوست بايد بگوييم بسياری از داشته هايمان را مديون اوييم. از دينمان تا سياستمان تا اقتصادمان و تا همه زندگی اجتماعيمان. او درست در زمانی که الحاديون خود را برای جشن نابودی اديان الهی آماده می کردند، تمام هستی خود را در طبق اخلاص گذاشت و آمد تا دين را احياء کند و اسلام را که سال ها در حاشيه مانده بود به متن زندگی اجتماعی بياورد. او دين بزرگی بر گردن احيای دين به صورت کلی دارد. دينی که به عنوان خرافه و افيون از سوی مارکسيست ها و به عنوان مانع مدرنيته و جز اصلی سنت از سوی ليبرال دموکراسی مورد هجمه قرار گرفته بود، با انقلاب وی در مرکز توجه افکار عمومی جهان قرار گرفت. قبل از اين که او بيايد در محيط های علمی کشورهای غربی کوچکترين سخنی از خدا حتی ابتدای سخن با نام او، به نام خرافه پرستی و مطالب غير علمی مورد هجوم قرار می گرفت اما اکنون حتی رئيس جمهوری پليد امريکا هم از مأموريت اختصاصيش از جانب خدا سخن می گويد و از ادبيات جنگ صليبی بهره می جويد. اسلام که در درون کشورهای مسلمان مورد هجمه روشنفکرنمايان غربزده و شرقزده بود و به صورت عادت ها و سنت هايی تاريک معرفی می شد وعملا به شکل قصه های مادربزرگ ها و اعتقادات عوام در آمده بود اکنون در متن تحولات اجتماعی و پرچمدار نهضت های پيشرو است. در ايرانی که از اکثر ديگر کشورها وضع بهتری داشت، اسلام به آلت دستی برای زورمداران دور از انسانيتی چون شاه درآمده بود تا خود را دارای فره ايزدی بداند و کمر بسته(
) امام رضا(ع) شود. اما اکنون دين در متن همه تحولات و تحرکات اجتماعی، سياسی و اقتصادی حضور دارد. معرفت دينی و انديشه دينی فراگير شده است و اسلام عزيز از عوام زدگی تا حد زيادی رها شده است. دنيای پيش از خمينی(ره) دنيايی بود که در آن ظالمان هر کاری می خواستند می کرد و صدای مظلومان هم اگر در می آمد در نطفه خفه می شد. اسلام گرايان در همه جا مورد سرکوب بودند و خودشان هم اعتماد به نفسی نداشتند. استقلال طلبان در زير معادلات دو ابرقدرت زورگو له می شد و تنها چيزی که اهميتی نداشت خواست ملتها بود. وضع شيعه از هميشه بدتر بود. در کشور شيعه و ام القرای آن بهائيان زمامداری را بر عهده داشتند و يهوديان دست اندرکار بودند. با کثافت کاری های شاه ملعون شيعه بيش از پيش در نظر ديگر مسلمين منفور بود تا جايی که درحج ايرانيان از سوی ديگران اخ اليهود خوانده می شدند. در داخل کشور روحانيت شيعه به شکل روضه خوان بی روح (بدون قصد جسارت به ساحت روضه ابی عبدالله الحسين(ع)) در آمده بود. تنها چيزی که به آن اهميت داده نمی شد هدف قيام عاشورا بود. به قول شهيد مطهری پيام حسين(ع) به: «نوجوان اکبر من زينب مضطر من الوداع الوداع» در آمده بود. اما اکنون حسين(ع) به عنوان آموزگار شهادت و شجاعت و قيام در برابر ظلم برای همه ملت ها درآمده است. فلسطين در بهبوهه بی خبری و غفلت مسلمين اشغال شده بود و مسلمانان درگير عرب و عجم بودند. ناسيوناليسم عربی تيشه به ريشه اسلام می زد و شعوبی گری نو از عراق تا مصر را فرا گرفته بود. تفکر بيهوده ای که نه تنها فايده ای نداشت بلکه به دشمن صهيونيستی فرصت داد تا با استفاده از تفرقه مسلمین خود را تثبيت کند و از نيل تا فرات را نقشه و استراتژيش بداند. اما اکنون فلسطينيان از ناسيوناليسم و مارکسيسم بريده اند و به درستی راه آزادی قدس شريف را از خمينی کبير(ره) و ملت بزرگ ايران آموخته اند و راه اسلام، شهادت و نبرد خون بر شمشير را در پيش گرفته اند. حتی گروه هايی مثل جبهه دموکراتيک خلق هم شعار های اسلامی می دهند و عمليات استشهادی انجام می دهند چه رسد به گروه هايی مثل حماس و جهاد اسلامی که بالاترين حمايت مردمی را با استفاده از راه خمينی به دست آورده اند. لبنان و حزب الله هم خود حديث مفصلی است و همه اينها را امام به ما و آنها که با هم ما می شويم ياد داد. يادش گرامی باد.
راستی صعود تيم ملی هم همه را خوشحال کرد و در حالی که با اتفاقات تلخ چند سال گذشته (به استثناء دو سه سال اخير) اميدها نسبتا کمرنگ شده بود تيم ملی با بازی های قوی و همت بلند توانست مرحله به مرحله و محکم پيش برود و با بازی های درخشان راهش را برای صعود هموار کند و بازی ايران بحرين گام آخری بود که محکم برداشته شد و همه را خوشحال کرد. دست (و صد البته پا وسرشان) درد نکند که ملت را شاد کردند. اين پيروزی را به همه ايرانيان در سراسر گيتی تبريک عرض می کنم. ان شاء الله با توفيق الهی اين پيروزی ها ادامه داشته باشد و در بازی های آلمان هم بتوانيم شگفتی ها را برانگيزيم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يه بنده خدايي اومده بود وبلاگ من و گفته بود که شماها (يعني من) چلوکبابي رو که باباهاتون از رژيم بهتون مي ده مي خوريد و دم از مبارزه مي زنيد. ابتدا عرض می کنم که اشتباه می فرمائید. البته اکنون زمان از خود گفتن نیست. ان شاء الله بعدها بیشتر از خودم خواهم گفت فقط در این حد اکتفا می کنم که پدر من یک معلم است. در زمینه دم از مبارزه زدن هم ان شاء الله بعدها معلوم خواهد شد که چقدر راستگو بوده ایم چون هنوز اعتقاد دارم که نبرد بزرگ نزدیک است.
برویم سر اصل مطلب امروز. اولا عذر می خوام از اینکه مطلب مدیریت آبادگرانی یک کم دیر خواهد شد. ثانیا مطلبی که ذهن من رو به خودش مشغول کرد، جنگ روانی و تبلیغی بود که علیه حضور تعدادی از کاندیداهای ریاست جمهوری در انتخابات از مدتی پیش شروع شده بود و آن حضور به اصطلاح نظامیان در انتخابات بود. ، البته همین جا بگویم که طرفدار کشته مرده قالیباف یا محسن رضائی نیستم. مطمئنا هر صاحب اندک هوشی با خواندن مطالب قبلی پی خواهد برد که طرفدار کیستم.
حضور نظامیان در انتخابات
یکی از مسائلی که معمولا در عرصه های دموکراسی و انتخابات مطرح است حضور نظامیان در عرصه سیاسی است. ابتدا به این مسأله به صورت کلی می پردازیم. نکته ای که برخی در آن اشتباه می کنند نفس حضور نظامیان در انتخابات و علت مذموم بودن آن است. عده ای گمان می کنند که حضور هر نظامی در انتخابات مذموم است و علت آن هم روحیه نظامی اوست.
اما چرا؟ مگر روحیه نظامی چه اشکالی دارد؟ می گویند نظامیان عصبانی و دیکتاتور منش هستند. اتفاقا من این مسئله را نفی می کنم. چرا که اصولا خشمگین بودن و دیکتاتور منشی و طبع خشن مسأله ای وابسته به ذات و تربیتی است که در ابتدای زندگی و در دوره کودکی در انسان شکل می گیرد. درست است که نظامیان در محیطی غیر لطیف کار می کنند اما چیزی که نظامی و مخصوصا فرمانده یاد می گیرد این است که هرگز نباید با عصبانیت تصمیم گرفت. چون ممکن است در وضعیت هیجانی تصمیم فرمانده به قتل عام نیروهایش بینجامد. از سوی دیگر نظامی عادت به سلسله مراتب فرماندهی دارد و وقتی تصمیمی گرفته شد آن را انجام می دهد. بنابراین خیلی کمتر پیش می آید که نظامی از دستور تمرد کند، بلکه با سعه ي صدر آن را انجام می دهد.
نکته ای که به آن توجه کمتری می شود، روحیه نظم و انضباط نظامی است. روحیه ای که اصل و شاکله یک نظامی را تشکیل می دهد. نظامی از همان ابتدا می آموزد که باید منظم باشد. این نظم دامنه خود را تا تمام امور می گستراند: از زمان و مکان گرفته تا نحوه ایستادن و مخصوصا لباس پوشیدن و شکل ظاهری.
اما حقیقتا دلیل ناپسند بودن حضور نظامیان در انتخابات چیست؟ دلیل همان گونه که در قانون جمهوری اسلامی و فرمان امام(ره) آمده است، عدم حضور در درگیری های سیاسی است. یعنی یک نظامی در عین اینکه نظامی است نباید عضور گروه یا حزب هم باشد. چرا که ممکن است برای از میان بردن مخالفین ابزار نظامی را به کار برد. از دیگر سو ممکن است یک نظامی و دار و دسته اش از یک حزب خاص طرفداری کنند و دیگری از حزب مخالف آنها. درگیری و مخالفت و تنازع بین اینها شاکله و نظم سازمانی نیروی نظامی را از بین می برد. حالا ببینید اگر این دو بخواهند با یکدیگر برخورد حذفی بکنند چه هرج و مرجی صورت می گیرد و با استفاده از سلاح چه بلاهایی که سر هم نمی آورند.
هر چند معمولا در بین نظامیان واقعی چنین چیزی کم سابقه و یا حتی بی سابقه است. مثلا شما هرگز نشنیده اید که ارتش فرانسه یا آلمان یا انگلیس یا امثال آنان علیه حکومت کودتا کنند. بلکه حتی زمانی که در این کشورها نظامیان به قدرت رسیده اند، همواره با رأی مردم بوده است. مانند مارشال دوگل و یا هیتلر.(که هر دو افرادی واقعا وطن پرست و عامل پیشرفت(هرچند از انواعی متفاوت) بوده اند. من معتقدم حتی هیتلر هم فقط به وطنش می اندیشید و با ناسیونالیسم افراطی می خواست آلمان را اعتلا بخشد. البته رفتار حاکمان نظامی به مردمشان وابستگی تام دارد، مثلا مارشال دوگل چون پس از جنگ علاقه مردمش به بازسازی را دید، شروع به اقدامات عمرانی کرد. همان طور که وقتی هیتلر با خواست ملت تحقیر شده آلمان برای بازسازی غرور لگدمال شده ملی و انتقام از نابودکنندگان آلمان مواجه شد طرح جنگ جهانی دوم را در انداخت با این وجود نباید از یاد برد که هیتلر قبل از رسیدن به قدرت نظامی نبود بلکه ابتدا یک رستوران دار بود که بعدا به سلک نظامی در آمد و چند سال بعد نیز قدرت را در دست گرفت)
اما هنگامی که یک نظامی از سازمان منفک می شود و از ابزار اعمال قدرت دور می شود، فردی غیر نظامی است و علت جلوگیری از فعالیت سیاسی و حزبی از بین می رود و دیگر دلیلی برای جلوگیری از فعالیت حزبی او باقی نمی ماند.
البته فعالیت سیاسی از نوع آشنایی سیاسی ، شناخت تحولات و طرح ریزی مطرح باشد، حتی برای نظامی شاغل نیز مجاز است، چرا که او برای طرح ریزی های دفاعی و امنیتی نیاز به شناخت وقایع و تحولات و جریان های سیاسی داخل و خارج دارد. همان گونه که در ارتش امریکا نیز نظامیان و ژنرال های وجود دارد که تحلیل گر سیاسی و استراتژیک هستند و از قضا بهترین آنان هستند. حتی می توان گفت که در امریکا استراتژیست غیر وابسته به ارتش و نیروهای نظامی وجود ندارد.
تا اینجا گفتیم که حضور نظامیان سابق در عرصه انتخابات و تحزب سیاسی پس از جدا شدن از نظامی گری مانعی ندارد. اما آیا این حضور مزيتی هم دارد؟ در پاسخ باید گفت که مزیت هایی وجود دارد و در عرصه واقعیت معمولا سیاستمداران متحول کننده و موفق سابقا نظامی بوده اند. مثلا ژاک شیراک، شرودر و حتی بلر هم کم و بیش سابقه نظامی داشته اند. در امریکا حضور حتی از این هم بالاتر است. به این حد که لازمه وطن پرستی و تعهد به وطن، سابقه حضور در ارتش است.
البته وضع در زمان پس از جنگ متفاوت است. به این گونه که اگر فردی در جنگی که برای میهنش اتفاق افتاده است، از کشورش دفاع کرده باشد و فقط برای مدت جنگ به ارتش پیوسته باشد این یک نشانه مهم برای وطن دوستی و میهن پرستی است. مثلا در انتخابات اخیر امریکا هم بوش و هم جان کری به سابقه حضورشان در جنگ ویتنام اشاره می کردند و به این طریق سعی در جلب رأی برای خود داشتند و نکته جالب اینجاست که یکی از عملیات تبلیغاتی مخالفان جرج بوش این بود که طبق شواهدی ادعا کردند که او بر خلاف مدعایش مبنی بر حضور در گارد ملی در زمان جنگ ویتنام، با استفاده از نفوذ پدرش اصلا در جنگ شرکت نکرده است.
مهم ترین مزیت روی کار آمدن رهبران نظامی سابق البته از طریق انتخابات، ایجاد سیستم منسجم و یا تزریق نظم به سیستم موجود است. همین امر کلید موفقیت این گونه رهبران است مخصوصا اگر در سیستم دولت پیش از آنها فساد اداری وجود داشته باشد. -مثل پوتین که در زمانی روی کار آمد که فساد در حال خشکاندن پایه های روسیه بود ولی اکنون روسیه کشوری رو به بهبود است- البته این نکته را نیز نباید نادیده انگاشت که شعار مبارزه با فساد و ایجاد نظم یکی از دلایل موفقیت نظامیان در افکار عمومی جوامعی است که از بی نظمی و فساد و هرج و مرج رنج می بردند. مثلا یکی از دلایل اقبال عمومی به رضاخان در ابتدای حکومتش هرج و مرج و ناامنی شدید و فساد بی حد اداری سیستم قاجار بود.
مزیت دیگر سخت کوشی و مدیریت قوی فرماندهان سابق و تزریق آن به سیستم است. چون طبعا نظامیگری با تنبلی و تن پروری مغایر است و یک فرمانده ساعات زیادی را در روز کار می کند و چون در شرایط دشوار کار کرده است با مشکلات می جنگد و آنها را کنار می گذارد.
تا اینجا از حضور نظامیان سابق به صورت کلی سخن گفتیم اما در کشور ما علاوه بر دلایل بالا نکات خاص دیگری نیز وجود دارد. نظامیانی که در ایران قصد ورود به عرصه انتخابات دارند، نظامیان حرفه ای نبوده اند. اصولا سپاه یک سیستم نظامی حرفه ای نیست بلکه در گروه ارتش های ایدئولوژیک حضور دارد. حتی ارتش و نیروی انتظامی ما نیز در همین گروه قرار می گیرند. فرماندهان زمان جنگ سپاه نیز ضرورتا وارد سپاه شده اند و اکثریت قریب به اتفاقشان دانشجویان و جوانان پرشور انقلابی بودند که می خواستند از انقلابشان دفاع کنند و با توجه به ماهیت تهدیدها که نظامی بود اینان نیز راه دفاع نظامی را برگزیدند. نکته اینجاست که اینها اصلا نظامی حرفه ای نبودند که عده ای بخواهند با استدلال های مرتبط با نظامیان حرفه ای آنان را از سیاست برانند. این افراد با انگیزه ای کاملا ایدئولوژیک و کاملا سیاسی وارد سلک نظامی شدند. هر چند هیچ تحلیل گر سیاسی آگاهی سپاه را یک نیروی نظامی کلاسیک نمی داند بلکه یک ارتش ایدئولوژیک و اعتقادی و شبه نظامی می داند.
به نظر من آنانی که در زمان جنگ به جبهه نرفته اند باید پاسخ بدهند که چرا نرفته اند نه اینکه آنانی که تمام گوهر وجودی خود را در کف دست گرفتند و جمجمه خود به خدا قرض دادند، بگویند چرا رفته اند. عده ای که دم از امام(ره) که واقعا مظلوم است می زنند باید پاسخ دهند زمانی که او فرموده بود که جنگ در رأس امور است برای پیشبرد و پیروزی جنگ چه کرده اند؟ شاید وقتی گفتیم که که بودند عده ای که در همان زمان حتی سربازی گل پسرانشان را به دفتر خودشان منتقل کردند و چه کسانی بودند که به بهانه های مختلف فرزندانشان را از محیط پر خطر دور کردند و به خارج فرستادند.
اما واقعا چرا سیاست بازان از ورود سپاهیان سابق به عرصه انتخابات به هراس افتاده اند و سعی در تخریب وجهه ي آنان دارند؟ معمولا سیاست بازان دشمنان اصلی خود را آنان می دانند که افرادی باشند قابلیت رقابت و توانایی شکست دادن ایشان را داشته باشند والا از حضور رقیب ضعیف باکی که نیست خوشحالی هم در پی دارد. از این شواهد می توان پی برد که در انتخابات حضور یک نظامی سابق برای سیاست بازان و گرگان باران دیده عرصه سیاست یک تهدید جدی است.
در عرصه انتخابات هشتم ریاست جمهوری هیچ کس از حضور شمخانی که یک نظامی تابلو دار بود، هراسی به خود راه نداد و آن زمان هیچ کس بلوا به راه نینداخت و وادموکراسیاه و وامردمسالاریاه سر نداد چون او توانایی جذب آرای مؤثری را نداشت. اما اکنون با حضور قالیباف در عرصه و احتمال موفقیت او که از دیگران نسبتا بیشتر است، مردان دوز و کلک را به تک و تا انداخته است. پس با این استدلال می توان ادعا کرد که داد و بیداد آقایان و خانم هاJ از روی دلسوزی نیست بلکه خودشان را در خطر می بینند.
اما به نظر می رسد علتی برای حضور سپاهیان سابق وجود داشته باشد. علت اینجاست که فرماندهان با تدبیر زمان جنگ بی تدبیری در عرصه های مدیریت کشور به وضوح مشاهده کرده اند و زنگ خطر برایشان به صدا درآمده است. بی مسئولیتی و بی مبالاتی و بی نظمی فاحش مدیران دولتی یکی دیگر از دلایل به صدا در آمدن زنگ خطرهاست که سبب شده است پاسداران سابق انقلاب که موجودیتی برای خود مستقل از انقلاب سراغ ندارند و حاضرند همه چیز خود را در راه اعتلای آن در طبق اخلاص بگذارند، اصل نظام را در خطر ببینند و خود را برای پاسداری از انقلاب در عرصه ای دیگر مهیا نمایند. به نظر می رسد رقابت سیاست مداران و سیاست بازان با پاسداران و ایثارگران رقابتی جالب و جدی باشد. تا دیدن نتیجه البته باید تا 28-29 خرداد ماه صبر کرد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
لبنان را هم خدا آزاد کرد
باز هم این بی حواسی ما کار دستمان داد. از یک ماه پیش خودم را آماده کرده بودم که برای سالگرد فرار ذلت بار ارتش رژیم اشغالگر قدس از جنوب لبنان مطلب توپی بزنم اما باز یادم رفت. دیروز 4 خرداد ماه، 5 سال تمام از آن روز می گذرد.
از مدت ها قبل از آن روز جامعه و افکار عمومی اسرائیل فشار زیادی بر روی مسئولین و دولت وارد می کرد که از جنوب لبنان خارج شود منطقه ای که حقیقتا به صورت قتلگاهی برای سربازان نگون بخت صهیونیست درآمده بود. روزی نبود که اعتراضی در درون جامعه اسرائیلی صورت نگیرد و این بود که اصلا ایهود باراک با وعده خروج از لبنان بر سرکار آمد. البته از درون ارتش نیز فشار زیادی وارد می شد و این اواخر حتی ژنرال های ارتش اسرائیل که پیش از این سرسختی به خرج می دادند نیز به اصل عقب نشینی عقیده داشتند اما نکته ای آنان را آزار می داد و آن این بود که اگر بدون گرفتن امتیاز خاصی جنوب را تخلیه می کردند در واقع شکست خود را پذیرفته و دست حزب الله را به علامت پیروزی بالا برده بودند. در چند سال آخر حضور اسرائیل در لبنان دائما اسرائیل به دنبال گرفتن امتیاز از لبنان بود و آن هم این بود که حزب الله خلع سلاح شود و ارتش لبنان در مناطق مرزی با اسرائیل مستقر شده و تعهد کند که از حمله از جنوب لبنان به اسرائیل جلوگیری کند (در یک کلام کاری که تا کنون ارتش اسرائیل انجام می داد ارتش لبنان انجام بدهد). اما حزب الله که در آن دوره قدرت زیادی پیدا کرده بود کاملا مخالفت می کرد و مواضعشان بر این بود که اسرائیل باید بی قید و شرط از لبنان خارج شود و سلاح مقاومت اسلامی هم به عنوان عامل بازدارنده و وسیله دفاع از لبنان در برابر اسرائیل باید حفظ شود. دولت لبنان و رئیس جمهور(امیل لحود) که مسئول ارتش نیز بود از مقاومت حمایت می کرد و مواضع اصولی آن را قبول داشت و بر آن تأکید می کرد و حاضر به دادن امتیاز به اسرائیل نمی شد.
اما عملیات دقیق و فنی حزب الله که طی این مدت تجربه بسیار زیادی آموخته بودند و استمرار این عملیات و با برقراری معادله کاتیوشا(به این معنا که هر گاه اسرائیل به مناطق مسکونی لبنان حمله می کرد حزب الله هم با کاتیوشا شهرک های یهودی نشین شمال اسرائیل و بخش عمده ای از شمال فلسطین اشغالی(اراضی 48) را زیر چتر آتش خود قرار می داد و با این مقابله به مثل اسرائیل نمی توانست به مناطق مسکونی حمله کند چرا که بلافاصله به اسرائیل حمله می شد) دیگر اعمال فشار بر مقاومت و لبنان امکان چندانی نداشت.
دولت ایهود باراک در 19بهمن 1378 عملیات تخریبی گسترده ای را علیه نیروگاه ها و زیر ساخت های اقتصادی لبنان آغاز کرد تا لبنان را به امتیاز دادن وادار کند اما این عملیات نه تنها سبب فشار بر لبنان نشد بلکه سبب ایجاد جو حمایت از مقاومت در جهان عرب و اسلام گردید. طوری که حسنی مبارک که به عنوان مزدور آمریکا و اسرائیل مطرح بود ناچار شد به لبنان برود و از مقاومت حمایت کند در پی اسن سفر اجلاس یران عرب از مقاومت اعلام حمایت کرد و پس از آن نیز امیر عبدالله ولیعهد عربستان به لبنان رفته و از مقاومت اعلام حمایت کرد. با این وضعیت و فشار های افکار عمومی علی الخصوص خانواده های سربازان کسته شده و یا حاضر در لبنان پارلمان اسرائیل در 6مارس 2000 (15/12/1378) کابینه اسرائیل عقب نشینی از لبنان را تصویب کرد. پس از آن در فروردین ماه 1379 اسرائیل در نامه ای به دبیر کل سازمان ملل روز 7 جولای 2000(17 تیرماه 1379) را به عنوان تاریخ رسمی خروج اسرائیل از لبنان اعلام کرد.
از ابتدای خرداد ماه 1379 اسرائیل شروع به خروج از برخی مقرها مثل سجد کرد و آنها را تحویل مزدوران آنتوان لحد داد. قرار بر این بود که ارتش جنوب لبنان به سرکردگی لحد پس از خروج اسرائیل تا مدتی امنیت را تأمین نمایند. اما در نیمه شب سوم خرداد و اولین ساعات بامداد روز چهارشنبه چهارم خرداد ماه اسرائیل به طور کاملا ناگهانی در عرض چند ساعت از گذرگاه فاطمه (بوابه فاطمه) نیروهایش را به سرعت از لبنان خارج و به داخل اسرائیل برد. آری نیروهای ارتش اسرائیل که پیش از گرداب لبنان و به قول خودشان «ویتنام کوچک ما» ارتشی شکست ناپذیر جلوه می کرد از ترس حمله حزب الله در هنگام عقب نشینی 40 روز زودتر فرار را بر قرار ترجیح داده بود.
ارتش جنوب لبنان یا همان مزدوران آنتوان لحد هم با فرار ناگهانی اسرائیلی ها غافلگیر شده و از ترس نیروهای مقاومت از پایگاه هایشان متواری شدند. فرماندهان و کله گنده ها هم با فلاکت خود را به اسرائیل رساندند. اما آنان تنها کسانی نبودن دکه غافلگیر شدند حتی حزب الله هم غافلگیر شده بود و الا می توانست به اسرائیلی ها که بدون هیچ گونه تأمینی سوار بر خودروهای تندرو با سرعت در حال فرار بودند ضربات سنگینی بزنند. اما گویا خدا به آن سربازان مفلوک صهیون که خداخدا می کردند که سالم به اسرائیل بازگردند، رحم کرده بود.
صبح که شد تازه همه فهمیدند که چه اتفاقی افتاده است. همه با هر وسیله ای که داشتند به سمت جنوب می رفتند. آنهایی هم که نمی رفتند به خیابان ها ریخته بودند و جشن گرفته بودند.
تکان های پرچم های حزب الله و عکس های امام(ره) مقام معظم رهبری، امام موسی صدر و سید حسن نصرالله روی دست ها گویای شادی زاید الوصف لبنانی ها بود. همه خوشحال بودند حتی آن مسیحیانی که تا چند سال قبل به خون حزب الله و حزب اللهی ها تشنه بودند. جشنشان اما چقدر شبیه جشن مردم ایران در چهارم خرداد 1361 بود.
در ایران هم همه غافلگیر شده بودند و شاد بودند. خود من در حال بازگشت از امتحان پلاکاردی با مضمون تبریک فرار اسرائیل در ناحیه مقاومت دیدم و آنجا بود که مطلع شدم و شادی ما در آن لحظه غیر قابل توصیف بود.
آری بار دیگر بر همه ثابت شد که خون بر شمشیر پیروز است و اگر عده ای مومن هر چند با دستانی خالی اما با ایمان و اراده ای پولادین برای خدا و در راه او جهاد کنند می توانند بزرگترین نیروها را به زانو در آورند و این وعده خداست که «ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم» و خدا هم وعده اش را عمل می کند: «ان الله لا یخلف المیعاد».
ضمیمه: خواندن این متن هم خالی از لطف نیست:
«جناب نخست وزیر با کمال تأسف خبر کشته شدنم را قبل از پایان جنگ لبنان به اطلاع شما می رسانم. یک رزمنده حزب الله با دقتی فوق العاده موشکی از نوع تاو را به طرف سنگری که من در آن نشسته بودم شلیک کرد و به این ترتیب روحم از بدن جدا شد. حالا همه چیز را می بینم. خاخام دعا می خواند و هم قطارانم به یاد من تیر هوایی شلیک می کنند. حتی فرمانده ام که همیشه با او درگیری داشتم از من به نیکی یاد کرد: سربازی شجاع محبوب و دوست داشتنی، ما یاد او را همیشه زنده نگه می داریم. ... چند دقیقه بعد مرا در نزدیکی قبر یکی از دوستانم که دیروز کشته شده بود، دفن کردند.
ولی آقای نخست وزیر يک موضوع هنوز برایم سئوال برانگیز است. چرا من باید می مردم؟ شما همیشه می گفتید ما قوی ترین ارتش جهان هستیم و هیچ وقت شکست نمی خوریم ولی حالا همه می دانند که ما خیلی وقت است که در جنگ شکست خورده ایم. ارتش بزرگ اسرائیل با آن همه تیپ زرهی، اسکادران هوایی و ناوچه دریایی در حال عقب نشینی است آن هم با سرافکندگی و خجالت زدگی.
آقای نخست وزیر شما چطور موضوعی را که سربازان عادی هم آن را می دانستند، نفهمیدید. جنگ ما در لبنان نبرد داوود با جالوت بود، اما لبنانی ها داوود بودند و ما جالوت. آنان مانند دواود ما را شکست دادند اما شما گفتید که ما در زمان و مکان مناسب به لبنان پاسخ خواهیم داد و انتقام خواهیم گرفت. آخر کدام انتقام؟ کدام پاسخ؟ دیگر از این حرف ها خنده ام می گیرد. دشمن ما را تکه تکه کرد ولی شما فقط به تأسیسات برق و پل ها حمله کردید. به شهرداری بیروت حمله کردید یا باغ وحش بیروت را بمباران کردید. آخر این هم شد تلافی؟
افراد حزب الله مانند ویت کنگ ها ما را خرد کردند. اگر یادتان باشد در ویتنام 56 هزار سرباز امریکایی کشته شدند و آخرش هم شکست خورده فرار کردند. ما هم همین بلا بر سرمان آمد. دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بزنم و به شما و همه نخست وزیران قبلی بگویم: اگر چند سال قبل از جنوب لبنان عقب نشینی می کردید، من و دوستانم که در جنگ کشته شدیم حالا زنده بودیم ... اما افسوس که کار از کار گذشته چرا که من دیگر مرده ام»(منبع: از مقاومت تا پیروزی، مسعود اسداللهی، موسسه مطالعات و تحقیقات اندیشه سازان نور و موسسه نشر و تحقیقات ذکر،تهران، 1379،ص174)
آنچه که خواندید نامه ای است که یکی از سربازان اسرائیلی چند روز قبل از آنکه در جنوب لبنان کشته شود خطاب به باراک نوشته است. متن این نامه در روزنامه معاریو که از بزرگترین روزنامه های اسرائیل است چاپ شده بود.
کتابی هم که در بالا ذکر شد یکی از بهترین تحقیقات انجام شده درباره لبنان و حزب الله است که دید خوبی از لبنان و حزب الله و تحولات سیاسی معاصر در عرصه لبنان به دست می دهد.
***
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 
خرمشهر را خدا آزاد کرد.

امروز سوم خرداد است. سوم خرداد در تاريخ ملت ايران از آن روزهايي است که مي درخشد. يادش که مي افتي احساست پرواز مي کند و شادي زير پوستت مي دود. آناني که بوده اند و سني داشته اند که يادشان بماند، روزي را به ياد مي آورند که انگار ايران از شادي منفجر شده بود. از دهم ارديبهشت همه در التهاب بودند گاه گاهي خبري مي آمد و همه را شاد مي کرد. اما...
اما دل همه براي شنيدن خبر اصلي مي طپيد. مخصوصا خرمشهري ها يا آناني که خرمشهر را ديده يودند يا به آن تعلق خاطري داشتند دل توي دلشان نبود. خبر مي رسيد که رزمندگان اسلام هويزه را پس گرفته اند، از کارون گذشته اند، خرمشهر را محاصره کرده اند و ... . اما همه اينها به جاي خود شادي آفرين بود اما شادي تکميل نشده بود. راديو عراق هم پشت سر هم اطلاعيه هاي نظامي قرائت مي کرد و از قتل عام رزمندگان ايراني و شکستشان سخن مي گفت و دل مردم را نگران تر مي کرد.
در جبهه اما وضع نوع ديگري بود. در تمام تيپ ها و لشگرها بچه هاي خرمشهر حضور داشتند تا راهنمايي کنند دوستانشان را. عراقي ها خودشان پل روي کارون را منهدم کرده بودند اما پل نو هنوز بود. از شلمچه نيروها پيش مي رفتند تا عراق را از پشت محاصره کنند. عراقي ها هم فهميده بودند. با وجود اينکه اوايل غافلگير شده بودند متوجه اهميت موضوع شده بودند. از سمت سه راهي شلمچه مدام تک مي کردند تا نگذارند رزمندگان به مرز بين المللي و اروند برسند چون در اين صورت کار محاصره تمام بود. نيروهاي تکور ايراني هم به علت رزم طولاني فرسوده شده بودند اما انگيزه ها همچنان بسيار بالا بود. در جبهه مقابل هم التهاب موج مي زد. از يک طرف نيروهاي در خط دائم تقاضاي عقب نشيني مي کردند از طرف ديگر صدام هم به شدت فشار مي آورد که بمانيد و دستور داده بود که حتي اگر محاصره از سمت شلمچه تکميل شد باز هم مقاومت کنيد تا نيروها از آن سوي اروند محاصره را بشکنند و با پاتک دوباره ارتباط وصل شود. فرمانده نيروهاي عراقي مستقر در شهر «احمد زيدان» يکي از وفادارترين افسران به صدام بود. نيروها هنوز در مواضع خود به طور کامل حضور داشتند و ايراني ها هم وارد شهر نشده بودند فقط در حومه شهر درگيري ها وجود داشت. در قسمت پليس راه و گمرک هم درگيري و تبادل آتش وجود داشت.
در سوم خرداد نيروهاي اسلام از سمت غرب وارد شهر شدند يعني دقيقا از مسيري که عراقي ها خود به شهر حمله کرده بودند. اما محاصره کامل خرمشهر هنوز اول راه بود. چرا که هنوز ارتباط عراقي ها داخل شهر با اروند وجود داشت و در صورت مقاومت مي توانستند با استفاده از پل متحرک به شهر تدارکات برسانند. علاوه بر اين همه امکانات مقاومت وجود داشت چرا که از لحاظ نيرو 10000 نفر در شهر حضور داشتند که تا آن موقع هيچ درگيري نداشتند و کاملا تازه نفس بودند. آذوقه و تدارکات براي حدود يک ماه در داخل شهر وجود داشت و روحيه نيروها نيز در سطح بالايي بود. نيروهاي ايراني اما هم تدارکات کمتري داشتند و هم مدت ها جنگيده بودند و طبيعتا فرسوده شده بودند و از لحاظ قدرت رزم ضعيف شده بودند.
اما يک اتفاق همه معادلات را بر هم مي زند. احمد زيدان فرمانده شهر که قبل از اين مدام به نيروهايش روحيه مي داد تمام فرماندهان شهر را به مقر خود براي جلسه فرا مي خواند ولي خودش به صورت کاملا غير منتظره وارد ميدان ميني که نيروهاي خودش کار گذاشته بودند و خودش کاملا به آن آشنايي داشت مي شود و روي مين مي رود. خبر سريعا در بين نيروها مي پيچد و همه را مضطرب مي کند. شايعه هاي مختلف از کشته شدن و يا مجروحيت شديد او حکايت دارد، اما اکثرا ديده اند که او مرده است. فرماندهان براي چاره جويي و کسب تکليف از مرکز در ساختمان مقر فرماندهي جمع مي شوند و اين آغاز هزيمت نيروهايشان است. عده ي زيادي از نيروها که بسيار ترسيده اند، براي نجات خود را به اروند مي سپارند عده ي ديگر سعي مي کنند از طريق شلمچه خود را به بصره برسانند اما با نيروهاي ايراني مواجه مي شوند و تسليم مي شوند. اتفاق ديگر تير خلاص را به بدنه ملتهب ارتش عراق وارد مي کند: ساختمان مقر فرماندهي مورد حمله قرار گرفته و محاصره شده است. فرماندهان مضطرب و نگران از اين سو به آن سو مي روند. درگيري شديدي در محدوده ي مقر فرماندهي توجه نيروهاي مستقر در شهر را به خود جلب مي کند و کار را تمام شده مي پندارند. اين مي شود که نيروها دسته دسته سلاح ها را بر زمين مي گذارند و از سنگرها خارج مي شوند و دستمال هاي سفيد و يا زير پوشهايشان را بالا مي برند.
رزمندگان ايراني جمعيت انبوهي را مي بينند که با دستمال هاي سفيد و دست هاي بالارفته به علامت تسليم به سمتشان مي آيند. ابتدا به اين جمعيت انبوه شک مي کنند. نکند حقه اي در کار باشد اما نه. خودشان را تسليم مي کنند. با تدبير شهيد صياد شيرازي نيروها گسترش پيدا مي کنند تا بتواند عراقي ها را اسير بگيرند. تعداد اسرا و صف طويلشان آن قدر زياد است که حتي خودرو لازم براي انتقال به عقب وجود ندارد. عده اي را با کاميون ها و عده ديگر را با اتوبوس و حتي وسايل شخصي مردمي که براي کمک از اهواز آمده اند به اهواز منتقل مي کنند. عده اي را هم پياده ستون مي کنند تا به عقب منتقل شود. با ديدن تسليم ها بقيه هم تسليم مي شوند. عده اي هم که تاب اسارت ندارند خود را به امواج خروشان اروند مي سپارند تا سرنوشتشان چگونه رقم خورده باشد.
مقر فرماندهي همچنان مقاومت مي کند. التهاب لحظه به لحظه بيشتر مي شود. ايراني ها فشار زيادي وارد مي کنند. با بي سيم با عقبه تماس مي گيرند. بالاخره مرکز راضي مي شود که فرماندهان را با هلي کوپتر به عقب بياورد تا حداقل فرماندهان ارتش آزاديبخش !!! بعث به دست بسيجي هاي نوجوان و جوان اسير نشوند. هلي کوپتر مي آيد و سوارشان مي کند اما تقدير چيز ديگري است. نيروهاي ايراني شادمان در سراسر شهر پخش شده اند صداي هلي کوپتر را که مي شنوند از همه طرف با هر وسيله اي که دارند تيراندازي مي کنند تا اينکه هلي کوپتر را مي زنند. هلي کوپتر چند چرخي مي زند و سقوط مي کند و صداي الله اکبر است که شهر را فرا مي گيرد.
صداي گوينده از شادي مي لرزد: شنوندگان عزيز توجه فرمائيد... خونين شهر شهر خون آزاد شد.... اين را که مي گويد ايران انگار منفجر مي شود. همه براي شادي بيرون ريخته اند. آن روز و فردايش تمام شهرهاي ايران در جشن است. صداي بوق ماشين ها و موتورها لحظه اي قطع نمي شود. شيريني و شربت به راه است و روزنامه ها روي دست ها مي رقصند که خرمشهر آزاد شد.
بچه ها مسجد جامع را که مي بينند دلشان هري مي ريزد پايين. حال همه وصف ناشدني است. مخصوصا آنهايي که 575 روز پيش مجبور شده اند شهر را و مسجد جامع را بگذارند و بروند. آن روز که مي رفتند به مسجد قول دادند که بر مي گردند. مسجد هم گويي شادي از خود ساطع مي کند و گويي سراغ جهان آرا را مي گيرد. بچه ها به ياد جهان آرا اشک مي ريزند اشکشان اما اشک شوق است.
نماز ظهر را که به جماعت مي خوانند دلشان آرام مي گيرد. بايد از خدا تشکر کنند که خرمشهر را آزاد کرده است و مرادشان هم چه به حق فرمود: خرمشهر را خدا آزاد کرد.
اين روزها 23 سال است که از آن روزها مي گذرد. خيلي ها که آن روز در مسجد جامع نماز خواندند ديگر در بين ما نيستند. شايد هم هستند و ما نمي بينيمشان. يادمان باشد که آنها کساني را از خرمشهر بيرون کردند که بعد از اشغال روي ديوار هاي خرمشهر نوشته بودند: «جئنا لعل نبقي» «آمده ايم که بمانيم». حداقل اگر باري از دوششان برنمي داريم باري بر دوششان نگذاريم.
امروز خبري ديگر دلم را ابري کرد و چشمانم را باراني. «محمد رضا آقاسي» هم پريد. او ديگر نيست تا از کرم مولا بگويد او ديگر نيست که از فداکاري بچه ها بگويد. ديگر نيست که شب عمليات والفجر 8 را شعر کند و با خواندنش دل خودش و ما را آتش بزند. او هم در سوم خرداد 84 پريد. روحش با مولا محشور و ضمير پاکش در انعام بهشت جاويدان متنعم باد. اگر بادش کرديم فاتحه اي به روحش نثار کنيم که مردي بود که زبانش جز براي خدا نمي گرديد. پس فردا تشييع جنازه اش است. بي معرفتي است اگر بتوانيم برويم و نرويم.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

مديريت کارگزاراني مديريت آبادگراني-2
بسم الله الرحمن الرحيم
اين بار ان شاء الله به تاريخچه ي مديريت آبادگراني خواهيم پرداخت.
گر چه از عمر واژه آبادگران در تاريخ ايران بيش از 5/2 سال نمي گذرد اما مديريت آبادگراني عمري برابر عمر انقلاب اسلامي دارد. در واقع مديريت آبادگراني نوع بهينه سازي شده مديريت بسيجي و انقلابي است. از روزي که به لطف الهي انقلاب اسلامي در ايران به پيروزي رسيد طيف جديدي از مديران در کشور توليد شدند که با شاخصه هاي جديد و غيرمعمولي به مديريت مي نگريستند. اين مديران که اکثريت قريب به اتفاقشان در جواني به سر مي بردند به مديريت به چشم رياست نگاه نمي کردند، بلکه آن را يک تکليف و وظيفه و مسئوليت مي دانستند.
اين طيف جديد که انقلابيون مسلمان و به قول متعارف حزب اللهي، حتي از اين که رئيس خوانده شوند ابا داشتند بلکه خود را مسئول و پست خود را مسئوليت مي ناميدند. به اين معنا که رياست بايد پاسخگو باشد (پاسخگويي در برابر خدا و ملت و رهبري) در اين اسم گذاري نيز از احاديث اسلامي استفاده شده بود (کلکم راع و کلکم مسئول عن رعيته). اين کلمه هنوز نيز کمابيش استفاده مي شود هر چند بار معنايي خود را حداقل براي بسياري از دست داده است. اين اسم گذاري حتي از لحاظ روانشناسي نيز هم براي مسئول و هم براي زير دست بسيار مؤثر بود چرا که مسئول خود را مورد سئوال مي ديد و مغرور نمي شد و زير دست نيز احساس همساني بيشتري با مدير مي کند و مديريت او را بهتر مي پذيرد.
اوايل انقلاب اولين نسل اين مديران در رده هاي پايين و حداکثر در رده هاي مياني مشغول به کار شدند. رده هاي اول مديران را افراد ملي گرا از جبهه ملي و بيشتر نهضت آزادي تشکيل مي دادند چرا که دولت موقت مهندس بازرگان تمام وزرا را از طيف خود و از افراد با سنين بالا انتخاب کرده بود و آنان نيز به سهم خود رده هاي پايين تر را از طيف خود که سن و سالي گذرانده بودند انتخاب کرده بودند. نکته ديگر اين بود که بازرگان و تيم او اصولا انقلابيون جوان را جواناني پرشور و به اصطلاح «بچه» مي دانستند و از دادن مسئوليت به آنها ابا داشتند. اما در همان حال و هرج و مرج اول انقلاب هم عده اي از اين جوانان که براي ساختن کشورشان عزم خود را جزم کرده بودند در رده هايي مثل بخشدار و فرماندار حضور داشتند و با امکانات بسيار کم آن زمان کارهاي بسياري را انجام دادند.
عده زيادي از اين طيف در نهادهاي انقلابي مثل کميته انقلاب اسلامي، جهاد سازندگي و سپاه پاسداران و نهادهاي مشابه که زاده انقلاب بودند به کار مشغول شدند. البته به دليل آشوب هاي ضدانقلاب که بلافاصله پس از انقلاب صورت گرفته بود بيشتر توان اين نيروها براي مهار بحران به کار مي رفت. اين مديران جوان که اکثرا دانشجويان مسلمان مبارز قبل از انقلاب بودند علاوه بر انجام بهينه کارها و مهار قوي بحران از خدمت رساني نيز غافل نبودند. طوري که مثلا در کردستان کار سوخت رساني و تأمين آذوقه روستاهاي دورافتاده توسط سپاه انجام مي شد يا برق رساني و آب رساني به اکثر روستاهاي محروم توسط جهاد سازندگي انجام مي شد طوري که آثار آن هنوز هم در روستاها ديده مي شود.
پس از استعفاي مهندس بازرگان طيف مديران انقلابي عرصه بيشتري براي خدمت يافت. با شروع به کار دولت بني صدر و نخست وزيري شهيد بزرگوار محمد علي رجائي اين طيف مجال بسيار گسترده اي براي خدمت يافت. طوري که نخست وزير خود از اين طيف بود. هر چند کارشکني هاي بني صدر خائن مجال خدمت گذاري همه جانبه را مي گرفت اما هيچ چيز جلوي اراده مردان خدا را نمي گرفت.
با شروع جنگ تحميلي اکثر نيروهاي جوان و انقلابي به آن صحنه کشيده شدند و در سپاه و بسيج و جهاد متشکل تر از گذشته کاري عظيم را آغاز کردند. در همان زمان هم مديران انقلابي جهادگر شگفتي هاي عظيمي را خلق کردند. پس از سقوط بني صدر و سرکوب کودتاهاي متعدد و پاکسازي ارتش طيف مسلمان و انقلابي و شجاع مديريت ارتش را بر عهده گرفتند. افرادي چون شهيد صياد شيرازي، شهيد نياکي، شهيد آبشناسان و ... که در قبل از انقلاب به علت انقلابي بودن همواره زير فشار رکن دو قرار داشتند اکنون مي توانستند تمامي توان ارتش را در خدمت انقلاب قرار دهند و الحق هم که خوب اين کار را انجام دادند.
با فرار بني صدر کل نظام در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت. شهيد رجائي به رياست جمهوري رسيد و کار خود را شروع کرد. هر چند ديري نپائيد که با جنايت منافقان ديوسيرت در جرياني کاملا مشکوک(ان شاء الله در اوايل شهريورماه اين جريان را بازگو خواهم کرد) به شهادت رسيد، اما طعم خدمت رساني صادقانه و ايثارگرانه را به مردم چشاند. حلاوتي که با وجود تلخي هاي مکرر دولت هاي سازندگي و اصلاحات هنوز از ذائقه مردم خارج نشده است.
جوانان مجاهد و سخت کوش عرصه هاي نبرد علي رغم سن و سال کم، با تدبيري بي نظير و با لطف الهي جنگ را اداره مي کردند و با طراحي هاي هوشمندانه ضربات کاري را بر دشمن وارد مي نمودند. جالب است که بدانيد سن قريب به اتفاق فرماندهان اصلي سپاه در اواسط جنگ بين 20 تا 30 سال بود. هر چند تعداد زيادي از اين افراد در راه خدا شربت شهادت نوشيدند اما تعداد زيادي نيز باقي ماندند. عده اي پس از جنگ در همان نهاد ها باقي ماندند و عده اي ديگر عرصه هاي ديگري را براي خدمت رساني برگزيدند.
نيروهاي ديگري هم که در دولت خدمت مي کردند راه کشور را با وجود سختي هاي غير قابل وصف و محاصره هاي گوناگون به پيش مي بردند. مهندس موسوي خود يکي از اين جوانان انقلابي بود که در 25 سالگي نخست وزير شد و پس از 8 سال نخست وزيري خاطره اي خوش از خود در يادها باقي گذاشت.
اما پس از پايان جنگ و شروع دولت سازندگي رويه ديگري حاکم گرديد. طيفي علمدار شدند که در زمان سخت جنگ براي (بخوانيد به بهانه ي) درس و تحصيل در خارج از کشور به سر مي بردند يا در مناصب مهم اقتصادي کار مي کردند ولي نمي توانستند در دولت موسوي آن چنان که مي خواهند عمل کنند اما اکنون دولت در دستشان بود و فعال ما يشاء بودند. جو مديريتي کشور عوض شد و مديران ديگر مسئول و خدمتگزار نبودند بلکه مدير عاليرتبه و رئيس شده بودند. عده اي از آن جوانان که ديگر شور و شوق قبل را نداشتند و سن و سالي داشتند با اين رويه مديريتي همراه شدند و روند هاي گذشته را به فراموشي سپردند.
با روي کار آمدن دولت هاشمي رفسنجاني رويه مديريت عوض شد و به بهانه مديريت علمي مديريت اسلامي و جهادي و انقلابي کنار گذاشته شد. دولت، دولت تکنوکرات ها بود و تکنوکراسي با مديريت جهادي جور در نمي آمد. ارزش هاي مديريتي در مدت کوتاهي عوض شد، به اين معنا که اگر تا ديروز براي مدير دفتر ساده و سوار پيکان شدن ارزش بود، امروز دفتر شيک با دکوراسيون خيره کننده و سوار بنز شدن ارزشمند بود. اگر مدير بيش از همه کار مي کرد امروز براي مدير کار کم و اعمال مديريت و دستوردادن ارزش داشت.
در اين فضا آناني که همراه مي شدند مي ماندند و ديگراني که هنوز به مديريت جهادي اهميت مي دادند يا به عنوان مديريت غير علمي کنار گذاشته مي شدند يا به نقاط دور دست تبعيد مي شدند. (همان گونه که در مورد احمدي نژاد صورت گرفت)
کارگزاراني که در رأس دولت مسئوليت داشتند، (طبق مديريت امريکايي و غربي)اعتقاد داشتند بايد براي مدير امتيازات ويژه قائل شد تا بتواند بهتر کار کند و از اينجا بود که پرداخت حق مديريت باب شد و منزل و خودرو مديران روز به روز گران قيمت تر مي شدند. اعتقاد مديريتي هاشمي در اين دوره بر مبناي آزادي عمل بيش از حد براي مديران و اعطاي امتيازات بيش از حد به مديران بود امري که به فشل و فلج شدن دستگاه هاي نظارتي انجاميد. مدير عالي دولت به دستگاه هاي نظارتي به شکل موي دماغ مي نگريست و همين بود که کم کم چتر نظارتي از روي مديران کنار رفت.
مديران که چرب و شيرين دنيا به دهانشان مزه کرده بود و نظارت مؤثري هم احساس نمي کردند کم کم به ارزش قدرتشان پي بردند و اين گونه بود که فساد اداري در کشور ريشه دواند. گاه گاهي هم که دست يکي رو مي شد، رئيس جمهور وقت همان گونه که گفته بود تا آخر از مديرانش دفاع مي کرد. جز در مواردي که مدير خاطي فوق العاده بد شانس بود و کارش بد جايي گير کرده بود بقيه مديران در امن و امان بودند و ... .
در طي هشت سال رويه مديريتي کشور اين گونه شد. ديگر مديريت جهادي محال مي نمود. در دوره بعد نيز فقط رئيس جمهور عوض شد و الا رويه هاي مديريتي همان بود که بود.
آبادگران ظهور مي کنند
جناح راست پس از شکست هاي پي در پي در انتخابات هفتم رياست جمهوري, شوراي اول شهر و روستا, مجلس ششم و هشتم رياست جمهوري که همگي نتيجه عملکرد غلطشان بود با نگاهي کاملا مأيوسانه به انتخابات دوم شوراي شهر نزديک مي شدند. جناح دوم خرداد نيز سرمست از قدرت که به فتح سنگر به سنگر نظام مي انديشيد انتخابات دوم شوراي شهر را از قبل فتح شده مي پنداشت. اوضاع به قدري درهم بود که ابراهيم يزدي خود را براي رياست شوراي شهر آماده کرده بود.
جناح راست سنتي و مدرن که همه تلاش هايشان به در بسته خورده بود و از انتخابات 29 بهمن سال 78 حتي در انتخابات جدي حضور پيدا نمي کرد، حتي حاضر به شرکت در انتخابات هم نبود. عده اي از همان مديران جوان اول انقلاب که از اشتباهات پي در پي جناح راست و حريم شکني جبهه دوم خرداد و وضع کشور به تنگ آمده بود توسط محمود احمدي نژاد استاد دانشگاه علم و صنعت گرد هم جمع شدند تا با شرکت در انتخابات دوم شوراي شهر تکليف خود را به انجام برسانند. عده زيادي از قبل شکست اين گروه را در انتخابات پيش بيني مي کرد اما همه اين پيش بيني ها نمي توانست مانع انجام تکليف اين گروه شود. اين گروه آمده بودند تا به قول خودشان روي مين بروند و براي خدمتگزاري حاضر به هر گونه فداکاري بودند. هدف ارائه خدمت صادقانه بر مبناي ارزش هاي اصيل انقلاب بود.
اين رويکرد ايثارگرانه و جدي ناگهان شگفتي آفريد. در روز اعلام نتايج معلوم شد که ليست گمنام آبادگران ايران اسلامي در انتخابات تهران پيروز شده است. در شهرهاي ديگر نيز افراد حزب اللهي گمنام در انتخابات پيروز شدند. اين اتفاق شوک اساسي را به گروه ها و جناح هاي سياسي از جبهه دوم خرداد و نهضت آزادي گرفته تا جناح راست وارد کرد. دوم خردادي ها با دستپاچگي حضور نسبتا کمرنگ مردم در انتخابات (که حاصل اقدامات خودشان در شوراي شهر اول بود) را به حساب نظام گذاشتند و سعي کردند با فرافکني عدم اقبال مردم به خود را پنهان کنند. راديو ها و بوقهاي رسانهاي بيگانه نيز بهانه خوبي پيدا کرده بودند و نظام را به از دست دادن پشتوانه مردمي متهم مي کردند.
شوراي شهر تهران آغاز به کار کرد و دکتر احمدي نژاد را به شهرداري تهران برگزيد. انتخابي که ابتداي کار بود. مدعيان اصلاحات و توسعه سياسي و تساهل و تسامح از همان ابتدا راه کارشکني را برگزيدند. حکم شهردار در وزارت کشور با مشکل روبرو شد اما وزير نهايتا مجبور به تأييد حکم گرديد. اما دشمني و کارشکني حدي نداشت تا جايي که علاوه بر قطع تمامي درآمدهاي عمده شهرداري، شهردار را از حضور در هيأت دولت محروم کردند و هر چه توانستند کردند.
اما شهردار جهادي و متخصص که همراهي شوراي شهر متدين و متعهد و متخصص را همراه داشت تصميم خود را گرفته بود و آمده بود که ثابت کند که مي شود و مي توانيم. با زحمت درآمدهايي براي شهرداري جذب شد و با جلوگيري از ريخت و پاش ها و اسراف ها کار آغاز شد. هر چند دوستان دوم خردادي و بيشتر کارگزاراني حتي از اقداماتي نظير پول دادن به مأموران شهرداري براي جمع نکردن زباله ها و پول دادن به عده اي براي پخش شبانه زباله در شهر خودداري نکردند (اگر روزي دادگاهي عادل تشکيل شود معلوم خواهد شد که براي آزار شهردار و جلوگيري از موفقيت شهرداري چه کارهايي که نشد.)
اما کار براي خدا خستگي ندارد اين مدير جهادي و نيروهايش با کار شبانه روزي بسياري معضلات و مشکلات شهر را با کمبود امکانات حل کردند به طوري که مردم مي توانند تفاوت و کارهاي انجام شده را ملموس ببينند. به حدي که در دو ساله اخير به اندازه 8 سال قبل از آن در تهران کار عمراني انجام شده است.
با عذرخواهي از طولاني شدن کلام، ان شاء الله در مطلب بعدي به شاخصه هاي مديريت آبادگراني خواهم پرداخت.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علی مدد
بسم الله الرحمن الرحيم
اولا پاسخ پيامهاي قبلي رو بدم. تَذکار يعني تذکر يعني يادآوري.
ثانيا به نظر بنده پاييز اين نظام که نرسيده هيچ تازه بهار نظام است و حالا تازه ثمره نظام در حال رسيدن است. درخت نظام تا به حال براي اين که باقي بماند نيازمند مراقبت و براي آب ياري نيازمند خون بود اما به لطف حضرت حق اکنون به درخت تناوري تبديل شده که وقت ثمردهيش فرا رسيده و مردم ان شاء الله در زير سايه اين درخت همان گونه که تا کنون بوده اند والبته با سايه اي بهتر و گسترده تر و خنک تر خواهند نشست و از ثمرات شيرين و گرفتن خدمت صادقانه از فرزندان آن بهره مند خواهند شد.
يک نکته را هم من به شما مي گويم و آن اين است: من مرده شما زنده اگر روزي ديديد که نظام جمهوري اسلامي سرنگون شد و نظامي مطابق خواست امريکا و ضدانقلاب روي کار آمد من را لعنت کنيد.
به لطف الهي اين نظام پايدار است چون خدا مي خواهد. و اگر ما لياقتش را داشته باشيم خدا همچنان خواهد خواست. اين نظام يک نظام معمولي نيست. اين نظام ثمره تلاش 124000پيامبر(س) و 12 امام(ع) و حضرت زهرا(س) و تمام نهضت شيعه از صدر اسلام تا کنون است. اين انقلاب و حکومت وعده قطعي الهي و حجت خداست. ولي عده اي نمي دانند چون نه خدا را مي شناسند نه سنت هاي حاکم بر جهان را. ان شاء الله و الحمدلله قضاي الهي بر استواري اين نظام قرار گرفته است. و خدا آن چه که بخواهد قطعا خواهد شد.
خدا کشتي آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد.
اگر از جنبه مادي هم نگاه کنيم، تا زماني که اين مردم شريف به نظام و رهبري اعتقاد راسخ دارند، اين نظام پابرجاست. اگر مي خواهيد استواري و پشتوانه مردمي نظام را ببينيد، لااقل تصاوير استقبال مردم نقاط مختلف از رهبر معظم انقلاب(حفظه الله) را نگاه کنيد. نمود ملموس تر اين قضيه سفر اخير آقا به کرمان است. کرمان که هيچ. شما به استقبال جيرفت يا زرند نگاه کنيد. اين شهرها شهرهاي کوچکي هستند اما مي بينيد که جمعيت چون سيل خروشان عاشقانه مي خروشند و عشقشان به اسلام نظام اسلام و رهبري نظام و نايب امام زمان (عج) را نشان مي دهند. اگر از مردم اين شهرها بپرسيد خواهند گفت که در عمرشان چنين جمعيتي را در اين شهر نديده اند. اما افسوس که عده اي خفاش گونه بيهوده به خورشيد تير مياندازند. اما: مه فشاند نور و سگ عوعو کند...
اين عشق عشق به اسلام است. هر کسي هم که به اسلام عمل کند محبوب مي شود. اما عده اي محبوبيت را در دريوزگي شيطان بزرگ مي جويند و غافلند که « لله العزة و لرسوله و للمومنين و لکن المنافقين لا يعلمون» عزت از آن خدا و پيامبرش و مومنان است ولي منافقان نمي دانند.
يک نکته را بگويم و بگذريم. دوستان [و دشمنان] يک سئوال. آيا يک سال قبل از پيروزي انقلاب هيچ تحليل گر سياسي در دنيا پيروزي انقلاب و تشکيل جمهوري اسلامي را پيش بيني مي کرد؟ مگر سازمان بزرگ و قدرتمند C.I.A. در سال 1356 در گزارش به کارتر به او راجع به ثبات شاه اطمينان نداده بود؟ مگر کارتر در آخرين سفرش به ايران، ايران شاهنشاهي را جزيره ثبات نناميد؟ مگر امريکائيان از اوايل انقلاب تا چندي قبل بارها پيش بيني نکردند که جمهوري اسلامي حداکثر تا چند ماه ديگر سرنگون مي شود؟ ولي همه ديديم که نشد. اما جالب است بدانيد که حالا تحليل گران استراتژيک امريکا در گزارش هاي محرمانه به کاخ سفيد اعلام کرده اند که نظام جمهوري اسلامي پابرجاست. براي همين است که مي بينيد که هم بوش و هم سگ دست آموزش بلر هرگونه حمله اي به ايران را رد کرده و آن را اقدامي احمقانه مي دانند.
هر کسي درباره اين نظام و توطئه هاي انجام شده عليه آن اطلاع داشته باشد به معجزه بودن باقي ماندن نظام مطمئنتر خواهد شد. اگر شما از توطئه هاي بنيان کني که روزانه عليه ما انجام مي شد و نظام آنها را از سر مي گذارند و براي حفظ آرامش و امنيت رواني مردم حتي آن را اعلام هم نمي کرد، با خبر بوديد مسلما معتقد مي شديد که صاحب اصلي اين نظام و سکاندار آن کس ديگري است.
اگر برخي از ما از جاسوساني که در بسياري نقاط حساس نفوذ کرده بودند و بي سر و صدا تيشه به ريشه مي زدند ولي الحمدلله کاري از پيش نبردند و ان شاء الله از پيش نخواهند برد، با خبر بودند ايمان بيشتري به خدا پيدا مي کردند.
اگر از تهديداتي خارجي که ما را تهديد مي کرده و مي کند، باخبر بوديد تعجب مي کرديد که چرا اصلا تا الان ايران به عنوان يک کشور باقي مانده است.
ولي خدا از وعده هايش تخلف نمي کند. ان تنصروا الله ينصرکم و يثبت اقدامکم.
راستي تا يادم نرفته بگم که تو دو سه روز اخير بازديد کنندگان سايت بدون هيچ گونه تبليغي از من براي دو سه روز دو برابر شد. يعني اگر تا ديروز روزانه 9 تا 10 نفر بازديد کننده داشتم يه هو شده بود 24-25 تا. شک کردم که کي به ما لينک داده که اين جوري شده. بالاخره کاشف به عمل آمد که اين ملعونان که سايت قلابي براي آقا مهدي ساختن توي اون به اسم حاج سجاد به ما هم لينک دادن. و عده اي از وبگردان محترم به اميد ديدن ... و همون چيزايي که خودتون بهتر مي دونين اومدن اينجا. البته اميدوارم که اونها خواننده اينجا بشن و ان شاء الله ما هم يه ثوابي ببريم. البته قبلا به خاطر نااميدکردن اميدشان عذر نمي خوام!!!J
راستي به کور چشم دشمنان و به فضل الهي توانستم جلوي تمام حملات هکري را بگيرم و ان شاء الله بعدها هم بتوانم. ديگه هستم.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
مديريت کارگزارانی مديريت آبادگرانی-۱
بسم الله الرحمن الرحيم
اين دفعه جوري مطلب نوشته ام که اگر تا يک هفته هم چيزي ننويسم با همين سرگرميد.
هر روز که مي گذرد به انتخابات رياست جمهوري نزديک تر مي شويم. انتخاباتي که در اهميت آن هيچ شکي وجود ندارد. اما مطلبي که من مي خواهم الان در موردش بنويسم هم به انتخابات ربط دارد و هم ندارد و آن هم دو نوع مديريتي است که در کشور وجود دارد. البته انواع ديگري از مديريت هم در نظام وجود دارد که با کمي اغماض مي توان آنها را نيز در اين دو مدل کلي دسته بندي کرد: مديريت کارگزاراني و مديريت آبادگراني.
مديريت کارگزاراني:
آشنايي من با کارگزاران سازندگي به حدودا سال 73 يا 74 بر مي گردد. در آن زمان اگر يادتان باشد بيل بوردهاي بسيار بزرگي در تهران و برخي شهرهاي ديگر نصب شده بود که در آن طبق روال آن زمان از سازندگي تجليل شده بود. امضاي پاي بيل بورد جالب بود: «جمعي از کارگزاران سازندگي ايران».
اين تيتر من و بقيه را کنجکاو مي کرد.
اما واقعا کارگزاران به کي بر مي گردند؟ در حقيقت بايد گفت که تمامي افرادي که بعدها به نام کارگزاران متشکل شدند، طبق روال مرسوم در سياست ايران از مدت ها قبل با يکديگر دوست و همکار بوده اند و به اصطلاح باندي را براي خود تشکيل داده بودند. باندي که سابقه اش به دولت مهندس موسوي بر مي گردد. در اين دولت هم مسئوليت هاي اقتصادي به عهده افرادي چون نوربخش و بهزاد نبوي بود. در آن دوران اين افراد با توجه به سياست اقتصادي دولت موسوي که مبتني بر اقتصاد دولتي بود، ديدگاه هاي اقتصادي چپ داشتند[البته به اعتقاد من به نفعشان بود که داشته باشند.]
با پايان دوره مهندس موسوي و تغيير قانون اساسي، دولت بعدي با حذف پست نخست وزيري و محول شدن وظايفش به رئيس جمهور آغاز به کار کرد. اين بار آقاي هاشمي رفسنجاني با قدرت به دست آمده قصد داشت که تئوري هاي اقتصادي خودش را که مبتني به بازار آزاد بود را اجرا کند. اين بار هم همان آقايان که از قبل هم با هاشمي ارتباطات زيادي داشتند؛ به او اطمينان دادند که مي تواند براي خصوصي سازي اقتصاد روي آنها حساب کند. اين شد که آقايان شبه سوسياليست يک شبه طرفدار دو آتشه سرمايه داري شدند و دوباره با تغييري اندک تيم اقتصادي دولت را در دست گرفتند و حتي به اين هم اکتفا نکرده و تيغ تيز انتقاد را به سياست هاي دولت موسوي گشودند؛ دولتي که خودشان مديران اقتصاديش بودند. [البته اين يکي از شيوه هاي معمول کارگزاران است که به گونه اي انتقاد مي کنند که انگار خود هيچ دخالتي در آن نداشته اند.]
اما فضاي سياسي بسيار فرق کرده بود و در واقع آقايان کارگزاران در کنار جناح راست سنتي که به علت دوستي قديمي با آقاي هاشمي در کنار وي قرار گرفته بودند جريان قالب کشور شد. جريان مجمع روحانيون [که به راستي تنها جريان اصيل چپ به شمار مي رفت و مي رود] در انزوا گرفتار شد و آنچه که بيشتر آنان را زير فشار گذاشت برخورد حذفي جناب آقاي عبدالله نوري شيخ کارگزاران با آنها بود. او که در مسند وزارت کشور قرار داشت در جريان انتخابات مجلس چهارم (1371) تنها 90 نفر از طيف مجمع را در هيئت هاي اجرايي رد صلاحيت کرد (در صورتي که در همان دوره کل رد صلاحيت هاي شوراي نگهبان 40 نفر بود!!!). به اين ترتيب دست مجمع روحانيون به طور کلي کوتاه شد و اين کارگزارن بودند که ترک تازي مي کردند.
در همان حال آقايان که خود را متخصص [و در حقيقت تکنوکرات] مي دانستند با استراتژي اقتصادي مشخص کل دولت را در دست گرفتند. آقايان فضاي فرهنگي و سياسي را نيز کاملا بسته بودند [جالب اينجاست که آن را به گردن جناح راست انداختند.] و با فشارهاي مداوم حتي گروه هايي مثل مجمع را هم از دولت خارج کردند و افراد جناح راست را نيز با خود همسو کردند به گونه اي که بيشتر کارگزاراني بودند تا راست.
در انتخابات مجلس پنجم همان بيل بوردهايي که گفتم ظاهر شدند. آقايان با همين نام از ليستي در تهران حمايت کردند. ليستي که مشترک بين افراد جناح راست(جامعه روحانيت و جامعه مدرسين و مؤتلفه و ...) و کارگزاران بود. البته بيشتر کارگزاران تا راست. با روند تبليغاتي بسيار گسترده که به بمباران رواني بيشتر شباهت داشت، آقايان توانستند مجلس پنجم را قبضه کنند.
آن افراد[همان کارگزاران] اينها بودند: محمد علي نجفي وزير آموزش و پرورش؛ مرتضي محمدخان وزير اقتصاد و دارايي؛ سيد محمد غرضي وزير پست و تلگراف و تلفن؛ غلامرضا فروزش وزير جهاد؛ اکبر ترکان وزير راه و ترابري؛ محمد اسماعيل شوشتري وزير دادگستري؛ محمدرضا نعمت زاده وزير صنايع؛ عيسي کلانتري وزير کشاورزي؛ بيژن نامدار زنگنه وزير نيرو؛ غلامرضا شافعي وزير تعاون؛ رضا امراللهي رئيس انرژي اتمي؛ محمد هاشمي معاون اجرايي رئيس جمهور؛ سيد عطاءالله مهاجراني معاون حقوقي و پارلماني رئيس جمهور؛ سيد مصطفي هاشمي طبا معاون رئيس جمهور؛ محسن نوربخش رئيس بانک مرکزي؛ غلامحسين کرباسچي شهردار تهران.
البته همان طور که مشاهده مي کنيد تعداد زيادي از اينها در دوره اول خاتمي و آنهايي که بندبازتر بودند در دوره دوم خاتمي باقي ماندند.
اگر توجهي کوچک به مؤسسين اين حزب (محمد علي نجفي، غلامحسين کرباسچي، محمد هاشمي، سيد محسن نوربخش، عطاء الله مهاجراني، فائزه هاشمي، سيد حسين مرعشي، رضا امراللهي، سيد مصطفي هاشمي طبا، علي هاشمي) بکنيد متوجه مي شويد که اين آقايان براي ثبات خود به ريسمان هاشمي چنگ زده بودند و به همين منظور از 10 نفر 4 نفر نسبت نزديک با هاشمي دارند(اولي برادر دومي دختر سومي برادر زن و چهارمي برادرزاده او هستند)
از 74 تا 76 ماه عسل کارگزاران بود. هم دولت را در دست داشتند و هم مجلس را. چپي ها که نابود شده بودند و آقايان جناح راست هم به اميد هاشمي به خوابي عميق فرو رفته بودند. هر چه توانستند کردند. اما اين خواب خوش با نزديک شدن به انتخابات هفتم رياست جمهوري داشت برآشفته مي شد. آقايان اين ور و آن ور افتادند که بتوانند هاشمي را رئيس جمهور مادام العمر و خود را هم به تبع او کارگزاران دائم العمر کنند. و انصافا چه دست و پايي هم مي زدند اما رهبري دست رد به سينه همه زد و قانون اساسي را خط قرمز معرفي کرد. با اين اتفاق کارگزاران تا مدتي در شک بودند اما سريعا خود را باز يافتند و با طراحي بسيار دقيقي نبض مردم را به دست گرفتند و بلافاصله کانديداي گمنام مجمع روحانيون را مصادره کردند و به اين ترتيب تمام آن اعتراضاتي که در خفقانشان در گلوها مانده بود و مي توانست بنيان کارگزاران را نابود کند، به سوي جناح از همه جا بي خبر راست هدايت کردند. آري دوباره کارگزاران از نتيجه عملکرد خود رستند. يعني تمام اقدامات خود را به حساب جناح راست گذاشتند و مردم هم که فکر مي کردند رويه هاشمي و دولت او در دولت ناطق نوري تداوم پيدا خواهد کرد، در اعتراض به او لبخندهاي سيد اردکاني را به فال نيک گرفتند و او را پذيرفتند، غافل از اين که نامي که در زير پوسترهاي او ديده مي شود، نام و نشان همان هيولاهايي است که از آنها مي گريزند.
مردم به خاتمي رأي دادند که دولت هاشمي تکرار نشود ولي از آن چه که مي ترسيدند بر سرشان آمد و اين را در کابينه خاتمي مي شد ديد. کابينه اي که تقريبا بدون تغييري در کادر اقتصادي تشکيل شد. کارگزاران اين بار هم ماندند و با بندبازي از خطر جستند. همان گونه که در دولت هاشمي با جناح راست ائتلاف کردند و جناح چپ را حذف کردند اين بار با جناح چپ ائتلاف کردند و جناح راست را نابود کردند.
اما چيزي که اهميت داشت اين بود که کارگزاران دوستان جديدي پيدا کردند، دوستاني که همان چپ هاي اول انقلاب بودند اما استحاله شده بودند. درست سرنوشتي مشابه کارگزاران که آنها هم استحاله شدند. اما تفاوت فقط در نحوه استحاله بود. کارگزاران استحاله اقتصادي و فرهنگي (با سهم بيشتر در جنبه اقتصادي) شده بودند اما دوستان جديد استحاله فرهنگي و اقتصادي (با سهم بيشتر در جنبه فرهنگي) که نام مشارکت را براي خود برگزيده بودند. کارگزاران نحوه مديريت مدرن!!! را به آنان آموخت و از آنان نحوه تفکر مدرن!!! را ياد گرفت. اين دوستان تصميم گرفتند نحوه مديريتي را به اجرا بگذارند که همان شيوه مديريت کارگزاراني مدرن است. فرق نمي کند که اسم حزبتان چه باشد. مديريتي که 8 سال است در عرصه هاي مختلف شاهد آن هستيم.
نکته مهم در کارگزاران اين است که اين حزب به معناي واقعي کلمه يک باند است. باندي خانوادگي که از طيفهاي درون آن مي توان به ماهيت بسته آن پي برد. در اين حزب دو طيف وجود دارد، يکي طيف اصفهاني ها مثل عطريان فر و کرباسچي و طيف دوم طيف کرماني ها که دار و دسته هاشمي ها در اين گروه هستند. که چند سالي است که کرماني ها ترک تازي مي کنند البته از بعد از انحلال شوراي شهر اول تهران. در يک کلام کارگزاران ديگر اکنون فقط همان چند نفر محدود نيستند. بلکه يک گروه زاينده و قوي هستند که در مديريت مشور ريشه دوانده اند. گروهي که همان طور که عده اي را که ديگر به درد نمي خورند مثل هاشمي طبا حذف مي کند همان طور نيروهاي جديدي را به خود جذب مي کنند. مثل تعداد زيادي از مشارکتي ها و افراد سازمان مجاهدين که به نام در آن گروه ها حضور دارند اما در حقيقت کارگزاراني هستند. افراد ديگري هم از ملي مذهبي ها هستند که از طريق عطريانفر با کارگزاران همکارند.
امروز مديران کارگزاراني آناني هستند که از نحوه مديريت کارگزاران استفاده مي کنند نه اين که مستقيما با هم ارتباط منسجم حزبي داشته باشند. هر چند ارتباطات محفلي و دوستانه با هم دارند. گاهي کارگزاران جديد (مشارکتي ها) براي کارگزاران قديم خدمتي مي کنند گاهي هم کارگزاران قديم کار آنها را راه مي اندازند. اما نبايد از اين نکته گذشت که گاهي هم با هم اختلاف دارند حال يا زرگري است يا بر اثر تضاد منافع ايحاد مي شود ولي بالاخره منافع مشترک قضيه را حل مي کند.
اما برگرديم به مديريت آنها، که مديريت کاملا سکولار و غربي است. در اين مديريت هيچ چيز با ارزشي وجود ندارد مگر قدرت و ثروت و تلاش براي حفظ آنها. در واقع چسبي که شالوده آنها را به هم مي چسباند، اصالت سود و منافع است. البته از اين که از قدرت براي دستيابي به ثروت با برعکس استفاده کنند هيچ ابايي ندارند. همان طور که يکي از اتهامات عمده کرباسچي، پرداخت مبلغ زيادي از بودجه شهرداري به شخص علي هاشمي براي تبليغات انتخاباتي مجلس پنجم بود که کرباسچي ادعا مي کرد وام !!! بوده است.
شاخصه ديگري که اين مديريت دارد، تجمل گرايي و مديريت پرزرق و برق است که اين شاخصه هم از مديريت غربي به اينها به ارث رسيده است.
شاخصه ديگر اعتقاد به ايجاد تسهيلات و منافع کلان مادي براي مديران است، امري که کرباسچي از آن به عنوان پاداش خدمت نام مي برد و طبق آن پاداش هاي کلان و امتيازات بي سر و ته به مديران اعطا مي شد ( و البته اکنون هم مي شود)
شاخصه ديگر مديريت از راه دور است. مديريتي که بر اساس آن طبق کلام صريح آقاي مرعشي: «رئيس جمهور بايد دو ساعت در روز کار کند و دو تصميم بگيرد و بقيه روز را به گلف و تفريح بگذراند» مديريتي که اعتقادي به زحمت کشيدن و مديريت دوستانه ندارد که اينرا هم از غربي ها دارند.
شاخصه ديگر بندبازي است. بله درست خوانديد «بند بازي». يعني اين مديران ارجمند به قول قديمي ها حزب باد تشريف دارند. اگر روزي منافعشان اقتضا کند موسوي را تقديس مي کنند و بعدها او را زير باد انتقاد مي گيرند. روز ديگر هاشمي را سردار سازندگي فرياد مي کنند و روز ديگر در آستانه انتخابات مجلس ششم تنها مي گذارند و دوباره براي انتخابات رياست جمهوري او را احاطه مي کنند. روزي خود را مطيع ولايت جا مي زنند (ولي به خدا قسم اگر کوچکترين اعتقادي به ولايت فقيه در اينها وجود داشته باشد) و همه چيز را به نام نظام مي نويسند و انتقاد از خودشان را نفاق و ضديت با اسلام قلمداد مي کنند و روز ديگر همه ارزش هاي اسلام را در روزنامه هايشان زير سئوال مي برند. روزي با فشارهاي مختلف خاتمي را مجبور به استعفا مي کنند و روز ديگر از او در انتخابات حمايت همه جانبه مي کنند و اين قصه سر دراز دارد.
شاخصه ديگر عدم پاسخگويي است. آقايان روزي به بهانه حفظ اسلام و انقلاب هر گونه انتقاد از خود را انتقاد از خدا مي دانستند و روزي ديگر انتقاد از خود را به پاي ستاد ضد اصلاحات و دشمنان دوم خرداد مي گذاشتند. فرقي نمي کند که که باشيد تا وقتي خوب هستيد که انتقاد نکنيد و فقط تمجيد کنيد اما اگر روزي خداي نکرده زبان به انتقاد بگشائيد شايسته انواع برچسب ها و مارک ها و حتي زندان و چوبه دار هستيد.
شاخصه ديگر که خيلي هم مهم است همان فرمول 5 درصد سرمايه صرف کار و 95 درصد صرف تبليغ است. اين مديريت بسيار پر سر و صداست و از کوچکترين اقدامات خود به معجزه تعبير مي کند. اگر زماني در شهرداري يک پل ناقابل ساختند آن قدر در بوق و کرنا مي کنند که هر کس نداند خيال مي کند پلي بين پکن و فلوريدا ساخته اند.
شاخصه مهم ديگر که شايد بتوان آن را در همان شاخصه اول هم ديد، نحوه نگاه به مردم است. در اين نگاه مردم فقط براي رأي دادن خوب هستند اما در غير از انتخابات حتي اگر همه مردم در زير فشار تصميمات اقتصادي بميردند هيچ اهميتي ندارد. تازه هر چه جمعيت کمتر باشد سرمايه هاي کشور بهتر مصرف مي شود!!!
اين شاخصه ديگر نوبر است و آن نگاه به اسلام و انقلاب است. تا وقتي که مي توان از آنها استفاده ابزاري کرد مي کنيم اما وقتي به قدرت رسيديم تيشه بر مي داريم و بر ريشه اسلام مي زنيم. پاتيناژ راه مي اندازيم، در فرهنگسراها کلاس هاي مختلط برگزار مي کنيم، کارناوال راه مي اندازيم، از دختران جوان آن چناني براي تبليغات استفاده مي کنيم بيت المال را مال البيت مي کنيم. سيل کمک ها را براي ترويچ اباحي گري و ليبراليسم و فمينسم(اشتباه نشود نه روزنامه زن و نه صاحب امتياز محترمش!!! هرگز فمينيست نيستند. :)) ) مي کنيم. دوچرخه سواري زنان آزاد مي کنيم. آب حوض مي کشيم پيرزن خفه مي کنيم و ... .
بگذريم خيلي نوشتم. قصه کارگزاران مثنوي هفتاد من کاغذ است که اگر بخواهم همه را بگويم مسلما سرور محترم پرشين بلاگ نابود خواهد شد. اما کلام آخر اين که اگر مي خواهيد نتيجه مديريت کارگزاراني را ببينيد بد نيست نگاهي به اقتصاد ايران بيندازيد. اقتصادي که حداقل 24 سال است توسط کارگزاران اداره شده است. ان شاء الله در مطلب بعدي مديريت آبادگراني را معرفي خواهيم کرد.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
يا علي مدد
بسم الله الرحمن الرحيم
امروز 11 ارديبهشت ماه است. در چنين روزي در سال 1359 شش تروريست مسلح وارد سفارت جمهوري اسلامي ايران در لندن که توسط عده اي از دانشجويان انقلابي اداره مي شد شدند و 23 نفر را به گروگان گرفتند. پس از مدتي دو تن از نيروهاي سفارت که از يهترين اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان شاخه اروپا به نام هاي مهندس عباس لواساني و دکتر علي اکبر صمدزاده را به شهادت رساندند. رسانه ها و دولت انگليس از همان ابتدا اين گروگانگيري را به عده اي عراقي نسبت دادند. مدتي بعد نيروهاي ويژه ضد تروريست اسکاتلنديارد (S.A.S.) وارد سفارت شدند و ضمن غافلگيري شش گروگانگير, پنج تن از آنان را پس از تسليم شدن در جلوي چشمان گروگان ها کشتند. اما مسئله اينجاست که چرا چنين اتفاقي پيش آمد، چه کساني در پشت پرده اين گروگانگيري قرار داشتند و هدف طراحي کنندگان از اين عمليات چه بود؟
با پيروزي انقلاب اسلامي، اوضاع ايران و منطقه دگرگون شدو انقلاب با شتاب فزاينده اي در جهت اهداف خود حرکت مي کرد. از ديگر سو دانشجويان پيرو خط امام(رحمت ا... عليه) جاسوسخانه امريکا در تهران را تصرف کرده بودند و تمام تلاش ها براي آزادي گروگان ها و از همه مهم تر حمله نظامي امريکا در طبس با آن شکست مفتضحانه بي نتيجه مانده بود و به قول يکي از مسئولان امريکايي غرور و تکبر امريکاييان توسط ايرانيان لگدمال شده بود. بنابراين سگ دنباله رو شيطان بزرگ يعني همان ابليس خبيث انگليس با راهنمايي و همکاري عوامل سيا به تکاپو افتادند تا با تسخير سفارت جمهوري اسلامي در لندن اولا اشغال سفارت امريکا در تهران را لوث نمايند و تحت پوشش قرار دهند و ثانيا مرهمي بر زخم غرور امريکائيان و همچنين خانواده جاسوسان گروگان گرفته شده و نظاميان تجاوزگري که در طبس به هلاکت رسيده بودند باشد.
کميته اي مشترک از مأموران سيا و اينتليجنت سرويس در لندن اين طرح را يشنهاد مي کند. اين کميته (E.O.) (Embassy occuption) نام داشت. اين موضوع آنجا فاش شد که ويليام کوکس عضو عاليرتبه سازمان جاسوسي انگليس و عضو احتمالي کميته هنگامي که مشروب زيادي خورده بود بدون توجه به فرد ايراني که در محل هماهنگي آزادي گروگان ها حضور داشت در جمله اي اظهار داشت که: «ما هم بلديم اشغال سفارت خميني[(ره)] را برنام ريزه کنيم.» و سهوا نام کميته را مي برد و وقتي از او سئوال مي شود که E.O. چيست؟ معناي آن را مي گويد.
اما نکته ديگري که دست کثيف روباه پير را افشا مي کند اين بود که بعد از غافلگيري و تسليم شدن تمامي تروريست ها نيروهاي ويژه ماسک پوش بر خلاف قانون و رويه موجود در آزادي گروگان آن هم چنين گروگان گيري مهمي، با پرسيدن از گروگان ها، گروگان گيران را شناسايي کرده و بلافاصله در حضور گروگان ها و در همان ساختمان سفارت مي کشند. اين نشان دهنده اين نکته مهم است که طراح اصلي به دنبال پاک کردن رد پاي خود در اين قضيه است.
اما يکي از تروريست ها به نام «علي فوزي بدوي نژاد»خوش شانس تر از بقيه بود و خود را کارمند سفارت جا مي زند و نيروهاي ويژه موقعي مطلع مي شوند که او به همراه گروگان ها به حياط خلوت سفارت آورده شده بود و عکاسي از او عکس گرفته بود. نيروها ابتدا مي خواستند او را هم همان جا بکشند. آقاي آلن پارکر همان عکاس مي گويد: با گوش خود شنيدم که يکي از مردان نقابدار به ديگري گفت: حال که اين فرد تروريست شناسايي شده است بگذار او را ببريم داخل سفارت و او را هم بکشيم. مگر «کلنل ميشل روز» به ما دستور اکيد نداد که به آنها رحم نکنيم و آنها را بکشيم؟ ولي ديگري مي گويد که امکان پذير نيست چون عکاس عکس او را گرفته است و نمي توانيم او را در اين حال بکشيم.
نکته ديگر اين است که شش پليس مسلح ديپلماتيک سفارت پس از روبرو شدن با گروگانگيران بدون کوچکترين مقاومتي تسليم مي شوند و با آنان همکاري مي کنند.
بعدها يکي از دانشجويان انجمن اسلامي به زندان مي افتد و او را نيز به همان زندان امنيتي که بدوي نژاد در آن زنداني بود مي برند. در يکي از روزها در هنگام هواخوري او را مي بيند و از او سئوال مي کند. او هم در پاسخ مي گويد: «ما قصد اشغال سفارت را نداشتيم اول به ما گفتند براي يک گردهمايي سياسي به لندن مي رويم ولي بعد از سه روز که از اقامت ما در هتل گذشته بود، يک فرد انگليسي همراه با يک خانم مترجم ايراني به هتل ما آمد و با رئيس گروه در يک اتاق ديگر به طور جداگانه حدود نيم ساعت صحبت کرد و بعد از آن به ما گفت که تصميم عوض شده است و قرار است به زودي ظرف دو سه روز آينده سفارت ايران را اشغال کنيم. اين بود که در لندن به ما اسلحه دادند.» البته پيش از اين که صحبتش تمام شود، نگهبان متوجه مي شود و آنها را از هم جدا مي کند.
اما واقعا چه کسي يا ارگاني مي توانسته در لندن چندين سلاح و نارنجک جنگي و بمب را به تروريست ها تحويل دهد؟ اصلا آن انگليسي که بود؟ آيا عضو سازمان اطلاعاتي انگليس بود؟
اما اين قضيه در کنار هزاران جنايت ديگر مثل قضيه سلمان رشدي يکي ديگر از خيانت ها انگليس به ملت و دولت ايران است که ماهيت کثيف خود را بيشتر مشخص ساخته است. اما چه سود که همواره عده اي در ايران لندن را کعبه آمال خود قرار داده اند. چه در زمان صفويه چه قاجاريه. چه پهلوي و چه در دوره جمهوري اسلامي.
از ياد نبريم که آن پير مراد چنين فرموده بود:« امريکا از انگليس بدتر، انگليس از امريکا بدتر، شوروي از هر دوبدتر، همه از هم بدتر همه از هم پليدتر.» (صحيفه امام، ج1،ص 348.)
راستي راجع به لوگوي جديد و اون بسم الله بالا هم نظر بديد ممنون مي شم. اگر فکر مي کنيد اگر کاري رو روش بکنم بهتر مي شه بگيد.
راستی من هم قبول دارم که جوجه رو آخر پاييز می شمرن ولی معتقدم پاييز اين دنيا روز قيامت خواهد بود.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
شکست حمله امريکا
بسم الله الرحمن الرحيم
الم تر کيف فعل ربک باصحاب الفيل...
امروز 5 ارديبهشت ماه سالروز شکست حمله امريکا به ايران در صحراي طبس است، 26 سال پيش در چنين روزي حمله دقيق و حساب شده امريکا براي آزادي گروگان هايش با لطف خاصه الهي به شکستي مفتضحانه انجاميد. اما واقعا چه شد. همان طور که تقريبا همه در فيلم طوفان شن که هم در سينما و هم شبکه اول سيماي جمهوري اسلامي پخش شده است، ديده ايم حمله از اين قرار بود که امريکايي ها بايد براي حمله به سفارت خود در تهران و آزادي گروگان ها بايد ابتدا با 3 هواپيماي هرکولس C-130 به فرودگاه متروکه اي در صحراي طبس مي آمدند و سپس با تعداد 6 هلي کوپتر ترابري به منظريه مي آمدند و از آنجا با کاميون به تهران آمده و در سفارت با حمله نظامي گروگان ها را آزاد کرده و با خود به استاديوم شهيد شيرودي( امجديه سابق) مي بردند. در آنجا به وسيله پرنده هاي خود دوباره به طبس برگشته و با هواپيماها از ايران خارج مي شدند. قرار بر اين بود که در حين عمليات تعداد زيادي از ايرانيان نيز براي گرفتن زهر چشم از ايران کشته مي شدند از جمله همه دانشجويان و پاسداران مستقر در لانه جاسوسي نيز به قتل مي رسيدند. حتي گفته شده بود که در صورت امکان تلاشي براي سرنگوني جمهوري اسلامي نيز صورت گيرد.
قرار بر اين بود که ابتدا هواپيماها به طبس بيايند و منتظر رسيدن 6 هلي کوپتر عملياتي و 2 هلي کوپتر احتياط بمانند تا نيروهاي دلتا يا همان (Delta Force) مشهور با آنها به منظريه بروند. اما در بين راه يکي از هلي کوپتر ها به دليل نامعلومي از کار افتاد و فرود آمد و خدمه آن به همراه هفت بالگرد باقي مانده به مأموريت ادامه دادند. در نزديکي طبس طوفان شن عجيبي ديد بالگردها را از بين برد و يکي از آنها از ادامه مأموريت منصرف و بازگشت. شش بالگرد که دقيقا تعداد مورد نظر بودند بالاخره با ساعتي تأخير فرود آمدند اما طوفان شن رهايشان نمي کرد و همه را به خصوص خلبانان را ترسانده بود. سوخت کم شده بود و يکي از بالگردها هم دچار نقص فني شده بود. سرهنگ مک ويث که فرماندهي عمليات را بر عهده داشت نيز دچار هراس شده بود. بالاخره فرمانده خلبانان و سرهنگ به اين نتيجه رسيدند که عمليات را رها کنند و بازگردند. آن قدر ترسيده بودند که تصميم گرفتند براي فرار سريع تر هلي کوپتر ها را همان جا بگذارند و حتي خلبانان و خدمه هلي کوپترها هم با هواپيما برگردند. براي بازگشتن بايد هلي کوپتر ها را از جلوي هواپيماها کنار مي گذاشتند. در همين حين به علت عدم تعادل خلبان يکي از هلي کوپترها و باد و طوفان شديد، هلي کوپتر با هواپيمايي که متوقف بود برخورد کرد و آتش گرفت. سربازان هراسان هر چه سريعتر سوار هواپيماها شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند در حالي که جنازه هم قطارانشان چند متر آن طرف تر در حال سوختن بود و بوي گوشت سوخته همه جا را پر کرده بود.
ترس و دلهره ي عجيب چنان بر امريکاييان مسلط شده بود که حتي سلاح ها انفرادي و نيمه سنگين، خودرو، موتورسيکلت، وسايل مخابراتي و از همه مهم تر اسناد و نام رابطانشان در ايران را به جا گذاشته بودند و وقتي که از ايران خارج شدند تازه به ياد آوردند که اسناد مهم را به جا گذاشته اند. بنابراين شبکه جاسوسان امريکا در ايران مطلع شدند و براي نابودي اسناد دو فروند فانتوم ايراني به طبس رفتند و دو دستگاه از هلي کوپترهاي سالم را منهدم کردند و در همين حين دلاور بزرگوار شهيد محمد منتظر قائم فرمانده سپاه پاسداران يزد که براي پيدا کردن اسناد وارد يکي از هلي کوپترها شده بود بر اثر اصابت ترکش راکت به درجه رفيع شهادت نائل آمد تا با خون خود دفتر اين پيروزي و نصر الهي را امضا کرده باشد. واقعه طبس نشانه اي ديگر بر اين نکته بود که هيچ حتي امريکا ياراي مقابله با خدا و اراده الهي و کساني که در راه خدا او را ياري مي کنند را نخواهد داشت.
مدعي خواست که از بيخ کند ريشــه ما
غافل از اين که خدا هست در انديشه ما
آري خداوند با رعب و وحشتي که در دل آنان انداخت و با شن هاي کوچک ابهت پوشالي امريکا را نابود کرد و شکست سختي را به آنان چشاند.
«آن حربه اي كه در دست ايران است، پيش آنها نيست و آنها نمي شناسند آن حربه را، آن حربه ايمان است، حربه توحيد است، حربه اسلام است، حربه قرآن مجيد است كه در تحت بيرق يك همچو اسلام و قرآن و توحيد همه مجتمع هستند و آنها تاييدات غيبي الهي را منكر هستند، نمي توانند بفهمند،اينها نمي توانند چشمشان را باز كنند و ببينند كه در هرگوشه از ايران يك امور خارق العاده واقع مي شود كه با دست عادي بشر نمي تواند واقع بشود. آنها در طبس آمدند و گمان كردند كه مي توانند نيرو پياده كنند و مي توانند بيايند و به بهانه خارج كردن گروگان ها ايران را قبضه كنند و خداي تبارك و تعالي شن ها و بادها را فرستاد و آنها را شكست داد.»(صحيفه نور ج 16 صفحه 277 تاريخ: 9/6/61)
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
سالروز ازدواج پيامبر(ص)
بسم الله الرحمن الرحيم
آغاز ولايت امام عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف) بر همه منتظران منجي آخرالزمان گرامي باد.
امروز 10 ربيع الاول سالروز ازدواج نبي مکرم اسلام(صلي الله عليه و آله) با خديجه کبري(س) است. مطلب امروز درباره اين موضوع است:
پيامبر اکرم محمد امين(صلي الله عليه و آله) امين مردم مکه در چنين روزي با خديجه(س) زن پاکدامن، شريف و ثروتمند مکه ازدواج کرده اند. زني که به علت پاکدامني اش در زمان جاهليت، در بين مردم مکه به طاهره معروف بود. محمد(ص) مدتي قبل به همراه کاروانيان خديجه به شام مي رفت و کالاهاي او را در آنجا مي فروخت و براي او کالاهايي را خريداري مي کرد و در سود آن هم شريک بود. اما آنچه که نظر خديجه را جلب کرد، عفت و امانتداري محمد (ص) جوان بود. او با اين که مي توانست هرگز سعي نکرد که با حقه و فريب سود بيشتري کسب کند؛ کاري که مباشران قبلي خديجه کرده بودند. او اين خصوصيت محمد(ص) را تحسين مي کرد و در دل به او آفرين مي گفت و روز به روز بر اعتمادش نسبت به وي افزوده مي شد. در طول اين مدت علاقه اي نيز نسبت به وي در خود احساس مي کرد و سرانجام او را براي همسري برگزيد.
يکي از معتمدين خودش را به نزد محمد (ص) فرستاد و به او پيغام داد که با ازدواج با او موافق است و محمد(ص) مي تواند به خواستگاري بيايد.
محمد(ص) هم از پاکدامني و نجابت و شرافت خديجه اطلاع داشت و با ازدواج با او موافق بود. به خواستگاري او رفت و قرار ازدواج گذاشته شد. اما چيزي در اين ميان مشکل داشت و آن هم سن خديجه و محمد(ص) بود چيزي که به نظر مردم مکه عجيب و غير قابل قبول مي آمد. خديجه 40 سال و محمد(ص) 25 سال داشت و اين يعني 15 سال اختلاف سن.
اما اين بار هم مثل بسياري بارهاي ديگر که بعدها محمد(ص) خط شکني کرد و خلاف آداب و رسوم نادرست ايستاد، بايد اين رسم غلط را هم مي شکست. آري او ثابت کرد که اگر زن و مرد هر دو از لحاظ اخلاقي و فرهنگي با هم تفاهم داشته باشند و هر دو پاکيزه و پاکدامن و در يک کلام کفو يکديگر باشند، ديگر سن آن قدر اهميتي ندارد و مي توان زندگي موفقي داشت که ثمره آن گلي خوشبو با رايحه جهان گير چون صديقه طاهره سرور هم زنان عالم در ناياب هستي فاطمه زهرا(صلوات الله عليها) است.
پيامبر(ص) و خديجه (س) 25 سال در کنار يکديگر به خوبي در شادي و غم و در رفاه و سختي در کنار يکديگر و «همسر» هم بودند و خديجه اين افتخار را پيدا کرد که همسر خاتم الانبياء باشد و اولين زن مسلمان. تا آن که خديجه (س) در سوم قبل از هجرت و دهم بعد از بعثت پس از عمري تلاش و مجاهدت در راه خدا درگذشت و رسول اکرم(ص) را در غمي شديد فرو برد. نبي اکرم(ص) تا خديجه زنده بود هرگز همسر ديگري اختيار نکرد و پس از مرگ او نيز همواره از او به نيکي ياد مي کرد تا جايي که عايشه که زني بسيار حسود بود به پيامبر اعتراض مي کند که: «مـرا بـا خـديـجـه چـه كـار؟! او پـيـرزنـي فـرتوت بود, خداوند براي تو زني بهتر از او جايگزين نموده است»و پيامبر(ص) از اين گقته او ناراحت شدند. (صـحـيـح بخارى , باب تزويج النبي (ص ) ((خديجه )) وفضلها(رض ), ح7 , ج5 , ص 489)
اما نکته ي مهم ديگري که در اينجا مطرح است پاسخ به ادعاها و تهمت هاي واقعا شرم آوري است که به ساحت مقدس نبي اکرم(ع) است که عده اي از دشمنان اسلام آگاهانه آن را مطرح کرده اند و عده اي ديگر نيزآگاهانه يا از روي غفلت به آن دامن مي زنند.
واقعا اگر پيامبر(ص) [العياذ بالله و با هزاران بار عذرخواهي از محضر مقدس حضرت رسول(ص)] از ازدواج هايش هدف شهوتراني داشت، چرا در عنفوان جواني و طوفان غريزه در سن 25 سالگي وقتي مي خواهد براي اولين بار ازدواج کند با زني 40 ساله چون خديجه ازدواج مي کند؟ چرا تا سن 50 سالگي و تا زماني که خديجه زنده بود همسري ديگر برنگزيد؟ در حالي که مي توانست. انسان تا زماني که جوان است غريزه اش در او شعله ور است نه در زمان پيري. فاعتبروا يا اولي البصار
پيامبر اکرم(ص) با ازدواج خود با خديجه نشان داد که منظورش از ازدواج همراهي و همدلي و فضايل انساني است نه غرايز حيواني. در حالي که اگر هم مي خواست همسر ديگري داشته باشد، براي او عيبي نبود ولي چون او در مبارزه با نفس موفق بوده است هرگز عنان نفس را به خودش نمي گذارد.
به اميد درس آموزي هر چه بيشتر ما از زندگي پاک و زيباي رسول اکرم(ص) و اهل بيت گراميش.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
يا علي مدد
مسجدالاقصی قبله اول آوردگاه آخر الزمان
بسم الله الرحمن الرحيم
اگر در چند روز گذشته به اخبار صدا و سيما و يا روزنامه ها و ديگر رسانه هاي داخلي و خارجي توجه کرده باشيد، يکي از مسايل مطرح در عرصه بين الملل مسئله طرح صهيونيست ها براي تخريب مسجد الاقصي و در مقابل آن مقاومت فلسطينيان و حضور تعداد زيادي از فلسطينيان مناطق اشغالي سال 1948 که تابعيت و شناسنامه اسرائيلي دارند و در کنارشان تعداد زيادي از فلسطينيان بالاي 40 سال اراضي اشغالي 1967 در محدوده مسجد الاقصي است. اما قضيه از چه قرار است؟
تاريخچه مسجد الاقصي
در جنوب شرقي شهر قديمي بيت المقدس يا اورشليم در دامنه کوه زيتون يا کوه طور محدوده اي مقدس وجود دارد. اين محدوده بر روي يک صخره بسيار بزرگ قرار دارد و مجموعا حرم شريف ناميده مي شود. در بخش غربي حرم ديواري وجود دارد که مسلمانان آن را ديوار براق و يهوديان آن را ديوار مقدس ندبه مي نامند. يکي از عبادات يهوديان اين است که در کنار ديوار براق زانو زده و به تفکر فرو مي روند يا تورات و تلمود را قرائت مي کنند و سرشان را با سرعت بالا و پايين مي برند. مسجد الاقصي بر خلاف تصور برخي آن مسجد 8 ضلعي با گنبد طلايي نيست بلکه مسجدي کوچک با ديوارهايي به رنگ سفيد و گنبد سبز رنگ است که طول ان 5/81 متر و عرض آن 5/54 است و در گوشه اي از محوطه صخره مقدس قرار دارد. اين صخره طبق نقل صخره اي آسماني است و بين زمين و آسمان معلق است، هر چند اکنون با قرار گرفتن خاک در زير آن و همچنين درختان بلندي که دور تا دور آن را گرفته اند، معلق بودن آن مشهود نيست. مسجدي که در محوطه حرم شريف با گنبد طلايي و ساختمان 8 ضلعي وجود دارد، قبة الصخره ناميده مي شود و در زمان خلفاي اموي بنا شده است.
اعتقادات صهيونيسم
صهيونيست ها اعتقاد دارند که مسجد الاقصي بر ويرانه هاي معبد سليمان بنا شده است. در اصل قضيه از اينجا شروع مي شود که صهيونيست ها در واقع در ابتدا يک جنبش انتظار منجي يهود بوده اند. اينان اعتقاد دارند که صهيون يا به قول خودشان همان زايان منجي و برتري دهنده قوم يهود در بيت المقدس ظهور خواهد کرد و براي فراهم ساختن زمينه ظهور او بايد يهوديان بر اورشليم سلطه بيابند. البته اين اعتقادات به يهوديان نيز محدود نمي شوند بلکه تعداد زيادي از مسيحيان انجيلي يا به قول غربي ها بنيادگرا نيز به چنين چيزي اعتقاد دارند؛ عده اي که مسيحيان صهيونيست ناميده مي شوند.
دليل آنها براي لزوم تخريب مسجدالاقصي نيز اين است که مي گويند سليمان وقتي وارد اورشليم شد؛ تمام معابد روي صخره مقدس را نابود کرد و با خاک يکسان نمود، سپس يک گوساله کاملا قرمز رنگ پنج ساله را ذبح کرد و او را سوزاند و خاکسترش را در تمام محدوده پراکند و بعد از آن معبد سليمان را بر روي تمام محوطه بنا کرد. [لازم به ذکر است شکل بنا طبق ادعاي يهوديان و تأييد برخي مورخين تا حد زيادي مشابه بنايي بوده است که در فيلم مريم مقدس نشان داده شده است.]
صهيونيست ها اعتقاد دارند براي آمدن زايان بايد تمام محوطه مسجد الاقصي تخريب شود و يک گوساله کاملا سرخ موي پنج ساله را در آنجا ذبح کرد و خاکسترش را در آن پراکند و پس از آن معبد سليمان را دوباره بنا کرد.
جالب توجه اينکه صهيونيست هاي افراطي يا در حقيقت همان صهيونيست هاي خالص و اصلي در موسسات وابسته به خود حتي پلان هاي معبد سليمان را هم طراحي کرده اند و در سايت هاي وابسته به آنها حتي عکس هايي از معبدي که بنا خواهد شد در جاي مسجد الاقصي وجود دارد.
در مزرعه اي در امريکا نيز يک گوساله به نحوي اصلاح نژاد شده است که تمام موهاي بدنش سرخ است و چندين خاخام بلندپايه نيز آن را تأييد کرده اند و به زودي پنج ساله خواهد شد. در حقيقت همه چيز آماده شده است تا مسجدالاقصي تخريب شود، تا آنجا که پي معبد نيز کنده شده است. رژيم اشغالگر قدس در سالهاي اخير به بهانه يافتن آثاري از معبدسليمان در زير محدوده حرم شريف اقدام به حفاري نموده است، در صورتي که در زير اين محدوده يک صخره قرار دارد و امکان وجود اثري صفر است و در حقيقت در اين پوشش پي معبد سليمان کنده شده است. جالب اينجاست که صهيونيست هاي حقيقي به طور روزانه از اين تونل ها بازديد کي کنند تا مطمئن شوند که دولت اسرائيل نيز به دنبال احداث معبد سليمان است.
آري، اين بار ديگر قضيه واقعا جدي است و اين را فلسطينيان بهتر از هر کسي درک کرده اند. اکنون ديگر دولت اسرائيل چه بخواهد چه نخواهد مجبور است که اجازه دهد که صهيونيست ها مسجدالاقصي را ويران کنند هر چند سعي خود را بر اين گذاشته است که دستش در اين قضيه مشهود نباشد.
در سال هاي گذشته تا کنون طرح هاي مختلفي براي تخريب ارائه شده است. اما طرحي که هم جديدتر و اجرائي تر بود و هم بيشتر مي توانست دست رژيم اشغالگر را بپوشاند، طرحي بود که بر مبناي آن 10000 نفر از صهيونيست هاي افراطي يهودي و مسيحي در روزي مشخص به مسجد حمله کنند و آن را نابود کنند. اما به نظر مي رسد که اين طرح با حضور گسترده فلسطينيان در درون مسجد و اطراف آن و اعلام آمادگي 20 هزار شهادت طلب فلسطيني براي دفاع از مسجد از دور خارج شده باشد.
اما اصل طرح را هرگز نمي توان فراموش کرد حال به هر طريق ممکن. طرح هايي که در گذشته مطرح بوده است يکي حمله هوايي به مسجد و انفجار آن يا به وسيله کايت و يا پاراگلايدر و موتورگلايدر بود که در آن به شيوه اي مشابه عمليات استشهادي حزب الله لبنان يکي از صهيونيست ها با مقدار زيادي مواد منفجره بسيار قوي خودش را در بين مسلمانان درون مسجد منفجر مي کرد که به دليل همان جان دوستي هميشگي يهوديان منتفي شد.
طرح ديگر انفجار مسجد با استفاده از بمب گذاري در تونل هاي زير مسجد که ظاهرا توسط يکي از بازديدکنندگان کار گذاشته شده اند بود که آن هم تا کنون مسکوت مانده است.
طرح ديگر که ظاهرا اجرايي تر است ولي تبعاتي را در پي دارد اين است که يکي از خلبانان ارتش هواپيماي جنگي خود را در مأموريت بر فراز کرانه باختري از مسير خارج مي کند و با هواپيما به سمت بيت المقدس رفته و با موشک ها و بمب هايش مسجد الاقصي را نابود مي کند که اين طرح نيز خطر بالا از نظر سياسي و هم از نظر تلفات براي يهوديان و هم آسيب ديدن صخره مقدس را در پي خواهد داشت.
پايان:
مسئله اين است که صهيونيست ها همان طور که اخيرا اعلام کرده اند در هر حال 19 ارديبهشت ماه مسجد الاقصي را تخريب خواهد کرد و در اين امر جدي هستند و هيچ گاه مسئله تخريب مسجدالاقصي تا اين حد جدي نبوده است. از سوي ديگر فلسطينيان نيز در دفاع مصمم هستند و شايد بتوان گفت اين مسئله مهم ترين اختلاف و معضل در منطقه خواهد بود. به نظر مي رسد که اين اتفاق صورت خواهد گرفت اما عکس العمل طوفاني مسلمانان نيز مسئله را بغرنج تر خواهد کرد. امري که احتمالا جنگ جهاني چهارم را با شعله هايي بلند شروع خواهد کرد.
اين هم چند تا آدرس که فکر کنم جالب باشه

عکس معبد سليمان که قرار است در جاي مسجدالاقصي بنا شود.
مقايسه بين قبه الصخره و هيکل سليمان
در هنگامي که مشغول گشتن براي پيدا کردن عکس براي معبد سليمان بودم، در گالري سايت پژوهشکده معبد که اختصاصا براي تخريب مسجد الاقصي و ايجاد معبد سليمان فعاليت مي کند و يک منبع اصلي است به اين جملات بر خوردم.
A Day in the Life of The Holy
Soon to be added!
A Year in the Life of The Holy
Soon to be added!
اين جملات يعني عکس هاي روزي و سالي که معبد مقدس سليمان در معرض نمايش قرار خواهد گرفت به زودي روي سايت قرار خواهد گرفت!!! اين هم نشانه دقيق.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
يادنامه شهيدان آوينی و صياد شيرازی
بسم الله الرحمن الرحيم
امروز سالروز شهادت دو شهيد بزرگوار يعني شهيد سيد مرتضي آويني و سپهبد شهيد علي صياد شيرازي است. مطلب امروز اختصاص به اين عزيزان دارد.
آقا مرتضي:
شهيد بزرگوار سيد مرتضي آويني در 1326 در تهران به دنيا آمد. اما در طول تحصيلاتش در تهران زنجان و کرمان زندگي کرده است. او هميشه به دنبال حقيقت بود. از همان کودکي با هنر و ادبيات زيسته بود. شعر مي گفت، نقاشي مي کرد و مقاله و داستان مي نوشت. همين علاقه هنري او را به رشته معماري کشاند. اما دانشگاه روح جستجوگر او را ارضا نمي کرد به همين دليل هم بود که تحصيلش به درازا کشيد. اما در همان زمان هم هم چنان علاقمند به فلسفه و ادبيات بود. از آثار فلسفه غرب بسياري را مطالعه کرده بود، داستايوفسکي و نيچه و کامو را خوب مي شناخت. در واقع او فلسفه کلاسيک غرب را کهنه کرده بود. اما اين هم براي او ارضا کننده نبود. هنر را هم دنبال مي کرد و تمام فيلم هاي جشنواره ها را در قبل از انقلاب ديده بود. با تئاتر هم در دانشکده هنرهاي زيبا آشنا بود، به شب هاي شعر و گالري هاي نقاشي مي رفت. موسيقي کلاسيک گوش مي داد و ساعت ها با دوستانش مباحثه مي کرد، اما همه اينها براي او «تظاهر به دانايي» بود. تا جايي که هر چه پيش از اين نوشته بود را جمع کرد و سوزاند. در اين شبه بن بست انقلاب در بطن جامعه در حال رخ دادن بود و اينجا بود که اين تشنه که همه جا با سراب روبرو شده بود، چشمه اي زلال ديد و وقتي از آن نوشيد در او غرق شد و هر چه بيشتر مي نوشيد، بيشتر خودش از ميان بر مي خاست. او حقيقت را در مکتب امام و سخنان او که همان اسلام ناب محمدي بود، مي ديد. او ماهي بود که بيرون از آب را زندگي کرده بود و به همين دليل قدر آب را مي دانست.
او هم در اوايل انقلاب مثل بسياري از جوانان آن روزگار به جهاد رفت تا به قول خودش «رفته بوديم جهاد تا بيل بزنيم اما دوربين به دستمان دادند» و اين آغازي بود بر فعاليت فيلم سازي مرتضي. چون با آگاهي آمده بود هرگز لحظه اي در راهش ترديد نکرد و خودش را کاملا وقف انقلاب و جمهوري اسلامي کرده بود. او در فيلم سازي مستند مقوله اي جديد که خودش آن را «مستند اشراقي» نام نهاده بود، پايه گذاري کرد. مستندي که در آن فيلم ساز با دلش فيلم مي سازد و همين بود که چون حرف هايش از دل برمي آمد بر دل مي نشست. از «خان گزيده ها» و «بشاگرد» تا «حقيقت» و «روايت فتح» و اين آخري شايد پخته ترين اثرش بود. در مقوله فلسفه هنر هم صاحب نظر بود. اما همه چيز وجودش در پي اخلاص و همان اشراقش قرار مي گرفت. مرتضي بعد از جنگ بيشتر در مجله سوره مي نگاشت و سردبير آن بود. از نظر ساحت انديشه اعتقادش بر اين بود که بايد هر حرف مستدل و منطقي را شنيد و در صورت مخالفت با منطق به سراغش رفت و اين بود که در سوره زمان او از يوسفعلي مير شکاک تا محمد صالح علاء مي نوشتند. اما پس از جنگ فراق شهدا و اثرات زندگي شهري روح بلند پرواز او را مي آزرد. از يک سو از تهاجم فکري غرب و از سوي ديگر از غفلت اصحاب انقلاب رنج مي برد. از يک سو از وزير وقت ارشاد[سيد محمد خاتمي] و رويکردهاي ناصواب او رنج مي کشيد، از طرف ديگر پيش که چند بچه حزب اللهي هاي بيش از حد داغ به سراغش آمدند تا کتکش بزنند و البته چقدر شرمنده شدند وقتي مرتضي را شناختند. اما همه اينها و علاوه بر اينها «روزمرگي» فضا را براي نفس کشيدن مرتضي تنگ کرده بود و او مي رفت تا به «جاودانگي» برسد. اما چيزي در اواخر سال 71 او را دوباره به فضاي جنگ برد و آن عکسي بود که دوستان رزمنده اش به او نشان دادند عکس قتلگاه فکه را نشان مي داد که چگونه استخوان هاي شهدا در آنجا ريخته است. به همراه بچه هاي تفحص در 20فروردين 1372 از مقر براي رفتن به قتلگاه از مسير پاکسازي شده به راه افتادند، مسيري که هزاران بار از آن تردد شده بود، آقا مرتضي ششمين نفر در ستون بود به فيلمبردارش هم گفته بود که از پاهاي بچه هايي که در ستون مي روند فيلم بگيرد. در همان حال نرسيده به قتلگاه صداي انفجار مين والمري که مرتضي به آن خورده بود همه را به زمين چسباند و به اين ترتيب او خندان و شاد پرواز کرد و البته سعيد يزدان پرست هم زرنگ بود و با او پريد. مرتضي همان طور که زندگي هنرمندانه اي داشت، شهادت هنرمندانه اي هم داشت و درست به وقتش شهيد شد. دوستانش اصلا فکر نمي کردند که تشييع جنازه اين قدر با شکوه بشود و چيزي همه را غافلگير کرد و آن پيام رهبر معظم انقلاب و حضور شخص ايشان در مراسم تشييع جنازه بود شايد بشود گفت از اين به بعد توجه به آويني صورت ديگري به خود گرفت. کساني که تا آن موقع فقط او را به عنوان روايت فتح مي شناختند، به قلمش و نوشته هايش متوجه شدند و شايد بتوان گفت که بچه حزب اللهي ها در آن فضاي وانفساي پس از جنگ تئوريسيني را پس از شهادتش يافته بودند. تئوريسيني که هم فلسفه و فرهنگ غرب و هم اسلام را خوب مي شناخت.
او الگوي بسيار خوب براي کساني است که مي خواهند يک انديشمند متعهد و هنرمند دلسوخته و دردکشيده باشند. او به قول خودش از يک راه طي شده سخن مي گويد نه چيزي که يک شبه به دست آمده باشد. او نمونه اي کامل از خواستن و شدن است. او لايق آنچه به دست آورد، بود.
و حالا او رفته است هر چند همان گونه که خودش در مورد شهدا مي گفت:«شهدا از دست نمي روند بلکه به دست مي آيند» اما باز همان گونه که خودش بعد از رحلت امام گفته بود، «ايشان از دنيا رفتند و حالا بار تکليف بر شانه ما افتاده است»
شهيد صياد
شهيد علي صياد شيرازي در درگز خراسان به دنيا آمد، بعد از ديپلم وارد دانشگاه افسري [امام علي(ع) فعلي] شد. در آنجا نمونه کاملي از يک مسلمان را به نمايش گذاشت و با جو ضد دين موجود جنگيد. از خود لياقت هاي بسياري نشان داد و مجموعه اي از نيروهاي انقلابي ارتش را سامان داد. قبل و پس از انقلاب با ارتباطاتي که با روحانيت و رهبري انقلاب داشت به صورت رابط بين مجموعه ارتش و انقلاب بود. تا اين که سرهنگ جوان فرمانده نيروي زميني شد و در کردستان با هماهنگي که بين ارتش و سپاه ايجاد کرد توانمندي خود را نشان داد. اوايل جنگ بني صدر خائن که تحمل يک عنصر انقلابي مسلمان و در يک کلمه حزب اللهي را نداشت او را از فرماندهي عزل کرد و او را با پاي شکسته و مجروح خانه نشين کرد. اما او پس از فرار بني صدر با پيشنهاد آيت الله خامنه اي دوباره فرمانده نيروي زميني شد.
يکي از نقاط برجسته او ايجاد هماهنگي و برقراري رابطه ميان ارتش و سپاه بود تا جايي که فرماندهان سپاه در دوره هاي عالي نظامي ارتش آموزش مي دادند و افسران جوان ارتش را سپاه گزينش مي کرد. همواره در خطوط مقدم و منطقه بسيار ساده و بي تکلف تردد مي کرد. در بي تکلفي او ذکر خاطره اي را لازم مي دانم: «در منطقه غرب بوديم، روزي به همراه بچه ها مشغول بار زدن وسايل بر روي قاطرها بوديم، از دور يک ارتشي را ديديم. وقتي نزديک تر شد او را شناختيم. سرهنگ صياد فرمانده محبوب جبهه ها بود. بچه ها مي خواستند به سمتش بدوند و او را غرق بوسه کنند، اما من جلوشان را گرفتم و گفتم بياييد امتحانش کنيم. وقتي نزديک تر آمد و با ما سلام و عليک کرد، به گونه اي که انگار او را نشناخته ايم گفتم: برادر بيا کمک کن اين وسايل را بار قاطر بزنيم. او هم خيلي راحت آمد و به ما کمک کرد و باز زديم. وقتي کار تمام شد بچه ها دورش را گرفتيم و از او صميمانه استقبال کرديم.»
در عمليات هاي موفقي مثل طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس قدرت فرماندهي خود را به اثبات رساند. در عمليات مرصاد نيز درايتي مثال زدني از خود نشان داد و با استفاده از نيروي هوايي و هلي کوپترهاي هوانيروز وظيفه انتقال سريع نيروهاي کمکي به صحنه نبرد و همين طور اجراي آتش هوايي را با حضور مستقيم در صحنه به خوبي انجام داد.
پس از پايان جنگ نيز در سمت هاي معاونت بازرسي ستاد کل نيروهاي مسلح و جانشين ستاد کل انجام وظيفه کرد و بخشي از وقتش را صرف تربيت دانشجويان ارتش مي کرد و به عنوان استاد در دانشکده هاي نظامي فعاليت مي کرد. اما همچنان صياد همان صياد مخلص و بي ريا بود. آن اوايل که راهيان نور راه افتاده بود، چند تا از بچه بسيجي هاي کم سن و سال در يکي از نمايشگاه هاي واقع در منطقه، مرد آشنايي را با لباس ساده و اورکت مي بينند. يکيشان مي شناسدش ولي باورش نمي شود که خودش باشد، با ترديد به دوستانش مي گويد. وقتي جلوتر مي روند مي بينند که بله صياد است که با پسر جوانش به منطقه آمده است. همين بي تکلفي و زندگي ساده در کنار مردم هم دستمايه تروريست هاي منافق کوردل شد و در 21 فرودين 1378 او را ناجوانمردانه جلوي چشمان فرزندش به شهادت رساندند. تروري که در پشت آن خواب هاي پليدي ديده شده بود که به لطف خدا همگي آشفته شد. روحش شاد، مقامش متعالي و راهش پر رهرو باد.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
پايان ماه صفر
بسم الله الرحمن الرحيم
تمام مدينه را سکوتي مرگبار گرفته است. حال پيامبر(صلي الله عليه و آله) مدام بدتر مي شود. گويا زهر اثرش را گذاشته است. با سخناني که خودش گفته است، ديگر همه مطمئنند که او رفتني است. در خانه پيامبر(ص) سکوتي دردناک حکم فرماست و همه نگاهشان به بستر پيامبر (ص) است. رنگ از رخشار مبارکش پريده و از او رنگ پريده تر زهراست. او که «آرام جانش مي رود»، در غمي بزرگ فرو رفته است. علي(ع) لحظه اي از محضر پيامبر(ص) دور نمي شود. پيامبر(ص) هر از چندي از خواب برمي خيزد. دلهره دارد. آخر مي داند نااهلان در کمينند و بعد از او امان را از فرزندان و خاندانش خواهند بريد. تلاش هايش را در اين 23 سال کرده اما باز هم نگران آينده امت است که نکند بعد از او گمراه شوند. آخر او رحمت للعالمين است.
عده اي دور بستر پيامبر(ص) جمعند، عده اي از بزرگان اصحاب. پيامبر(ص) از خواب بيدار مي شود. انس را مي خواند و مي فرمايد: چيزي بياوريد تا برايتان چيزي بنويسم که بعد از من گمراه نشويد. اما آنان که مي دانند که چه مي خواهد بنويسد، به تکاپو مي افتند. اينجاست که عمر صدايش را بلند مي کند و وقاحت را به سرحد نهايت مي رساند. مي گويد: اين مرد هذيان مي گويد، کتاب خدا براي ما بس است و همه ناباورانه به او نگاه مي کنند که با چه گستاخي نسبت به بزرگترين فرد بشر و عصاره خلقت اسائه ادب مي کند. پيامبر(ص) به شدت ناراحت مي شود و آنان را از خانه بيرون مي کند و سه روز بعد با غصه و غم و نگراني از يک سو و شوق و مسرت از ديدار خدا از سوي ديگر روح بلندش به ملکوت پرواز مي کند.(سند اين قضيه در منابع اهل سنت: صحيح بخاري، ج2، باب قول المريض: قوموا عني، صحيح مسلم، ج5،ص75. مسند امام احمد، ج1، ص355 و ج5ص116، تاريخ ابن اثيرج2ص302.)
در خانه امام حسن(ع) غوغايي برپاست. هيچ کس به خوبي جعده نمي داند که بر سر امام چه آمده است. زينب (س) از موقعي که با خبر شده لحظه اي برادر را تنها نگذاشته و در دلش آشوبي بر پاست. آخر او ديده است که همه امحا و احشاي برادرش که از زخم تکه تکه شده است، در تشت در خون شناور است. زهر شامي ديگر رمقي براي حسن(ع) نگذاشته است. از کسي هم کاري بر نمي آيد. امام حسين(ع) هم از غصه و غم و ناراحتي مشغول گريه است، اما حسن(ع) باز هم به برادرش دلداري مي دهد. امام حسن(ع) اما در دل خوشحال است. ديگر مجبور نيست، قاتلان مادرش را ببيند و دم نزند، ديگر لازم نيست با به ياد آوردن خاطرات کوچه و سيلي آن ملعون نانجيب به مادرش بسوزد. ديگر لازم نيست از بي وفايي مردم غصه بخورد. به زودي به ديدار جدش رسول الله (ص)، مادرش که سال هاست در فراقش سوخته و پدر عزيزش را ملاقات خواهد کرد، اما باز هم به فکر مصلحت مسلمانان است: وصيت مي کند که او را در صورت امکان در کنار قبر جدش رسول خدا(ص) به خاک بسپارند و اگر ممانعت شد مبادا خوني ريخته شود و او را به بقيع ببرند. در 28 صفر بالاخره روح پاکش از قفس تن مي رهد.
طبق وصيت بعد از تجهيز جنازه به راه مي افتند که جنازه را در اطاق رسول الله(ص) دفن کنند، اما عايشه ملعون با خباثت تمام جلوگيري مي کند و مي گويد: نگذاريد آن را که دوست ندارم در خانه ام دفن کنند و با کولي بازي و حمايت تيراندازان بني اميه جنازه را تيرباران مي کنند.
ابن عباس نيز که در آنجا حاضر است، به او مي گويد:آن روز بـر شتر سوار شدي وامروز بر قاطر, اگر زنده بماني برفيل هم سوار خواهي شد, تو فقط يك نهم از يك هشتم اين اطاق راحق داري ولي در تمامي ميراث تصرف كردي.
اما طبق وصيت امام، ابي عبدالله الحسين(ع) و عباس قمر بني هاشم(ع) با دلي خون از دست نامردمان، صبر مي کنند و دست به شمشير نمي برند که اگر مي بردند خدا مي داند که شيران با دسته روباهان و لا شخورها چه مي کنند.
امام رضا(ع) با درايت خود تمام نقشه هاي مأمون را نقش بر آب مي کند و مأمون را از کار خود پشيمان. روز به روز بر محبوبيت امام افزوده مي شود و اين يعني خطر براي پايه هاي ظلم خليفه عباسي. ديگر راهي جز حذف فيزيکي امام باقي نمانده است. مأمون هم به طريقي امام را مسموم و به شهادت مي رساند، اما نمي داند که با اين کارش چه مي کند. ديگر مردم ايران از اهل بيت جداشدني نيستند، چرا که خورشيدي از انان را در کشورشان دارند. خورشيدي که برکاتش تمام جهان را پر نور کرده است. ايران هم با حضور او بيمه است. تا همه بدانند که :«همه نيروها، همه قدرت ها در هر جا هستند محتاج به توجه خاص حضرت رضا سلام الله عليه هستند(صحيفه نور ج16ص231)»
امشب شب ليلة المبيت است. شبي که علي(ع) در بستر پيامبر(ص) خوابيد و جانش را در راه خدا به خطر انداخت تا جان پيامبر(ص) در امان باشد و نفسش را در راه رضاي خدا در کف گرفت. آري اين افتخار تا ابد براي او باقي خواهد ماند و براي آنان که او را دوست دارند و به ريسمان ولايتش چنگ مي زنند.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
بسم الله الرحمن الرحیم
بهار فرا رسید و ما هم وارد سال جدیدی شدیم. یک سال به خیلی از چیزها نزدیک شدیم. یک سال به ظهور نزدیک تر شده ایم. یک سال هم به مرگ نزدیک شده ایم. برخی از سالشان راضی اند برخی هم ناراضی اند برخی که اصلا از زنده بودنشان هم ناراضی اند. بگذریم. چندین سال است که برخی توفیق دارند که در ایام نوروز به مناطق جنگی سفر می کنند، سفری عاشقانه. سفری که خیلی ها را به بهترین سال های زندگیشان می برد. عده ای هم که نبوده اند، آدم می کند. آدم ها را هم آدم تر می کند. انصافا این سخن مقام معظم رهبری که در شلمچه فرمودند که این نقطه از زمین مزار و مطا فرشتگان الهی است، سخنی درست است. آنهایی که رفته اند تأیید می کنند. البته برخی آن قدر ثابت قدم و قوی هستند که کربلا هم که می روند تغییری نمی کنند، چه برسد به شلمچه و طلائیه. از اینها که بگذریم بقیه همه دعوت نامه دارند، حتی برخی که فکر می کنند که اتفاقی آمده اند. دعوت نامه را هم صاحبان این محل ها امضا کرده اند. برخی هم که دعوت نامه اختصاصی دارند که هیچ، به زور می بردندشان.
بگذریم. هر کسی که رفته باشد حرفی برای گفتن دارد، هر کسی هم با یک جای خاص حال می کند. یکی در شلمچه دیوانه می شود. یکی را هم غربت غروب طلائیه مست می کند. دیگری از نور شهدای غریب فکه مستفیض می شود. از همه اینها که بگذریم بالاخره کانال هر کسی به برخی شهدا می خورد و جذب می شوند.
بالاخره در این مناطق به وسعت زمینش شهید افتاده است. برخی مناطق در یک متر زمین شاید خون ده شهید روی زمین ریخته باشد. این شهدا هم به کربلایشان تعلق خاطر دارند، همان گونه که حسین(ع) دارد.
چندی قبل مطلبی را در بلاگ دوست عزیزم آقا مهدی باقری دیدم که او هم از وبلاگ مجنون گرفته بود، من هم مطلب بسیار زیبایی را در وبلاگ شبنم نامه دیدم. هر چند تازه شروع به کار کرده است ولی مطالبش خیلی زیبا است. این یکی را به شهدا تقدیم کرده است:
« غم نامه کردستان
روزی از روزها با بازی روزگار تاس ما به غریبترین جبهه جنگ افتاد. در شامگاهی دلتنگ خسته و از راه رسیده، مرغانی پرشکسته از باده خون سرمست به پیشوازمان آمدند. با شمع هایی دردست تا بهتر بتوانیم مقتل ها و کشتارگاهها را ببینیم. بازماندگان آن مقتلها آمدند با زخمهایی برجسم و جان تا فریاد بزنند ای گوشهای بسته آگاه باشید هنوز هم این جا خون و شمشیر یکدیگر را می درند .
های بایستید این جا ناجوانمردانه از پشت سرمی زنند این جا اشکهای شبانه بازی دراز را با خنجر پاک می کنند و تنها شاهد این قلندران حقیقت کهکشان راه شیری و ستارگان هستند. این جا کوفه است با هزاران مسلم به اسارت گرفته شده و آهنگ صداهای یا حسین در نگاهها خفه شده، این جا ساز مطربان عشق را شکسته اند و زبان سوسن را با نیزه دریده اند . تا مبادا باغبان بلبلان را به خونخواهی گل ها بخواند.کوههایش زندان وحشتناک سکندر است اما دشتهایش از برق غیرت نورانیست و براحتی می توان سایه های اهریمن را در آن با گلهای چیده در دست دید. این ها قصه نیست ، حکایت نیست مصیبت نامه رندانی بلاکش است از کردستان: مریوان ، پاوه و قصرشیرین ....
این جا معبر نامردان روزگار بوده است . این جا زخم خوردگان تیغ کین را مثله کرده اند.
خوب گوش کنید هنوز صدای غرشناک متوسلیان بی سلاح به میدان آمده، خواب را از چشمان ببرها ی خون آشام ربوده است و شجاعتش شیران دشت را به سجده در آورده است . هنوز هم صدای حزین (خدایا مارا هم ببر) حاج همت بعد از شکستن کمرش، در خیبر به گوش می رسد.
این جا رحم ندارند خلوت نماز شب عاشقان را به قصد غرامت جان می شکنند . این جا پادگان ابوذرهای زمان است که علی حیدری های زیادی را برای شکستن در خیبر راهی قربانگاههای شهادت کرده است .
این جا از کربلا غریب ترست، که حتی زینب ندارد که رسوا کند، عباسی نمانده که به یاری بطلبد و تاریخ نویسی نداشته تا غربت خونبارش را بر صفحات تاریخ حک کند.
از این جا تا کربلا راهی نیست بوی حسین و یارانش به مشام می رسد اما دزدان نیمه شب راه را برآن بسته اند.
عاشق زارم مرا بـا کـــفر و با ایمان چه کار
کشته یارم مرا با وصل و با هجران چه کار
غم نامه جنوب
سخن گفتن از خرمشهر، کارون ، اروند ، دهلاویه و طلائیه ، شلمچه، دوکوهه ، هویزه و مجنون و فکه آسان نیست چه بگوییم در نبود سردارانی فاتح چون باکری ها ، همت ها، متوسلیانها، جهان آراها، چمران ها و آوینی ها؟
چه بگوییم که تصویر جهان آرا بر دیوارهای ویران و سوراخ سوراخ خرمشهرحکایت ها بر زبان دارد و خود گویای هزاران سخن است .
وجود آثار گلوله بر دیوارها نیازی به راوی ندارد. همه چیز امن و امان است و برجای خویش مانده است . گویی در مقابل بازسازان آیه وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً و اغشیناهم فهم لایبصرون را خوانده است و می خواهد ارگی باشد بر بم ویران تاریخ .
اما غریب است ، مظلوم است گویی جهان آرا هنوز هم در پشت نخل هایش با فریاد هل من ناصرینصرنی تنها مانده است .
نماز عشق را در مسجد جامع به یاد آزادی و شهادت خواندی ؟
نخل های بی سر اروند را دیدهای به نیزه کشیدن سرهای کربلا را برایت تداعی نمی کند و سنگرهایش حنابندان های شبهای شهادت را با ذکر یازهرا؟
نمی دانم طلائیه را دیده اید تشنگی کربلاییش را می گویم حس کرده اید؟ در سه راه شهادت توقف کرده اید که بدانید عبور از چراغ همیشه قرمزش کبوتری را مجال بازگشت به آشیانه اش نداده است.
از آن جا که عبور می کردید سر حاج همت را ندیدید؟ آخر اومی خواست مانند مولایش بی سر وارد بهشت شود .
مجروحان تشنه افتاده برزمین منتظرند تا عباس جبهه ها و سردار کمر شکسته خیبر آب بیاورد پس کجاست ؟
چشمان زیبایش را و سجده گاه سرش را گلوله کدام تانک وحشی نشانه رفته است که بالای نیزه رود یا به عنوان پیشکش نزد رقیه اش ببرند .
شلمچه رفته اید، پرپر زدن لشکر 27 را ندیدید؟ در غروبش با زیارت عاشورا به کربلا نرفتید و با خاک سراسر خونش غسل نکردید؟
بدا به حالتان که شلمچه را دیده اید و باز به کربلا رفته ها حسادت دارید!
از دهلاویه که می گذشتید چمران را ندیدید هر چند او خوش داشت در نیمه های شب با فرشتگان نجوا کند و جز خدا چیزی را احساس نکند.
با چهل شهید هویزه چه ها گفتید آنها به شما چه گفتند؟
از دوکوهه چه خبر دارید آن جا بر شما چه گذشت برای جای خالی چه کسانی زجه می زدید؟مگر آن روزها آنجا بودید مگر می دانید که شهادتنامه ها این جا امضا می شده؟ از کنار مقر گردان ها که می گذشتید فاجعه جا ماندن را حس نکردید؟ صدای دعای توسل شهدا گذاشت چشم برهم بگذارید ؟
در رمل های فکه فرورفته اید تا به قول آوینی بدانید که رمل و ماسه چیست ، بین ابروها رد قناسه چیست ؟ روایت فتح آوینی را با صدای دلنشینش بر مین های فکه نشنیدید؟!
آن جا رفتید گردان کمیل را ندیدید؟ تشنه به اسارت رفتن را چشیده اید ؟ از فکه سراغ برادرهایتان را نگرفتید فکه از شما نپرسید بعد از شهدا چه کردید؟
به روایت راویان گوش می دادید یا به روایت شهیدان ؟
مهدی جان !
در بدر بر یک نگاهت مانده ایم
ما غزل از نورچشمت خوانده ایم
تو گمان کردی که ما مست می ایم
خود خدا داند که ما مست تواییم»
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یا علی مدد
بسم الله الرحمن الرحیم

آقای شهردار
بسم الله الرحمن الرحيم
بخشي از زواياي زندگي شهدا به خصوص سرداران شهيد پس از گذشت سال ها ناشناخته مانده است. اهلش مي دانند که فلان فرمانده يا فلان دلاور شهيد چه حماسه هايي از خود نشان داده است. چگونه جنگيده و چگونه سلوک رزمي و معنوي داشته است. اما زواياي ديگري نيز از اين بزرگواران وجود دارد که بايد شناخت. زوايايي که بيشتر به زندگي شخصي آنها برمي گردد. زوايايي که با روشن شدنشان خيلي بهتر مي توان امروز از آنان الگو گرفت و راهي را رفت که آنان رفته اند. راهي که به خدا مي رسد.
***
جوان به سمت پيرزن مي رود. پيرزن در دردسر افتاده است. جوان کار پيرزن را انجام مي دهد و ديگر پيرزن نگران نيست. نگاهي به سر تاپاي جوان مي اندازد. مي خواهد از او تشکر کند، بعد از تشکر مي گويد: کاشکي اين شهردار قدر تو جوان غيرت داشت. و جوان همان طور سر به زير که آمده بود خداحافظي مي کند و مي رود. پيرزن هرگز خيال هم نمي کرد که اين جوان با شلوار کهنه بسيجي و اورکت کره اي همان شهردار باشد.
آنچه که خوانديد سرگذشتي مشهور از اولين شهردار بسيجي يک کلان شهر. هر چند که آخرين آن نبود. او کسي نيست جز سردار دلاور، شهيد و مجاهد في سبيل الله، مهندس مهدي باکري.

همسرش مي گويد:
چهارده پانزده روز بعد از آغاز جنگ مسئله خواستگاري پيش آمد. شهيد باکري توسط يکي از دوستان معرفي شد. پيش از اين من خيلي خواستگار داشتم، منتهي هر بار استخاره مي کردم آيه مي آمد که اگر صبر کنيد زوج مطهري براي شما خواهد آمد. آقاي نادري دوست شهيد باکري در همين خيابان انقلاب يک بار به ايشان مي گويد: چرا ازدواج نمي کني ؟ وقتي آقا مهدي شرايطش را مي گويد، آقاي نادري با خانمش صحبت مي کند و بعد ما را به آقا مهدي معرفي مي کنند. خانم آقاي نادري آمد و پيشنهاد ازدواج با آقا مهدي را به صورت خصوصي با من در ميان گذاشت. گفت: «آقا مهدي از بچه هاي مذهبي شهر است، مسجدي است خوب است. درباره او فکر کن»
يک روز جمعه در خانه آقاي نادري (دوست آقا مهدي) با شهيد باکري صحبت کردم. مسائلي مطرح شد، مثل نحوه ازدواج، زندگي مسائل جنگ و ... . متأسفانه آن روز راستش را بخواهيد من آقا مهدي را نديدم. ايشان هم اصلا مرا نديد؛ هر دو سر به زير نشسته بوديم. لباس آقا مهدي، يک اورکت و يک شلوار بسيجي بود. بعد از اين ديگر ايشان را نديدم تا قبل از عقد. خواهر هاي آقا مهدي تا قبل از عقد به ايشان اعتراض مي کردند که وقتي او را نديدي، چرا قبولش کردي؟ شايد چشم هايش کور بود، سرش کچل بود و ... . آقامهدي گفته بود: «ازدواجم به خاطر خداست، به خاطر اسلام است. معيارهايي که مي خواهم در ايشان يافتم و مطمئن هستم ايشان همراه و هم عقيده من در زندگي است.» عصر روز ديدار ما، آقاي نادري مسئله را با برادرم در ميان گذاشت و برادرم با من و پدرم مطرح کرد. چون برادرم با آقا مهدي آشنا بود، پدرم هم قبول کردند. يک هفته بعد آقا مهدي کسي را فرستاده بود که جواب بگيرد و زمان عقد مشخص شود. من در خانه خواهرم بودم. برادرم به سراغم آمد. در آشپزخانه داشتم ظرف مي شستم. ايستاد و به بيرون نگاه کرد و گفت: «آمده اند جواب بگيرند. چه مي گويي؟» گفتم:«شما چه مي گوييد؟» گفت:«آقا مهدي با بچه هاي مذهبي که شما مي شناسيد فرق دارد.» گفتم:«جواب مثبت بدهيد.» گفت:«زندگي با آقا مهدي خيلي مشکل است» گفتم:«مي دانم» گفت:«مي داني چطور زندگي مي کند؛ در چندين سالي که او را مي شناسيم نديده ام ميوه خام بخورد، غذاي خوب نمي خورد، لباس خوب نمي پوشد. زندگي کردن با چنين افرادي خيلي مشکل است» گفتم:«باشد. من قبول مي کنم. به اين نتيجه رسيده ام که مرد دلخواه من است. يک زندگي ساده را بيشتر دوست دارم و هر سختي که در آن باشد تحمل مي کنم.»
وقتي جواب را گرفتند، وقت مراسم عقد را تعيين کردند. از طرف خانواده آقا مهدي چند بار آمدند که به خريد برويم. امامن گفتم که هيچ خريدي ندارم. روز قبل از عقد دوباره برنامه خريد گذاشتند. آقاي نادري و خانمش و آقا مهدي آمدند. گفتم:«مگر قرار نبود خريدي نباشد.» خانم نادري گفت:«آقا مهدي مي گويد لااقل برويم يک حلقه بخريم.»
بالاخره راضي ام کردند و راه افتاديم. به اولين مغازه طلا فروشي بازار که رسيديم، وارد شديم. قيمت حلقه ها را نگاه کردم و ارزان ترين را انتخاب کردم؛ يک حلقه هشتصد توماني خريديم و همين شد خريدمان. فرداي اين شب هم خيلي خصوصي با حضور مادر و خواهرها و شوهر عمه آقا مهدي و خانواده ما، برنامه عقد در منزل ما برپا شد.
بعد از خريد حلقه وقتي به نزديکي هاي خانه مان رسيديم، آقا مهدي گفت:«نظرتان درباره مهريه چيست؟» من قبلا به خانواده ام گفته بودم که نه جهيزيه مي برم و نه مهريه مي خواهم و اين در خانواده معروف شده بود که من مي خواهم سنت شکني کنم، يک زندگي ساده مي خواهم. خلاصه در ذهن خودم براي مهريه اين را در نظر داشتم: يک جلد کلام الله مجيد و يک اسلحه. وقتي آقا مهدي مسئله را مطرح کردند، گفتم: «هر چه شما بگوييد، من قبول دارم.» و خوشبختانه همان چيزي را گفتند که در ذهن من بود. گفت:«يک جلد کلام الله مجيد و يک اسلحه کلت.»
[روز عقد]آقا مهدي با دو نفر از دوستانش براي برنامه عقد آمدند. وقتي رسيد از پشت پرده اتاق به آنها نگاه مي کرديم. زن داداشم گفت: «آقا داماد دارد مي آيد.» آقا مهدي را ديدم که يک اورکت به تن و پوتين هاي خيلي کهنه و شلوار بسيجي به پا داشت و زانوهاي شلوار جلو آمده بود؛ اين لباس ايشان بود.
مراسم عقد خيلي ساده برپاشد؛ با يک جعبه سيب از باغ خانه پدري آقا مهدي، يک جعبه شيريني و يک آيينه خيلي ساده که شايد ده پانزده تومان خريده بودند.
بعد از برنامه عقد وقتي همه رفتند، زن داداشم آمد و گفت:«فقط يک جفت پوتين کهنه پشت در اتاق مانده است، مثل اين که آقا مهدي تنهاست، پيش ايشان برو.» پيش آقامهدي رفتم و نشستم. حلقه اي که خريده بود، درآورد و کنارم گذاشت. حدود پنج دقيقه با هم نشسته بوديم، اما صحبت خاصي نداشتيم. شايد جلسه اول اين طور بود. بعد از پنج دقيقه در زدند که دنبال آقا مهدي آمده اند. روز عقد ما يکشنبه يازدهم آبان ماه سال پنجاه و نه بود.
***
زندگي کردن با افرادي مثل اقا مهدي سختي دارد؛ سختي ها کشيدم: از اين شهر به آن شهر سفر کردم، نگران و مضطرب بودم؛ اما بهترين دوران زندگي ام در کنار ايشان بود. زندگي با آقا مهدي خيلي شيرين بود. آقا مهدي مهربان و شوخ طبع بود. وقتي به خانه مي آمد، آنچنان مي گفت و مي خنديد که در روزهاي سفرش با خاطره هاي حضورش شاد بودم.
آقا مهدي فردي مقيد به مسائل شرعي، واجبات، مستحبات و مسائل بيت المال بود. يک بار خودکاري از ميان وسايلش برداشتم که بنويسم. وقتي متوجه شد نگذاشت با آن بنويسم. گفت:«خودکار مال من نيست، مال بيت المال است»
گفتم: «مي خواستم دو سه کلمه بنويسم.»
گفت:« اشکال دارد»
يک بار نان نداشتيم. به آقا مهدي گفتم که عصر آن روز زودتر بيايد و نان بخرد. چون شبش در خانه ما جلسه داشت. آقا مهدي دير آمد و نان هم نياورد. بعد به بچه هاي تدارکات لشکر گفت که نان بياورند. بچه هاي لشکر هم آرزو داشتند آقا مهدي دهان باز کند و چيزي از آنها بخواهد. بچه هاي لشکر پنج شش قرص نان آوردند. وقتي آقامهدي نان به دست از پله ها بالا مي آمد، گفت: «تو حق نداري از اين نان ها بخوري» گفتم:«چرا؟» گفت:«اين مال رزمنده ها است. براي رزمنده ها فرستاده اند.» به شوخي گفتم:«من هم همسر رزمنده هستم.»
من آن شب از نان خرده هايي که از قبل داشتيم خوردم.
***
دوستانش نقل کرده اند: در عمليات خيبر آقا حميد باکري برادر آقا مهدي که از فرماندهان لشکر بود در منطقه دشمن به همراه نيروهايش به شهادت رسيدند و جنازه هايشان ماند، به آقا مهدي گفتيم که بگذاريد جنازه آقا حميد را بياوريم. گفتند: همراه با نيروهايش؟ گفتيم: نه نمي شود همه را آورد. فقط آقا حميد را. گفت: نه يا همه را با هم بياوريد يا حميد هم با نيروهايش بماند.
***
سرانجام در بيست و پنجم اسفند سال 1363 وقتي نيروهاي رشيد لشکر عاشورا در عمليات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند، گلوله اي ميان پيشاني او نشست و او را از عالم خاک رهانيد. پيکرش را در قايقي گذاشتند تا به سوي ديگر دجله ببرند، اما در ميانه راه گلوله اي قايق را در هم شکست و مهدي به همراه امواج دجله رفت تا به دريا بپيوندد.
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد مهدي باکري هر چند با چند روز تأخير نکات کوچکي از زندگي ايشان به خدمتتان عرضه گرديد. ان شاء الله در آينده از ديگر سرداران شهيد نيز خواهيم گفت.
دوستي گفته بود که وبلاگ مخاطب ندارد. عرض مي کنم که ما مأمور به انجام تکليفيم نه نتيجه. ما خود را پيرو رهبري چون امام مي دانيم که نه در روزي که کويت ايشان را راه نداد و در بين مرز دو کشور سرگردان بودند واهمه اي به دل راه داد و نه هنگام بازگشت به ايران در 12 بهمن ذوق زده شد و پيامش که در جنگ ورد زبان رزمندگان بود اين بود که : تکليف ما را سيد الشهدا(ع) معلوم کرده است. او که رهبري غير معصوم بود چه رسد به اينکه ما مدعي هستيم که شيعه امامي چون علي بن ابي طالب(ع) هستيم.
راستي سال نو بر همگي مبارک باشد. بياييد هنگام تحويل سال جديد دعا کنيم که خداوند متعال هر چه سريع تر امام زمانمان را به ما برگرداند و در سال جديد توفيق بيابيم که مورد رضايت خداوند متعال باشيم. راستي دعا براي ما هم فراموش نشود. واقعا التماس دعا. به اميد ديدار در سال جديد. خدانگهدار
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
بسم الله الرحمن الرحيم
امروزي که گذشت بيست و يکمين سالگرد شهادت سردار سرفراز سپاه اسلام شهيد حاج محمد ابراهيم همت بود و من و تو چه مي دانيم که همت که بود. به همين مناسبت خاطراتي از آن شهيد بزرگوار تقديم عاشقانش مي گردد. آناني که مي دانم کم نيستند و از بسيجيان دو آتشه تا صادق زيباکلام را در بر مي گيرد. و دليلش هم آن است که فطرت انساني فضيلت طلب است و کدام انسان پاک فطرتي است که از حاج همت بدش بيايد؟

تقديم به روح پرفتوحش:
«اوايل پاييز سال 1332 همسرم علي اکبر و عده اي ديگر از بستگان مي خواستند به زيارت آقا امام حسين(ع) بروند. شش ماه مانده بود تا ابراهيم به دنيا بيايد. به همين خاطر علي اکبر نمي خواست مرا همراه ببرد. پدرم هم مخالفت مي کرد. خيلي اصرار کردم ولي قبول نمي کردند. دلم شکست. آن ايام در خانه پدر علي اکبر مجلس روضه خواني برقرار بود. رفتم به مجلس و پاي منبر نشستم و با آريالا امام حسين(ع) درد دل کردم. خيلي گريه و زاري کردم و از آريالا خواستم که مرا هم بطلبد.
خلاصه بالاخره قوبل کردندو راهي شديم. سوار اتوبوس کهنه و فرسوده اي شديم و به طرف کربلا راه افتاديم. راه سخت و ناهموار بود و ماشين هم فرسوده. اتوبوس در دست انداز هاي جاده تکان تکان مي خورد و بيايان اطراف بي آب و علف بود و هوا گرم و گرد و خاک جاده درون ماشين مي پيچيد و نفس کشيدن را مشکل مي کرد. همه اينها دست به دست هم داده بودند و به جان من افتاده بودند. چيزي نگذشت که حالم به وخامت گذاشت. يک شب و يک روز در حال حرکت بوديم. با رسيدن به شهر کاظمين حالم بد شد. دل درد عجيبي داشتم. علي اکبر و مسافرين با ديدن اين وضعيت نگران شدند ولي کاري از کسي برنمي آمد.
غروب به کربلا رسيديم. علي اکبر رفت و اتاقي اجاره کرد. آن قدر حالم بد بود که يکراست به خانه رفتيم و بستري شدم. هشت روز در آن وضعيت به سر بردم و هيچ بهبودي حاصل نشد. علي اکبر که نگران شده بود، گفت که بايد به دکتر مراجعه کنيم. دکتر پس از اين که مرا معاينه کرد گفت: به احتمال 95 درصد بچه از دست رفته است و علتش هم تکان ماشين و بدي راه بوده است.
مقداري قرص و کپسول و آمپول داد و به خانه برگشتيم. توي راه به علي اکبر گفتم که از اين داروها نمي خورم. هر چه اصرار کرد قبول نکردم و دايم به فکر بچه بودم. به فکر حرف هايي که ديگران قبل از سفر زده بودند و من همه مسئوليتش را قبول کرده بودم.
به خانه رسيديم شب جمعه بود. از روزي که آمده بودبم دايم در گوشه اتاق افتاده بودم. يکباره دلم هواي حرم آقا ابا عبد الله (عليه السلام) را کرد. به علي اکبر گفتم: «مي خواهم به حرم بروم» هر چه گفت، اصرار کردم و بعد از غسل زيارت رفتيم. حال عجيبي داشتم. دلم شکسته بود. با مادر علي اکبر به گوشه اي رفتيم و نشستيم. اشک در چشمانم حلقه زد. بي اختيار گريستم و با آقا شروع به حرف زدن کردم. گفتم: «آقا از حال خودم نمي ترسم. از مردن نمي ترسم، فقط نگران بچه هستمکه اگر بلايي به سرش بيايد، من مسئولم و نمي توانم جواب خدا را بدهم. همه قبل از سفر گفتند نرو، ولي من با همه اين حرف ها به خاطر زيارت شما دل به دريا زدم و آمدم. حالا مي ترسم که اتفاقي بيفتد و نتوانم آن دنيا جوابگو باشم. من شفايم را از شما مي خواهم و به دکتر هم کاري ندارم.» تا ساعت دو و سه نيمه شب در حرم بوديم. دل سوخته ام و اشک هايي که همچنان جاري بود، نمي گذاشت از حرم آقا دل بکنم.
مادر علي اکبر گفت: بيا به رواق حضرت ابراهيم(ع) برويم. رفتيم زيارتي کرديم و به خانه برگشتيم. در بازگشت احساس سبکي مي کردم. انگار درد رفته رفته آرام و آرامتر مي شد. با رسيدن به خانه از شدت خستگي بعد از چند روز بي خوابي خوابم برد. در خواب بانويي را ديدم که لباس عربي به تن داشت، بلند بالا با چهره اي نوراني و پاکيزه و چه باوقار و ميتن. آهسته جلو آمد. در حالي که بچه اي در آغوشش بود، بچه را به من داد و گفت: بيا بچه ات را بگير. در کمال بهت و حيرت بچه را گرفتم. بچه اي زيبا و قشنگ. در همان حال از خواب پريدم.
ديگر دردي نداشتم. احساس مي کردم که حالم خوب شده است روز بعد وقتي از خواب بيدار شدم، احساس کردم بچه در دلم تکان مي خورد. ديگر مطمئن شدم که بچه سالم است. چهار ماه در کربلا مانديم و بعد به ايران برگشتيم. تا اين مه روز دوازدهم فروردين فرزندمان به دنيا آمد؛ پسري زيبا، آرام با چهره اي معصوم و مظلوم. اسمش را محمد ابراهيم گذاشتيم.» خاطره از مادر شهيد.
«هميشه بعد از سخنراني او بچه ها هجوم مي آوردند. يک بار چند نفر از بسيجي ها حاجي را دوره کردند، وقتي حاجي را بيرون کشيديم دستش را گرفته بود. با حالت خنده گفت: پدرصلواتي ها شستم را شکستند. فکر کرديم شوخي مي کند ولي بعدا ديديم با شست گچ گرفته به لشگر آمد. هميشه بعد از هر سخنراني او بچه ها هجوم مي آوردند و اورا در آغوش مي گرفتند و اين قدر اين طرف و آن طرف مي بردند که وقتي از جمع خارج مي شد، تا چند روز بدنش درد مي کرد. بسيجي ها سربندي را که موقع سخنراني بر سر داشت را به عنوان تبرک برمي داشتند و اين سر بند در دست مشتاقان دست به دست مي شد. وقتي او را به زور از رزمندگان جدا مي کرديم تا سوار ماشين شود، صورتش به خاطر بوسه هاي آنان سرخ شده بود.
... وقتي حاجي را وارد ستاد کرديم، سريع چراغ اتاق ستاد را خاموش کرديم تا کسي متوجه نشود، ولي وقتي بيرون را نگاه کرديم، ديديم دور تا دور ساختمان بچه ها حلقه زده اند و مي خواهند از هر طرف داخل ساختمان شوند و حاجي را ببينند. در اين جا صحن عجيبي اتفاق افتاد. وقتي به بچه ها گفتيم برادران حاج آقا خسته اند. اگر مي شود آزادشان بگذاريد؛ يکي از آنها که له من نزديک تر بود، با حالت عجيبي گفت: تو شکمت سير است و از گرسنه خبر نداري. پرسيدم منظورت چيست؟ گفت: تو دايم پهلوي حاجي هستي و او را مي بيني به همين خاطر نمي داني که در دل ما چه مي گذرد. ديگر مني شد حرفي زد. بچه ها با تمام وجود عشق مي ورزيدند. وقتي حاجي اين اشتياق بچه ها را مي ديد، مي گفت: اينها چرا اين طور مي کنند، مگر من که هستم. من که لياقت اين کارها را ندارم»( همرزم شهيد)
«يک بار لشگر از جنوب به غرب منتقل شده بود. چون هوا سرد بود بچه ها نياز به اورکت داشتند. قرار بود به تعداد بچه ها اورکت برسد. حاجي جلسه اي داشت و بعد از جلسه مسئول تدارکات يک اورکت براي حاجي اورد. حاجي گفت الحمدلله مثل اين که اورکت ها رسيدند. مسئول تدارکات گفت: نه هنوز. اين از همان تعداد کم قبلي است که داشتيم. حاجي هم وقتي اين را فهميد اورکت را پس داد و گفت: هر وقت به تمام بچه بسيجي هاي لشگر اورکت داديد به من هم بدهيد»(همرزم شهيد)
«براي تردد بين محورها بعضا بچه هاي بسيجي با مشکلاتي روبرو مي شدند. مثلا در بين جاده ها بعضي از ماشين ها نگه نمي داشتند. حاجي خود هر موقع که در مسيرها تردد مي کرد اگر بسيجي يا رزمنده اي را مي ديد که پياده مي رود. نگه مي داشت و او را تا جايي مي رساند. وقتي حاجي از موضوع مطلع شد خيلي عصباني شد. بچه ها را جمع کرد و پشت بلندگو رفت و بين صحبت ها گفت: اگر در بين راه مي آمديد و براي ماشيني دست تکان داديد و نگه نداشت با آجر شيشيه اش را بشکنيد. مسئوليتش با من. از آن به بعد همه ماشين ها نيروها را سوار مي کردند.»
حاجي براي سرکشي به يکي از خطوط مقدم که درگيري در آن بسيار شديد بود مي رود. وقتي وضع آنجا را مي بيند، مدتي در آنجا مي ماند. در يک درگيري خود شخصا آرپي جي بر دوش مي گيرد و وقتي درگيري فروکش مي کند. براي آوردن نيروهاي کمکي و امکانات و تدارکات با موتور به عقب برمي گردد. اما هرگز به قرارگاه نمي رسد. همه دنبالش بوده اند. تا چند روز همه مي دانستند که حاجي شهيد شده ولي کسي نشانه اي در دست نداشت. تا اين که يکي از بچه ها به ياد جنازه بي سري که وسط جاده افتاده بود مي افتد. دنبالش مي گردند و بالاخره از روي زيرپوش و چراغ قوه اش شناسايي مي شود. آري او همان طور که خود گفته بود: «دوست دارم چون مولايم بي سر وارد بهشت شوم» سر جدا و با دستي قطع شده به ديدار محبوب شتافت. در عظمت او همين بس که بعضي بچه هايي که در زمان شهادت او به دنيا نيامده بودند او را چون پدرشان دوست دارند و به او عشق مي ورزند. حاج همت الگو بود. ارتباط عجيبي با امام حسين (ع) دارد، از اول زندگي اش و از خاتمه زندگي اش مي توان اين را فهميد.
ان شاء الله همان گونه که شهيد سيد مرتضي آويني گفته بود : «من هرگز اجازه نمي دهم صداي حاج همت در درونم گم شود، اين سردار خيبر قلعه مرا نيز فتح کرده است.» هرگز صداي حاج همت در درونمان گم نشود. حاج همتي که تخصصش فتح قلعه قلب هاست.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
يا علي مدد.
جوابيه
بسم الله الرحمن الرحيم
مطلبي ذهن من رو مدتي تحت تأثير قرار داده بود. و آن هم اين بود که بنده خدايي در صفحه کامنت هاي وبلاگ دوست عزيزم ضدمنکرات مطالبي راجع به عصمت نوشته بود. البته مسئله مربوط به مدتي قبل است هر چند نمي خواستم که تا پايان محرم از غير از حسين (ع) سخن بگم ولي ديدم امکان دارد دين محمد(صلي الله عليه و آله) در خطر باشد همان ديني که حسين (ع) براي او به مسلخ رفت. پس جوابش را نوشتم. چون ديدم که ممکن است براي برخي شبهه ايجاد کرده باشد، همان گونه که براي من براي ساعتي شبهه ايجاد کرد ولي جواب را از کتب تفسير پيدا کردم و در ادامه مي خوانيد. در ابتدا اصل اون مطلب و در ادامه پاسخ من رو مي بينيد. هر چند من به نتايجي راجع به صاحب اين پيام رسيده ام. اين فرد( البته به احتمال زياد به همراه اين مجموعه و تيم همه جانبه) به شدت در حال تبليغ بر عليه اصل اسلام از طريق اينترنت هستند که احتمالا بعدها خواهم گفت که چه کسي هستند و به کجا و احتمالا کدام سازمان اطلاعاتي وصل هستند. البته اين يک جريان سازماندهي شده فعال در اينترنت و ماهواره هستند. تا آن روز که حقايق رو بگم فعلا جواب منطقي مي دهم. هر چند که مي دانم عناد در کار است. ولي من به کساني که جستجوگر و دنبال حقايقند عرض مي کنم.
«من دوست دارم آقا باقري .در مورد معصوميت شما هم دقيقا همان جوابي را دادي که صدها سال آنرا ملاهاي ما در جواب ملت داده اند .درست است (اساسي ترين خصائص معصوميت،يکي عدم امکان ارتکاب گناه و ديگري علم مطلق برگذشته و آينده است ودر اين هردو مورد،حکم آيات قرآني در مورد محمد چنين بود:<بدانان بگو که من مالک سود وزيان خويش نيستم مگر در آنچه خدا براي من خواسته باشد .اگر از غيب آگاه بودم براي خودم هم جلب خير و هم دفع شر ميکردم ، ولي من جز پيام آوري از جانب حق براي هشدار دادن بدانان که اهل ايمانند نيستم>(اعراف،188)پيروزي درخشاني را نصيب تو کرديم تا خداوند گناهان گذشته وآينده ات رابرتو ببخشايد وبه راه راست هدايتت فرمايد)فتح،1و2)و نزديک بود از جاده امانت منحرف شوي و به ما نسبت ناروا دهي و اگر تورا برايمانت استوار نکرده بوديم پاي پس مينهادي واندکي به جانب مشرکان ميرفتي.دراينصورت عنايت مارا از دست ميدادي و به عذاب دنيا وآخرت دچار ميشدي .اسرا، 74و75.آيا سينه ات را براي وحي نگشوديم وبارگناهاني را که بر دوشت سنگيني ميکرد از تو برنداشتيم؟انشراح، 1و2 )»
پاسخ:
اولا اين همه را قبلا افراد ديگر در قرون گذشته مطرح کرده اند و جواب مستدل هم گرفته اند. ولي من براي کساني مثل خودم که اطلاع نداشتم و الحمدلله مطلع شدم پاسخ اين شبهات را مطرح مي کنم. ان شاء الله که مفيد واقع گردد.
اولا که عصمت بر آن دو چيزي که گفته شده استوار نيست. عصمت اولا عدم امکان گناه نيست، بلکه عدم گناه است. يعني که معصومين با وجود اين که توانيايي گناه را دارند ولي به علت درکشان از زشتي و قبح گناه هرگز آن را انجام نمي دهند. مثلا در آيات قرآن غيبت تشبيه به خوردن گوشت مرده شده است و صورت باطني عمل نيز دقيقا همين است. يعني اگر کسي که چشم برزخي داشته باشد به فردي که غيبت مي کند نگاه کند مي بيند که او در حال خوردن گوشت مرده است. حال چنين فردي چگونه خود گناه مي کند؟ آيا ما حاضريم گوشت مردار آن هم مردار انسان را بخوريم؟ خير. اگر هم ما گناه مي کنيم به اين دليل است که بصيرت نداريم و چشم دلمان باز نيست. چشم برزخي نيز منحصر به معصومين نيست. بلکه هر کسي البته با داشتن استعداد معنوي با انجام مراحلي و طي سير و سلوک مي تواند به اين مرحله نائل گردد. همان گونه که در بين علماي معاصر و حي زمان ما اين فضيلت در آيت الله العظمي بهجت (حفظه الله) و آيت الله حسن زاده آملي(حفظه الله) و ديگران طبق نقل ثقه وجود دارد. در گذشته هاي نه چندان دور نيز در عرفايي مثل مرحوم حاج شيخ رجبعلي خياط(اعلي الله مقامه) و مرحوم حاج شيخ جعفر مجتهدي (اعلي الله مقامه) و بسياري از بزرگان عرفا و همچنين عارف کامل حاج سيد علي آقاي قاضي(اعلي الله مقامه) نيز وجود داشته است. همين طور که درباره علماي سلف چون مرحوم علامه بحرالعلوم(اعلي الله مقامه) و ديگران نقل شده است. شرح حال اين عرفاي بزرگ را مي توانيد در اينجا ببينيد. حال اگر در بين اين محبين اهل بيت (عليهم السلام) چنين فضايلي وجود داشته است، پس مسلما در معصومين (ع) نيز در مراتبي بسيار عالي تر وجود داشته است. همان گونه که طي الارض آنان از بقيه انسان ها متفاوت است. آري اگر ما نيز آنچنان در گرداب معاصي و حجاب هاي ظلماني چه برسد به روحاني غرق نبوديم، ما نيز مي توانستيم به مراتبي از عصمت دست پيدا کنيم. ان شاء الله خدا و اوليائش با جذبه هاي خود در ما نيز تصرف ولايي کنند بلکه ما هم به مراتب انسانيت بازگرديم.
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
حال جواب:
هدف آيه188 سوره مبارکه اعراف اين است که هر سود و زياني که به انسان مي رسد از خداست و هيچ کس مالک سود و زيان نيست. مسلما هر کسي براي خودش سود و زياني جلب مي کند ولي از نظر قرآن کريم همه اين سود و زيان ها از منبع قدرت الهي صورت مي گيرد. در غيب هم نظر اين است که حتي پيامبر(ص) نيز از غيب به صورت مستقل اطلاع ندارد بلکه او نيز بايد از جانب خداوند بر غيب مطلع گردد. همان گونه که در آيه شريفه ديگري مي فرمايد: عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول فانه يسلک يسلک من بين يديه و من خلفه رصدا او خداوندي است که غيب را مي داند و هيچ کس را بر غيبش خبر نمي کند مگر رسولاني که از آنان راضي شده است و براي آنان مراقبيني از پيش رو و پشت سر قرار داده است.(آيات 26 و 27 سوره مبارکه جن) و در چند جاي مختلف هم آمده است که اين از خبرهاي مهم غيبي بود که ما بر تو وحي کرديم. مانند آيه 44 سوره آل عمران، آيه 49 سوره هود، آيه 102 سوره يوسف. پس غيب را به طور مستقل هيچ کس جز خدا نمي داند، ولي به برخي از بندگانش از غيب خبر مي دهد.
انا فتحنا لک فتحا مبينا ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر و يتم نعمته عليک و يهديک صراطا مستقيما و ينصرک الله نصرا عزيزا
معني آيه 1و2و3سوره فتح: همانا ما گشايشي عظيم براي تو انجام داديم تا خداوند براي تو گناهان گذشته و آينده ات را بيامرزد و نعمتش را بر تو تمام کند و تو را به راه راست هدايت فرمايد. و پيروزي به تو عطا کند که شکست نداشته باشد.
حال معني اين چيست؟ مگر خداي ناکرده پيامبر (ص) گناهي داشته که خدا آن را بخشيده است؟ جواب را بايد در نص صريح آيه جستجو کرد. در آيه قبل از کلمه يغفرک لـ وجود دارد. پس ارتباط اصلي در اين است. يعني براي اين که گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزيم، اين فتح را براي تو انجام داديم.
نظر متفق مفسرين درباره اين آيات اين است که پس از صلح حديبيه نازل شده است. بعضي از اوقات کسي هيچ گناهي انجام نداده است ولي در نزد مردم متهم است. اين اتفاق بيشتر در مورد مسئولان و رهبران يک جامعه اتفاق مي افتد. يعني اين که برخي از عملکردهاي رهبران از نظر مردم بد تلقي مي شود و آنان را گناهکار مي دانند. در رابطه با پيامبر (ص) نيز يک چنين موضوعي وجود داشت. يعني در نزد مردم مکه متهم به جنگ طلبي، آتش افروزي، بي منطقي و بي اعتنايي به حرمت خانه خدا و سنت هاي نيکو بود. اين نتيجه تبليغات شديد دشمنان حضرت بود که در همه جا او را به اين موارد متهم مي کردند. ولي خداوند با پيش آوردن واقعه صلح حديبيه تمامي اين شايعات را باطل ساخت و قضايا به طور کلي از بين رفت. نکته ديگر نيز در اينجاست که خداوند مي فرمايد که ما همه گناهان گذشته و آينده تو را آمرزيديم. اگر اين گناهان، گناهان حقيقي مي بود، اين آيه اجازه گناه را العياذ بالله به پيامبر(ص) داده بود. که اين مسئله از نظر عقلي با نص صريح قرآن در جاهاي مختلف مغاير است. و تنها دليلي که مي توان آورد همين است که اين به اين معني است که دشمنان در آينده نيز نمي توانند او را متهم کنند. نکته ديگر در اينجا علاوه بر اتهاماتي که نزد مشرکان عليه نبي اکرم (ص) وجود داشت، اتهاماتي است که متأسفانه عده اي از مسلمانان پس از صلح حديبيه به پيامبر(ص) وارد مي کردند. افرادي چون عمر که رسما و علنا بر سر پيامبر فرياد مي کشد که چرا به حج نمي رويم؟ و افرادي ديگر که حتي در نبوت او تشکيک مي کردند. افراد اين گونه اي که بعدها ذات پليد [تأکيد مي کنم پليد] خود را نشان دادند، پيامبر(ص) را متهم مي کردند و خداوند با اين آيات آن اتهامات را نيز از پيامبر(ص) رفع فرمود.
معني دقيق آيه74 و 75 اين است:
اگر تو را ثابت قدم نکرده بوديم نزديک بود که اندکي به آنها تمايل پيدا کني و اگر چنين مي کردي دوبرابر در دنيا و دو برابر در آخرت تو را عذاب مي کرديم. و آنگاه در برابر ما ياري کننده اي نمي يافتي.
اين نيز اصلا دليلي بر عصمت نداشتن پيامبر(ص) نيست، بلکه اتفاقا دليلي بر عصمت اوست. چرا که از فحواي خداوند مي فهميم که خداوند چنان رسولش(ص) را ثابت قدم فرموده بود که حتي ذره اي در دلش تمايل نسبت به کفار و دشمنان خدا ايجاد نمي شود.
در آيات مبارکه سوره انشراح نيز کجاي آيه بار گناه دارد؟ آري گناهان را نيز به سبب سنگيني وزر مي گويند ولي وزر در لغت به معناي بار سنگين است. و هيچ ربطي به گناه ندارد بلکه بار رسالت و تبليغ دين خدا در آن محيط فاسد و ظلم خيز بوده است. گردو گرد است ولي هر گردي گردو نيست.
خداوند مفسدين و دشمنان را اگر قابل هدايتند هدايت و اگر قابل هدايت نيستند نابود فرمايد.
خدايا ما را در دنيا با حب محمد و آل محمد و در راه آنان زنده بدار و با حب محمد و آل محمد بميران و ما را با آنان محشور بفرما.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علی مدد.
شهادت امام سجاد(ع)
بسم الله الرحمن الرحيم
حديث: اذا اراد الله خيرا لعبد قذف علي قلبه محبة الحسين(عليه السلام)
هنگامي که خداوند براي بنده اي خير بزرگي بخواهد محبت حسين(ع) را به دلش مي اندازد.
شهادت امام سجاد (عليه السلام) بر همه شيعيان حضرتش تسليت باد.
به همبن مناسبت مطلبي درباره آن امام و وقايع سرنوشت ساز و مأموريت اساسي زندگي ايشان يعني وقايع بعد از کربلا مطالبي به حضورتان تقديم مي گردد.
همان گونه که مي دانيد، حضرت علي بن الحسين، زين العابدين و سيدالساجدين(صلوات الله عليه) در واقعه عاشورا دچار تبي بسيار شديد شدند، به گونه اي که توانايي راه رفتن و حرکت را نداشتند. با اين حال در آن کشاکش نيز زماني که فرياد استوار اتمام حجت پدر بزرگوارش ابي عبد الله الحسين (ع) را که ياري مي طلبيد، شنيد؛ با همان حال بر شمشيري تکيه کرد و از خيمه اش براي ياري پدرش بيرون آمد، ولي حضرت زينب(سلام الله عليه) با زحمت بسيار او را به خيمه بازگرداند. در نهايت چون حکمت الهي اقتضا کرده است که زمين از حجت خالي نباشد، حضرت زنده ماندند.
با کاروان اسيران به کوفه وارد گشت. او که فصاحت و بلاغت را از جد بزرگوارش امير المؤمنين و سيد الوصين، اسدالله الغالب علي بن ابي طالب(صلوات الله عليه) به ارث برده بود با بيان خطبه اي کوتاه اما مؤثر کوفه را بر هم زد. فضا به گونه اي تغيير کرد که اهل کوفه که ابتدا با سنگ و ... از اهل بيت (ع) استقبال کرده بودند شروع به گريه کردند.
«گويند: آواز مردم به گريه بلند شد و يکديگر را فرياد مي زدند: شما هلاک شديد و نمي دانيد.» (در کربلا چه گذشت، ترجمه نفس المهموم، ص509.)
و دوباره در اينجاست که غفلت و بي بصيرتي کوفيان چهره ي نکبت بار خود را نشان مي دهد. مردم کوفه که روز پيش ابي عبد الله را به شهادت رسانده اند، دست اطاعت به سوي پسرش امام سجاد(ع) مي کنند. راستي چقدر جاهلند اين مردمان. دوباره پيشنهاد همراهي با امام را مطرح مي کنند ولي امام که آنان را خوب مي شناسد. آنان را طعن مي کند و در پايان مي فرمايد:« خواهشم اين است که نه به سود ما باشيد و نه به زيان ما». (همان، ص510) مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان.
البته همين سخنراني و مظلوميت اهل بيت(ع) سبب ملتهب شدن فضاي کوفه مي گردد. التهابي که نهايتا به قيام توابين و قيام مختار ثقفي (ره) مي انجامد.
بعد از کوفه کاروان غمبار و مظلوم خاندان ابي عبد الله الحسين (ع)، به سمت شام رهسپار مي گردد. در آنجا دام جديد انداخته شده است. مردم شام که هرگز علي(ع) و اولاد او(ع) را نديده اند و علي (ع) را از زبان معاويه شناخته اند، منتظرند. جو آن چنان سنگين است که بعد ها وقتي از امام سجاد(ع) سئوال مي شود که در اين سفر کجا بيشتر بر شما سخت گذشت، مي فرمايد: الشام، الشام، الشام.
يزيد پليد جشني به راه انداخته است و مي خواهد انتقام پدران مشرکش که در جنگ هاي صدر اسلام به دست پرتوان امام علي (ع) به دوزخ رفته اند، را از سربريده ابي عبد الله(ع) و خاندان اسيرش بگيرد. يزيد دستور مي دهد تا آخوندي درباري بر منبر برود. بر منبر رسول الله بالا مي رود و تا مي تواند علي (ع) و حسين(ع) را نکوهش مي کند و تا مي تواند براي معاويه و پسر فاسق و فاجر و کافرش فضيلت جعل مي کند. فضا باز هم سنگين تر مي شود.
اما اينجا نيز اين قدرت استدلال و بيان امام سجاد (ع) است که با معرفي خود به مردم شام فضا را بر يزيد مي شوراند.
«چون سخنش به اينجا رسيد فرياد مردم به گريه و ناله بلند شد و يزيد ترسيد که آشوب شود، به مؤذن گفت: براي نماز اذان گويد. موذن برخاست و گفت: الله اکبر، امام فرمود: آري الله اکبر و اعلي و اجل و اکرم مما اخاف و احذر، و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله فرمود: آري من هم با هر شاهد شهادت دهم و بر هر منکري حمله برم که لا اله غيره و لا رب سواه، چون گفت: اشهد ان محمد رسول الله، عمامه خود را از سرش برداشت و به مؤذن گفت: به همين محمد( صلي الله عليه و آله) دمي ساکت باش. سپس رو به يزيد کرد و فرمود: اي يزيد اين رسول عزيز کريم جد من است يا جد تو است؟ اگر بگويي جد تو است، همه عالم مي دانند دروغ مي گويي و اگر بگويي جد من است، چرا از ستم پدرم را کشتي و دارائيش را غارت کردي و زنانش را اسير کردي؟ اين را گفت و دست برد و گريبان خود را چاک داد و گريست ... يزيد به مؤذن فرياد زد که اقامه نمار بگو، ميان مردم همهمه و زمزمه بزرگي برخاست و برخي با او نماز خواندند و برخي نخواندند تا پراکنده شدند. ... مردم قصد کردند که بر خانه يزيد هجوم برند و او را بکشند ومردوان از توطئه خبر شد و به يزيد گفت: مصلحت تو نيست که اهل بيت حسين(ع) را در شام نگهداري، آنها را به حجاز فرست و يزيد وسائل سفر آنها را آماده کرد و آنها را به مدينه فرستاد.» (همان ص578)
آري آن امام بزرگوار(ع) با اين گونه حرکات و اقامه عزاي سيدالشهدا(ع) قيام او را زنده نگاه داشت و پيام او را به همه جاي دنيا فرستاد. او بود [به ياري خداوند متعال و به همراه عقيله بني هاشم(س)] که قيام امام حسين (ع) را جاودانه کرد و ياد او را دل ها زنده نگاه داشت.
او که بسيار پدر بزرگوارش را دوست مي داشت، براي گسترش پيام عاشورا سال ها در مني در ايام حج اقامه عزا مي کرد و به اين طريق حسين (ع) را در اکناف عالم اسلام معرفي نمود.
حضرت امام سجاد(ع) روش مبارزاتي خود را در دعاهايش پيگيري کرد. صحيفه سجاديه اين گنج عظيم يادگار راز و نياز عاشقانه او با ذات اقدس الهي است. او بسيار عزيز و محترم بود، تا حدي که زماني که عبدالملک بن مروان خليفه وقت به حج آمده بود در ازدحام مردم گير کرد. ناگهان ديد که در بين مردم هلهله اي ايجاد شده است و مردم راه را براي کسي باز مي کنند. وقتي سئوال کرد که او که بود، به او گفتند: علي بن حسين بن علي بن ابي طالب(عليهم السلام). و اين نشاني از عظمت وي در نزد مردم دارد.
آري در نهايتا پس از عمري عبادت هدايت و ابلاغ پيام عاشورا و سوز و گداز از شهادت پدرش در 25 محرم الحرام سال هجري قمري به شهادت رسيد.
ان شاء الله همه ما از پيروان آن امام همام باشيم.
ان شاء الله فردا نيز وبلاگ به روز خواهد شد. پس فردا نيز سالگرد شهادت شهيد بزرگوار سردار شهيد حاج محمد ابراهيم همت، فرمانده دلاور لشگر 27 محمد رسول الله نيز مطلبي درباره او خواهيم داشت.
مطلبي که مي خواستم عرض کنم اين بود که از اين پس وبلاگ در روزهاي سه شنبه و جمعه به روز خواهد شد. البته در مناسبت هاي خاص نيز وبلاگ به صورت فوق العاده به روز خواهد شد. ان شاء الله.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
بسم الله الرحمن الرحیم
«مقدمه
هيچ مورخ انديشه ورز و اسلام شناس خردمندي پاي بر صفحه هستي نگذارده که در آن موقعيت حساس، بهتر از انديشه، گفتار و رفتار بانوي بزرگ کربلا زينب کبري سلام الله عليها به گمانه زني او خطور کرده باشد. زينبي که آن روي سکه عفت فاطمي است، پرده نشين خانه وحي است. پرورده غيرت ها است. همان خاتوني که زنان کوفه صف اندر صف منتظر لقايش مي نشستند تا در درس تفسيرش شرکت نمايند.(1)
اين بانو همان کسي است که تاريخ در محضرش از پا در آمد و خود را به دست با کفايتش داد تاريخ و شريعت محمدي صلي الله عليه و آله ، همه و همه را از نو بسازد...
زينب و برجسته ترين صفات
بزرگي هرکس را مي توان از بزرگي مسئوليت هايش باز شناخت و آن مسئوليتي که به عهده عقيله بني هاشم بود رسالت و پيام آوري بود. تمام شامات، دين ورزي خود را مديون زينبند. هم چنان که روح مودت آل رسول صلي الله عليه و آله و رواج مکتب تشيع در آن بلاد براساس روشنگري هاي اوست.
اين مسئوليت سنگين ويژگي هاي فوق العاده اي مي طلبد که همه آنها به تمام معنا در اقاليم وجود زينب کبري- سلام الله عليها- حضور دارند. بدون اين خصايص، به دوش گرفتن رسالت و پيام آوري که استواري و صلابت کوه را مي طلبد، امکان پذير نيست.
ساغر محبت و مقام ولايت
اولين و مهمترين صفت، محبت و عشقي وافر و بي کرانه به ذات احديث حق است که بتواند همه کس و همه چيز را در محضر او ذوب کند، آن چنان که خويش را هم نبيند. اين محبت است که باعث مي شود آدمي در مقام "نفوذ" و جرح ساختن خود، سخاوت بي حدي نشان دهد. اين مقام که همان رتبه فناي في الله است، آن توانمندي و محرکي است که در همه لحظات، محب را مهياي فداکاري و ايثار مي نمايد.
بديهي است که اين مرحله از محبت به حق جز از طريق معرفت و شناخت شهودي نسبت به خداوند سبحان ميسر نيست. رويت جمال حق است که اين شيدايي را با جان آدمي در مي آميزد و سبوي روحش را لبريز از شوق مي کند.
در مکتب رسولان الهي، اين محبت علايمي دارد که مهمترين آنها اطاعت از فرامين الهي است. اي پيامبر (به ايشان) بگو: اگر خداي را دوست داريد از من پيروي کنيد. ( آل عمران/31)
مسلماني و اظهار ايمان که پس از اعتقاد قلبي و اقرار به زبان، در اعضاء و جوارح خود را نشان مي دهد موجب تقرب است. به عبارت ديگر، علامت محبت به خداوند اين است که شريعت ديني را چراغ گفتار و رفتار خود نماييم و تن به واجبات الهي و ترک حرام دهيم. بي ترديد در اين ميان کساني اهل نافله اند، يعني آنچه را که برايشان فرض و واجب نيست با اعمالشان در هم آميخته اند و انگيزه الهي مضاعفي آنان را به راه هاي زيباتر تقرب مي خواند. اين نوافل به نوبه خود باعث پيدايش ويژگي هاي ديگر مي گردد که از جمله آنها مقام رفيع ولايت است.
نافله در فرهنگ قرآني آن چيزي است که زياده بر واجب است.(2) و از روي تفضل و تبوع انجام گيرد؛ "و من الليل فتهجد به نافلة لک (اسراء/69)" از اين روي خداوند اعطاي اسحاق و يعقوب به حضرت ابراهيم را نافله مي نامد "و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلة".( انبياء/72)
و زينب سلام الله عليها تمام اين کمالات را يکجا دارد. کدامين انسان را مي توان يافت که بيش از اين "زن بزرگ" براي خدا نافله انجام داده باشد؟ چه کسي تا آنجا که رمق به تن و سو به چشم دارد، دين خداوند را رصد کرده و براي حفظ آن پايمردي نموده است؟
و هم اوست که خود، فرزندانش را به قربانگاه فرستاد. هم اوست که مواسات را در حق امام عصر خويش تا بدانجا تمام کرد که تمام لحظات خود را صرف حفاظت از وي قرار داد. هم اوست که شب مبارزه به سان يک فرمانده حازم و دورانديش حتي در انديشه امتحان سربازان هم به سر مي برد. هم اوست که در تمام مسير سفر سايه سنگين و پرابهت خود را بر دشمن افکند، تا چکاچک شمشيرهايشان، کودکان مصيبت زده را نلرزاند.
آري اوست که سپر تمام تازيانه ها و زخم خورده تمام شماتت هاست. آيا اينها همه براي يک زن نافله نيست؟ به طور قطع با هزار و يک عذر موجه مي شد از هجمه اين همه امور توان سوز رهايي يافت.(3)
امانت هاي خداوند در دست زينب سلام الله عليها
زينب کبري سلام الله عليها- صاحب ودايع بي شماري شد، ذخاير عظيمي از ناحيه امام عصرش عليه السلام او، به او سپرده شد که تا به آخر رسالت خود، مي بايست در حفظ آنها بکوشد. ودايعي که جانمايه آدمي هم درصورت لزوم مي بايست در مسير حفاظت از آنها سپر گردد.
گوهر لازم اين امر به تشخيص ولي عصر او در زينب- سلام الله عليها- وجود داشت. اولين و مهمترين اين ودايع، امام سجاد عليه السلام و مرواريد درياي امامت بود.
خبرنگاران عاشورايي آن مقداري که در توان داشتند از اين پاسداري براي آيندگان نقل نموده اند. از جمله مي توان به گزارش حميد بن مسلم ازدي از به آتش کشيدن خيمه امام حسين عليه السلام استناد جست.
غارتگران و دژخيمان پس از آن که شاهد ذبحي عظيم بوده اند، ديگر هيچ منکري بر ايشان ناشدني نمي نمود و کشتن مردي در بستر و زني که محافظ وي بود برايشان ابداً ناگوار نمي آمد.
حفظ اين وديعه است که زينب داغدار را از قتلگاه به سمت خيمه ها مي کشاند و از او که غرق در اشک و آه و ماتم است شيري مي سازد که فقط با آتشين کلام خود مي شورد و مي خروشد.
راوي نتوانسته از تنگناي کلماتش برهد و تمام آنچه را که واقع شده با تمام ويژگي هايش به ما منتقل سازد؛ ولي هر چه بود و هر چه آن بانو بر زبان راند، به گونه اي بود که همه نامردان شمشير به دست وقيح را، از کرده خويش پشيمان ساخت. تمام شمشيرها را (به غلاف) بر گرداند، و آن چنان شد که مامور شدند، زينت آلات دخترکان را نيز به ايشان باز گردانند.
اما زينب در کوفه يک آشناست. خاطرات پرشکوه حضور امام بلا فصل در 20 سال پيش از اين، به او هيمنه اي از علوي داده است، آن چنان که بدون هيچگونه مصلحت انديشي دشمن حقير را با خواري بر زمين کوفته است.
منطق بي نظير امام عليه السلام دشمن سرسخت را آشفته ساخته و او عزم آن دارد که انتقام همه خواري خود را يکجا از امام بستاند. آن هيمنه علوي که ذکرش رفت، قامت رساي زينب را برپا داشت تا بار ديگر وديعه رسالت را حفظ نمايد. (4)
وديعه اي ديگر
وديعه ديگر، عزت خاندان رسالت است. مطالعه تاريخ به خوبي نشان مي دهد که يکي از نگراني هاي حضرت سيدالشهداء وضعيت اهل بيت و کيفيت مواجهه آنها با مصيبت هاي بعدي است.
از اين رو، پس از شهادت قمر بني هاشم امام عليه السلام خواهر را به حضور خواست و در نزد وي همه زنان و دختران را به حفظ عزت و مرتبه ايماني خود سفارش نمود.
" براي بلا آماده شويد و هرگز کلامي که از شأن شما بکاهد بر زبان جاري نسازيد."(5)
حافظ اين عزت، زينب است. تجليات اين معنا در صحنه هاي پر شور سفر تاريخي شام، نمايان است.
صبر
خداوند براي ويژگي هاي اخلاقي، الگوهايي در عالم تعبيه فرموده که هر کس در هر کجا با نظر به افق بلند الگو، بتواند خود را در مسير جاذبيت آن قرار دهد و به طور مداوم و به عشق رسيدن به سرحد الگو، تکاپو و تلاش نمايد. در اين نگاه دل دريايي زينب سخت طوفاني است و کلام جانگداز او در پاسخ عبيدالله ملعون از ژرفاي غم او حکايت دارد:
" به راستي که بزرگم را کشتي و شاخه ام را قطع کردي و ريشه ام را کندي، اگر اين تو را شفا مي دهد شفا بگير اي پسر مرجانه."(6)
اينجا او به صبر نياز دارد، چرا که تنها رسول تواناي ديار ثارالله است. او صبر پيشه مي کند و بعد بهترين کلام را بر زبان مي راند، بهترين سکوت را عملي مي سازد، بهترين نگاه، بهترين گريه، بهترين فرياد و بهترين مرثيه را شيوه خود مي سازد. اين درس صبر زينب سلام الله عليها است. نه آن که در بايگاني عواطف خود از زينب صبور، سپيد موي غصه داري بسازيم که در گوشه تاريخ کز کرده و بر برادران و فرزندان مويه مي کند.
صبر زينب يک شورش بر اساس حياتي معقول است که همواره در بحراني ترين شرايط، بهترين حجت را براي تاريخ و زمانه ساخته و پرداخته کرده و عالمي را درس داده است.
زينب بهترين الگوي مشارکت هاي سياسي و اجتماعي
زيبايي دين مبين اسلام پس از بيان گزاره هاي تام و تمام اخلاقي، اين است که براي هر قشري از مردان و زنان و متناسب با شرايط زماني و مکاني الگوهايي از بين مردان و زنان ارائه نموده است.
الگوها که همان شاخص هاي ديني اند در پيچ و خم زندگي انساني قرار داشته و در عين اصطکاک با همه مناسبات زندگي فردي و اجتماعي بشر توانسته اند نمادي از زندگي يک ديندار باشند.
از همه زيباتر وجود الگوهايي عالي از بين زنان براي همه مردان و زنان و از بين مردان براي همه مردان و زنان است. زينب يکي از آن شاخص ها و الگوهاست.
در شرايطي که حضور اجتماعي و سياسي زنان و اشغال عرصه هاي عمومي توسط ايشان يکي از بحث برانگيزترين مباحث دو سده اخيراست، زينب همان کسي است که کاملترين مدل را براي اين منظور به زنان عالم پيشنهاد مي کند.
خاصيت الگو اين است که نبايد بر بام آسمان نشسته و از افق انديشه و عمل آدميان فاصله هاي طي ناشدني داشته باشد. به راستي زينب چگونه فاصله زماني را درمي نوردد و امروزه براي زنان مسلمان ايده حضور در اجتماع و سياست را پي مي ريزد؟
اگر او امروز بود و در بين ما و در شرايط ما مي زيست چگونه وظايفي را، وظيفه خطير سياسي و اجتماعي خود مي دانست و تحت چه شرايطي قافله اي را به سمت صلاح و سداد سالاري مي نمود؟
عرصه حضور اجتماعي زينب سلام الله عليها در زمانه خويش نه يک جماعت اندک و نه مردم يک شهر و آبادي کوچک، که بخش عظيمي از بلاد اسلامي بود که امروزه شامل چند کشور مي شود. تدابير سياسي او نه تنگناي رياست شوراي يک شهر و يا مديريت يک کشور، بلکه آن چنان پردامنه بود که حکام و روساي ايالات مختلف اسلامي را منفعل ساخت و سياست و تدبير آنان را تحت الشعاع برنامه هاي ارشادي و آمرانه خود قرار داد.
اين زينب بود که تمام اهداف دور و نزديک آنان را به باد کلماتش سپرد تا نشاني از آنها نباشد. چنان در مقابل اوضاع مختلف روش مقتضي را اتخاذ مي نمود که هيچ کس نمي توانست پيش بيني کند بعد از يک گفته يا يک رفتار، زينب چه خواهد گفت و چه خواهد کرد؟
آري او در همه صحنه هاي سياسي و اجتماعي حاضربود، اما حضوري که عطر آن شميم هدايت و روشنگري داشت و اين حضوري است که چنان جاودانه و ماندني شده است و رسانه خبري عاشورا همه ساله و تا قيامت آن را باز مي تاباند.
کدامين زن را مي شود شناخت که اخبار حضورش، پژواکي چنان وسيع در تاريخ داشته باشد؟ افزون برآن چه گذشت، مهمتر از حضور اجتماعي و سياسي، اهداف و نحوه حضوراست. البته اهداف زينب که به بلنداي نام انسانيت است، نيازي به توضيح ندارند. ولي روش او براي اين حضور براي نسل امروز قابل ملاحظه و مطالعه است؛ آيا روش او ديگر کهنه شده است؟ آيا مي توان آن روش را براي زنان آغاز گر هزاره سوم ملاک قرار داد؟ آيا روش او ملاک هاي ماندگاري دارد؟ در پاسخ اين سوالات شاخصه هاي حرکت حضرت را نام مي بريم:
حضور زينب سلام عليها آميزه علم و حيا
مدلي که تاريخ از حضور زينب ارائه مي دهد حاکي است که او در اجتماع، آميزه اي از علم و حيا بود. آن چنان در صدفي از حيا حرکت مي کرد که به جز علم و فرهيختگي او چيزي به مشاهده مردان نمي رسيد.
راويان از نقل تمام واقعه عاجزند، اما هر آنچه رخ داد اين بود که از لابلاي حرکت هاي احياگر او حيا موج مي زد و اين آن چيزي است که در کنار دانايي زينب به شکار نگاه مردم در آمده است.
در گزارشي که از خطابه زينب کبري در کوفه بر جاي مانده، به عنوان مثال، قبل از آن که راوي پرده از کلمات عالمانه او بردارد، نمي تواند از اين اعتراف چشم پوشي کند که حياي حضرت فوق العاده قابل توجه بود و در کلامش از لفظ "خفره" استفاده مي کند. " خفره" در زبان عربي به زن بسيار باحيا مي گويند.(7) او مي گويد که" قسم به خداوند، نديدم زني اين چنين با حيا که گوياتر و عالمانه تر از اين زن سخن بگويد."
مدل اسلام براي حضور زن در عرصه عمومي همين است. يعني زنان ما آن چنان گوهرعفاف خود را حفظ نمايند که کلام و سکوتشان، حرکت و سکونشان... همه و همه حاکي از حيا و عفت باشد و از تمام ويژگي هاي خود در اجتماع فقط علم و دانايي و هنر را به منصه ظهور برسانند.
حضور زينب، آميزه شجاعت و تدبير
زينب سلام الله عليها نه يک قهرمان متهور بود که بي باکانه رفتارهاي مردانه از خود نشان دهد، بر ترک اسبي بنشيند و چکاچک شمشيرش ديگران را بلرزاند. بلکه وظايف خود را در موقعيت زنانه خود به بهترين نحو انجام مي داد.
گاهي ديده مي شود که در راستاي به وجود آوردن ادبياتي که هويت گمشده زنان را به آنان برگرداند و يا نقش هاي مفرط جنسيتي را از آنان بستاند، بي سليقگي مي شود و حضوري براي زنان در صحنه هاي اجتماعي و سياسي به تصوير کشيده مي شود که حتي کمتر مردي جرات عملي ساختن آن را دارد.
گستره فرهيختگي زينب سلام الله عليها...
زينب سلام الله عليها را در جريان کربلا همواره با دو گونه مخاطب نظاره مي کنيم: گروه اول کساني هستند که الگوهاي اجتماعي اند؛ و مواضع آنها توده هاي مردم را رهبري مي کند و مسير تاريخ را مي سازد. همان کساني که حوزه تاثير گفتار و رفتارشان بيشتر از زمان و مکان خودشان است. دراين مرحله زينب با افرادي روبروست که مي خواهند بزرگترين فاجعه تاريخ بشريت را به گونه اي موجب توجيه سازند. ابعاد بزرگ حادثه را بپوشانند و از آن بهره برداري لازم را به نفع خود بنمايند.
کساني که بر مسند قدرت نشسته اند، سرمايه هاي کم نظيري را به دست دارند و سکه هاي آنان حديث سازان سست نهاد را به راحتي خريداري مي کند و زبان جعل و دروغ پردازي هايشان را به نطق مي آورد. اينها همه بهترين امکاناتي است که مي توان از آنها براي وارونه ساختن حقايق بهره جست.
حال زينب چه بايد کند؟ او زني است داغدار که هيجده داغ لاله بر دوش دارد. دستانش خسته و کامش تشنه است ولي بايد تشنگي تاريخ را جواب گويد. اگر او زمانه را سيراب نسازد ديگران با سراب فريبش مي دهند. و ما دراين باب از اين که زينب چه صحنه ها که ايجاد کرد و چه زيرکي ها که به خرج داد و چه اسطوره ها که ساخت، غافل هستيم. و اينک شرح ماجراي فرزانگي ايشان:
الف- زينب و تحريفات حقايق
يکي از محورهايي که بالاترين سرمايه گذاري را در تلاش هاي مذبوحانه حکام به خود جلب نمود، تحريف عاشورا و عاشورائيان و مصادره وقايع به نفع ستمگران بود که البته سخت در اين مصاف ناکام ماندند.
مذاکرات زينب با عبيدالله و يزيد به خوبي مويد اين است . يکي از تحريفات مهم که از طريق مختلف تبليغ مي شد، اسناد قضايا و شهادت حضرت ابي عبدالله عليه السلام به خداوند است.
تفکرات اشعري گري در تحکيم اباطيل فکري که به وسيله بني اميه تشديد مي گشت بهترين اهرم فرهنگي براي توجيه جنايات بود. از طرف ديگر پيدايش مکتب کلامي اشاعره در دوران بني عباس در يک برهه ريشه در توجيهات بني اميه از حوادثي نظير کربلا دارد.
در حالي که دسته قابل توجهي از مسلمين از فرهنگ علوي و انديشه شيعي فاصله گرفته اند و بسياري از صحابه و تابعين از هوش علمي براي تحليل عقلاني قضايا بي بهره اند، رواج انديشه جبريون در مسير حکومت هاي وقت مفيد مي افتاد.
فرهنگ سازان جامعه که طايفه بزرگي از وضاعين و جعل کنندگان احاديث بودند، بخشي از اين تفکرات را به صورت فرهنگ عمومي در آوردند. بديهي است که تا چنين فضاي فرهنگي در بين مردم فراهم نشود، نمي توان به اين راحتي دست را به خون پاک ترين انسان هاي روي زمين آلوده ساخت و از گزند واکنش هاي مردم و يا حداقل سوال انديشه ورزان جامعه خلاصي يافت.
بر اين اساس بود که هم عبدالله و هم يزيد در يک برنامه هماهنگ اين فاجعه را به "خواست الهي" که هيچ قدرتي را ياراي مقاومت در برابر آن نبود، استناد دادند و خواستند که خود را در مقابل مردم و تاريخ تبرئه نمايند.
ب- تلاش يزيد براي نهادينه کردن رفتارهاي باطل، و مبارزه حضرت زينب (س)
حضرت زينب (س)، کربلا و حادثه خونبار عاشورا را جدا از حلقه هاي پيشين و پسين سلسله حوادث آن زمان بررسي نمي کند.
اصولاً رخدادهاي اجتماعي آن هم در چنان سطحي نمي تواند معلول علل يک شبه باشد و مواجهه جزيي نگر با تاريخ در تحليل حوادث و پديده هاي اجتماعي، بدترين نوع تحليل بوده است و موجب مي شود که تاريخ، واقع نمايي خود را از دست بدهد.
بر اين اساس عقيله بني هاشم حادثه کربلا را مولود تمام حوادث و جريانات انحرافي از صراط مستقيم ولايت مي داند:
"چگونه کُندي کنَد در بغض و دشمني ما، کسي که (همواره) ما را کوچک ديده است."
بزرگان و اعيان شيعه نيز همواره در تحليل حادثه عاشورا آن را امتداد ماجراي سقيفه دانسته و بر آن تاکيد ورزيده اند.
مرحوم محقق اصفهاني نيز از حضرت زينب اينگونه روايت مي کند:
" آن تير را حرمله رها نساخت، بلکه کسي آن تير را رها ساخت که اين امکان را برايش فراهم آورد. آن تير تيري بود که از جانب سقيفه آمد و کمان هم به دست خليفه بود."
حضرت در ادامه سخن خود به علل ديگري هم اشاره مي نمايند، مانند آثاري که از وراثت اخلاقي پليد و باطني آماده زمينه مساعدي در اعوجاج و کژي در يزيد فراهم کرد.
" تو در دامان مادري عفيف که سفره تربيت الهي و انساني را پيش روي تو بگشايد، پرورش نيافته اي."(9)
در پيچ و تاب کلام زينب (س) يزيد و جنايتش با تمام معيارهاي روان شناختي، زيست شناختي و جامعه شناختي محاسبه شده و ارزيابي مي گردد.
ج- تنگناهاي ظلم
اگر يک جامعه نظامي- سياسي بر محور عدالت بچرخد، همه از ثمرات آن بهره خواهند برد. در چنان نظامي عادلانه، موافق و مخالف از مواهب شهروندي برخوردارند. در مقابل اگر ظلم و ستمگري هويت يک نظام سياسي را تشکيل دهد، دوست ديروز، دشمن امروز يا فرداست؛ نظامي که در تقسيم امکانات هيچ تعهدي حتي در مقابل کساني که روزي به آن اقتدار بخشيده اند ندارد. و لذا حضرت امير(ع) به زيبايي در نهج البلاغه مي فرمايد:
" کسي که عدل بر او ناگوار و محدود کننده باشد پس جور و ستم بر او ناگوارتر و محدود کننده تر است."(10)
حضرت زينب (س) به زيرکي به اين نکته اشاره دارد. آنگاه که فرمود:
به زودي آن که تو را بر مسلمين حاکم ساخته است متوجه مي شود که بدترين جانشينان را براي ظالمين ديگر قرار داده است.(11)
گروه دومي که حضرت با ايشان در مقاطع مختلف گفتگو کرده است مردم يعني مهمترين پشتوانه حکومت ها هستند.
امروزه در مترقي ترين برداشت هاي جامعه شناسان ثابت شده که "مردم" با استفاده از ظرفيت هايي که در اجتماع دارند مي توانند تفکر و ايدئولوژي مورد پسند خود را به دستگاه حاکم تحميل نمايند و حتي در تغيير رويه يا تبديل ماهيت آن بسيار موثر افتند. اين معنايي است که قرآن در چهارده قرن قبل از اين به کرات به آن اشاره کرده و انسان هاي بزرگ را تاريخ ساز و متحول کننده جامعه دانسته است.
مردم شام تا قبل از آن که امام سجاد(ع) و عمه شريفشان زينب (س) قدوم مبارک خود را بر فرق آنان بنهند، حظ ولايت را نچشيده و از شراب حضور بي بهره بودند.
کوفيان نيز بيست سال بود که ديگر نواي علوي را نشنيده و منبرهاي سرد و متروک آن، هيمنه علوي را از کف داده بودند و زينب (س) پژواک کلام علي (ع) را در خود داشت که گرداگرد نور وجود مولاي شان قطرات طهور خطابه هاي او را نوش مي کردند.
پي نوشت:
1- الخصاص الزينبيه، ص 284.
2- المفردات، راغب اصفهاني، ص 503.
3- منتخب التواريخ، ص 293، نفس المهموم.
4- منتخب التواريخ، نه نقل از ارشاد مفيد، ص 249.
5- نفس المهوم، ص355.
6- منهاج الدموع، ص370.
7- النهاية، ابن اثير، ج2، ص53، حيي حقراني کثيرالحياء...
8- اللهوف، سيد بن طاووس، ص 154.
9- همان، ص 155.
10- نهج البلاغه، خطبه 15.
11- لهوف، ص 155.»
تا محرم تمام نشده دلم نمی آید که از غیر حسین (ع) و حماسه کربلا حرف بزنم. از این هم که مدتی ننوشتم عذرخواهی شدید می کنم.
مطلبی را که خواندید بنا داشتم که در 11محرم روی سایت قرار دهم که متاسفانه به دلایلی نشد البته روز تاسوعا هم مطلبی را در مورد حضرت ابالفضل العباس قمر بنی هاشم آماده شده بود که متاسفانه قسمت مدیریت کاربر مشکل داشت و نشد و شما و ما یک مطلب خالی دیدیم که به قول دوستان خالی بسته شده بود. مطلب بالا یکی از مقالاتی بود که در آدرس:
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/html/zeinab-tarjoman.htm
وجود دارد. البته مطلب در مورد حضرت عباس(ع) رو هم در اینجا می توانید ببینید که مطلبی مفصل و کامل در مورد باب الحوائج قمر بنی هاشم است که خیلی هم جالب است. به همه دوستان مطالعه اون رو توصیه می کنم.
مطلب بعدی ان شاء الله در مورد قیام توابین (افرادی که پس از شهادت امام حسین (ع) علیه عبیدالله قیام کردند و ...) مطلب قرار خواهم داد. سرگذشت اینها بسیار بسیار عبرت آموز است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یا علی مدد.
بسم الله الرحمن الرحيم
شهادت امام سجاد (ع) اسوه صبر و شهامت و روشنگری بر همه شيعيان تسليت و تعزيت باد.
زلزله در شهرستان زرند را نيز به امام زمان (عج) رهبر معظم انقلاب و همه هموطنان عزيز به خصوص خانواده های مصيبت دبده تسليت عرض می نمائيم و برای درگذشتگان مغفرت برای مجروحان عافيت و برای بازماندگان صبر مسئلت داريم.
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
يا علی مدد
ويژه نامه محرم-۳
بسم الله الرحمن الرحيم
ويژه نامه محرم-4
ان لقتل الحسين حرارة في قلوب المومنين لن تبرد ابدا
براي کشته شدن حسين (ع) گرمايي (آتشي) در دل هاي مومنين است که هرگز سرد نخواهد شد.
تعداد اصحاب امام عليه السلام در روز عاشورا سي و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بوده است.
از محمد بن ابي طالب نقل شده است که پيادگان هشتاد و دو نفر بوده اند و سيد بن طاووس از امام باقر عليه السلام نقل کرده است که تعداد ياران امام چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پياده بودند.
منابع: قصه کربلا، ص 257-
بحار الانوار، ج 45، ص4.
پس از آن که عمر بن سعد اولين تير را به سوي امام عليه السلام و يارانش رها کرد، سپاهيان او لشگر امام عليه السلام را تيرباران کردند. امام رو به اصحاب خويش کرد و فرمود:« برخيزيد و براي مرگ مهيا شويد که گريزي از آن نيست. خداوند شما را رحمت کند.اين تيرها فرستادگان آن قوم به سوي شماست.»
ياران امام به پيکار مشغول شدند و مدتي با آن لشگر نبرد کردند. تيرها همانند باران بر لشگر حسيني ميباريد و حدود پنجاه نفر از اصحاب امام حسين عليه السلام در همين تيرباران به شهادت رسيدند.
منابع:
منتهي الامال، ج 1، ص 650 .
و بحارالانوار، ج 45 ، ص 12.
اسامي شهداي تيرباران:
ادهم بن اميه
عامر بن مسلم
اميه بن سعد
عبدالله بن بشير
عبدالله بن يزيد
بشر بن عمرو
عبيدالله بن يزيد
جابر بن حجاج
عبدالرحمن بن عبد رب
حباب بن عامر
جبله بن علي
عبدالرحمن بن مسعود
جناده بن کعب
عمر بن ضيعه
جندب بن حجير کندي
عمار بن حسان
جوين بن مالک
عماربن سلامه
حارث بن امرء القيس
قاسم بن حبيب
حارث بن نبهان
قاسط بن زهير
حجاج بن بدر
کردوس بن زهير
حلاس بن عمرو
کنانه بن عتيق
مسلم بن کثير
زاهر بن عمرو
مسعود بن حجاج
زهير بن سليم
مقسط بن زهير
سالم «غلام عامربن مسلم )
سالم بن عمرو
نصر بن ابي نيزر
سوار بن ابي حمير
نعمان بن عمرو لاسبي
شبيب بن عبدالله
نعيم بن عجلان
عائذ بن مجمع
زهير بن بشر خثعمي
روز عاشورا پس از آن که گروهي از ياران امام عليه السلام در اولين حمله ي سپاه عمر سعد به شهادت رسيدند، نوبت فداکاري ديگر اصحاب رسيد که يک به يک به ميدان رزم ميشتافتند و پس از مبارزهاي جانانه به لقاي حق بار مييافتند. نام آنها عبارت است از:
1- عبدالله بن عمير 2- غلام ترکي «واضح ترکي» 3- سيف بن حارث
4- انس بن حارث 5- مالک بن عبدالله 6- عبدالله بن عروة
7- عمرو بن خالد صيداوي 8- عبدالرحمن بن عروة 9- سعد مولاي عمرو
10- عمرو بن جنادة 11- جناده بن حارث سلماني 12- رافع بن عبدالله
13- مجمع بن عبدالله 14- يزيد بن ثبيط «نبيط» 15- برير بن خضير
16- بکر بن حي 17- عمرو بن قرظه 18- ضرغامة بن مالک
19- سعدبن حارث 20- ابو الحتوف بن حارث 21- عباد بن مهاجر
22- نافع بن هلال 23- حبشي بن قيس 24- ابو الشعثاء کندي «يزيد بن زياد»
25- زياد بن عريب 26- مسلم بن عوسجه 27- عقبة بن صلت
28- حربن يزيد رياحي 29- قعنب بن عمرو 30- حبيب بن مظاهر
31- انيس بن معقل 32- سعيد بن عبدالله حنفي 33- قرة بن ابي قره
34- عبدالرحمن بن عبدالله يزني 35- ابو ثمامه صائدي 36- سلمان بن مضارب
37- يحيي المازني 38- زهير بن قين 39- منحج
40- حجاج بن مسروق 41- يزيد بن مغفل 42- سويد بن عمرو
43- حنظلة بن اسعد 44- عامر بن ابي سلامة 45- عمار بن ابي سلامة
46- عابس بن ابي شبيب 47- شوذب بن عبدالله 48- جون بن ابي مالک
49- عبدالرحمن بن عبدالله ارحبي
تعدادي از اهل بيت پيامبر (ص) تاريخ نويسان در شمار اهل بيت عليهم السلام که در کربلا به شهادت رسيدند آمار گوناگوني را ارائه داده اند که از 13 نفر تا 30 نفر آورده اند، ولي بنابر آنچه از قول امام صادق عليه السلام نقل شده است، تعداد شهداي اهل بيت در کربلا 17 نفر بوده اند؛ امام صادق عليه السلام فرمود: خوني است که خداوند طلب خواهد کرد و آن خون فرزندان فاطمه سلام الله عليها است که شهيد شدند ومصيبتي همانند مصبيت حسين نيست که با او هفده نفر از اهل بيت خود شهيد شدند و در راه خدا صبر پيشه ساخته و خالصانه جان باختند.
از محمد بن حنفيه نقل شده است که هفده نفر با حسين عليه السلام کشته شدند که همه آنان از فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين مي باشند.
در زيارت ناحيه نام هفده نفر شهيد از اهل بيت ذکر شده است و شيخ مفيد هم همين تعداد را ذکر کرده است، بنابر اين به نظر مي رسد که همين مقدار صحيح باشد.(1)
1- حياة الامام الحسين، ج 3، ص 309.
منابع: قصه کربلا، ص 354.
ياران امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا يکي پس از ديگري به محضر آن امام مي رسيدند. و براي مبارزه با دشمن اجازه مي گرفتند و پس از مبارزه به شهادت مي رسيدند تا بدان جا که جز اهل بيت (عليهم السلام )کسي با امام (عليه السلام) براي دفاع باقي نماند و نوبت جانفشاني آنان فرا رسيد، اين عده را بني هاشم مي گفتند، شماري از آنان از خاندان عقيل بن ابيطالب بودند
تعدادي از خاندان جعفر بن ابي طالب و تني چند از فرزندان امام مجتبي (عليه السلام) و چند نفر از فرزندان امير المؤمنين و بالاخره دو تن از فرزندان امام حسين (عليه السلام)نام شماري از بني هاشم که در کربلا حضور داشتند و از ياران امام حسين (عليه السلام) به شمار آمده اند را چنين بر شمرده اند:
از خاندان عقيل بن ابي طالب:
1- عبدالله بن مسلم بن عقيل
2- محمد بن مسلم بن عقيل
3- جعفر بن عقيل
4- عبدالرحمن بن عقيل
5- عبدالله بن عقيل
6- محمد بن ابي سعيد بن عقيل
از خاندان جعفر بن ابيطالب :
1- عون بن عبدالله بن جعفر
2- محمد بن عبدالله بن جعفر
3- عبيد الله بن عبدالله بن جعفر
4- قاسم بن محمد بن جعفر
از فرزندان امام حسن مجتبي «عليه السلام):
1- قاسم بن حسن
2- ابوبکر بن حسن
3- عبيدالله بن عبدالله بن حسن
4- حسن بن حسن
از فرزندان امير المؤمنين «عليه السلام ):
1- عبدالله بن علي
2- عثمان بن علي
3- جعفر بن علي
4- ابوبکر بن علي
5- محمد بن علي
6- عباس الاصغر
7- عباس بن علي
8- محمد بن عباس بن علي
و از فرزندان امام حسين «عليه السلام):
1- علي بن الحسين «عليه السلام» «علي اکبر»
2- عبدالله بن الحسين «عليه السلام )
منابع: قصه کربلا، ص 330
چند تن از ياران امام حسين عليه السلام در کربلا پس از آن حضرت به درجه شهادت نائل آمدند که عبارتند از:
1ـ سويد بن مطاع وي که در صحنه کارزار بر اثر جراحات زياد بيهوش شده بود بعد از شهادت امام عليه السلام به هوش آمد و خبر شهادت امام عليه السلام و فرياد کودکان آن حضرت را شنيد و جنگيد تا به شهادت رسيد.
2و 3 ـ سعد بن الحرث و برادرش ابو الختوف که در سپاه دشمن بودند، چون امام عليه السلام به شهادت رسيد و فرياد کودکان را شنيدند توبه کردند و روي به سپاه کوفه کردند و شمشير زدند تا به شهادت رسيدند.
4ـ محمد بن ابي سعيد بن عقيل هنگامي که امام حسين عليه السلام بر روي زمين افتاد و فرياد اهل بيت و کودکان بلند شد هراسان به در خيمه آمد و به وسيله« لقيط» يا« هاني» به شهادت رسيد.
منابع :
قصه کربلا، ص 393.
ابصارالعين، ص129.
برگرفته از سايت: http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php
اميدوارم که مرضي رضاي خداوند متعال واقع گرديده باشد. شما نيز مستفيض شده باشيد.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
ويژه نامه محرم-۳
بسم الله الرحمن الرحيم
ويژه نامه محرم-3
درس هاي عاشورا
يا رب الحسين(ع) بحق الحسين(ع) اشف صدر الحسين(ع) بظهور الحجة(عج)
در رفتار انبيا و اولياي الهي و انسان هاي بزرگوار مواردي وجود دارد که در واقع نقاط مثبت و راهنماست. در واقعه عاشورا و شهداي کربلا نيز اين نقاط مثبت بسيار زياد است؛ چرا که شهداي کربلا و و در رأس همه آنها امام حسين (ع) خود تجلي همه خوبي ها بودند و در هر يکي از لحظات زندگي ايشان درس هايي است. براي آنان که طالب باشند.
در اين مطلب به برخي از آنها اشاره مي شود:
توحيد در عقيده و عمل:
عقيده به توحيد و خداباوري تنها در ذهن يک مسلمان موحد نمي ماند بلکه در همه شئون و شرايط و زواياي زندگي او سايه مي افکند. اينکه خدا کيست و چيست و اين شناخت چه تآثيري در زندگي عملي و موضعگيري هاي اجتماعي مسلمان دارد، جايگاه اين عقيده را در زندگي نشان مي دهد.
امام حسين (ع) پيشاپيش از شهادت خود با خبر بود و جزئيات آن را هم مي دانست. پيامبر اکرم(ص) نيز مکرر اين حادثه را پيشگويي کرده بود. اين علم و اطلاع قبلي نه تنها راي او را براي ادامه راه و ورود به ميدان جهاد و شهادت سست و يا آميخته به ترديد نکرد، بلکه شهادت طلبي او را افزون تر ساخت. آن حضرت با همين ايمان و باور به کربلا آمد و به جهاد پرداخت و عاشقانه به ديدار خدا شتافت. همان گونه که در اشعار منسوب به او آمده است:
ترکت الخلق طرا في هواکا و ايتمت العيال لکي اراکا
حتي در موارد متعددي اصحاب و بستگان و اقوام او را از روي خيرخواهي و دلسوزي آن حضرت را از رفتن به عراق و کوفه بر حذر مي داشتند و بي وفايي مردم و مظلوميت و تنهايي پدرش امير المومنين (ع) و برادرش امام مجتبي(ع) را ياد آور مي شدند. هر يکي از اينها کافي بود که در دل فرد معمولي ايجاد ترديد کند. اما باور روشن و عقيده يقيني او و خدايي دانستن اين راه و انتخاب سبب شد در مقابل عوامل يأس آفرين و ترديد ساز بايستد و قضاي الهي و مشيت او را بر همه چيز مقدم بدارد. وقتي ابن عباس از امام حسين (ع) مي خواست که راه ديگري جز عراق را برگزيند و با بني اميه در نيفتد حضرت ضمن تبيين اهداف و نيات امويان فرمود: «اني ماض في امر رسول الله(ص) حيث امرني و انا لله و انا اليه راجعون» و تصميم خود را در پايبندي به فرمان حضرت رسول و بازگشت به جوار رحمت خداي هستي آفرين بازگفت؛ چرا که به حقانيت راه و درستي وعده هاي خدا اطمينان داشت.
...گوهر يقين در هر جا که باشد او را مصم و بي باک مي کند. حادثه عاشورا جلوه يقين بود. يقين به حقانيت راه خود يقين به باطل بودن دشمن، يقين به حق بودن معاد و حساب و محاسبه رستاخيز و يقين به حتميت مرگ و ملاقات با خدا، در درجه بالايي در دل امام و عاشورائيان وجود داشت و جهت دهنده مقاومت و کيفيت عمل و ثبات قدم در راه انتخابي بود.
استرجاع (گفتن انا لله و انا اليه راجعون) علاوه بر آنکه هنگام آگاهي از مرگ يا شهادت کسي گفته مي شود؛ در منطق امام حسين (ع) يادآور فلسفه بلند هستي و حيات و سرنوشت «از اويي و به سوي اويي» است که بارها امام در طول راه آن را بر زبان آورد، تا اين عقيده جهت دهنده تصميم ها و عمل ها باشد.
طرح مسأله به خدا پيوستن در طول مسير آماده سازي روحي همراهان براي آن فداکاري بزرگ در راه عقيده بود. چرا که بدون باورهاي زلال و روشن، يک رزمنده نمي تواند تا پايان خط در دفاع از حق مقاوم و نستوه بماند.(1)
ولايت و رهبري:
از مهم ترين اصول اسلام ولايت است. ولايت به معناي پذيرفتن رهبري پيشوايان الهي و اعتقاد به اين که امامن معصوم (ع) پس از پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) از سوي خداوند بر مردم ولايت دارند. نظام سياسي اسلام و شيوه حکومتي دين بر پايه ولايت است. ولي خدا حاکم الهي بر مردم است و اطاعت او به عنوان اولي الامر واجب است.
ولايت هم يک مسئله عاطفي و دروني نسبت به اهل بيت است و هم يک مسئله اعتقادي است؛ يعني پيشوايي ائمه معصوم (ع) را از جانب خدا دانشتن و به جانشيني آنان براي رسول خدا(ص) عقيده داشتن. هم يک موضوع سياسي است يعني شيوه و نظام حکومتي در اسلام که در عصر حضور ولايت امر بر عهده امامان است و در عصر غيبت متعلق به فقهاي عادل شيعه است.
ولايت بر مسلمين را امامان حق خودشان مي دانستند و به غاصب بودن ديگران عقيده داشتند چرا که اين منصب الهي از سوي خدا براي ائمه تعيين شده است و پيامبر اکرم(ص) نيز بارها آن را اعلام کرده است. آنان که به ناروا بر مسند زعامت مسلمين و خلافت و جانشيني پيامبر تکيه زدند وصيت و فرمان پيامبر را زير پا گذاشتند. ولايت در اسلام بر پايه لياقت و صلاحيت است و صالح ترين فرد براي زمامداري مسلمانان امامان معصوم بودند. از اين رو امام حسين (ع) فرمود: و نحن اهل البيت اولي بولايت هذا الامر عليکم من هذا المدعين ما ليس لهم
ما خاندان پيامبر بر تصدي اين امر و خلافت و حکومت بر شما از اين مدعيان نا حق سزاوارتريم.
عقيده به اين ولايت انسان موالي را در خط رهبري ولي خدا قرار مي دهد اگر عشق مي ورزد به ولي صالح است اگر اطاعت و تسليم دارد نسبت به او است اگر نصرت و ياري هم دارد هديه به پيشواي الهي استا و اگر مي جنگد در رکاب و به فرمان حجت خداست و اين موهبتي است که برخي يا اساسا باور ندارند يا اگر عقيده به ولايت ائمه هم داشته باشند گاهي در انجام تکليف برخاسته از اين ولايت پذيري سر باز مي زنند يا در عمل ولايت ظالمان را گردن مي نهند.
امام چون ولايت را حق خويش مي دانست مردم را به سوي آن فرا مي خواند و به آن احتجاج مي کرد. پس از مرگ معاويه وقتي والي مدينه به دستور يزيد مي خواست از امام بيعت بگيرد آن حضرت نپذيرفت. به فرزند زبير گفت: هرگز بيعت نخواهم کرد چرا که امر خلافت پس از برادرم حسن (ع) از آن من بود که معاويه چنان کرد (و براي يزيد از مردم بيعت گرفت)...
در زيارتنامه ها گاهي لعنت بر کساني آمده است که ولايت آنان را انکار کردند (و امه حجدت ولايتکم) و خطاب به امام حسين (ع) بارها تعبير مولا به کار رفته است.
از سرمايه هاي مهم نهفته در عاشورا معرفي رهبر صالح به امت اسلام و افشاي رهبران ناشايست است. فلسفه سياسي اسلام مبتني بر اين است که عهده دار رهبري جامعه کسي باشد که صلاحيت هاي علمي، اخلاقي، حسب و نسب، مديريت و قاطعيت در او باشد. شناخت اين شايستگي ها دشوار است و گاهي هم در قضاوت هاي مردم هوي و هوس يا گرايش هاي خاص تأثير مي گذارد. گزينش الهي برترين انتخاب است. خداوند براي رهبري جامعه اسلامي امامان معصوم را به جانشيني رسول خدا تعيين کرده است که هم معصومند و هم در جهات الگويي و دارا بودن کمالات لازم پيشتاز و برتر از همه اند. اين خط سياسي در مسأله رهبري از نقاط قوت و امتياز شيعه است که براي رهبر ويژگي هاي خاصي را معتقد است، چه در مورد امامان معصوم، چه نسبت به فقهايي که در عصر غيبت عهده دار ولايت امر مي شوند.(2)
امر به معروف و نهي از منکر:
حيات جامعه اسلامي به حساسيت مردم نسبت به احکام خدا و نظارت عمومي در امور واليان و مسئولان و مردم عادي است.
در قرآن کريم و روايات اسلامي در اهميت اين دو فريضه و نقش اصلاحي آنها و زيان ها و مفاسد ترک آن دوتکليف، بسيار سخن گفته شده است و به عنوان برترين فريضه به شمار آمده است که فرايض و احکام الهي ديگر در سايه امر به معروف و نهي از منکر قوام و استواري مي يابد. در صدر اسلام عمل به اين تکليف مهم از سوي مسلمانان واگذاشته شد و مردم به خاطر ترس يا طمع از تذکر هاي زباني و اقدام هاي عملي در اين راه کوتاهي کردند و در نتيجه دين به ضعف گراييد و فاسقان مسلط شدند.
امام حسين (ع) در ضمن بيان انگيزه هاي قيام خويش به اين عنصر مهم اشاره دارد؛ آنجا که مي گويد:
«اريد ان امر بالمعروف و انهي عن المنکر»
يکي از درس هاي نهفته در اين سخن آن است که فريضه امر به معروف و نهي از منکر تنها در تذکراتي نسبت به بعضي از گناهان جزئي از سوي افراد عادي خلاصه مني شود، بلکه قيام بر ضد حکومت ستم و تلاش براي اصلاح ساختار سياسي جامعه و تشکيل حکومتي بر اساس حق و قرآن نيز از مصاديق امر به معروف و نهي از منکر است، آن گونه که امام حسين (ع) حماسه عاشورايي خود را عبارت از همان دانست.
مرحله قلبي اين فريضه آن است که انسان در درون دوستدار خوبي ها و معروف ها باشد و از منکرات و مفاسد و گناهان بيزار باشد. اين محبت و نفرت قلبي به زبان هم جاري مي شود و در عمل هم تجلي مي يابدو سالار شهيدان نسبت به مرحله قلبي هنگام وداع با قبر رسول خدا مي فرمايد: خدايا من معروف را دوست دارم و از منکر بدم مي آيد.
در يک مرحله جلوتر آن حضرت در بيان هاي صريح خويش يزيد را مردي شرابخوار و فاسق و جنايتکار مي داند و پيروان او را ملازمان شيطان و واگذارندگان طاعت خدا مي شمارد و حکومت اموي را حرام کننده حلال و حلال کننده حرام معرفي مي کند که بدعت ها را زنده و سنت ها را ميرانده اند. با وجود اين منکرات آشکار در سلطه حاکم شوريدن بر ضد او به عنوان نهي از منکر وظيفه است.(3)
در مرحله نهايي نيز حسين (ع) عملا بر ضد حکومت يزيد و امويان قيام مي کند و براي احياي اسلام دست به شمشير برد و تمام هستي خود را در انجام اين فريضه در طبق اخلاص نهاد. از اين روست که سيدالشهدا (ع) شهيد امر به معروف و نهي از منکر است.
عدالتخواهي:
از بارز ترين مفاسد حکومت اموي ظلم به مردم و ناديده گرفتن حقوق آنان بود و از بارزترين محورهاي قيام عاشورا نيز عدالتخواهي و ستم ستيزي بود.
عدالت فرمان خدا و رسول است و دامنه آن همه امور زندگي را در بر مي گيرد، حتي رفتار عادلانه ميان فرزندان را. ولي جهت بارز و عمده آن عدالت اجتماعي و مراعات حقوق افراد از سوي حکومت هاست و حکومت جائر و سلطه ستم از زشت ترين منکراتي است که بايد با آن مبارزه کرد.
امويان هم به اهل بيت پيامبر (ص) ستم کردند، هم ميان بندگان خدا رفتاري ظالمانه و روشي بر اساس طغيان و عدوان پيش گرفتند. تکليف اسلامي هر مسلمان ايجاب مي کرد که با ستم مبارزه کند، به ويژه کسي همچون ابا عبدالله(ع) که در موضع امام حق تکليف سنگين تر و بيشتري داشت. آن حضرت در يکي از سخنرانيهاي خويش با استناد به سخن حضرت رسول (ص) که قيام عليه سلطه جائرانه را لازم مي شمارد، خود را شايسته ترين فرد براي قيام جهت تغيير حکومت و ساختار سياسي قلمداد فرمود. در سخن ديگري بني اميه را اهل ستم به عترت پيامبر دانست و در نامه اي که به بزرگان کوفه نوشت، تکليف و مشخصه امام راستين را حکومت طبق قرآن و قيام به قسط و حق برشمرد. در سخن ديگر حرکت خويش را براي اقامه عدل و رفع ظلم از مظلومين و ايمني يافتن بندگان خدا ياد کرد: «و يأمن المظلومون من عبادک»(4)
شهادت طلبي:
در شرايطي که انسان ها اغلب براي زنده ماندن بيشتر تلاش مي کنند کساني هم هستند که درک متعالي تري از فلسفه حبات و کسب مقام والايي که شهيدان راه خدا دارند حاضرند جان خود را فدا کنند و از شهادت در راه مکتب و دين خود استقبال کنند.
اسلام با مسلح کردن پيروان با ايمان خويش به ديدگاه «احدي الحسنيين» ( يکي از دو نيکويي: پيروزي يا شهادت) آنان را چنان بار مي آورد که در ميدان هاي جنگ نيز چه بکشند و چه کشته شوند، پيروز باشند و به نيکويي دست يابد. اولياء دين و پيروان خالص آنان اين روحيه را داشتند از اين رو بذل جان در راه اسلام مضايقه نمي کردند.
صحنه عاشورا، شهادت طلبي ياران با ايمان امام حسين (ع) در عمل تجلي يافت. خود آن حضرت نيز پيشتاز و الگوي اين ميدان بود. وقتي امام مي خواست از مکه حرکت کند، با خواندن خطبه اي که از زيبايي مرگ در راه خدا براي جوانمردان سخن مي گفت، از افراد خواست هر کس که شهادت طلب است و آمادگي بذل جان و خون دارد همراه ما بيايد ... .
تعبير امام حسين (ع) از اينکه اگر ناچار مرگ براي همگان حتمي است، پس چه بهتر که به صورت شهادت باشد: «فان تکن الابدان للموت انشأت فقتل امرء بالسيف في الله افضل»( اگر بدن ها براي مردن ساخته شده اند پس کشته شدن مرد در راه خدا بهتر است.) و در برخورد با حر و جلوگيري او از ادامه راه، وقتي او امام را به مرگ تهديد مي کند مي فرمايد: آفرين به مرگ در راه خدا(مرحبا بالقتل في سبيل الله).(5) شعار جاودانه: «اني لا اري الموت الا السعاده و لا حياه مع الظالمين الا برما» ( من مرگ (در راه خدا) را جز سعادت و زندگي با ستمگران را جز ننگ نمي بينم.) نيز به خوبي اعتقاد امام حسين (ع) را نشان مي دهد.
توکل:
داشتن تکيه گاهي قدرتمند و استوار در شدايد و حوادث عامل ثبات قدم و نهراسيدن از دشمنان و مشکلات است. توکل تکيه داشتن بر نيروي الهي و نصرت و امداد اوست. قرآن کرديم دستور مي دهد که مومنان تنها بر خدا تکيه کنند و در روايات اسلامي آمده است که هر که به غير خدا تکيه و پشت گرمي داشته باشد خوار و ضعيف مي شود.
امام حسين (ع) در آغاز حرکت خويش از مدينه تنها با توکل بر خدا اين راه را برگزيد و هنگام خروج از مکه به سوي کوفه گر چه براي پاسخگويي به دعوتنامه هاي کوفيان آهنگ آن ديار کرد ولي باز هم تکيه گاهش خدا بود، نه نامه ها و دعوت هاي مردم کوفه. به همين جهت وقتي ميان راه خبر بي وفايي مردم و شهادت مسلم بن عقيل را شنيد، باز نگشت و براي انجام تکليف با توکل بر خدا راه را ادامه داد.
حتي توکلش بر ياران همراه هم نبود. از اين رو از آنان نيز خواست که هر که مي خواهد برگردد. با اين توکل بود که هيچ پيش آمدي در عزم او خلل وارد نمي کرد در وصيتي که به برادرش محمد بن حنفيه در آغاز حرکت از مدينه داشت، ضمن بيان انگيزه و هدف خويش از اين قيام در پايان فرمود: «ما توفيقي الا بالله عليه توکلت و اليه انيب» (توفيق من جز با خدا نيست و ير خدا توکل کرده ام و به او انابه مي کنم.)
اين خصلت برجسته در آخرين لحظات حيات حضرت نيز همراه او بود، وقتي زخمي و نيزه خورده بر زمين افتاده بود در آن مناجات بلند و عارفانه با معبود خويش از اين توکل بر ذات قادر متعال دم مي زد:
«استعين بک ضعيفا و اتوکل عليک کافيا» (ضعيفانه از تو کمک مي خواهم و بر تو توکل مي کنم و تو براي من کفايت کننده اي). (6)
پاورقي:
(1)پيام هاي عاشورا، همان ص29.
(2)همان، ص216.
(3)همان، ص224.
(4)همان، ص225.
(5)همان، ص140.
(6)همان، ص 67.
لطفا ما را از دعاي خير فرموش نکنيد و تو رو به خدا نظرتان را در مورد مطالب بفرمائيد. چون متأسفانه دوستان حزب اللهي و متدين پيام نمي گذارند ولي ديگران نظر مي دهند و... . ضمنا اگر لطف کنيد و نظرتان را راجع به قيام امام حسين (ع) در يک جمله بنويسيد يک دنيا ممنون مي شوم.
اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد.
بسم الله الرحمن الرحيم
در صورتی که مطالب وبلاگ به روز نشده بود برای مطالعه مطالب ويژه نامه تا پايان دهه اول محرم می توانيد به اينجا مراجعه کنيد.
ويژه نامه محرم-۲
بسم الله الرحمن الرحيم
ويژه نامه محرم-2
عبرت هاي عاشورا
يکي از مواردي که در تاريخ و وقايع تاريخي ديده مي شود، عبرت هايي است که در آنها وجود دارد به اين معنا که برخي اشتباهات و رفتارهاي ناشايست سبب به وجود آمدن مشکلات و وقايع تلخ مي شود و اين همان عبرت هاست و توجه به عبرت ها و بررسي آنها سبب مي شود تا آن اشتباهات ديگر تکرار نشود. واقعه تلخ عاشورا نيز يکي از آن وقايع آن است که در آن عبرت هاي بسياري وجود دارد که در زير به برخي از آنان اشاره مي کنيم:
1- ريشه عاشورا در سقيفه:
بسياري از حوادث در ارزيابي بنيادين به ريشه هاي کهن تري منتهي مي شود که گاهي فاصله زيادي ميان آن دو وجود دارد، ولي علل و اسباب واسطه متعددي آن دو را به هم متصل مي سازد.
حادثه عاشورا يکي از اين گونه جريانات است که ريشه آن به پنجاه سال قبل و به ماجراي غصب خلافت از خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) و بازيگري با حاکميت ديني و خلافت اسلامي باز مي گردد. آن جريان انحرافي که در مسأله رهبري و خلافت پيش آمد، به تدريج جامعه را از سرچشمه زلال مکتب دور ساخت. دشمنان ديرين اسلام و پيامبر (ص) کم کم قدرت يافتند و با استيلا بر سرنوشت مسلمين و حکومت اهداف و نيات شوم خود را تحقق بخشيدند. اگر آن ستم نخستين نبود و گشتاخي فاحش نسبت به پيامبر و خاندان گرامي او انجام نمي گرفت کار امت اسلامي به آنجا نمي رسيد که عزيزترين چهره امت اسلامي و يادگار معصوم پيامبر را در کربلا به شهادت برسانند و پس از آن قتل عام خونين خاندان پيامبر را به اسارت ببرند.
لعنت هايي که در زيارتنامه ها به «نخستين ظالم در حق محمد و آل محمد» ديده مي شود و لعنت بر آنان که پايه و اساس ظلم بر اهل بيت را گذاشتند و آنا که راه را ادامه دادند، همکاري کردند، سکوت کردند و ... همه اشاره به ريشه حادثه کربلا در سقيفه و جريانات صدر اسلام است.
عاشورا در واقع تجلي نهايت دشمني هاي بني اميه با اهل بيت عصمت و طهارت بود که با همدستي همه عوامل پيدا و پنهان شکل گرفت. اگر وصيت پيامبر درباره سرنوشت مسلمين پس از خودش عمل مي شد و ولايت حاکميت مي يافت، آن بدعت ها رجعت ها و شعله ور شدن آتش کينه و عداوت بازماندگان احزاب شرک و شربه خوردگان از تيغ اسلام مجال بروز نمي يافت. پس شهادت امام و يارانش در عاشورا برگي ديگر از آن ستم نخستين بود. به تعبير عميق و زيباي مرحوم آيت الله غروي اصفهاني: « ... وقتي حرمله تير افکند، حرمله نبود که تير انداخت بلکه تيرانداز واقعي کسي بود که براي او زمينه سازي کرده بود. تيري از جانب سقيفه آمد که کمان آن در دست خليفه بود. آن تير، گلوي آن کودک را ندريد،بلکه بر جگر دين و قلب پيامبر فرو نشست.»(1)
اين که يزيد بعد از به شهادت رساندن امام در زماني که سر امام در نزد او بود اين شعر را مي خواند:
ليت اشياخي ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل
کاش اشياخ من در بدر مي ديدند ناله خزرج از دم شمشير(2)
و شهادت امام حسين (عليه السلام) را انتقام کشتگان خود در بدر مي داند نشان مي دهد که کينه او از چيسن و تداوم همان کينه هاي ابو سفيان و مشرکان بني اميه با پيامبر و خاندان او و دين خدا بود و اين که ابن زياد در کوفه به سر مبارک سيد الشهدا جسارت مي کرد و با چوبي که در دست داشته بر لب هاي او مي زد و مي گفت: يوم بيوم بدر اين روز در مقابل روز جنگ بدر باز هم نشان دهنده ريشه داشتن کربلا در سقيفه است.
مرحوم نير تبريزي در پيوند اين دو حادته با هم گفته است:
کانکه طرح بيعت شورا فکند خود همانجا طرح عاشورا فکند
چرخ در پثرب رها کرد از کمان تير کاندر نينوا شد بر نشان(3)
از سوي ديگر علاوه بر اينکه اصحاب سقيفه با جنايت در حق اهل بيت راه تکرار آن را باز کردند؛ با خارج کردن خلافت از دست علي (ع) و فرزندان او و همين طور زمينه سازي هايشان زمينه افتادن خلافت به دست بني اميه را فراهم کردند. و کار را به جايي رساندند که ابوسفيان دشمن اصلي اسلام, مشاور عالي عثمان مي شود و خليفه دوم معاويه را بر شام حاکم مي کند و دست او را براي هر کاري باز مي گذارد و به اين ترتيب زمينه به قدرت رسيدن او را فراهم مي کند. آري ريشه اصلي عاشورا را بايد در آن سقيفه و پيمان و صحيفه ملعونه و پشت درب سوخته ي خانه علي (ع) بايد جستجو کرد.
2-دنيا طلبي
دلبستگي به دنيا و خو گرفتن به رفاه و لذائذ زندگي سبب مي شود که افراد در هنگام نياز به فداکاري و جانبازي حضور لازم را در صحنه دفاع نداشته باشند. تأکيدهاي فراوان پيامبران و پيشوايان دين در مورد دلبسته نشدن به زندگي مادي براي درمان همين درد است. خود سيدالشهدا(ع) نيز مردم را بندگان دنيا مي شمارد که تا وقتي زندگيشان بر مدار دين بچرخد دم از دين مي زنند، اما هر گاه که با بلاها و رنج ها و سختي ها آزموده شوند، دينداران واقعي اندک مي شوند:
«الناس عبيد الدنيا فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون» (4)
به .يژه اگر اين دنيا طلبي از راه حرام باشد و هديه هاي نامشروع و غذاهاي حرام و شبهه ناک شکم ها را پر کرده باشد هم دلها از درک و دريافت هدايت و حق محروم مي شود، هم لقمه هاي حرام، دينداري و تعهد را کاهش مي دهد و عمل به وظيفه را در بوته فراموشي قرار مي دهد.
امام حسين (ع) روز عاشورا خطاب به سپاه کوفه و نکوهش از اينکه آنان نه به سخنان حضرت حق گوش مي دهند و نه دعوتش را به حق و رشاد مي پذيرند، رمز اين حالت را در همين گرايش به دنياي حرام مي داند و مي فرمايد:
« همه شما فرمان مرا سر پيچي مي کنيد به سخنم گوش فرا نمي دهيد ]حق داريد چرا که [ تحفه ها و هديه ها تان همه از حرام است و شکم هايتان از حرام پر شده است پس بر دل هاي شما مهر خورده، واي بر شما چرا ساکت نمي شويد، چرا گوش نمي دهيد و نمي شنويد؟ ...» (5)
علاوه بر اين که گرايش هاي دنيا خواهانه انسان را از نصرت حق و مبارزه با باطل باز مي دارد گاهي هم از سوي ظالمان و اهل باطل با بذل مال و وعده ها دنيوي دام بر سر افراد مي گسترند و دل ها را به سوي خودشان جذب مي کنند و اين گونه پشت جبهه حق را خالي مي کنند. سپاهي از پول و لشکري از مطامع دنيوي گاهي کارسازتر از ساز و برگ نظامي و جنگجويان عمل مي کنند. در عاشورا از اين شيوه استفاده شد تا بزرگان کوفه و بصره دست از ياري امام بکشند و هوادار والي اموي شوند. به نقل تاريخ، اشراف و شخصيت هاي ذي نفوذ را با رشوه هاي بزرگ و پر کردن کيسه ها به سوي خود کشيدند و مودت و ياري آنان را در جهت خويش به کار گرفتند. همين طور عمر بن سعد را که زماني هم بازي امام حسين (ع) بود به طمع حکومت ري بر حسين (ع) تيغ مي گشايد و اولين تير را به سوي خيام اهل بيت پرتاب مي کند و به آن افتخار مي کند و با اين که مي داند که حق با حسين(ع) است مي گويد که نمي شود از حکومت ري گذشت.
فريب دنيا و جلوه هاي آن را خوردن آخرت را از ياد مي برد و در يک معامله زيانبار انسان را به فروختن آخرت و سعادت ابدي به دنياي گذرا وا مي دارد. در زيارت اربعين از حادثه عاشورا چنين گزارش شده است(6):
«کساني براي کشتن امام حسين (ع) هم دست و همداستان شدند که دنيا فريبشان داد و بهره خويش را به چيزي فرو مايه و بي ارزش فروختند و آخرت خود را به بهاي چيزي اندک معامله کردند و از روي تکبر در هواپرستي غوطه خوردند و تو و پيامبرت را به خشم آورده پيروي از اهل دشمني و نفاق کردند.» (7)
3-غفلت:
انسان پيوسته نيازمند تذکر و ياد آوري است. غفلت از اهداف و آرمان ها سبب در افتادن انسان به ورطه هاي شوم و لاابالي گري مي شود. مردم عصر امام حسين (ع) چنان در زندگي روز مره غرق شده بودند که اهداف والاي دين و ارزش هاي متعالي مکتب و رسالتي را که در قبال دين خدا داشتند را از ياد برده بودند. مجاهدات صدر اسلام و آن همه خون هاي پاک شهدا از ياد رفته بود. دشمنان نيز از همين غفلت سوء استفاده کرده بر آنان سوار شدند و با به کار گرفتن نيروي مردم در زدودن حق و مقابله با امام حسين (ع) به ميدان آمدند. سيدالشهدا (ع) نيز پيوسته مي کوشيد تا پرده هاي غفلت را از برابر ديده و فهم و درک آنان کنار بزند.(8) در سخنراني هايش در روز عاشورا بر غفلت زدايي تکيه داشت و به سپاه دشمن مي فرمود که: «شما ما را به فرياد رسي خواستيد آمديم اينک شمشير اسلام را به روي خود ما کشيده ايد؟ آتشي که ما عليه دشمنان خود و شما افروختيم بر ضد ما بر افروخته ايد؟ با دشمنان دين خدا بر ضد اوليا الهي همدست شده ايد.»( 9)
غفلت تا جايي پيش رفته بود که برخي افراد در سپاه دشمن وجود داشتند که به نيت قربت الي الله به جنگ ولي خدا آمده بودند و اين است طنز تلخ تاريخ.
4-رها کردن تکليف
يکي از دلايل به وجود آمدن واقعه عاشورا اين بود که مردم از انجام تکليف الهي خود سر باز زدند. اگر از همان ابتدا مردم اجازه نمي دادند که خلافت از اهل بيت پيامبر (ص) خارج شود؛ اگر اجازه نمي دادند که آن ظلم ها بر اهل بيت روا داشته شود؛ اگر در ستم بر اهل بيت مشارکت نمي کردند؛ اگر از حکومت علي (ع) حمايت مي کردند؛ اگر اجازه نمي دادند که خلافت از دست امام حسن (ع) به معاويه منتقل بشود؛ اگر اجازه نمي دادند که معاويه خلافت اسلامي را به سلطنت موروثي تبديل کند و پسر حرامزاده شرابخوار و فاسق و فاجر نا مسلمان خود را به جاي خود بنشاند و اگر حسين (ع) را ياري مي دادند و مقابلش صف آرايي نمي کردند هرگز واقعه تلخ عاشورا به وقوع نمي پيوست.
5- بي طرفي نسبت به جريان حق و باطل
تقابل حق و باطل پيوسته و دائمي است. وظيفه مسلمان متعهد نيز ايستادن در کنار حق و مبارزه با باطل است. نمي توان نسبت به جريان حق و باطل بي تفاوت بود و به اسم اينکه دو گروه با هم به نزاع و جدال پرداخته اند و حق بر ما روشن نيست، خود را کنار کشيد. نتيجه اين سکون و بي طرفي تضعيف جبهه حق و تقويت ظلم است. در حادثه جنگ صفين که درگيري روشن و بي ابهام حق و باطل بود؛ عده اي به بهانه اينکه در فتنه نبايد وارد شد از جبهه حق عقب نشستند تا دستشان به خوني آلوده نشود! امير المومنين (ع) آنان را نکوهش کرد و فرمود: حق را خوار کردند و باطل را ياري نکردند. «خذلوا الحق و لم ينصروا الباطل»
يعني اگر چه در جبهه معاويه به ياري باطل نپرداختند ولي با نجنگيدن در رکاب آن حضرت مايه ي سستي و ضعف در جبهه حق گشتند. کساني همچون: عبد الله بن عمر, سعد بن ابي وقاص، سعيد بن زيد، انس بن مالک، محمد بن مسلمه و ... در جنگ شرکت نکردند و براي خود بهانه هايي تراشيدند. ابوموسي اشعري نيز از اين گروه بود.
در حرکت امام حسين (ع) نيز کساني با همين گونه توجيهات عافيت طلبانه با امام همراه نشدند و او را تنها گذاشتند. حتي برخي علي رغم دعوت صريح امام حسين (ع) از آنان نسبت به مشارکت در نهضت و ياري کردن او راه خود را به سوي ديگري کشيدند تا شاهد آن برخورد نباشند!
احنف بن قيس در جنگ هاي زمان رسول خدا(ص) و نيز در نبردهايي در رکاب حضرت امير(ع) شرکت کرده بود؛ ولي در حادثه عاشورا امام حسين (ع) را ياري نکرد و به تقاضاي کتبي آن حضرت پاسخ منفي داد و حتي امام را از قيام خويش نهي کرد.
در حوادث صدر اسلام نمونه هايي از اين عمل نکردن به تکليف در شرايط حساس برمي خوريم. مجموعه اين سهل انگاري ها سبب شد که حق منزوي گردد و باطل چيره و مسلط شود. امام حسين (ع) در مدينه پيش از حرکت به سوي مکه در گفت و گوي تندي که با مروان داشت به صورت درد آوري به اين حقيقت اشاره کرد و فرمود: «من از رسول خدا شنيدم که مي فرمود: «خلافت بر آل ابي سفيان و بر مشرکان آزاد شده در فتح مکه و فرزندانشان (طلقا و فرزندان طلقاء حرام است، پس هرگاه که ديديد که بر منبر من فراز آمده است شکمش را بدريد! » به خدا سوگند مردم مدينه معاويه را بر منبر جدم ديدند ولي کاري نکردند و به فرمان پيامبر (ص) عمل نکردند، در نتيجه خداوند آنان را به فرزندش يزيد گرفتار کرد» (10)
در واقع تکليف گريزي مردم سبب دوام سلطه ظالمان گشت و اين يک سنت الهي و عبرت تاريخي از عاشوراست.
اين نيز درسي است بزرگ که هواداران حق اگر از نصرت حق و پيشواي صالح و جبهه دين کوتاهي کنند، نتيجه اش تقويت ظالمان و موفقيت طاغوت ها در ريشه کن کردن حق و نابود ساختن پيروان آن خواهد بود.
6-تأثير جنگ رواني و تبليغاتي:
يکي از مواردي که در واقعه کربلا حضور دارد مسئله جنگ رواني و تبليغاتي است که نيروهاي يزيد به فرماندهي ابن زياد به کار بردند. ابن زياد از همان ابتدا که از بصره به سوي کوفه به راه افتاد اين شيوه را به کار گرفت. او قبل از اينکه وارد کوفه بشود به وسيله عوامل خود در کوفه اين شايعه را راه انداخته بود که ابن زياد با سپاه شام در راه است و به خاطر اينکه حسين (ع) به کوفه مي آيد قرار است که مردم کوفه را قتل عام کند. و به اين وسيله رعب و وحشت در دل مردم انداخت. او براي اين که جو عمومي کوفه را بشناسد به صورت ناشناس و با صورت پوشيده همراه پانصد نفر از اهل بصره وارد کوفه شد. طوري که همه مردم گمان کردند که او امام حسين (ع) است.
«بر هر جمعي که مي گذشت بر او سلام مي دادند و مي گفتند: خوش آمدي اي پسر رسول خدا و به اندازه اي خوش برخوردي به نام حسين (ع) با او شد که او را بد آمد و چون بسيار دنبال او افتادند مسلم بن عمرو گفت: عقب برويد اين امير عبيد الله بن زياد است و شبانه با جمع زيادي که گمان داشتند حسين (ع) است تا پشت قصر دارالاماره رفت.»(11)
فرداي رسيدن به کوفه نماز جمعه برگزار کرد و در خطبه ضمن تطميع مردم مخالفين را نيز به سختي تهديد کرد. بعد هم « کدخدايان و نمايندگان مردم را سخت به مواخذه گرفت و گفت: نام ضمانت کنندگان و پيروان يزيد را با خوارج و مشکوکين که در مقام مخالفت و آشوب هستند بينويسيد تا آنها را بياورند و نظر خود را درباره آنها اتخاذ کنم، هر کدم افراد زير سرپرستي خود را صورت ندهد بايد متعهد باشد مخالف و شورشي در ميان آنها نباشد و گرنه مصونيت ندارد و خون و مالش بر ما حلال است و هر کدخدائي در محيط کد خدائيش يکي بر يزيد بشورد او را تحويل ما ندهد او را بر در خانه اش به دار زنند و حقوق محيط کدخدائي او ساقط شود و به بيشه شيران روانه شود.
در فصول المهمه است که جمعي از اهل کوفه را بازداشت و همان ساعت کشت.»(12)
به اين وسيله در دل هاي سران رعب و وحشت حاکم کرد. و بعد هم با تاکتيکي حساب شده يکي از غلامان خود به نام معقل را براي جاسوسي به نزد مسلم و نيروهايش فرستاد و او هم به خوبي کار خود را انجام داد و عبيدالله تا پايان قضيه مسلم از همه جريانات و اعمال او مو به مو اطلاع داشت.
18 هزار نفر با مسلم بيعت کرده بودند و به همين سبب او قدرت زيادي داشت. وقتي که عبيدالله هاني بن عروه ميزبان مسلم و يکي از سران نهضت را با حيله دستگير کرد مسلم به دارالاماره حمله کرد.
«جزري گويد: مسلم عبدالله بن عزيز کندي را فرمانده کنديان کرد و به او دستور داد جلودار باشد و مسلم بن عوسجه اسدي را فرمانده ممذحج و اسد نمود و ابوثمامه صائدي را فرمانده تميم و همدان نمود و عباس بن جعده جدلي را فرمانده مدينه ساخت و به سوي کاخ حکومت روان شد، چون ابن زياد از آمدنش خبر دار شد، در قصر متحصن شد و درها را بست و مسلم قصر را محاصره کرد و مسجد و بازار از مردم پر شد و تا هنگام شب جمع آوري مي شدند و کار بر ابن زياد تنگ شد و جز سي پاسبان و بيست تن از اشراف کوفه و خاندان و غلامانش کسي با او نبود و مردم او را و پدرش را دشنام مي دادند؛ ابن زياد کثير بن شهاب حارثي را خواست و به او دستور داد که با کساني که از مذحج با اويند بيرون رود در شهر گردش کند و مردم را از دور مسلم دور کند و آنها را بترساند و به محمد بن اشعث هم دستور داد که با پيروان خود از کنده و حضرموت پرچم امني بيفرازد براي هر کس از مردم که نزد او آيد. و به قعقاع بن شورا و شبث بن ربعي تميمي و حجار بن ابجر عجلي و شمر بن ذي الجوشن ضبابي هم همين دستور را داد و بزرگان مردم را نزد خود نگه داشت تا با آنها انس گيرد، آن چند تن بيرون رفتند و مردم را از دور مسلم پراکنده کردند و اشراف مردم را هم دستور داد از بام قصر به مردم رو کردند و فرمانبرداران را وعده ها دادند و نافرمان ها را تهديد کردند و مردم چون گفتار اشراف خود را شنيدند، پراکندگي را آغاز کردند تا کار به جائي رسيد که زن ها مي آمدند و پسر و برادر خود را مي بردند و به آنها مي گفتند: تو برگرد مردم ديگر هستند و مردها هم همين کار را مي کردند و پي در پي پراکنده شدند تا هنگام نماز مغرب مسلم با سي تن در مسجد ماند. نماز مغرب را با همان سي تن خواند و چون چنين ديد بيرون آمد و به سوي محله کنده رفت و چون به درب محله آنها رسيد تنها ده تن با او مانده بود و از در که بيرون شد تنها ماند و متوجه شد.» (13)
به اين ترتيب ابن زياد با جنگ رواني و استفاده از همان خوي دنياگرائي که قبلا به آن اشاره شد توانست به راحتي جالب است بدانيد که در آن هنگام مسجد جامع کوفه 40 هزار نفر گنجايش داشته است و وقتي مسجد پر بوده است پس بيش از 40 هزار نفر همراه مسلم بوده اند و ابن زياد توانست با جنگ رواني در چند ساعت همه آن 40 هزار نفر را از دور مسلم بپراکند.
او کار را به آنجا رساند که همان مردم کوفه که حسين (ع) را دعوت کرده بودند خودشان به جنگ او رفتند و او را غريبانه و مظلومانه به شهادت رساندند. مردم بدبخت و بزدل کوفه از ترس مرگ خودکشي کردند و از ترس جنگ با يزيد و يزيديان به جنگ حسينيان رفتند. تعداد بسيار بسياري بيش از چند هزار نفر از آنان کشته شدند. اين کشتگان از ترس مرگ بر حسين (ع) تيغ کشيدند و درست از همان چه مي ترسيدند به آن گرفتار شدند و البته چقدر فرق است بين شهادت در راه خدا در رکاب حسين (ع) و هلاکت در کنار ابن مرجانه و ابن سعد.
پاورقي:
(1)پيام هاي عاشورا، جواد محدثي، پژوهشکده تحقيقات اسلامي نمايندگي ولي فقيه در سپاه، قم، 1379،ص 182.
(2) در کربلا چا گذشت، همان، ص558.
(3) پيام هاي عاشورا، همان، ص 184.
(4) تحف العقول، ص245.
(5) بحار الانوار، ج45، ص8.
(6) پيام هاي عاشورا، همان، ص 197.
(7) مفاتيح الجنان، زيارت اربعين.
(8) پيام هاي عاشورا، همان، ص199.
(9) تحف العقول، ص 238. (ترجمه با تلخيص)
(10) موسوعه کلمات الامام الحسين (ع)، ص 285.
(11)در کربلا چه گذشت، همان، ص126.
(12) همان، ص 128.
(13)همان، ص 140.
يک مقدار مطلب طولاني شد. ناچار بودم مطلب را کامل نقل کنم چون اهميت آن بسيار زياد است. بلاخره ويژه نامه است و اقتضائات خاص خود را دارد. خلاصه به بزرگي خودتان ببخشيد. اميدوارم مورد رضايت خداوند متعال واقع شده باشد. ان شاء الله شماره بعدي ويژه نامه با موضوع درس هاي عاشورا اواخر امشب در وبلاگ قرار خواهد گرفت. منتظر شنيدن نظرات و پيشنهادها و انتقادات شما هستم.
اللهم ارزقنا شفاعت الحسين يوم الورود و ثبت لنا قدم صدق عندک مع الحسين و اصحاب الحسين الذين بذلوا محجهم دون الحسين عليه السلام.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد. التماس دعا
4 محرم الحرام، 1426 هجري قمري
قالب محرم
قالب محرم براي
وبلاگهاي پرشين بلاگ

حضرت سيد الشهداء (ع)
حضرت عباس (ع)
حضرت زينب (س)
با تشکر از سايت هيات
ويژه نامه محرم-1
بسم الله الرحمن الرحيم
قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
ان الحسين مصباح الهدی و سفينة النجاة
ويژه نامه محرم-1
اين حسين(عليه السلام) کيست که عالم همه ديوانه اوست.
به مناسبت فرا رسيدن ماه محرم، مطالبي راجع به خصال و صفات حضرت سيد الشهدا(ع) بيان مي شود. باشد که ما با شناخت بيشتر از او در مراسمات شرکت کنيم و تصوير روشن تري از او در ذهنمان داشته باشيم. ان شاء الله.
علم و دانش او:
« بايد دانست که علوم اهل بيت الهامي است نياز به درس ندارد و امروز و ديروزش يکسان است و به قياس و فکر و حدس نيازي ندارند نمونه ي معارف و علومشان از دريافت بشري دور است کسي که پرده بر فضائل آنان کشد به کسي ماند که خواهد روي آفتاب را بپوشاند، بايد به خود همورا کرد که ايشان عالم شهود غيب را معاينه کنند و در خلوتخلنه عبادت حقائق معارف را دريابند و برتر از آنند که اولياء و دوستانشان معتقدند، در برابر استفاده جويان و آزمايش کنندگان وقفه نکردند و در نماندند و سستي نداشتند.
کرامت وجود آن حضرت:
در روايت است که فاطمه (س) دو فرزندش حسن و حسين را نزد رسول خدا (ص) آورد در هنگام مرض موت آن حضرت و عرض کرد: يا رسول الله اينان پسران تواند، چيزي به آنها ارث بده. فرمود: هيبت و سيادتم از آن حسن و جود و شجاعتم از آن حسين باشد. مشهور است که آن حضرت مهمان نواز، حاجت برآور و خويش دوست بودند. به فقيران بخشش مي کرد؛ خواهش سائل را اجابت مي نمود و برهنه را مي پوشانيد و گرسنه را سير مي کرد و قرض دار را عطا مي داد و يتيم را نوازش مي کرد و حاجتمند را کمک مي داد و کم مي شد که مالي به او برسد و آن را تقسيم نکند.
روايت شده است که چون معاويه به مکه رفت، مال بسيار و جامه هاي بي شماري به وي تقديم داشت و نپذيرفت و اين خود شيوه ي جواد و دأب راد و نمايش صاحب سخاوت و ستايش داراي مکارم اخلاق است، کردارش گواه کرم است و ناطق به اخلاق ستوده و بايد دانشت که کرامتي که جود و بخشش يک رشته ي آن است در خاندان پيغمبر منحصر است و ديگران را جز به طور مجاز از آن بهره اي نيست، از اين راه به هيچ کدام از بني هاشم بخل ورزي منسوب نيست زيرا همه آنان در افاضه چون بارانند و در شهامت چون شيران.
کسي که سر دهد از مال دريغ نکند و آن که همت به آخرت دارد متاع دنيا را بخشد، خردمندان را ترديدي نيست که هر که در نبرد جان ببازد از دارائي آسان تر صرف نظر کند و آن گونه که از زندگاني شيرين کناره گيرد کالاي فاني دنيا را چه ارجي نهد؟
از اينجا گويند: جود و شجاعت از يک پستان شير خورده و با هم ملازمند؛ هر بخشنده شجاع است و هر شجاع بخشنده.
معاويه بني هاشم را به سخاوت ستود و آل زبير را به شجاعت و بني مخزوم را به سرگراني و بني اميه رابه بردباري. گفته او به گوش حسن بن علي (ع)رسيد و فرمود: خدايش بکشد, خواهد بني هاشم آنچه دارند ببخشند و به وي نيازمند شوند و خاندان زبير شهامت ورزند و کشته شوند و بني مخزوم سرگراني کنند و مبغوض مردم واقع شوند و مبغوض مردم شوند و بني اميه بردباري کنند و محبوب مردم شوند. به جان خودم پاره اي از گفتار معوايه راست است و گر چه راستي از مانند او دور است ولي بسا که دروغگو راست گويد. زيرا سخاوت بني هاشم چنان است که او گفته و شجاعت و حلم خاص آنان است و ديگران پيرو و جيره خوار آنانند. خصال خير که بر همه مردم تقسيم شده در آنها جمع است و اين گفتار حق است و جز آن باطل.
روايت است که يک اعرابي بر حسين (ع) سلام داد و خواهشي کرد و عرض کرد: از جدت شنيدم مي فرمود که: چون خواهشي داري به يکي از چهار کس مراجعه کن: عربي شريف، مولائي کريم، قرآن دان، زيبا روي. شرافت اعراب به جد توست و کرامت به روش شماست و قرآن در خانه شما نازل شده است؛ صباحت خواص توست که از جدت شنيدم مي فرمود: هر کس خواهد مرا نگرد به روي حسن و حسينم نظاره کند. حسين فرمود: چه حاجتي داري؟ آن را به زمين نوشت. حسين فرمود: از پدرم علي (ع) شنيدم مي فرمود: ارزش هر مردي کار خوب اوست و از جدم رسول خدا شنيدم مي فرمود: احسان به اندازه معرفت است. من سه پرسش از تو دارم. اگر جواب يکي را دادي يک سوم خواست تو را مي دهم و اگر دو تا را جواب گفتي دو سوم آن را مي دهم و اگر هر سه را جواب گفتي همه را جواب مي دهم. يک کيسه سر به مهر براي من آورده اند و اگر جواب گفتي از آن توست. عرض کرد بپرسيد و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم. فرمود: نجات بنده از هلاکت چيست؟ گفت:اعتماد به خدا. فرمود: زينت مرد چيست؟ گفت: علم با حلم، فرمود: اگر نداشته باشد؟ عرض کرد: ثروت با کرم و بخشش. فرمود: اگر نداشته باشد؟ عرض کرد: فقر با صبر. فرمود: اگر نداشته باشد؟ عرض کرد: صاعقه اي که او را بسوزاند. حسين (ع) خنديد و کيسه را نزد او انداخت. در روايت ديگر است که در آن هزار اشرفي و دو انگشتر خود را که نگين آن دويست درهم ارزش داشت به او داد.
و اما شجاعتش:
راويان اخبار و ثقات با اعتبار تصريح دارند که چون مولاي ما حسين (ع) قصد عراق کرد؛ عبيد الله بن زياد پي در پي لشکرها در برابرش گشيل داشت و پليس ها براي کشتارش فراهم ساخت و سي هزار سواره و پياده را آماده کرد که جوخه جوخه و دسته دسته دنبال هم مي رفتند. چون با همه ساز و برگ گرد او را گرفتند، اين اخطار را به او نمودند: «يا بر فرمان پسر زياد و بيعت يزيد سر نهد يا آماده جنگي گردد که جگر شکافد و رگ گردن ببرد و جانها را به فراز فرستد و تن ها را بر خاک سرنگون کند.» وجود بلند پروازش پيروي از نياي و باب کرد و از خواري خودداري نمود و کناره گرفت و درس سربلندي و شهامت به مردم آموخت و جانبازي زير شمشير را بر خواري برگزيد و خود و برادران و خاندانش به نبرد کشيد و همه کشتن را به پيروي يزيد برگزيدند و آن نابکاران پست گرد آنها را گرفتند و آن کافران بد کردار آنان را فرا گرفتند و تيرباران کردند.حسين (ع) چون کوه بر جاي ايستاد و سستي بر او چيره نشد. فدمش در ميدان شهادت از کوه بر جاتر و دلش از دهشت جنگ دچار پريشاني نشد، يارانش از کسان ابن زياد دسته دسته مي کشتند و جام مرگ از حميه هاشميه به کامشان ريختند و از دسته هاشميين شهيدي بر خاک نمي افتاد تا يورش بران به خود را مي کشت و شمشير را تا دسته در تن آنان فرو مي برد و به خاکشان مي کشيد و خودش ]حسين (ع) [ چون شير خشمگين بود. بر هرکه مي تاخت شمشير بر او مي تاخت و به خاکش مي انداخت و آنچه بعضي روايت کرده اند درست آمده، گويد: به خدا من هرگز گرفتاري که داغ همه ي فرزندان و ياران و خاندانش را ديده باشد چون حسين (ع) پر دل و پا بر جا نديدم؛ به خدا پيش از او و بعد از او، چون او را نديدم.
در احتجاج از محمد بن سائب نقل کرده است که: روزي مروان مروان بن حکم به حسين بن علي (ع) گفت: اگر به فاطمه بباليد بر ما چه افتخاري داريد؟ حسين بر جست و با مشت آهنين گلويش را گرفت و عمامه اش را بر آن تاب داد تا بيهوش شد و او را رها کرد.
محبت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) به او:
ابن شهر آشوب در مناقب از ابن عمر روايت کرده است که در اين ميان که پيغمبر (ص) بالاي منبر خطبه مي خواند، حسين (ع) بيرون آمد و جامه اش به پايش پيچيد و به زمين افتاد و گريست، پيغمبر از منبر فرود شد او را در آغوش گرفت و فرمود: خدا شيطان را بکشد. به راستي فرزند دلرباست. به حق آنکه جانم در دستان اوست من ندانستم که چگونه از منبر فرود آمدم.
ابن ماجه در سنن و زمخشري در فائق آورده اند که پيغمبر (ص) حسين (ع) را در ميان کوچه ديد که با کودکان بازي مي کرد. جلوي مردم پيش رفت و دو دست گشود و حسين اين طرف و آن طرف قصد گريز داشت. رسول خدا (ص) با او شوخي مي کرد تا او را گرفت و يک دست زير زنخ او و دست ديگر بالاي سرش نهاد و او را بلند کرد و بوسيد و فرمود: من از حسينم و حسين از من است. خدادوست دارد هر که را حسين را دوست گيرد. حسين يکي از اسباط است.
در احاديث ليث بن سعد است که پيغمبر (ص) روزي با جمعي نماز مي خواند و حسين کوچک بود. در بر او بود و هر وقت حضرت به سجده مي رفت بر پشت او سوار مي شد و پاهاي خود را حرکت مي داد و مي گفت:حل حل و چون پيغمبر مي خواست سر بردارد او را مي گرفت و در کنار خود مي نهاد و باز هم به سجده مي رفت او سوار مي شد و مي گفت: حل حل و اين کار را ادامه داد تا پيغمبر از نماز خود فارغ شد.» (در کربلا چه گذشت، ترجمه نفس المهموم، شيخ عباس قمي، ترجمه آيت الله محمد باقر کمره اي، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم، 1372، ص 40-50)
احديثي در ثواب عزاداري امام حسين (ع)
1- ريان بن شبيب گفت: در روز اول محرم خدمت امام رضا رسيدم فرمود: اي پسر شبيب روزه داري؟ عرض کردم: نه فرمود: امرزو همان روز است که زکريا به درگاه خدا دعا کرد و گفت: پروردگارا از لطف خود به من نژاد پاکي عطا فرما زيرا تو بر آورنده حاجتي، خدا مستجاب کرد و دستور داد فرشتگان زکريا را که در محراب نماز مي خواند ندا دادند که خدا تو را به يحيي مژده مي دهد؛ هر کس امروز را روزه دارد و خدا را بخواند اجابتش کند چنانچه زکريا را اجابت کرد.
اي پسر شبيب اگر تو براي چيزي گريه مي کني براي حسين بن علي بن ابي طالب گريه کن که چون گوسفند او را سر بريدند و هيجده تن از خاندانش را با او کشتند که در زمين مانندي نداشتند. آسمانها و زمين براي قتل او گريستند و چهار هزار فرشته براي ياري او به زمين آمدند و او را کشته يافتند و بر سر قبرش پريشان و غبار آلود بمانند تا قيام قائم (ع) و از ياران او باشند و شعارشان يا لثارات الحسين است.
اي پسر شبيب پدرم از پدرش از جدش به من بازگفت که: چون جدم حسين کشتهشد آسمان خون و خاک سرخ باريد اي پسر شبيب اگر بر حسين گريه کني تا اشک بر گونه ات روان شود هر گناه کوچک و بزرگ و کم و زيادي که داري خدا بيامرزد. اي پسر شبيب اگر خواهي بدون گناه خداي عزوجل را ملاقات کني حسين را زيارت کن و اگر دوست داري در اطاقهاي ساختمان بهشت با پيغمبر و آلش همنشين باشي به قاتلان حسين لعن کن. اگر دوست داري ثواب شهيدان در رکاب حسين را ببري هر وقت ياد کردي بگو کاش با آنها بودم و به فوز عظيم رسيده بودم. اگر دوست داري در درجات اعلاي بهشت با ما باشي در اندوه و شادي ما شريک باش و ملازم ولايت ما باش اگر کسي سنگي را هم به ولايت بپذيرد خدايش در قيامت با آن محشور کند.
2- ابي هارون مکفوف گويد: حضور امام ششم رسيدم، قرمود شعر مرثيه بخوان. من خواندم. خود آن حضرت گريست و زنان حرم صيحه کشيدند و چون آرام شد فرمود: اي ابو هارون هر کس نوحه براي حسين بگويد و ده کس را بگرياند بهشت از آن اوست و از شماره يکي يکي کاست تا به يک رسيد و فرمود: هر کس نوحه بخواند براي حسين (ع) و يک نفر را بگرياند بهشت از آن او است. سپس فرمود: هر کس ياد او کند و بگريد، براي اوست بهشت.
3- مسمع کردين گويد: امام ششم فرمود: اي مسمع تو اهل عراقي. بر سر قبر حسين مي روي؟ گفتم: نه از دشمنان و ناصبي ها مي ترسم. فرمود: ياد مصيبت هاي او را نمي کني؟ عرض کردم: چرا فرمود دل آزرده مي شوي؟ عرض کردم: آري به خدا و گريان مي شوم تا خاندانم از چهره ام سوز دلم را مي نگرند و ديگر نمي توانم چيزي بخورم و از رخسارم هويداست. فرمود: خدا بر اشکت رحمت کند، هلا تو از آناني که از براي آزردگي ما آزرده شوند و در شادي ما شادند و در غم ما غمگين و با ما در خوف و امنيت شريکند. هلا هنگام مرگ حضور دريابي و سفارشت به ملک الموت بکنند و مژده اي که چشمت را روشن کند به تو بدهند پيش از آنکه بميري و ملک الموت از مادر نسبت به فرزند خود بر تو دلسوزتر و مهربان تر باشد. سپس گريان شد و من هم گريان شدم ... و فرمود: کسي نيست که بر ما دلسوزي کند و بگريد بر آنچه کشيديم جز آنکه هنوز اشک ديده اش نريخته خدايش رحمت کند و اشکي که بر گونه او روان شود اگر يک قطره اش دردوزخ افتد آن را چنان خاموش کند که سوزش نداشته باشد و آنکه از براي ما داغدار باشد هنگام مرگ که ما را ببيند چنان شاد شود که شادي از دلش نرود تا بر سر حوض به ما رسد، کوثر هم از ورود دوست ما خرسند شود و آن قدر به کامش خوشمزه آيد که نخواهد از سر آن برگردد. (همان، صص 52-58)
برخي شبهات در بخش نظرخواهي مطرح شده است که به علت فرا رسيدن ماه محرم و تدوين ويژه نامه هاي آن فعلا امکان پاسخگويي وجود ندارد. ان شاء الله بعد از عاشورا به طور کامل و مفصل پاسخ داده خواهد شد.
ان شاء الله که مرضي رضاي خداوند متعال واقع گرديده باشد.
در مجالس عزاداري ما را نيز از دعاي خير خويش محروم نفرمائيد. يا علي مدد.
دست مريزاد ای ملت عزيز
بسم الله الرحمن الرحيم
الله اکبر مرگ بر امريکا
امروز 22 بهمن بود. جشن تولد 26 سالگي انقلاب. امروز دوباره مردم ايران يکپارچه فرياد زدند مرگ بر آمريکا و يک پارچه به خيابان ها ريختند تا ثابت بکنن هنوز هم پشت سر انقلاب و نظامشون ايستادند و اون رو از خودشون مي دونند. من خودم تهران نبودم ولي وقتي از تلويزيون صحنه ها رو ديدم اشک تو چشام حلقه زد. واقعا که چقدر مردم نجيبي داريم. انصافا چقدر مردم فهيم و با بصيرتي داريم. مردم دوباره انقلاب و نظام رو شرمنده کردند و دوباره لبيک گفتند. بنده خدايي مي گه: « والله قسم مردم ايران سزاوار بهترين خدمت ها هستند اين مردم بايد در بهترين کشور دنيا زندگي کنند چون بهترين مردم دنيا هستند.» وقتي فکر مي کنم واقعا مي بينم که راست مي گه. اين مردم همه جا در کنار انقلاب و در بطن اون بوده اند و هر گاه که لازم بوده با تموم سرمايه ي وجودي به ميدون اومدن و در حق انقلاب کم نگذاشته اند و نشون داده اند که سزاوار و لايق الطاف خداوند، نعمت جمهوري اسلامي و رهبري مثل مقام معظم رهبري هستند. مردم نشون دادند که قدر انقلاب رو مي دونن و تا هميشه به آرمان هاي امام بزرگوارمان (ره) وفادارند.
مردم ما خيلي نجيبند چون با اين همه بي وفايي ها و بي مهري ها و بعضا خيانت هايي که متأسفانه برخي از مسئولين مي کنند هنوز تا فرمان رهبر و تهديد دشمن رو مي بينند مثل دريايي مواج به خروش در ميان و استواري چون کوه خودشون رو به رخ نامحرم مي کشند. مردم حساب برخي از مسئولين ناخدمتگزار رو از نظام جدا کرده اند و با اونها قهر کرده اند نه با انقلاب. به اونها پشت کرده اند نه به خون شهدا. از اونها روي گردون شده اند نه از رهبر ساده زيست و فرزانه شون. مردم هميشه در کنار اسلام انقلاب و رهبري خودشون ايستاده اند و سر هر کسي رو که بخواد به اسلامشون، انقلابشون و رهبرشون و آرمان هاي امامشون تعرض کنه به سنگ خواهند کوبيد.
در نهايت اينکه مردم شريف ما ثابت کردند که هنوز خون حسين (عليه السلام) در رگ هايشان جاري است.
«من با جرأت مدعي هستم که ملت ايران و توده ميليوني آن در حال حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله (صلي الله عليه و آله) و کوفه و عراق در عهد اميرالمومنين و حسين بن علي (صلوات الله و سلامه عليهما) مي باشند.»
***
ديگه حجت بر همه مسئولين و همه ما تموم شده ديگه هيچ بهانه اي باقي نمونده. مردم کار و وظيفه خودشون در برابر حکومت اسلامي رو انجام داده اند و حالا ديگه نوبت قواي سه گانه و نهاد هاي حکومتي است که به وظيفه هاشون عمل کنند. وظيفه شون هم همون اوامري است که رهبر معظم به اونها اشاره دارند و اون هم مبارزه با سه غده سرطاني فقر و فساد و تبعيضه. در يک کلام همه بايد دست به دست هم بدن و عدالت رو در همه شئون کشور عزيزمون حاکم کنند.
ان شاء الله در انتخابات بعدي هم يک رئيس جمهور عدالت محور، تحول گرا، جوان و کاري و خدمتگزار بر مسند رياست قوه مجريه انتخاب بشه. کسي که روح مديريت انقلابي از نوع شهيد رجايي رو در ساختار پوسيده و فسادزاي اداري دولت بدمه. همون روحي که در شهرداري تهران دميده شد و نتيجه اش رو همه ديدند. اون وقته که همه شاهد يک جامعه اسلامي خواهيم بود که عدل (البته به طور نسبي) در اون حاکم شده و اگه فقر هست براي همه باشه و اگر هم ثروت هست باز هم براي همه باشه. جامعه اي که زمينه ساز ظهور حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه) باشد. به اميد اون روز ان شاء الله
ماه محرم ماه پيروزي خون بر شمشير دوباره فرا رسيد. محرم آمده است تا روح جهاد و شهادت در راه خدا را دوباره در رگ هاي امت اسلام بدمد. محرم با پيام خون حسين (ع) آمده است. محرم آمده است تا اسلام را دوباره حياتي تازه بخشد و بگويد که خون حسين (ع) تا قيامت در جوش و خروش است و « اين خون سيد الشهداست که خون همه ملت هاي اسلامي را به جوش مي آورد و اين دستجات عزيز عاشوراست که مردم را به هيجان مي آورد و براي اسلام و براي حفظ مقاصد اسلامي مهيا مي کند. در اين امر سستي نبايد کرد» (صحيفه امام ج15ص 204، 4/8/60)
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد سجاد
بسم الله الرحمن الرحيم
« در پاسگاه 29 فکه کانالي را پيدا کرديم که داخل آن چند شهيد دفن شده بودند؛ آنجا را کنديم تا رسيديم به خود پاسگاه. مجوز گرفتيم که آنجا خالي شود. تعداد زيادي شهيد آنجا پيدا کرديم. الان يک سنگر بتني بزرگ و محکم آنجا قرار دارد که زير هر يک از پله هاي منتهي به آن شهيد دفن کرده و رويش بتن ريخته بودند. اين احتمال بسيار قوي است که زير ان سنگر که حدود 20-30 تن وزن دارد تعداد زيادي شهيد باشد. اطراف اين پاسگاه در طول چند سال تفحص حدود 100 شهيد پيدا کرده ايم.»(تفحص، حميد داود آبادي، انتشارات جنات فکه، ص43)
« صحنه هايي بود که مي ديديم و اوايل باور آن برايمان خيلي سخت بود ... آن صحنه شهدايي بودند که عراقيها پيکرشان را در توالتهايشان انداخته و همانجا دسشوئي هايشان را احداث کرده اند. اين مسئله اوايل براي هيچ کس قابل تصور و قبول نبود. غالبا در کار تفحص به محل دستشوئي ها که مي رسيديم، ناخودآگاه حالت تنفر و انزجار در وجودمان پبدا مي شد و زود از کنار آن رد مي شديم.
همه مسائل از آنجا شروع شد که يکي از روز ها متوجه لبه پوتيني شديم که از خاک کنار دستشوئي بيرون زده بود. با اکراه آنجا را کنديم و در کمال حيرت به استخوان پاي انساني برخورديم. از همانجا بود که چند گور دستجمعي پيدا کرديم و حدود 28 يا 30 شهيد درآورديم ... از آن به بعد بود که بچه ها به هر دستشويي که مي رسيدند يا ناراحتي و دلشکستگي تمام آنجا را مي کندند و پيکر مطهر شهدا را خارج مي کردند. شايد از هر 10 دستشويي عراقيها که در منطقه به چشم مي خورد، در هفت تاي آنها شهيد يافت شد.
... شهدايي را از زير خاک درميآوريم که آثار سوختگي حتي بر روي استخوان هايشان نمايان بود. لباس هايشان کاملا سوخته بود. آثار سوختگي روي بدن و يا اصبت تير خلاص بر روي جمجمه را به خوبي مي شد ديد.
گاهي به شهدايي برمي خورديم که دستها و پاهايشان با سيم تلفن و حتي بعضي جاها با همان پيشاني بند خودشان بسته شده بود که همه اينها حگايت از تيرباران و چه بسا زنده به گور کردن آنها دارد.
اصلا يکي از مواردي که خيلي براي ما مهم و مشکوک بود سيم هاي تلفني بودند که از خاک بيرون زده بود. سر سيم ها را مي گرفتيم و به دنبال آن زمين را مي کاويديم، کم کم مي رسيديم به شهدايي که دست و پايشان با سيم تلفن بسته و دفن شده اند. غالب شهدايي را که در اين حالت و وضعيت پيدا مي کرديم، مطمئن بوديم که زنده به گور شده اند. چرا که اگر موقع اسارت مجروح بوده اند، احتياجي به بستن دست و پاي آدم مجروح نيست. شهيد که امري مشخص دارد، تير يا ترکشي خورده و افتاده است. بستن دست و پا حکايت از اين دارد که آنها را بسته اند که نتوانند خود را از زير خاک يا هر جاي ديگر نجات دهند.
... حالا يک عده بودند که تير خلاص به مجروحين مي زدند، خب طبيعي بود جنگ بود و خارج از حد معقول هم نبود؛ ولي آتش زدن پيکر شهدا, داخل توالت انداختن آنها، بستن دست و پايشان و زنده به گور کردنشان، يک چيزهايي است که حکايت از خوي حيواني و شدت بغض و کينه دشمنان دارد. اين صحنه ها خيلي باعث تاثر و ناراحتي است.» (همان، ص 90)
مطالبي که خوانديد از کتاب تفحص نوشته سرور بزرگوار حميد آقاي داودآبادي است که عمر خود را صرف شهدا و دفاع مقدس کرده است. جهت خواندن متن کتاب اينجا را کليک کنيد و بعد کتابها/خاطرات را کليک کنيئ و در آنجا مي توانيد کتاب تفحص را پيدا کنيد. (چون آدرسش خيلي طولاني بود نمي شد يهش لينک داد).
غرض از نوشتن اين بود که يادمون نره که چه خون هاي عزيزي به پاي اين انقلاب ريخته شده است. تا يادمون نره آه مادراني که هر وقت ياد بچه اش مي افته به ياد اون سوراخ هاي خوني روي شقيقه و گوشه چپ سينه بچه اش مي افته و اشک تو چشماش جاري مي شه. تا يادمون نره که کسايي تو اين مملکت هستند که حتي توي خواب هم باباهاشون رو نديدند. يادمون باشه که مادري آخرين بوسه رو از رگ ها بريده ي گلوي تک پسرش برداشته، يادمون باشه که پيرمرد پيرزن هايي تو اين مملکت بودند که تا آخرين لحظه که اشهدشون رو گفتند چشمشون به در بود که جگر گوشه شون از در وارد بشه.اينجا که رسيديم بد نيست يه خاطره رو از يه مداح بسيجي حاج عليرضا مرادي براتون تعريف کنم. مي گفت: «چند سال پيش زمان صدام ملعون براي زيارت رفته بوديم کربلا توي کربلا يه مادر شهيد بود که انگار مدام داشت دنبال کسي مي گشت. ازش پرسيدم مادر دنبال کي مي گردي؟ گفت دنبال پسرم آخه بيست ساله اومده کربلا هنوز برنگشته. فهميدم که پسرش وقتي مي خواسته بياد جبهه به مادرش گفته که من دارم مي رم کربلا»
بگذريم. اگر ناراحت شديد ببخشيد ولي چاره اي نبود. بعضي موقع ها بايد خيلي چيزها رو يادآوري کرد که از يادمون نره.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد، سجاد

بسم الله الرحمن الرحيم.
دهه فجر بر دوستداران اسلام و انقلاب اسلامی در سراسر جهان گرامی باد.
«الان که فکر مي کنم خيلي قشنگ همه چيز مثل يه فيلم از جلو چشمم رد مي شه. اصلا باورم نمي شه که اين همه بر سر من گذشته.
وقتي وارد دبيرستان شدم خيلي زبان رو دوست داشتم و خيلي انگليسي کار مي کردم. بابام هم که از ديپلمه هاي قديمي بود و فرانسوي رو خيلي خوب حرف مي زد باهام فرانسه کار مي کرد چون اعتقاد داشت که بعدا به دردم مي خوره من هم با توجه به علاقه ام به زبان هاي خارجي خيلي خوب ياد مي گرفتم علاوه بر اينها پدرم تاجر بود و من هم دوست داشتم بعد از تموم شدن درس هام کار اون رو ادامه بدم و چون پدرم با اروپا و خارج از کشور کار مي کرد و فرش و پسته و صنايع دستي و محصولات ايراني رو مي فروخت و از اونجا هم خيلي چيزها رو وارد مي کرد براي همين بود که من خيلي زبان کار مي کردم و وقتي ديپلم گرفتم تقريبا فرانسه و انگليسي رو مسلط بودم. بعد از ديپلم ديگه سراغ دانشگاه نرفتم و يه راست رفتم سربازي اون موقع تازه جنگ تموم شده بود. من هم خدا رو شکر مي کردم که جنگ تموم شد و سربازي من به جنگ نخورد. خانواده ما زياد مذهبي نبودند و اصلا هم کاري به کار انقلاب و جنگ و اين حرف ها نداشتند ولي پدر من از جنگ خيلي سود برد. بگذريم.
وارد سربازي که شدم بعد از يک مدت سه چهار ماه که توي آموزشس بوديم ما رو به يک پادگان توي يکي از شهرهاي نزديک تهران اعزام کردند. تو همون آموزشي با يک پسر خوزستاني عرب دوست شدم و خيلي با هم رفيق بوديم و به قول بچه هاي دوقلو بوديم. خوشبختانه اون رفيق خوزستاني من هم به همون پادگاني که من افتاده بودم افتاد و دوباره با هم بوديم. با توجه به علاقه من به زبان هاي مختلف تو همون آموزشي شروع کردم با کمک رفيقم مکالمه عربي رو کار کردن. خلاصه دو سال خدمت مثل برق و باد گذشت ولي من توي اين مدت تقريبا به عربي هم مسلط شده بودم. خلاصه يه مدتي بعد از سربازي توي شرکت بابام کار مي کردم و چند ماه بعد هم برای تجارت به خارج رفتم. خلاصه توي اون سفر من که توي ايران يک مقدار تجربه تجاري داشتم تجربه تجارت خارجي رو هم پيدا کردم و وقتي جنس ها رو آب کرديم سود خيلي خوبي به جيب زديم و پدرم هم پول خوبي رو به عنوان دستمزد به من داد. تازه مزه پول داشت زير دندونم مزه مي کرد. اون موقع بابام با يه مرد فرانسوي حساب کتاب داشت و با هم مبادلات تجاري مي کردند. اون مرد فرانسوي با من هم خيلي رفيق شده بود و خلاصه دوست شده بوديم. اون علاوه بر کار با ايران با بسياري از کشورهاي آفريقايي که زبونشون فرانسوي بود و فرانسه در اونجا خيلي نفوذ داشت هم مبادلات تجاري داشت. خيلي خيلي پولدار بود و به قول يکي از بچه ها از پاروش هزار دلاري بالا مي رفت. اون هم از من خوشش اومده بود و خيلي از راه ها و حقه هاي تجارت رو به من ياد داد. خلاصه اون مرد فرانسوي به من پيشنهاد داد که در تجارت خودش در يکي از کشورهاي واقع در غرب آفريقا من رو شريک کنه. من هم با کمک بابام سرمايه اي رو به هم زدم و همراهش به اون کشور رفتم. کالاها و وسايلمون هم رسيد. پايتخت اون کشور شهري متوسط در حد شهرهاي محروم ايران بود. من خيلي تعجب کرده بودم آخه تو اين کشور فقير آدم چطور مي تونه پولدار بشه. ولي وقتي از دوست بابام پرسيدم گفت: صبر کن. زياد عجله نکن. همه چيز رو مي فهمي. خلاصه دو سه روز بعد از رسيدنمون من رو برداشت و با هم با يه ماشين دو ديفرانسيل دنده کمکي دار راه افتاديم. قسمت کمي از راه جاده صاف بود و قسمت بيشترش از توي کوهستان و جنگل و اين جور جاها مي گذشت. داشتم يواش يواش مي ترسيدم. آخه انگار تا حالا پاي انسان به اون منطقه نرسيده بود. ولي بالاخره به يک روستا رسيديم. و يه راست به يه خونه که در کنارش يه مغازه بود رسيديم و رفتيم تو. برام توضيح داد که اين خونه مال اونه و تمام اين منطقه محدوده ي اونه و اون آذوقه و مايحتاج تمام اين منطقه رو تأمين مي کنه. و در هر روستايي يه مغازه داره و از پايتخت براي مردم وسايل و غذا و اين جور چيز ها مياره. مردم اون روستا و در کل اون منطقه خيلي بيچاره و فقير بودند و حتي آب و برق هم نداشتن. وارد مغازه که شديم ديدم که بله توي تمام اون روستا همين يه مغازه هست و مردم مجبورند از اون خريد کنند. موريس به من گفت که من مي خوام اين مغازه رو بدم به تو تا کار کني و در نصف هزينه ها و نصف سود شريک بشي. من پيش خودم فکر ميکردم که آخه چه سودي؟ مگه اين مردم پول دارند. ولي موريس توضيح داد که ما مايحتاج ضروري اين مردم رو از خارج و يا پايتخت مي خريم يعد توي اين روستا به چند برابر قيمت مي فروشيم. در عوض از اونها صنايع دستي رو ارزون مي خريم و به چند برابر قيمت در پايتخت يا فرانسه و جاهاي ديگه مي فروشيم و از اين طريق از چند طرف سود مي کنيم. خلاصه اون رفت و من اونجا موندم. مردم مي اومدن و با من معامله مي کردن چند روز اول خيلي خوشم نمي اومد و عذاب وجدان داشتم ولي بعدش که سود کار رو ديدم رغبتم بيشتر شد. در ميان اون مردمي که مي اومدن و از من خريد مي کردن يه پيرزن خيلي مسن بود که مي اومد و سبد و روميزي و اين جور چيزا مي فروخت و از من آرد و مواد غذايي مي خريد. نکته اي که توجه من رو به اون جلب کرده بود اين بود که هميشه به من يه جوري نگاه مي کرد و کينه و خشم از نگاهش مي باريد. انگار مي دونست که ما چه بلايي سرش مي آريم. خلاصه چند ماهي اونجا بودم و حسابي سود کرده بودم. يه روز از پايتخت مقداري پرتقال برام رسيده بود و به قيمت خيلي زيادي براي فروش گذاشته بودمشون. اون پيرزن اومد و گفت که يه دونه پرتقال مي خواد و گفت که يکي مريضه و بايد پرتقال بخوره من هم براي اينکه بتونم باهاش حرف بزنم و دليل اون نگاهش رو بفهمم با اينکه پول يکي رو بيشتر نداشت بهش بيشتر پرتقال دادم. يه روز که به مغازه من اومده بود ازش پرسيدم که چرا تو به من اين جوري نگاه مي کردي؟ خلاصه اومد و شروع کرد حرف زدن که ما تو اين منطقه خيلي فقيريم ولي اين مرد فرانسوي و تو که همدست اوني چون مي دونيد که ما مجبوريم همه چيز رو به ما چند برابر قيمت مي فروشيد و وسايل ما رو مفت مي خرديد. داشتم از خجالت آب مي شدم. از من پرسيد: اون مرد که فرانسويه ولي به ت نمي خوره که فرانسوي باشي تو از کدوم کشور اومدي؟ که گفتم ايران. تا اسم ايران از دهن من بيرون اومد يه هو از جاش بلند شد و گفت: نه نه تو ايراني نيستي. و از مغازه رفت بيرون بعد از مدتي اومد به مغازه و يه عکس رنگ و رو رفته که توي يک پرس بود نشونم داد. عکس امام خميني بود تعجب کردم. گفت: ايراني خمينيه. خميني از ما بيچاره ها دفاع مي کنه ولي تو اومدي و داري ما رو غارت مي کني. نه تو ايراني نيستي. ديگه داشتم از خجالت آب مي شدم. دنيا داشت دور سرم مي چرخيد انگار دنيا رو سرم خراب شده بود. شروع کردم گريه کردن و به خودم اومدم که واقعا من چقدر آدم پستي هستم و چقدر در حق اين بيچاره ها ظلم کردم. خلاصه هر چي که از اون مردم دزدي کرده بودم بهشون برگردوندم و به قيمت خيلي گروني اون عکس رو ازشون خريدم. سريع از اونجا برگشتم ايران.
****
الان مدت هاست که برگشتم و دارم توي ايران کار مي کنم. اون عکس رو هم تو اطاقم دارم و هر موقع که چشمم بهش مي افته موجي از غرور و شرمساري وجودم رو پر مي کنه.»
ماجرايي رو که خونديد واقعيه و من اين رو با يک واسطه نقل مي کنم. يعني کسي که اين ماجرا براش اتفاق افتاده براي کسي تعريف کرده و اون هم براي من تعريف کرده و من هم ماجرا رو بازنويسي کرده ام. البته چون قضيه مال چند سال پيشه اسم اون کشور و اون روستا رو شک داشتم و به همين دليل اسمش رو ننوشتم ولي اصل قضيه همينه که خونديد. اين داستان سه چهار سال پيش در مجله روزهاي زندگي قسمت سراب هم چاپ شده.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
سجاد

ابراز برائت
بسم الله الرحمن الرحيم
ديروز وارد وبلاگ شدم تو ی قسمت نظر سنجی مطلبی از قول دوست عزيزم ضد منکرات وارد شده بود
|
نويسنده: ضد منکرات |
جمعه، 9 بهمن 1383، ساعت 18:39 | |
|
اين بار آخرت باشه که ميای و در وبلاگ من به من و آيت الله خامنه ای فحش ميدی . دفعه ديگه فورا ميرم ازت شکايت ميکنم تا در وبلاگتو ببندند . ياحق | ||
|
E-mail: monkrat_2002@yahoo.com |
||
وقتی از خودش پرسيدم گفت نه مال من نيست.
رفتم توی وبلاگ عفاف که ديدم بله پيه اين قضيه به خودم هم ماليده شده و از قول من نوشته بود.
|
نويسنده: سجاد |
يكشنبه، 11 بهمن 1383، ساعت 14:42 | |
|
ببين آبجی اين آخرين بارت باشه که ميای در وبلاگ من و به آقای خامنه ای فحش ميدی ! بيچاره رهبر که اينقدر فحشش ميدی | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
||
آقا ما اين قدر شوکه شديم که نگو حالا نمی دونم اين موجود مردم آزار کی هستش ولی شما هم اگر يک هم چين چيزی رو توی وبلاگتون ديديد. بدونيد که کار من نبوده و کامنت رو حذف کنيد. باز هم شرمنده وبلاگ عفاف و ديگران که به خاطر ما بهشون توهين شده. دليل اين هم که از من نيست اين که آدرس وبلاگ رو اشتباه وارد کرده. خلاصه شرمنده ی دوستان شديم. خدايا اين تروريست اينترنتی رو هدايت کن اگر قابل هدايت نيست نابودش بفرما آمين يا رب العالمين. يا علی مدد
عيد شما مبارک
بسم الله الرحمن الرحيم
عيد سعيد غدير عيد ولايت عيد الله الاکبر بر همه پيروان راستين اميرالمؤ منين (ع) مبارک باد.
پيامبر(صلي الله عليه و آله) از حجي که خود مي داند آخرين حج است بر مي گردد. همه مسلمانان از تمامي شبه جزيره عربستان براي آنکه حج خود را با پيامبر (ص) به جاي بياورند جمع شده اند. همه مسلمانان با پيامبر (ص) از مکه باز مي گردند. پيامبر (ص) مضطرب است چون مأموريتي بسيار سنگين بر دوش دارد. اما اين بهترين فرصت براي ابلاغ پيام است. چه کند؟ آيا اينجا جاي مناسبي براي ابلاغ پيام است. گروهکي که در بين صحابه پيامبر(ص) جاي گرفته بودند اندکي پيش طرح ترور پيامبر (ص) را اجرا کرده اند اما با عنايت الهي موفق نشده اند. پيامبر(ص) به اين مي انديشد که اگر پيام را ابلاغ کند چه پيش خواهد آمد. دشمني و عناد برخي از اصحابش با علي(عليه السلام) را مي داند. اينان بارها عمق عناد خود را با علي(ع) نشان داده اند. در همين حين فرشته وحي به داد پيامبر(ص) مي رسد. پيام جديدي آورده است. خداوند پيغامي به محمد (ص) داده است: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمک من الناس ان الله لا يهدي القوم الکافرين(سوره مائده آيه 67) اي پيامبر، آنچه را که از جانب پروردگارت به تو نازل شده است ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکني رسالتش را انجام نداده اي و خدا تو را از مردم حفظ مي کند. همانا خداوند گروه کافران را هدايت نمي کند. پيامبر(ص) با شنيدن اين پيام مصم تر مي شود و در جايگاهي که نامش غدير خم بود و در مکاني قرار داشت که در آن نقطه هر گروه جدا مي شد و به شهر و ديار خود باز ميگشت متوقف شدند و دستور توقف دادند. فرمان رسيد که آنان که جلوتر رفته اند باز گردند و آناني که نرسيده اند خود را برسانند. همه مجتمع مي شوند. طبق تواريخ جمعيتي چند ده هزار نفره جمع مي شوند. پيامبر(ص) سخن مهمي دارد. براي اينکه همه بتوانند پيامبر(ص) را ببينند؛ از جهاز شتران منبري بلند آماده مي شود. براي اينکه صدا و کلام پيامبر(ص) به همه برسد عده اي در ميان جمعيت ايستاده اند تا هر آنچه مي شنوند براي آناني که دور ترند و صدا را نمي شنوند فرياد کنند. رسول مکرم (ص) شروع مي کند. خطبه اي غراء ايراد مي کند. در قسمتي از سخنانشان اشاره اي به اعضاي صحيفه ملعونه و تروريست ها مي کند اما باز هم پيامبر رحمت (ص) آنان را رسوا نمي کند. در اواخر سخن از مردم سئوالاتي مي کند و از آنان شهادت مي گيرد: مردم آيا من از شما بر شما نزديک تر و مهربان تر نيستم... ادامه مي دهد و در نهايت علي (ع) را که در همان نزديکي است به بالاي منبر فرا مي خواند. صداي پيامبر(ص) در گوش همه مي پيچد: من کنت مولاه فهذا علي مولاه هر که من مولاي اويم اين علي (ع) مولاي اوست. چون مسئله بسيار مهم است طبق نقل تاريخي پيامبر (ص) علي را بر دست بلند مي کند و به همه نشان مي دهد. تا همه شاهد باشند که منظور پيامبر(ص) که بوده است. علي بن ابي طالب (ع). همهمه اي در مي گيرد. اما خدا همان گونه که فرمان داده است پيامبر(ص) را از مردم حفظ مي نمايد. فضا به گونه اي تغيير مي کند که دشمنان درجه يک علي (ع) هم مجبور مي شوند براي ظاهر سازي هم که شده به علي (ع) تبريک بگويند. اين صداي عمر بن خطاب است: بخا بخا بک يا علي اصبحت مولاي و مولا کل مسلم و مسلمة. تبريک تبريک بر تو اي علي. مولاي من و مولاي هر مسلماني شدي. بنا بر دستور پيامبر (ص) همه حاضرين و به نمايندگي از همه مسلمين با علي بيعت مي کنند. تاريخ فراموش نخواهد کرد که آن روز تا غروب مردان مسلمان با علي دست مي دادند و زنان نيز دست خود را در ظرف آبي که دست علي هم در گوشه ديگري از آن بود مي زدند و اين گونه بيعت مي کردند. ماجرا تمام مي شود. دوباره فرشته وحي نازل مي شود و اين بار مژده آورده است: اليوم يئس الذين کفروا من دينکم و لا تخشوهم واخشون اليوم اکملت لکم دينکم ورضيت لکم الاسلام دينا (آيه 3 سوره مبارکه مائده) امروز کفار از دين شما مأيوس شدند و از آنان نترسيد بلکه از من بترسيد امروز دين شما را کامل کردم و به اسلام به عنوان دين شما راضي شدم.
اما آتش کينه و حسد دشمنان علي (ع) درونشان را مي سوزاند. چشم هايشان از شدت خشم از حدقه بيرون زده است. اما ديگر کار از کار گذشته است. به مدينه بر مي گردند شهري که آبستن وقايع دردناکي است.
يا علی مدد.
اين هم يک مطلب از زمان قديم
آنچه که درپي مي آيد مطلبي است که در رد مطلبي که در يکي از وبلاگ هاي سني درباره غدير نوشته شده بود. در آن زمان توفيق انتشار اين مطلب دست نداد اما اکنون به مناسبت عيد غدير آن را در وبلاگ قرار مي دهم. اميد آنکه مرضی رضای خداوند متعال واقع گردد.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و السلام علي خير خلقه حبيب اله العالمين اباالقاسم المصطفي محمد و آله المعصومين و صحبه المنتجبين و اللعن الدائم علي اعدائه اجمعين
الحمد لله الذي هدانا لهذا و ما کنا لنهتدي لولا ان هدانا الله
نويسنده ي وبلاگ ..... مي نويسد:
آخرين حج پيامبر هم به پايان رسيد،حجه الوداع...پيامبر و اصحابش راهي شده اند.كاروان حاجيان راه خانه خويش را پيش گرفته اند.اما انگار گروهي از مسلمانان آزرده اند؟علت چيست؟
در جنگي كه اخيرا ميان سپاه اسلام و ايران روي داده،علي(رض) دختر شاه ايران را به عقد خويش در اورده است.برخي از مسلمانان از اين جريان ناراضي اند. برخي حتي از شدت عصبانيت قصد جان او را كرده اند.ميان مسلمانان مشاجره بالا ميگيرد،پيامبر از موضوع مطلع ميگردد.منتظر فرصتي است كه غائله را خاتمه دهد.مسلمانان براي رفع خستگي توقف كرده اند.پيامبر دستور ميدهد آنان كه پيش افتاده اند باز گردند،و آنان كه باز مانده اند خود را به جمع مسلمانان برسانند.پيامبر ميخواهد براي مسلمانان سخن بگويد.از اثاثيه ي كاروان منبري ميسازند.پيامبر بالا ميرود.براي مسلمين سخن ميگويد.از حجه الوداع ميگويد.برخي گريه ميكنند،سپس علي(رض) را نزد خود ميخواند.از علي(رض) سخن ميگويد.
علي(رض) كنار پيامبر ايستاده،پيامبر ميگويد:من كنت مولاه فهذا علي مولاه.
گويي پيامبر با معترضين اتمام حجت كرده است.مخالفين تكليف خود را ميدانند!كسي حرفي نميزند،همه تسليم امر پيامبر هستند.در آخر مسلمانان معترض با علي كرم الله وجهه دست ميدهند و غائله خاتمه مي يابد.
اين است ماجراي غدير از ديدگاه اهل تسنن.
ما مي گوييم:
1- در کجاي تاريخ و کتب تاريخي نوشته است که اصلا در زمان رسالت پيامبر (صلي الله عليه و آله) اصلا با ايران جنگي در گرفته است؟ در صورتي که همه ي کتب تاريخي شهادت داده اند که اولين جنگ اسلام با ايران در زمان خليفه دوم صورت گرفته است (قادسيه) و قبل از اين هم هيچ جنگي بين ايران و مسلمين نبوده است. چه رسد به اين که دختر پادشاه ايران اسير شده باشد و حضرت امير (عليه السلام) با او ازدواج کرده باشد. در ضمن تاريخ شهادت مي دهد به آنکه علي (عليه السلام) تا فاطمه(س) به شهادت نرسيده بودند هرگز همسر ديگري اختيار نکردند.
2- آيا واقعا اختلافي وجود داشته است؟ تاريخ مي گويد بله که برادران اهل سنت نيز اين را قبول دارند ولي به دنبال علت مي گردند و علمايشان(گويا) اين دليل را آورده اند تا مسئله را حل کنند.
3- از آنجا که پيامبر (صلي الله عليه و آله) مي خواهند براي مردم سخن بگويند و دستور مي دهند که آنان که جلو رفته اند باز گردند و آناني که نيامده اند خود را برسانند و براي مردم سخن مي گويند هم اختلافي نيست حتي در محتواي سخن نيز هيچ اختلافي نيست اما در منظور از مولا بين شيعه و سني اختلاف وجود دارد اما و اقعا منظور از مولا چيست؟
کلمه ي مولا چندين بار در قرآن آمده است. من جمله در آيه يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم(آيه 59 سوره مبارکه نساء) و در آيه شريفه ي انما وليکم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزکوة و هم راکعون (53 سوره مبارکه مائده) و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله)
4- آيه شريفه 3 از سوره مبارکه مائده بيان مي دارد که (...اليوم يئس الذين کفروا من دينکم و لا تخشوهم واخشون اليوم اکملت لکم دينکم ورضيت لکم الاسلام دينا) يعني امروز کفار از دين شما مأيوس شدند و از آنان نترسيد بلکه از من بترسيد امروز دين شما را کامل کردم و به اسلام به عنوان دين شما راضي شدم. البته اين فراز از آيه نيز گويا مانند آيه 33 سوره مبارکه احزاب، جزو اصلي اين آيه نبوده بلکه بعدا به هر ترتيب در هنگام جمع قرآن (يا به احتمال زياد به دستور پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) يا غير آن) در بين اين آيه قرار گرفته است. چرا که در قبل از اين فراز مي فرمايد : (... وما ذبح علي النصب و ان تستقسموا بالازلم ذلکم فسق) و بعد از اين فراز هم مي فرمايد (فمن اضطر في مخمصة غيرمتجانف لاثم ان الله غفور رحيم) که در قسمت اول از آيه سخن از گوشت هاي حرام و خون سخن مي گويد و بعد از اين فراز هم مي گويد کسي که در مخمصه اي (در اينجا گرسنگي شديد) گرفتار شد و از روي اضطرار و نه گناه پس خداوند آمرزنده وبخشنده است. مي بينيم که در اينجا اگر فراز اليوم را برداريم آيه کامل است و ميگويد که اين گوشت ها حرام است ولي اگر کسي در جايي در اضطرار افتاد مي تواند از آنها بخورد. حال براي ما سؤال پيش مي آيد که اين روز کدام روز است که احتمالات زيادي مطرح است ولي در اين بين ما طبق روايات مي گوييم اين آيه در روز 18 ذي الحجه در همان روزي که حادثه ي غدير اتفاق افتاد پس از اين سخن رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) فرمودند:« من كنت مولاه فهذا علي مولاه» اين آيه نازل شده است و حال روايات طبق منابع اهل سنت:
الف- در تفسير فخر رازي و همين طور تفسير روح المعاني آلوسي و همچنين تفسير المنار شيخ محمد عبده مصري آمده است که پيامبر (صلي الله عليه و آله) 81 روز پس از نزول اين آيه درگذشتند اگر طبق نقل اهل سنت و برخي از شيعه رحلت رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) را در روز 12 ربيع الاول بگيريم روز نزول اين آيه دقيقا روز 18 ذي الحجه خواهد بود.
ب- ابن جرير طبري در کتاب ولايت از زيد بن ارقم نقل مي کند که اين آيه در روز غدير نازل شد
ج- حافظ ابو نعيم اصفهاني در کتاب ما نزل من القرآن في علي عليه السلام از ابو سعيد خدري نقل مي کند که در روز غدير پيامبر (صلي الله عليه و آله) علي را به ولايت معرفي کردند و هنوز مردم متفرق نشده بودند که اين آيه (اليوم اکملت...) نازل شد در اين موقع رسول مکرم (صلي الله عليه و آله) فرمودند: «الله اکبر علي اکمال الدين واتمام النعمة و رضي الرب برسالتي و بالولاية لعلي من بعدي ثم قال من کنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله » الله اکبر بر کامل شدن دين و تمام شدن نعمت و خداوند از رسالت من و ولايت علي بعد از من راضي شد و سپس فرمودند: خدايا هر کس او را دوست مي دارد دوست بدار و هر که با او دشمني مي کند دشمن بدار و خداوندا ياري کنندگان علي را ياري کن و هرکس دست از ياري اش برداشت د ست از ياري اش بردار
د- خطيب بغدادي در تاريخ خود از ابو هريره از پيامبر (صلي الله عليه و آله) نقل کرده که اين آيه پس از آن گفتار پيامبر (صلي الله عليه و آله) (من کنت ...) نازل شد.
هـ- تفسير ابن کثير جلد دوم ص14 و مقتل خوارزمي ص47نيز همين معنا منقول است
علاوه بر همه ي اينها مرحوم علامه اميني از منابع مختلف اهل سنت 13روايت ديگر به همين مضمون در کتاب الغدير آورده است.
بعد از همه ي اينها آيا مي توان گفت که پيامبر (صلي الله عليه و آله) فقط مي خواست اختلاف شخصي بين علي (عليه السلام) و ديگران را حل کند؟ با اين کار دين کامل شد؟ خير عقل چيز ديگري مي گويد. کفار اين گونه مي انديشيدند که بعد از رحلت نبي مکرم (صلي الله عليه و آله)، متولي و سرپرستي براي مسلمانان وجود ندارد و اميد داشتند که بعد از ايشان دين اسلام و رسالت ايشان از بين مي رود و دوباره روز از نو و روزي از نو دوباره بساط کفر و شرک و الحاد را در جزيره العرب و دنيا پهن مي کنند. ولي وقتي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) جانشيني براي خود معرفي کردند ديگر فهميدند که نقشه هايشان نقش برآب شد و مأيوس شدند همان گونه که قرآن مي فرمايد: اليوم يئس الذين کفروا من دينکم و چون ديگر مأيوس شدند پس از آنان نبايد ترسيد. تکليف دين و سرپرستي مؤمنين نيز معلوم شد پس دين کامل شده، اليوم اکملت لکم دينکم
5- از همه اينها گذشته برادرمان مي گويد معترضين با علي دست دادند و همه چيز تمام شد
ما مي گوييم: خير اولا فقط اين معترضين نبودند که با حضرت علي (عليه السلام) دست دادند چرا که اولا همه ي مسلمانان حاضر با علي (عليه السلام) بيعت کردند به طوري که طبق نقل ... حتي زنان نيز با علي (عليه السلام) به شيوه ي مخصوص خود(علي (عليه السلام) دست خود را در کاسه آبي فرو مي بردند زن نيزدست خود را به قسمت ديگري از آن آب مي زد) بيعت کردند البته اين بيعت طولاني شد به طوري که طبق نقل تا غروب آفتاب طول کشيد. ثانيا عمر و ابوبکر در هنگام بيعت (يا به قول برادرمان دست دادن) به علي (عليه السلام) مي گويد:« بخ بخ بک يا علي اصبحت مولاي و مولا کل مومن و مومنه» يا به قول خطيب بغدادي مي گويد:« بخ بخ بک يا بن ابي طالب اصبحت مولاي و مولا کل مسلم» اينکه مردم علي را دوست بدارند که تبريک ندارد بلکه عمر خودش هم با علي (عليه السلام) بيعت کرده و به خاطر انتصاب وي به ولايت تبريک مي گويد.
6- بحث درباره ي غدير بسيار گسترده است در اينجا صرفا به آيه اي ديگر از قرآن شريف که در همين رابطه است اکتفا مي کنيم:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمک من الناس ان الله لا يهدي القوم الکافرين
اي پيامبر (صلي الله عليه و آله) آنچه را که از سوي پروردگارت بر تو نازل شده است ابلاغ کن و اگر اين کار را نکني رسالتت را ابلاغ نکرده اي و خدا تو را از مردم محافظت خواهد کرد و خدا قوم کافر را هدايت نخواهد کرد.(سوره مبارکه مائده آيه 67)
اين آيه نيز درباره ي غدير نازل شده است از ابن عباس(رضي الله عنه) به 11 طريق، از ابو سعيد خدري به 11 طريق، از براء بن عازب به 3 طريق و از زيد بن ارقم به 1 طريق منقول است که اين آيه در روز غدير و قبل از اعلام ولايت علي (عليه السلام) نازل شده است. که در کتب اهل سنت اين روايت ها وجود دارد نظير کتب زير:
أ) حافظ ابو نعيم اصفهاني در کتاب ما نزل من القرآن من علي
ب) ابوالحسن واحدي نيشابوري در اسباب النزول ص 150
ج) حافظ ابو سعيد سجستاني در کتاب الولاية
د) ابن عساکر شافعي
ه) فخر رازي در تفسير کبير ج 3 ص 636
و) ابو اسحاق حمويني در فرائد السمطين
ز) ابن صباغ مالکي در الفصول المهمة ص27
ح) جلال الدين سيوطي در الدرر المنثورج2ص298
ط) قاضي شوکاني در فتح القديرج 3 ص57
ي) شهاب الدين آلوسي در روح المعاني ج6 ص72
ك) سليمان قندوزي حنفي در ينابيع المودة ص120
ل) بدر الدين حنفي در عمدة القاري في شرح صحيح البخاري ج8 ص 584
م) شيخ محمد عبده در تفسير المنار ج6 ص 463
ن) حافظ ابن مردويه به نقل از الدرر المنثور سيوطي
با همه ي اينها ديگر مسلم است که اين آيه در شأن علي (عليه السلام) نازل شده است پس اولا مي فهميم که ولايت علي (عليه السلام) امري است که خداوند آن را مقرر فرموده است و ثانيا اگر اين ولايت ابلاغ نشود رسالت پيامبر (صلي الله عليه و آله) به پايان نرسيده است پس امر بسيار مهمي است و نمي تواند امر مردم تنها به دوستي علي (عليه السلام) باشد ثالثا پيامبر (صلي الله عليه و آله) نگران بودند که اگر اين پيام را ابلاغ کنند باند (ببخشيد گروه) مخالف علي (عليه السلام) شورش کنند و در گيري ايجاد نمايند و در نتيجه اسلام در خطر بيفتد (اشتباه نشود که العياذ بالله پيامبر (صلي الله عليه و آله) از جان خود واهمه داشتند وبراي خود مي ترسيدند چرا که اگر مي خواستند بترسند بايد اصلا از ابتدا وحي را ابلاغ نمي کردند و علاوه بر آن مي بينيم پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در سخت ترين جنگ ها شخصا حضور داشتند و هرگز نترسيدند) اين گروه مخالف که قرآن پيامبر (صلي الله عليه و آله) را از شر آنان ضمانت مي فرمايند بسيار خطرناک بودندآن چنان که خداوند آنان را کافر مي داند و مي فرمايد که هدايت نمي شوند.
والسلام علي من اتبع الهدي
27 فروردين ماه 1383
الوعده وفا
بسم الله الرحمن الرحيم.
الوعده وفا. ما قول داديم که فونت ها رو می ذاريم الان هم می خوام به قولم عمل بکنم. ان شاءالله که ِDownload بکنيد و خوشتون بياد. عکس قلم رو در اين زير ان شاء الله که می بينيد. روش کليک راست کنيد و save target as... رو انتهاب کنيد بعدش هم محل سيو رو انتخاب کنيد و بعد از اينکه دانلود تموم شد می تونيد بريد توی کنترل پنل و از پوشه فونت از منوی File گزينه Instal new font و بعدش هم تو برنا هايی مثل ورد استفاده کنيد. ما رو هم از دعای خيرتون فراموش نکنيد. يا علی مدد
عيد شما مبارک
بسم الله الرحمن الرحيم
ولادت امام علی النقی(ع) بر شيعيان جهان مبارک باد.
مژده مژده مژده مژده
با سلام
ان شاء الله که عيد قربان بهتون خوش گذشته باشه. عيد غدير هم در پيش است. من هم به نوبه خودم چند تا کار خاص رو به مناسبت اين عيد انجام خواهم داد و هدايايي رو به شما عزيزان تقديم خواهم نمود.(چقدر کتابي شد)
1-اگر از خوانندگان قديمي اين وبلاگ باشيد حتما يادتون هست که يک زماني نوشتم که قلم هاي زرنگار رو تحت ويندوز کردم. اون موقع هيچ کس حاضر نشد که به ما سايتي رو معرفي کنه و ما هم دچار سرخوردگي عاطفي شديم و رفتيم و تا چند ماه پشت سرمون رو هم نگاه نکرديم(حال کرديد از اين اقتدار) خلاصه حالا يک تعدادي از اين مهمترين قلم ها آماده شده و روي شبکه قرار دادم. ان شاء الله الرحمن در روز عيد اگر به اين وبلاگ سر بزنيد خواهيد ديد که آدرس قلم ها رو قرار داده ام.
2-از مدتي پيش اين احساس رو کردم که با توجه به اينکه سايت پرشين جستجو در عناوين وبلاگ ها رو برداشته لازمه که يک سايتي باشه که به صورت انديس(Index) عمل کنه و فهرست يک سري از سايت ها و وبلاگ ها رو به صورت آماتور انجام بده. مخصوصا وبلاگ هاي مسلمان و اسلامي. خلاصه اين وبلاگ تقريبا آماده شده و البته به کمک شما نياز مبرم داره. يک سري از وبلاگ ها رو روي اونجا قرار مي دم و اين وبلاگ هم کار خودش رو در روز عيد سعيد غدير ان شاء الله شروع خواهد کرد. http://siyaheh.persianblog.ir
ان شاء الله در چند روز قبل از غدير هم يکي دو تا مقاله راجع به اين عيد الاکبر خواهم فرستاد. اميدوارم که اولا مرضي رضاي خداوند متعال و نبي مکرم (صلي الله عليه و آله) و خاندان گراميش علي الخصوص ولي غدير اميرالمؤمنين (عليه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله عليها) قرار بگيرد و شما هم خوشتون بياد.
در دهه فجر هم ان شاء الله مطالبي هم در مورد طاغوت و هم در مورد امام(ره) و انقلاب خواهم نوشت.
شايد هم در آينده اي نزديک يک نفر ديگه هم توي اين سايت بنويسه. (خانم يا آقا بودنش رو بعدا مي گم)
يک نکته اي رو هم برام جالب بود. توي اين چند وقت اخير خيلي ها مي آن توي اين سايت ولي اصلا هيچ گونه پيامي نمي گذارند. چند تا فکر به نظرم رسيد. يا اينکه چون من دفعات قبل پيام هاي انتقاد آميز رو دو برابر مطلب انتقادي جواب دادم ديگه کسي يا جرأت نمي کنه انتقاد کنه يا اينکه حال و حوصله جر و بحث نداره. يا اينکه مطالب اين قدر خنثي و پيش پا افتاده است که کسي نظري راجع بهش نداره در صورتي که مطلب اخير راجع به حضرت علي(ع) حد اقل به نظر من خيلي مهم و جالب بود ولي مثل اينکه سني از اين سايت ديدن نمي کنه يا اينکه نظري نداره. از شيعه هاي بي بخار هم اين گلايه رو دارم که چرا کسي از اين مطلب که فضيلت بسيار مهمي براي حضرت امير(ع) محسوب مي شه به راحتي مي گذرن و ... .
بگذريم. آقايان خانم ها لطف کنيد وقتي مي آييد اينجا و قدم رنجه مي فرماييد و قدم سر چشم ما مي گذاريد يه چند لحظه هم وقت شريفتون رو صرف کنيد و پيامي هم بگذاريد. انتقاد پيشنهاد تقدير و شکايت (شد مثل اين تبليغ هاي 197 بله شما پليس ما باشيد.) حتي اگه دلتون خواست ما فحش هاي شما رو هم تا حدي که فقط به خودم ارتباط داشته باشه و ربطي به کس ديگري من جمله خانواده نداشته باشه پذيرا هستيم.
والسلام, يا علي مدد
سجاد
يا علی
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام روايتي را برايتان نقل مي کنم که فقط قطره اي از درياي فضائل امير المؤمنين(عليه السلام) است که حتي اهل سنت هم آن را در کتاب هايشان نقل کرده اند. خودم وقتي روايت را براي اولين بار خواندم به شدت متعجب شدم ولي لحظاتي بعد آن چنان خوشحالي در وجودم ايجاد شد که قابل وصف نيست. اين روايت را تقديم مي کنم به محضر مبارک مظلوم عالم حضرت امير المؤمنين(ع) و حضرت زهراي شهيده (سلام الله عليها) و فرزندان و پيروان حقيقي نبي مکرم اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم).
از ابوذر شنيدم که مي گفت:
آقايم محمد (ص) را ديدم که شبي به امير المؤمنين فرمود: فردا به کوه هاي بقسع برو و بر مکان بلندي از زمين بايست و وقتي خورشيد طلوع کرد بر آن سلام کن. خداوند تعالي به او دستور داده به تو با صفاتي که داري جواب دهد.
تکلم امير المؤمنين(ع) با خورشيد در حضور صحابه
فردا اميرالمؤمنين(ع) بيرون آمد در حالي که ابوبکر و عمر و عده اي از مهاجرين و انصار همراه آن حضرت بودند، تا به بقيع رسيدند و حضرت بر مکان بلندي از زمين ايستاد. همين که خورشيد طلوع کرد حضرت فرمود:«سلام بر تو اي خلق جديد خدا که مطيع او هستي».
صدايي از آسمان شنيدند و جواب گوينده اي را که مي گفت: «سلام بر تو اي اول و اي آخر و اي ظاهر و اي باطن و اي کسي که بر هر چيزي عالم هستي!»
تعجب و بيهوشي حاضران از تکلم خورشيد
وقتي ابوبکر و عمر و مهاجرين و انصار سخن خورشيد را شنيدند از هوش رفتند. آنان بعد از چند ساعت به هوش آمدند در حالي که امير المؤمنين (ع) از آنجا رفته بود!
همگي خود را به حضور پيامبر(ص) رسانيدند و عرض کردند: شما مي گويي علي بشري مثل ماست. خورشيد او را با سخناني مخاطب قرار داد که خداوند خود را با آن مخاطب قرار داده است!!
تفسير گفتار آفتاب با امير المؤمنين(ع)
پيامبر(ص) فرمود: از او چه شنيديد؟ گفتند: از خورشيد شنيديم که مي گفت:«سلام بر تو اي اول» فرمود: راست گفته است، او اولين کسي است که به من ايمان آورده ايت.
گفتند: از خورشيد شنيديم که مي گفت:«اي آخر» فرمود: راست گفته است، او آخرين کسي است که با من تجديد ديدار مي کند. او مرا غسل و کفن مي کند و مرا داخل قبر مي نمايد.
گفتند: از خورشيد شنيديم که مي گفت:«اي ظاهر» فرمود: راست گفته ايت، همه ي علم من براي او ظاهر شده است.
گفتند: از خورشيد شنيديم که مي گفت: «اي باطن» فرمود: راست گفته است. همه ي اسرارم در باطن اوست.
گفتند: از خورشيد شنيديم که مي گفت: «اي کسي که بر همه چيز عالم هستي» فرمود: راست گفته است. اوست عالم به حلال و حرام و واجبات و مستحبات و آنچه از اين قبيل است.
همه برخاستند و گفتند: «محمد(ص) ما را در ظلمت انداخت.» و بعد از درب مسجد بيرون رفتند.
روايت منقول از کتاب اسرار آل محمد(ص)، نوشته سليم بن قيس هلالي، ترجمه اسماعيل انصاري زنجاني خوئيني، انتشارات دليل ما،1380،صص737-739.
روايت با سند به سليم: عيون المعجزات، ص4.
روايت با سند از غير سُليم:
فضائل شاذان، ص69. ما نزل من القرآن في علي، به نقل از کنز الفوائد نجفي، به نقل از بحار، ج41، ص181. مدينة المعاجز، ص33. تفسير برهان، ج4 ص287. ارشاد القلوب ديلمي، ج2 ص64. الهداية الکبري(نسخه خطي)، ص17. فرائد السمطين باب 38. مناقب خوارزمي، ص68. ينابيع المودة، سليمان قندوزي حنفي ، ص140.
کتاب هايي را که زيرشان خط کشيده شده است مطمئن هستم که از اهل سنت است. چند تايي از بقيه را هم شک دارم.
والسلام يا علی مدد
تغييرات
بسم الله الرحمن الرحيم
يکی از دوستان پيشنهاد خوبی داده بود. من هم چون از قبل به فکر تغيير نام بودم و برای اينکه دل دوستمان رو نشکسته باشيم اسم وبلاگ رو به اون چيزی که بالا می بينيد عوض کرديم.(ببينيد چقدر دموکراتم
)
البته شايد باز هم اسم رو عوض کردم. نظراتتون رو بگيد تا ببينيم که چه اسمی بگذاريم.
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ياعلی مدد
و دوباره پاسخ
بسم الله الرحمن الرحيم
دوست عزيز کورش خان!
نکته اي رو مي خواستم مطرح کنم و اون هم اينه که: اون تصوري که شما از تمدن ايران باستان داريد. تصور درستي نيست. چرا؟ به اين علت که در اون به اصطلاح تمدن خيلي پيشرفته!!!(نمي خوام پيشرفت هاي ايرانيان رو نفي بکنم) ولي قبول کنيد که از نظر اجتماعي يک سيستم بسيار بسته داشت از نظر مذهبي در اين اواخر مخصوصا پس از داريوش و کورش جز نامي از زرتشت باقي نمانده بود تا جايي که آقاي پادشاهي در حال مستي به خواهرش و در جاي ديگري به دخترش تجاوز جنسي مي کند و عالي جنابان!!! موبدان به جاي اين که او را سرزنش کنند اين گونه وانمود مي کنند که ازدواج با محارم حلال است. و اين آورد بر سر ملت ايران آن را که حتي در اوايل دوره اسلام و حتي در زمان امام چهارم_احتمالا(فراموشي از من است)- بودند افرادي از ايرانيان که مادرشان مادربزرگشان هم بود!!! و البته اينجا امام معصوم (ع) به داد ايرانيان رسيد و حکم شرعي دادند که هر کس که پدر و مادرش طبق دين خودشان ازدواج کرده باشند و بعد او به دنيا آمده باشد حلال زاده است. آري سيستم به اصطلاح حقوق بشري پادشاهان ساساني آن چنان بلايي بر سر مردم آورده بود که با اولين پيام هاي اسلام به اين دين حيات بخش گرويدند و نه تنها مقاومتي در برابر مسلمانان (نه عرب هاي صرف بلکه بينشان تعداد بسياري ايراني هم وجود داشت) نکردند بلکه حتما مي دانيد که يزدگرد سوم به دست يک ايراني در مرو کشته شد. دوست عزيز شما اصلا نبايد ايران اواخر دوره ساساني را با ايران کورش ( که حتي عده اي از مورخين معتقدند که ذوالقرنين پيامبر که در قرآن از او نام برده شده است همين کورش است و همه اذعان دارند که جز يک زن هرگز همسر يا کنيز ديگري نداشت) مقايسه کنيد و همين طور پادشاه هوس باز و ديکتاتوري مثل خسروپرويز (که هر موقع مي خواست از جايي به جايي برود بايد ده ها نفر از کنيزان و رامشگران همراهش مي بودند.) را با کورش و داريوش مقايسه کنيد. همه ما شنيده ايم داستان آن پيرمرد کفاش را که حاضر شد تمام هزينه هاي ارتش ساساني را بپردازد ولي پسرش سواد ياد بگيرد ولي پادشاه با اين توجيه که سواد مختص طبقه ممتازي است در عين احتياج شديد به پول با اين خواسته مخالفت کرد.
در پايان يک سئوال: اگر ايرانيان اواخر دوره ساساني اين قدر مردمان متمدن و پيشرفته اي بودند چرا اولا در مقابل مشتي عرب مسلمان پابرهنه اما معتقد و مجاهد آن شکست هاي سنگين را خوردند؟ و ثانيا چرا مردم ايران (البته به جز همان طبقه ممتازي که تا زمان حاضر هم بقايايشان زردشتي باقي مانده اند) بلافاصله مسلمان شدند و بعد از رفتن اعراب از ايران هم حاضر نشدند اسلام را کنار بگذارند بلکه با اعتقادي شگرف و فولادين اسلام را در قلب هايشان نگاه داشتند و خدمات بسياري را به اسلام ارائه کردند؟
جواب به نظر من اين است که ايرانيان که از ظلم و ستم شاهان و موبدان خسته شده بودند، نداي حقيقت و انسانيت را در کلام اسلام و علي الخصوص پيروي علي(ع)- که اسلام را از او آموخته بودند- يافتند و هرگز آن را رها نکردند.
اين توهين به ايرانيان است که بگوئيم ايراني با زور شمشير آن هم شمشير عمر!!! مسلمان شده است چرا که اگر اين گونه بود آن را در دلش نگاه نمي داشت و بعد از مدتي آن را مثل فرهنگ يوناني- که سلسله سلوکيان و بازماندگان اسکندر آن را در ايران اجباري کرده بودند و سه چهار قرن هم اجباري بود - فراموش مي کرد و مقابل آن موضع مي گرفت. ولي علت بقاي اسلام در ايران آن بود که ايرانيان با رضا و رغبت پيام انسان ساز و ظلم ستيز اسلام را قبول کرد و به همين دليل از آن دفاع کرد و آن را از دست نداد. جالب توجه شما هم اين که مسلمانان در ايران به دليل اينکه مردم خودشان مسلمان مي شدند با زنانشان کاري نداشتند و فقط اجازه داشتند که با زنان مسلمان ايراني ازدواج کنند. حتي اسلام آن قدر با انسانيت رفتار مي کردند که حتي به زناني که در جنگ اسير مي شدند اجازه مي دادند که خودشان انتخاب کنند (همان گونه که در مورد شهربانو دختر يزدگرد انجام شد).
اما در مورد بحث انرژي اتمي:
تعجب مي کنم از شما که در ژاپن هستيد که انرژي هسته اي را نفي مي کنيد. چرا که حداقل شما مي دانيد که درصد بسيار بالايي از برق ژاپن از طريق انرژي هسته اي تهيه مي شود و به همين دليل هم هست که ژاپن مي تواند نفت و گاز را از خاورميانه بخرد و آن را به فراورده هاي پتروشيمي تبديل کند و دوباره با ارزش افزوده اي زياد آن را به دنيا بفروشد. کورش خان اگر ايران الان اصلا نيروگاه هسته اي را نساخته بود و اگر چند سال آيندهبخش زيادي از برق ما از نيروي ارزان هسته اي تهيه نشود ما مجبوريم تمام نفت و گازمان را بسوزانيم و در اين صورت ديگر اصلا نفتي نمي ماند که بخواهيم آن را به پتروشيمي ببريم و فراورده بگيريم. بلکه همين پتروشيمي هاي موجود هم بي خوراک خواهد ماند. البته جمهوري اسلامي طرح هاي پتروشيمي بسياري را در ايران به راه انداخته است (جالب است بدانيد که در قبل از انقلاب اصلا پتروشيمي قابل توجهي در ايران وجود نداشت و همه پتروشيمي ها بعد از انقلاب احداث شده اند. طرح هايي مثل: پتروشيمي اراک، بندر امام، ماهشهر، کرمانشاه، رازي، اميرکبير، برزويه و ...) و ايران يکي از اهداف خود را در چشم انداز 20 ساله اين قرار داده است که بخش عمده اي از صادرات مواد نفتي و گازي خود را به صورت مواد پتروشيمي انجام بدهد و سعي بر اين است که هر چه بيشتر مواد پتروشيمي و هر چه کمتر نفت خام صادر شود. آري دوست عزيز انرژي هسته اي و داشتن نيروگاه اتمي سبب مي شود که ما نفت و گاز بيشتري براي تبديل به فراورده و صادرات آن داشته باشيم. البته اين نکته را هم لازم مي دانم که بگويم که هر کشوري هر چقدر هم که از نظر تکنولوژي و صنعت و همه جهات توسعه يافته باشد ولي براي دفاع از خودش فکري نداشته باشد دشمنانش تمام دستاوردهاي او را در يک ساعت نابود مي کنند و اين ترس هميشه با اوست و ذليل خواهد بود. نمونه يک چنين کشوري ژاپن است که با وجود همه پيشرفتگي حق داشتن ارتش را ندارد و به معناي واقعي کلمه در برابر امريکا ذليل است.
اميدوارم دوباره مقاله بمب هسته اي را با دقت بيشتري بخوانيد. شما که در ژاپن هستيد شاهديد که همين کره شمالي چه ترس و و حشتي را در دل ژاپني ها انداخته است و چه باج هايي که از ژاپن نمي گيرد.
اميدوارم بيشتر درباره ژاپن و اوضاع داخلي آن بنويسيد.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اين جمعه هم گذشت و تو يارا نيامدي.
والسلام
ياعلي مدد سجاد فاطمي
بسم الله الرحمن الرحيم
چند روزی مريض بودم. مثل اينکه اين به اصطلاح + نمی خواد از اين بی ادبی هايش دست برداره. زمينه رو هم مساعد ديده بود و حسابی جفتک پرانی کرده بود. بگذريم
در دنيا و آخرت به اين افتخار می کنم که محب پيغمبر(صلی الله عليه و آله) و اهل بيت گراميش هستم. سرمايه ام محبت زهرا(س) و فرزندانش است.
خدايا تو را به زهرا(س) قسم می دهم که مرا از فرزندان و محبان زهرا ثبت بفرما.
سرمايه محبت زهراست دين من
من دين خويش را به دو دنيا نمی دهم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ياعلی مدد.
بسم الله الرحمن الرحيم
فرد خاصی که خودش رو خيلی ايرانی می دونه مدام می آد تو قسمت نظر سنجی و هر چيزی رو که لايق خودش هست نثار خلق الله می کنه. آقا يا خانم نا محترم! شمايی که ادعای فرهنگ و تفکر می کنيد! با شما هستم! اگر معنی فکر و فرهنگ و تمدن ايرانی فحش و ناسزا به ديگرانه پس من افتخار می کنم که يک چنين فرهنگی رو ندارم. در صورتی که فرهنگ ايرانی و تمدن ايرانی همواره با ادب خودش همه را متعجب می کرده. ايرانی بعد از اسلام صد پله بهتر و بافرهنگ تر شد و روح لطيف ايرانی رو به معنويت اسلامی آميخت و فرهنگ انسان ساز اسلام را باتفکر خودش شکوفا کرد. درباره ی شما هم فقط بايد گفت که تا کنون به شکل يک تروريست اينترنتی بی ادب خود رو نشون داديد. اگر فکر داريد و منطق بياييد تا با منطق و تفکر به جنگ هم برويم نه با الفاظ دور از شان انسانی.
زنده باد حزب الله
بسم الله الرحمن الرحيم
اگر اسرائيل صلح طلب است پس حزب الله لبنان تروريست است. خدايا و ای دنيا شاهد باشيد که ما حزب اللهی هستيم.
ياعلی مدد.
مسئله هسته اي و باقي قضايا.
بسم الله الرحمن الرحيم
مسئله اي که مدت ها ست افکار عمومي مردم ما رو مشغول کرده و خيلي راجع بهش حرف زده شده و هنوز هم يکي از مهم ترين مسائل به حساب مي آد. مسئله انرژي و فناوري هسته اي جمهوري اسلامي ايران است.
ديگه تقريبا همه مي دونند که چي شده و اين هم البته نتيجه ي شفاف سازي قضيه است.
يه مسئله ي ديگه اي که اينجا توسط غرب و امريکا و اسرائيل مطرح شده اينه که جمهوري اسلامي مي خواد به بمب هسته اي دست پيدا کنه. امريکا و اسرائيل سفت و سخت مي گن که ايران به دنبال اين قضيه بوده و هست. از اون طرف ما ميبينيم که جمهوري اسلامي و همه ي مقامات مسئول اون سفت و سخت مي گن که نخير ما اصلا به فکر بمب هم نيستيم. اما يه سئوال: «خوب است که ايران به بمب هسته اي دسترسي داشته باشه يا نه؟چرا؟» و پاسخ به اين سئوال متن اين مطلب رو تشکيل مي ده.
1-سلاح هسته اي به وسايل و تجهيزات نظامي گفته مي شه که در نتيجه ي استفاده از اون ها انفجار هسته اي ايجاد مي شه و ماده اصلي انفجار اونها مواد راديو اکتيو هستند.
2-اولين سلاح هسته اي توسط ايالات متحده و به عنوان يک سلاح استراتژيک و موثر ساخته شد و آزمايش شد. اولين بار هم کاربرد اون توسط امريکا در هيروشيما و ناکازاکي ژاپن انجام شد و به اون صورت هم براي آخرين بار بوده است. با فاصله بسيار کمي پس از انفجار هسته اي ژاپن تسليم شد و در حقيقت بمب هسته اي پايان بخش جنگ بين المللي دوم بود.
3- با فاصله نسبتا کمي پس از پايان جنگ جهاني دوم شوروي سابق نيز اولين آزمايش هسته اي خود را انجام داد و روياهاي امريکا رو آشفته کرد. چرا که امريکا پس از کاربرد بمب اتمي در ژاپن و تسليم اين کشور، در طرح ريزي استراتژيک خود اينگونه تحليل مي کردکه ديگر هيچ کسي در دنيا توانايي مقابله با ما را نخواهد داشت و ما ديگر دچار جنگ نخواهيم شد و همه جا اختلافات خودمان با ديگران را بدون درگيري نظامي و با اهرم فشار سلاح هسته اي حل خواهيم کرد. اما پس از اين که شوروي هم به سلاح هسته اي دست پيدا کرد، ديگر امريکا نمي توانست مشکلات خودش با وشوروي رو به راحتي حل کنه. چرا که هر دو از نظر نيروي نظامي در حالت توازن به سر مي بردند و برگ برنده سلاح هسته اي هم در دست هر دو بود و نمي توانستند با آن يکديگر رو تهديد کنند. اين مسئله تا انتهاي حضور شوروي وجود داشت و دليل مهمي که سبب شد اين اختلاف و کينه بسيار بزرگ به جنگ منجر نشود اين بود که هر دو سلاح هسته اي داشتند و هيچ کدوم نمي تونست از اون عليه ديگري استفاده کنه. چرا که استفاده از سلاح عليه دشمن به معناي به کارگيري اون عليه خود بود. پس هر دو مجبور بودند با هم کنار بيان و با مذاکره مشکلاتشون رو حل کنند. بعد از شوروي هم فرانسه و انگليس و چين هم يکي پس از ديگري آزمايش هسته اي انجام دادند.
بعدها براي اينکه ديگران نتونن به سلاح هسته اي دست پيدا کنند پيمان NPT رو ايجاد کردند و همگي اون رو امضا کردند و اين مثل اين مي موند که گرگ هاي جنگل وقتي ديدند نمي تونن همديگه رو از بين ببرن و همه گوسفندها رو صاحب شن. با هم توافق کردند که با هم کاري نداشته باشند و به صورت مسالمت آميز و دوستانه گوسفندا رو بين خودشون تقسيم کنند.
4-بعدها امريکا و فرانسه، رژيم من در اوردي اسرائيل رو به سلاح هسته اي مجهز کردند. بعد از اين بود که پس از 3 جنگ اعراب و اسرائيل همه چيز به خوبي و خوشي به نفع اسرائيل جوان پايان يافت و حضرات اعراب هم فهمانده شدند که بايد با اين همسايه جديد کنار بيان. پس از اين بود که هيچ وقت تا الان جنگ واقعي بين دولت هاي اعراب و اسرائيل به وجود نيامده است.
5- هند و پاکستان از زمان استقلال از انگلستان و جدا شدن پاکستان از هند تقريبا 3-4 بار با هم جنگيده اند. در حدود 30 سال پيش هند اولين آزمايش اتمي خود را انجام داد و با اين آزمايش فکر مي کرد که مسئله کشمير حل شده است و ديگر پاکستان -که در جنگ هاي کشمير هم شکست خورده بود- جرأت بکند که مشکلي براي هند ايجاد کند اما همه اين تصورات آن هنگام از هم پاشيد که پاکستان هم با فاصله کمي بمب اتمي خود را آزمايش کرد. پس از آن تا حدود 3 سال پيش هر دو کشور در مسئله کشمير به جنگ نيمه سرد روي آورده بودند. براي اين نيمه سرد که هر دو گاهي در منطقه کشمير با هم درگيري هاي محدود نظامي داشتند و حتي در برخي از موارد با توپخانه مواضع همديگر را گلوله باران کرده اند اما هيچ وقت دامنه درگيري از محدوه کشمير فراتر نرفته است. در حقيقت پاکستان امنيت خود را در برابر دشمن يا حداقل رقيب بزرگ منطقه ايش يعني هند با بمب هسته اي حفظ کرده است. بالاخره وقتي دو کشور پي بردند که هيچ کدام نمي تواند ديگري را از ميدان به در کند به اين نتيجه رسيدند که مشکلاتشان را پاي ميز مذاکره حل کنند تا جايي که همان طور که مي بينيد تقريبا با هم به توافق رسيده اند. ولي همچنان موشک هاي مجهز به کلاهک هسته اي خود را با بردهاي مختلف آزمايش مي کنند.
6- کره شمالي پس از اينکه حکومت کمونيستي را اعلام همواره مغضوب امريکا بوده است و جنگ کره هم اوج تنش در شبه جزيره کره بوده است. تا فروپاشي شوروي سابق پيونگ يانگ همواره به ابرقدرتي پشت گرم بود ولي پس از فروپاشي هر چند چين از کره شمالي حمايت مي کند ولي احساس خطر کيم جونگ ايل سبب شده است که اين کشور خود را به سلاح اتمي مجهز کند. جالب اينجاست که امريکا که تا قبل از اولين آزمايش بمب کره شمالي براي اين کشور چنگ و دندان نشان مي داد، پس از اطمينان از اينکه کره سلاح هسته اي دارد زباني نرم را برگزيده است و تا کنون چندين مرتبه در پيونگ يانگ يا واشنگتن به صورت مستقيم و دو طرفه و در بسياري موارد با همکاري کره جنوبي و ژاپن و چين و استراليا با کمونيست هاي حاکم به مذاکره نشسته است و اعتقاد!!! دارد که راه حل مسئله جنگ نيست؛ بلکه بايد راه حل را در پاي ميز مذاکره يافت. (مجبور شده است که اعتقاد پيدا کند)
7-عراق که در زمان جنگ با ايران به لطف روس ها و امريکايي ها تا نزديکي بمب اتم هم رفته بود (تا حدي که صدام در يک مصاحبه مطبوعاتي چاشني واقعي يک بمب هسته اي را به خبرنگاران نشان داده بود), پس از چند سال از جنگ 1991 حاضر شد که درب زرادخانه هايش را به روي بازرسان(بخوانيد جاسوسان) آژانس انرژي اتمي باز کرد و اين گروه هاي خلع سلاح حتي به سلاح هاي متعارف عراق هم رحم نکردند و همه را سخاوتمندانه نابود کردند. صدام هم تمام اطلاعات و زندگي نامه و حتي تکان خوردنش را هم به آژانس و ارباب امريکاييش گزارش داد تا به خيالش جلوي جنگ را بگيرد ولي نمي دانست که يک مهره سوخته شده است. امريکاي صلح طلب!!! هم وقتي مطمئن شد که خبري از تسليحات کشتار جمعي در عراق نيست به بهانه وجود آنها حمله را شروع کرد و عراق را فتح!!! کرد.
نتيجه: سلاح هسته اي براي جنگ نيست بلکه ضامن صلح است. هيچ قدرتي در برابر قدرت هسته اي ديگر از آن استفاده نخواهد کرد. هيچ ملت و دولتي به سبب اين که در برابر تهديدات دشمنانش غفلت ورزيده تمجيد نشده و نخواهد شد در دنياي امروز بقا جايزه کسي است که خود را قوي کند و با قدرتش حضور خود را به جهان تحميل کند.
برو قوي شو اگر راحت جهان طلبي که در نظام طبيعت ضعيف پامال است.
البته اين نظر منه و هر کسي نظر غير از اين داره مي تونه در بخش نظرخواهي درج کنه و يا اينکه براي همين صفحه ميل کنه و در قسمت نظر سنجي هم اطلاع بده که ميل زده (فراموش نکنيد در کامنت آدرس ايميل خودتان را هم بنويسيد) و من هم اون رو روي سايت قرار مي دم. البته در عنوان نامه هم بنويسيد: مربوط به مسئله هسته اي.
والسلام
سجاد
بسم الله الرحمن الرحیم
دیو آدمخوار
اين روزها تقريباً همه مردم در سراسر دنيا «تيلي» را مي شناسند و از اين دختر دانش آموز 10ساله انگليسي با احترام ياد مي كنند. «تيلي» كه روزنامه «سان» چاپ لندن به او لقب «فرشته نجات» داده است همراه مادر خود براي گذراندن تعطيلات كريسمس به تايلند رفته بود. او 10دقيقه قبل از رسيدن امواج ويرانگر و سهمگين «سونامي Tsunami» به سواحل تايلند، فاجعه بزرگي را كه در راه بود، حدس زده و ديگران را از وقوع حادثه باخبر كرده بود. حدس تيلي درست بود و صدها نفر از كساني را كه در ساحل بودند، از مرگ حتمي نجات داد.
تيلي درباره اين حدس خود به روزنامه «سان» گفته است ترم گذشته، آقاي كرني، معلم جغرافياي مدرسه ما براي دانش آموزان توضيح داده بود كه چگونه زلزله در اعماق اقيانوس باعث ايجاد امواج عظيم و غول آسا -سونامي- مي شود. تيلي مي گويد؛ كنار ساحل ايستاده بودم كه متوجه شدم، آب حالت مسخره اي پيدا كرد، حباب هاي روي آب ناپديد شده و آب دريا شروع به عقب نشيني كرد... در آن هنگام به ياد توضيحات آقاي آندرو كرني، معلم جغرافياي مدرسه ام افتادم كه مي گفت؛ «ده دقيقه بعد از عقب نشيني آب دريا، سونامي اتفاق افتاده و امواج سهمگين آن به ساحل خواهند رسيد»... با اين احتمال، ساكنان ساحل «مايكاهو» در «فوكت» و هتل مجاور آن را باخبر كردم و آنها بلافاصله از محل دور شدند و در نتيجه، جان صدها تن نجات پيدا كرد.»
صبح روز يكشنبه 6/10/83 -26دسامبر 2004- در پي وقوع زلزله 9/8 ريشتري در اعماق اقيانوس هند، پديده معروف به سونامي شكل گرفت و امواج سهمگين و غول آساي آن با ارتفاع نزديك به 40 متر و سرعت 800 كيلومتر در ساعت سواحل هند، سريلانكا، اندونزي، تايلند، بنگلادش را فراگرفت و يكي از بزرگترين فاجعه هاي انساني اتفاق افتاد كه گفته مي شود ميزان تلفات آن به 500 هزار نفر مي رسد و امروز، يعني 8روز بعد از آن فاجعه هولناك، هنوز كشف اجساد ادامه دارد و...
و اما، اگر چه اين روزها اخبار مربوط به عمق فاجعه كماكان در صدر اخبار رسانه ها قرار دارد و محافل علمي و آكادميك به تفسير و تحليل چگونگي وقوع فاجعه و مقايسه آن با موارد مشابه طي سال هاي گذشته مشغولند -و بايد نيز چنين باشد- ولي در اين ميان، جاي يك سؤال خالي است و آن اينكه، آيا قبل از وقوع فاجعه امكان هشدار به قربانيان فاجعه وجود داشته است؟! و آيا مراكز و كانون هايي را مي توان آدرس داد كه قبل از وقوع حادثه از آن باخبر بوده و علي رغم اطلاع از فاجعه اي كه در پيش است، به ساكنان سواحل كشورهاي مورد هجوم هشدار نداده اند؟!
متأسفانه بايد گفت كه پاسخ اين سؤال مي تواند مثبت باشد و به گواهي آنچه در پي مي آيد در اين ماجراي هولناك انگشت اتهام به سوي «آمريكا» دراز است. چرا؟!... به نكته زير توجه كنيد.
محل وقوع زلزله، اعماق اقيانوس هند -با عرض و طول جغرافيايي 10و 90- و در نزديكي جزيره سوماترا بوده است. قربانيان حادثه، بر اثر اصابت امواج سهمگين اقيانوس، جان خود را از دست داده اند و لرزش علت ايجاد امواج سونامي بوده است، نه آنكه لرزش ناشي از زلزله 9/8 ريشتري، مستقيماً باعث خرابي و تلفات شده باشد.
امواج سونامي با سرعت 800كيلومتر در ساعت از محل وقوع زلزله به سوي سواحل كشورهاي مجاور اقيانوس هند و خليج بنگال حركت كرده اند. فاصله جزيره سوماترا -محل تقريبي وقوع زلزله- با سواحل جنوب شرقي هند -مدرس- حدود 1600 كيلومتر است و سونامي 120دقيقه، يعني 2ساعت بعد از تشكيل و حركت از نقطه اي كه پديد آمده بود به سواحل هند رسيده است و با همين محاسبه، نزديك به 130دقيقه- دو ساعت و 10دقيقه بعد به سواحل بنگلادش در خليج بنگال و حدود 100دقيقه -يك ساعت و 40دقيقه- بعد از وقوع به سريلانكا و سواحل تايلند رسيده است و...
اقيانوس هند و مخصوصاً دهانه خليج بنگال از نگاه استراتژيست هاي آمريكايي، يكي از حساس ترين و استراتژيك ترين مناطق جهان است و ماهواره هاي آمريكايي، اين منطقه را به طور دائمي زير نظر داشته و رصد مي كنند. آمريكايي ها، مخصوصاً به علت احتمال انجام آزمايشات اتمي هند در اين منطقه، نسبت به آن حساسيت ويژه اي داشته و بارها اين حساسيت خود را اعلام كرده اند. گفتني است كه چند ناو آمريكايي نيز در اين منطقه حضور دايمي دارند كه برخي گزارش ها از انهدام و غرق شدن آنها حكايت مي كنند.
اكنون، سؤال اين است، كه چگونه وقوع زلزله 9/8 ريشتري در اعماق اقيانوس هند وايجاد امواج سهمگين با ارتفاع 40 متر از نگاه ماهواره هاي آمريكايي پنهان مانده است؟! بايد توجه داشت كه زلزله اي با اين شدت، براي ماهواره هاي آمريكايي از اهميت و حساسيت ويژه و استراتژيكي برخوردار است، چرا كه در اولين برداشت مي تواند از وقوع يك انفجار اتمي در اعماق اقيانوس خبر دهد و...
آمريكايي ها ادعا مي كنند كه تمامي نقاط جهان را زير پوشش ماهواره هاي سوپر تكنولوژيك و تيزبين خود دارند و هر رخدادي كه كمترين نشانه اي از تغيير در عوارض طبيعي منطقه باشد، از ديد ماهواره هاي آمريكايي پنهان نمي ماند.
آمريكايي ها- به اعتراف مقامات پنتاگون- در جريان جنگ 8ساله ايران و عراق، جا به جايي نيروهاي نظامي ايران و آرايش آن را زير نظر داشته و به صدام اطلاع مي داده اند. چند ماه قبل، مقامات آمريكايي از پيشرفت عمليات در تأسيسات راكتور اتمي كشورمان در بوشهر خبر دادند و حتي با غرور به افزايش ارتفاع ده متري در يكي از تأسيسات ساختماني منطقه اشاره كردند و...
احتمال آن كه سونامي ويرانگر و فاجعه آفرين اقيانوس هند از نگاه ماهواره هاي آمريكايي و يك ماهواره ژاپني كه بر فراز منطقه به رصد و ديده باني مشغول هستند، پنهان مانده باشد، تقريباً صفر است. و آگاهي از پديده سونامي نيز براي كارشناساني كه دريافت هاي ماهواره اي را تحليل مي كنند، بسيار بديهي و طبيعي است، بنابراين، چرا آمريكايي ها، علي رغم اطلاع از فاجعه مرگباري كه در پيش بوده است، از هشدار نسبت به وقوع -يا حداقل احتمال وقوع- اين فاجعه به كشورهاي حاشيه اقيانوس هند و خليج بنگال، خودداري ورزيده اند؟!
خوشبينانه ترين احتمال آن است كه آمريكايي ها به اندازه اي در حفظ منافع نامشروع خود غرق شده اند، كه غرق شدن صدها هزار انسان نمي تواند كمترين حساسيتي را در آنها برانگيزد.
و... امروز جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا اعلام كرد كه به نشانه احترام به قربانيان فاجعه سونامي و همدردي با مردم كشورهاي آسيب ديده، پرچم هاي آمريكا را از روز دوشنبه تا جمعه به حالت نيمه افراشته درخواهد آورد!
در حالي كه يك دختر دانش آموز ده ساله با ابتدايي ترين آگاهي از سونامي و عواقب مرگبار آن، وقوع فاجعه را پيش بيني كرده و جان صدها انسان را از مرگ حتمي نجات مي دهد، چگونه مي توان پذيرفت كه آمريكايي ها با آن همه تجهيزات فوق مدرن ماهواره اي از وقوع فاجعه بي خبر بوده اند؟!
فرشته نجات، نام شايسته اي براي «تيلي» است. دقيقاً به همان اندازه كه «ديو آدمخوار» برازنده ترين نام براي آمريكاست.
حسين شريعتمداری
نقل از روزنامه کيهان14/10/83
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
بسم الله الرحمن الرحيم
درود بر دلاور مردان حزب الله لبنان

بسم الله الرحمن الرحيم
منتظر نظرات شما هستم.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
السلام عليک يا علی بن موسی الرضا
باتبريک ولادت امام رضا(ع)
ابتدا توضیحی رو لازم می دونم بدم.
من تا حالا نظر کسی رو پاک نکرده بودم. ولی دیدم مثل اینکه بعضی ها از آزادی دارن سوءاستفاده می کنند. از این به بعد هم تصمیم دارم که نظرات توهین آمیز رو پاک کنم. ولی نظرات منطقی و انتقادی رو پاک نمی کنم. بلکه جواب می دم.
«چند تذکر جهت رفع ابهام »:هموطن عزیز درنوشتار خیلی تناقض وجود دارد چند مورد تذکر میدم برای روشن شدن حضرت عیسی مسیح(ع)فرموده به صورت تحت الفضی میکم آدم ره گم کرده تیر رادرچشم خود نمیبیند ولی خص را درچشم همسایه میبیند قضیه شماست این که صحبت از دودسته گی مذهبی در اسرائیل میکنی در حالیکه دودسته گی ملی و حاکمیت را در ایران نمیبینی حاکمانی که بیش از 50 نفر نیستند ولی اینگونه مستبدانه به ملت ایران زور میگوید و حتی اجازه رای دادن صحیح و دموکراتیک و بدون علک کردن را نمیدهد در حالیکه اسرائیل بسیار دموکراتر از این حرفهاست نمونه کوچکش بازجوئی شدن پسر شارون در رابطه با رشوه ولی در ایران ماندیدیم کسی از پسر اکبر رفسنجانی بازجوئی کند در رابطه با دریافت 10 ملیون دلار رشوه از شرکت نفت دانمارکی , این در حالیست که مقامات رشوه دهنده همگی از کار برکنار و محاکمه شدند در دانمارک .در ضمن یهودیها عمدتا جزو سروتمند ترینهای دنیا بحساب میایند و فکرشان خوب کار میکند در صورتیکه فکر .....ادامه در زیر
مسلمان در کلاه برداری از یکدیگر است و همینطور ارتش اسرائیل همانگونه که در جنگ اعراب با اسرائیل قدرت و صلابت بی چون وچرای خود را به رخ جهانیان کشید به نهویکه در یک زمان درعرض چند روز ارتش همسایگان متجاوزش را که از چهار سو بسویش جبهه باز کرده بودند بخیال اینکه سرزمین کوچک اسرائیل را اشگال کنند در هم کوبید و ارتش مصر در صحرای مصر زمین گیر و نیروهای اسرائیل حتی از طریق زمینی نیز با توانمندی در عمق خاک لبنان و سوریه پیش روی کرد و به مدت بیش از 3 دهه در اشگال نگه داشت و دارد بخشی از سوریه متجاوز را واگر درمورد موشک شهاب 3یا4یا5 فکر میکنی اینها یک شوخی مزحک است در برابر توانمندی مقابله با موشک شهابیکه طبق رهگیری از طریق ماهواره های جاسوسی آمریکااز فراز اسمان ایران این موشک با اختلاف 5 کیلومتر به هدف بر خورد میکند که در اینصورت بطور حتم بجای فرود آمدن در اسرائیل بر سر .....ادامه در زیر
دوستان که نه ,جیره خاران جمهوری اسلامی سوریه و لبنان فرود آید اینهم البته اگر در آسمان عراق و قبل از رسیدن به اسمان هدف مورد اصابت سیستم های ضد موشک بالستیک آمریکائی پاتریوت و نوع دیگر این سیستم متعلق به خوداسرائیل قرار نگیرد که فرض مهال است چون همین دو هفته پیش ارتش آمریکا مستقر در ژاپن قدرت و دقت وقابلیت اطمینان این سیستم ضد موشکی را به آزمایش گذارد که ما از طریق تلوزیون شاهد اصابت پاتریوت به موشک بالستیکی که از 2 هزار کیلومتر از آنسوی اقیانوس از زیر دریائی پرتاب گردیده بود بودیم پس صحبت از موشک شهاب که در اصل موشک تپودونگ کره شمالیست که در ایران مونتاژ شده و خود تپودونگ همان موشک غیر قابل اطمینان اسکاد روس میباشد آری عزیزی که بی اطلاع از همه چیز داستان سرائی کرده ای ولی اسرائیل در حال حاضر به ایران حمله نمیکند با اینکه در ماههای گذشته شاهد خرید تعداد 500 فقره از بمب های سنگر .....ادامه در زیر
شکن که جزو سلاحهای استراتژیک است و غیراز ارتش آمریکا هیچ کشوری دارا نمیباشد بودیم بعله اسرائیل در دقیقه نود به ایران حمله خواهد کرد به ناچار و آن لحضه زمانیست که حکومت جمهوری اسلامی به خواست جوامع بین الملل گردن ننهد و به کار غنی سازی اورانیوم ادامه دهد چون در این حالت است که بطور جد به یک تهدید آشکار بدل خواهد شد واگر نیروی هوائی اسرائیل چنین ماموریتی را انجام دهد در ساعتهای اولیه عملیات سیتمهای رادار و پدافند هوائی و باند فرودگاه های نظامی را از کار خواهد انداخت (یاد شده در طرح دوهفته ای ژنرالهای آمریکا در خصوص تهاجم نظامی به ایران و متلاشی کردن پادگانها ورادارها وفرودگاهها ومراکز هسته ای و در پایان دوهفته طبق برآورد همان ژنرالهائیکه طرح حمله به عراق را طراحی و اجرا کرده بودند اعلام پایان ماموریت و اعلام آزادی ایران از شر جمهوری اسلامی و برقرای انتخابات آزاد و غیره که در طرح یاد شده درج گردیده که چندی .....ادامه در زیر
پیش منتشر شده بود)و بعد از آنست که مراکز اتمی را با خیال راحت و بدون مزاحمت میگهای ایران نابود خواهد کرد ودراین حین اگر سپاه پاسداران شهابها را بسوی اسرائیل بپرانند این موشکها توسط ماهواره جاسوسی آمریکا و حتی خود اسرائیل ردگیری و گرای آن از طریق رادار زمینی مسقر در کنار سیستم ضد موشک پاتریوت به حافظه این موشک ارسال و پاتریوت بلافاصله خودبخود بسوی موشک دشمن که در چند صد کیلومتری در حال طی مسیر است پرتاب گردیده و بوسیله رادار پرقدرتیکه در دماغه آن جای گرفته به هدف که موشک دشمن باشد به اصتلاح قفل شده وبا سرعت 10 ماخ بسوی آن راه میپیماید و در آسمان عراق بطور قطع این موشکهای شهاب را مورد هدف قرار خواهد داد آری این حقیقت تلخیست که احتمال وقوع آن وجود دارد وبسیار بر ایران گران تمام خواهد شد پایان.
ببخشید دوست عزیز که به عنوان رفع ابهام پیام دادید.
ابتدا دیدم مطلبتان خیلی اشکالات املایی داشت که تصحیح می کنم:
تحت اللفظی، خس، دودستگی، الک، ثروتمند، نحوی که، اشغال، مضحک، جیره خواران، محال، بله، لحظه، سیستم های، اصطلاح.
اما حالا جواب محتوایی البته در همین جا اگر طولانی می شود مرا ببخشید. چون پیام طولانی بود مجبور شدم که مطلب را طولانی کنم:
دودستگی رو که در ایران نام برده اید نمی توان با اسرائیل مقایسه کرد. چرا که اسرائیل یک کشور حداکثر 3-4 میلیونی است و از نظر پهنه سرزمینی بسیار کوچک است در صورتی که جمهوری اسلامی ایران کشوری است با 70 میلیون جمعیت و پهنایی از دریای مازندران تا خلیج همیشه فارس. احتمال قوی می دهم شما در خارج از ایران زندگی می کنید و تصور شما از داخل ایران بسیار با واقعیت متفاوت است. نهایتا شما می توانید شکاف بین حاکمیت و ملت را در راهپیمایی های مختلف مثل 22بهمن و روز قدس(که اتفاقا لبه تیز حمله در این روز به سمت اسرائیل است.) و همین طور انتخابات مشاهده کنید.
از طرف دیگه شما فکر می کنید اگر وضع ایران ان قدر خراب بود امریکا و اسرائیل در حمله به ایران لحظه ای تأخیر می کردند؟ اگر می تونن در عرض دو هفته ایران رو بگیرند چرا حمله نمی کنند؟ چرا این همه مدت صبر کرده اند؟ خواهش می کنم فکر کنید. این طرح های به اصطلاح نظامی از نظر نظامی پشیزی نمی ارزد. امریکا حتی عراق را هم نتوانست در مدت 2 هفته تصرف کنه. مصرف این طرح ها هم برای جنگ روانی و مرعوب کردن امثال شماست والا ما که آن قدر تهدید امریکا رو شنیده ایم که عادت کرده ایم. دموکرات بودن اسرائیل هم دیگه اظهر من الشمس است. در مورد قضیه شرکت های نفتی هم من اطلاع دقیق ندارم که قضیه چی بوده و الا جواب می دادم. ولی همین جا بگم که در مبارزه با مفاسد اقتصادی حتی رهبر معظم انقلاب هم از روندش راضی نیست. ولی بالاخره یک کارهایی شروع شده و ان شاءالله روندش سرعت بیشتری بگیره. البته انتقادهای اساسی به آقای هاشمی و اطرافیانش وارده که بالاخره یه روز باید معلوم بشه. در مورد خوب کار کردن فکر یهودی ها، برادر یا خواهر عزیز! اتفاقا خوب کارکردن مغز یهودی های جهان در شغل شریف کلاهبرداری و دزدی است. ثروت اینها هم عمدتا از همین راه ها کسب شده و این آقایان شریف نحوه پول در آوردن خودشان رو در کتاب پروتکل های حکمای صهیون شرح داده اند. خواهش می کنم این کتاب رو بیشتر بخونید تا این عزیزان رو بیشتر بشناسید.
قدرت و صلابت!!! اسرائیل رو هم در فرار استراتژیکشان!!! از جنوب لبنان دیدیم. عزیز من اگر در جنگ 1948 ، 1967 و 1973 امریکا می خواست که اسرائیل شکست بخوره عرب ها هم می خواستند. اینها همه شون جیره خوار و نوکر همون امریکا بودند و فقط برای جلوگیری از آشوب های در داخل کشورهاشون مجبور بودند ظاهرا بجنگند. البته این رو هم بهتون بگم در جنگ 6 روزه 1967 اگر نبود حمایت های جناب شاه مقبور خودمون اسرائیل 2 روز هم نمی توانست دوام بیاره. قابل توجه شما این که هواپیماهای اسرائیل با بنزین ایران پرواز می کردند و به احتمال زیاد در همین ایران بنزین می زدند. از طرف دیگه اگر خاطرات مادر شاه رو خونده باشید مطلبی نقل می کنه قریب به این مضمون: وقتی با شاه ملاقات کردم دیدم شاه گریه کرده و ناراحت است وقتی علت را جوبا شدم گفت: مادر من در این مملکت هیچ کاره ام. امریکایی ها بدون اجازه من فانتومهای ما رو با خلبان های امریکایی برده اند اسرائیل و در جنگ استفاده کرده اند.» البته خیانت های بخش عمده کشورهای عربی و تلاش های بی وقفه امریکا نقش اصلی رو بازی کرد والا در چند روز اول جنگ اعراب حتی قسمت های عمده ای از فلسطین رو هم آزاد کرده بودند. گفته اید همسایگان متجاوز. دیگه الان همه می دونند که اسرائیل این رژیم مجعول با زور و قصب سرزمین مقدس فلسطین به وجود آمده و از اسرائیل قاصب تر خودشه. خوی تجاوز گری اسرائیل رو هم می توانید در همین ادعاهایش نسبت به ایران ببینید.
اگر موشک شهاب 3 یک شوخی مضحک است چرا این قدر اسرائیل و امریکا به هراس افتاده اند شما اگر روزنامه های امریکایی رو می خواندید احتمالا متوجه می شدید که چرا اسرائیل می ترسد. دقت این موشک هم خیلی بیشتر از اینهاست که امریکا و اسرائیل ادعا می کنند.
البته طبق خبرهای رسیده آخرین آزمایش موشک آرو 2 که برای موشک شهاب 3 ساخته شده است با شکست روبرو شد. هنوز هم اسرائیلی ها در پی آن هستند که بتوانند سرعت آرو را افزایش دهند چرا که سرعت موشک شهاب 3 بسیار بیشتر از سرعت کنونی موشک ارو است و یک موشک ضد موشک باید بتوانند که سرعتی بیشتر از موشک شلیک شده داشته باشند تابتواند آن را سرنگون کند. در مورد سیستم ضد موشکی پاتریوت هم این نکته را بدانید که این موشک ها در سال های قبل از 1990در اسرائیل نصب شده بودند ولی نتوانستند حتی موشک های اسکاد از رده خارج صدام را سرنگون کنند و 39 موشک اسکاد عراقی در اسرائیل فرود آمد.
اما آنکه گقته اید که با دقت کم موشک شهاب احتمالا این موشک بر سر لبنان فرود خواهد آمد. شما یا تا به حال نگاهی به نقشه ی اسرائیل نکرده اید یا نمی دانید 5 کیلومترچقدر است. درست است که این رژیم مجعول در نقشه بسیار کوچک است ولی تل آویو شهری است میلیونی و این شهر میلیونی خودش خیلی بیشتر از 5 کیلومتر طول و عرض دارد- طول خیابان ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه) در تهران 17 کیلومتر است- (البته اگر باور کنیم که این موشک با 5 کیلومتر فاصله نسبت به هدف فرود آید. در حالی که اختلاف محل اصابت این موشک در حال حاضر از فاصله 1700 کیلومتری حداکثر یک کیلومتر است و برای اصابت به اسرائیل حداکثر به 1300کیلومتر برد نیاز دارد که هر چه برد موشک کمتر باشد دقت آن بیشتر خواهد شد. همچنین متخصصان موشکی جمهوری اسلامی الان در حال بهبود دقت شهاب 3 هستند و موشک استراتژیکی که اخیرا در رزمایش عاشورای 5 شلیک شد مدل بهینه سازی شده ی مدل بهینه سازی شده ی شهاب 3 یعنی شهاب 4 بود و به این ترتیب اگر بخواهیم شماره گذاری کنیم در حقیقت موشک شهاب 5 بود.
لازم است بدانید که این تبلیغات غربی هاست که این موشک همان موشک کره شمالی است. حتی اگر این موشک همان موشک هم باشد فرقی نمی کند در هر حال از ترس و لرز امریکا و اسرائیل می توان فهمید که چقدر موثر بوده است.
اسرائیل هم حتی اگر 5000 بمب سنگر شکن هم دریافت کند باز هم نمی تواند تهدیدی برای ایران باشد. نمی دانم اطلاعات نظامی شما چقدر است ولی این بمب های سنگر شکن بمب های هستند که طبق گفته حضرات دروغگوی امریکایی می تواند در 15متری زمین نفوذ کند و سنگر دشمن در عمق 10-15 متری زمین را نابود کند. خوب اگر فرض کنیم که هر سنگر با یک بمب از بین برود پس حداکثر اسرائیل 500 سنگر را از بین خواهد برد. مگر ایران 500 سنگر دارد که بشود با 500بمب آنها را نابود کند. عزیز من از این گذشته مگر منافع آمریکا فقط در اسرائیل است. الحمدلله الان در وضعیتی قرار گرفته ایم که در شعاع 2000 کیلومتری از کشور خودمان می توانیم منافع امریکا را مورد تهدید قرار بدهیم. از همه اینها گذشته الان امریکا در وضعیتی قرار گرفته است که به قول نظامیان گسترش بیش از حد پیدا کرده است و با این کار ضریب آسیب پذیری خود را به شدت بالا برده است به حدی که اگر الان ما بخواهیم با آرپی جی 7 یا تفنگ 106 می توانیم از خرمشهر نیروهای امریکایی را بزنیم. اردوگاه اسرای بوکا که-پس از ابوغریب- یکی از مقرهای اصلی اطلاعات نظامی ارتش امریکا است در منطقه ام القصر حدودا 20 الی 30 کیلومتر با ایران فاصله دارد و از منطقه اروندکنار یا شلمچه خیلی کمتر از 10 کیلومتر با ما فاصله دارد که در این صورت با حساب سر انگشتی متوجه می شوید که با چه سلاح هایی می توانیم امریکایی ها را بزنیم. در صورت حمله یا کوچکترین تهدید نظامی امریکا ما از 1200 کیلومتر مرز مشترک با امریکایی ها برخوردار هستیم. از همه اینها گذشته مگر همین چند روز پیش نبود که رستوران یک پایگاه امریکایی در موصل با خمپاره زده شد و تلفات کم نظیری روی دست امریکایی ها گذاشت. اینها اگر می توانند عراق را امن کنند نمی خواهد ایران را بگیرند. امریکا 120هزار نیروی عملیاتی (تکور)-نیروی تکور به نیرویی گفته می شود که می تواند در عملیات و درگیری نظامی شرکت کند- را برای حمله به عراق آماده کرد که شاید بیشترین نیروی عملیاتی بعد از جنگ ویتنام بود. این نیرو بعد ازاتمام جنگ با رژیم صدام در عراق زمین گیر شد و بسیاری از آنها هنوز هم در عراق هستند. بسیاری از اینها به دلیل کمبود نیرو ماه هاست به مرخصی نرفته اند. حال امریکا چطور می خواهد حداقل 200الی 500 هزار نفر نیروی تکور فراهم کند تا بتواند حداقل ضربه ای به ایران بزند. همه ما به یاد می آوریم چهره آن زن آشپز سیاهپوست امریکایی را که به علت کمبود نیرو مجبور شده بود در عملیات آن هم در خط مقدم شرکت کند و در ناصریه به اسارت عراقی ها در آمده بود.
برگردیم به مبحث اسرائیل. جهت اطلاع شما اخیرا یک ژنرال اطلاعات اسرائیل اعلام کرد که حزب الله لبنان هزاران موشک دارد که بردش تا حیفا(دورترین شهر بندری و اصلی اسرائیل تا لبنان) می رسد. اگر می خواهید به توانمندی های حزب الله پی ببرید به سایت FBI یا CIA بروید و کلمه hezbollah یا hizballah را سرچ کنید.
با نگاهی دیگر می توانیم پی ببریم که به وجود آمدن جنگ دیگری در منطقه، چه بحران اقتصادی را بر دنیا به خصوص اروپا و امریکا وارد خواهد کرد. همه ما شاهد بودیم که حدود چند ماه پیش وقتی 3-4 نیروی القاعده در منطقه نفتی عربستان عملیاتی را علیه غربی ها انجام دادند چقدر قیمت نفت بالا رفت. حالا فرض کنید در عرض یک هفته تمام ترمینال های نفتی منطقه خلیج فارس مورد حمله نظامی سنگین قرار بگیرند و جریان نفت از منطقه خلیج فارس قطع شود آن وقت است که کابوس سال های بسیار دور برای امریکایی ها دوباره جان خواهد گرفت.
در نهایت این را بگویم اگر بنا باشد مردم ما در ایران امنیت نداشته باشند ما هم تعهدی نداریم که مردم(حتی غیر نظامیان) امریکا و اسرائیل و در کل جهان غرب امنیت داشته باشند و مرگ را به خانه های دشمن خواهیم برد و دست دشمن را در خانه اش قطع خواهیم کرد. امریکا باید بداند در صورت حمله به ایران هیچ آمریکایی در هیچ جای جهان امنیت نخواهد داشت.
البته همه اینها هزینه ی حمله را برای امریکا بالا خواهد برد ولی احتمال حمله را از بین نخواهد برد. شاید همه این حوادث در آینده نه چندان دوراتفاق بیفتد. منطقه و جهان در آینده نزدیک دستخوش تحولات بسیار شدیدی خواهد شد که هیچ کس الان حتی به آنها فکر هم نمی کند. باید منتظر آن روز بود و نابودی امریکا و اسرائیل را تماشا کرد.
هیچ کس (حتی تحلیل گران امنیتی امریکا) در سال 67 یا حتی اواخر سال 68 فکر هم نمی کرد که چند سال دیگر در نقشه های جهان اثری از آثار شوروی باقی نماند. همان گونه که الان کسی فکر نمی کند که حدود ده سال دیگر ان شاءالله در نقشه های خاورمیانه اسمی از دولت جعلی اسرائیل باقی نخواهد بود. ان شاءالله در دهه های آینده فرزندان ما اسم ایالات متحده امریکا و اسرائیل را در کتاب های تاریخ و موزه ها خواهند دید. مادران قصه دیوی را برای فرزندانشان تعریف خواهند کرد که می خواست دنیا را بخورد اما مثل غول چراغ جادو دود شد و به هوا رفت، دیوی به نام امریکا.
والسلام
یاعلی مدد. سجاد
اسرائيل و حمله به ايران؟؟؟
بسم الله الرحمن الرحيم
احتمالا شما هم از از تهديدات اخير امريکا و رژيم صهيونيستي درباره ي حمله به تأسيسات اتمي جمهوري اسلامي در بوشهر, نطنز و اراک مطالبي را شنيده ايد. البته اکنون ديگر تقريبا مسئله حل شده است. چرا که چند روز پيش رئيس ستاد مشترک ارتش اشغالگر قدس از پس آن همه گرد و خاک تهديد, اظهار داشت که ما الزاما نبايد براي جلوگيري از فعاليت هاي اتمي جمهوري اسلامي از حمله نظامي استفاده کنيم و در واقع با اين اضهارات پنبه ي تمام تهديد ها را زد و فتيله ي پررويي دولت مجعولش را پايين کشيد. حال ميخواهيم درباره ي پاسخ اين سوالات که «آيا اين رژيم توانايي و قدرت اين را دارد که به ايران حمله کند يا نه» « در صورت حمله ي اسرائيل يا امريکا به تأسيسات اتمي ايران چه اتفاقي خواهد افتاد» و سئوالاتي از اين دست بحث کنيم.
اول ببينيم که آيا رژيم اشغالگر قدس توانايي اين عمليات هر چند محدود دارد؟ در حال حاضر با توجه به اينکه رژيم صهيونيستي از نظر داخلي بسيار ضعيف شده است بدين معني که اين شبه دولت مافيايي از نظر اجتماعي که مهمترين شاخصه را برايش دارد در وضعي قرار دارد که به قول جامعه|شناسان چسب اجتماعي خود را از دست داده است چون در داخل اراضي اشغالي هر گروه از مردم از جايي آمده اند و در درون جامعه اسرائيلي که شايد اصلا نتوان نام جامعه بر روي آن نهاد اختلافاتي که قبلا نهفته بوده است خود را نشان داده و مشکلات جدي را براي دولتمردان صهيونيست ايجاد کرده است مثلا اکنون يهوديان سافارديم (يهوديان آسيايي و افريقايي ) از تبعيض بين خود و يهوديان اشکناز(يهوديان اروپايي و امريکايي) به ستوه آمده اند چرا که در دولت رژيم صهيونيستي در طي عمر شوم خود همواره مسئوليت هاي بالا و پر اهميت در دست اشکناز ها بوده است ولي معمولا قسمت عمده اي از ارتش صهيونيست را سافارديم ها تشکيل مي دهند که باز در ارتش نيز مسئوليت ها عمدتا در دست اشکناز ها بوده است. همين طور معمولا طبقات مرفه را اشکناز ها تشکيل مي داده اند و طبقات فقير و کارگر را سافارديم ها تشکيل مي دهند طي چند سال اخير شکاف طبقاتي نيز بيشتر شده است. در اين حالت سافارديم ها اين احساس را دارند که توسط اشکناز ها استثمار شده اندو سهم بيشتري از قدرت و ثروت را مي خواهند. از منظر ديگر نيز از لحاظ مذهبي در بين صهيونيست ها شکاف افتاده است به اين معني که يهوديان لائيک از حضور گسترده تر يهوديان تندرو مذهبي در ارتش و دولت نگرانند به همين ترتيب يهوديان مذهبي هم دل خوشي از لائيک ها ندارند و اکنون با توجه به انتفاضه و شرايط بد اقتصادي و نيازي که دولت به آنها دارد در پي حضور بيشتر در دولت و سياست هستند. در حال حاضر هر کسي که توانايي مالي يا امتياز خاصي دارد در خروج از اسرائيل تعلل نمي کنند به طوري که اخيرا فاش شد که خيلي از اعضاي کابينه ي ليکود خانواده هاي خود را در خارج از اسرائيل سکني داده اند و فرزندان خيلي از آنها در کشور هاي خارجي با استفاده از بودجه صهيونيست ها در حال تجارت هستند که نمونه آنها پسر شارون است که به فساد مالي متهم شده است . از لحاظ اقتصادي نيز وضع صهيونيست ها بسيار بد مي باشد چرا که به عنوان مثال در نتيجه انتفاضه و پيشرفت سلاح هاي فلسطيني ها اکنون هواپيماهاي مسافربري و تجاري اين رژيم توانايي فرود در فرودگاه هاي داخل فلسطين اشغالي را ندارند و معمولا مسافران در قبرس فرود آمده و با کشتي به حيفا يا ساير بنادر مي آيند و بعدا به طريق زميني به مقصد هاي خود مي روند. يکي از منابع عمده ي درآمد صهيونيست ها جهانگردي و صنايع و مشاغل وابسته به آن بود به طوري که سالانه عده ي زيادي جهانگرد براي استفاده از سواحل مديترانه به فلسطين اشغالي مي آمدند ولي پس از موج عمليات استشهادي در داخل اراضي اشغالي ديگر امنيتي براي جهانگردان وجود ندارد و جهانگردان اروپايي به جاي فلسطين اشغالي به سواحل ايتاليا يا اسپانيا و اين گونه کشورها رفته و آسيايي ها هم به سوريه يا لبنان مي روند. از سوي ديگر اين رژيم منبع درآمد مطمئني غير از کمک هاي امريکا و ثروتمندان يهودي ندارد. علاوه بر همه اينها با توجه به ناامني ها هزينه هاي نظامي اين رژيم به شدت بالا رفته است و براي نگه داشتن شهرک نشينان مجبور است که امتيازات زيادي به آنها بدهد. در واقع مي توان گفت که اقتصاد اين رژيم با ورشکستگي جهانگردي که اهميت بسيار زيادي برايش داشت؛ ورشکسته شده است. از منظر نظامي نيز اين رژيم بسيار آسيب پذير است و در حقيقت هيمنه اين دولت فاسد در بين جهان شکسته شده است و اين يعني از دست دادن مهمترين منبع قدرت ارتش اشغالگر قدس. وضع اسفناک اين ارتش آنجا روشن مي شود که با آن همه دبدبه و کبکبه در برابر نيروهاي بسيار کم تعداد حزب الله هيچ واکنشي نمي تواند نشان دهد و براي تحويل 3جنازه و يک سرهنگ موساد مجبور مي شود صدها فلسطيني و لبناني و عرب را آزاد کند. اين ارتش آن قدر در برابر حزب الله زبون است که در برابر اقدامات اين گروه کاملا منفعلانه و از موضع ضعف وارد عمل مي شود. در حالي که روز به روز بر عظمت و قدرت حزب الله افزوده مي شود. اهميت اين موضوع آنجا آشکار مي گردد که بدانيم اين رژيم براي مدت حدود 40 سال در برابر تمامي تهديدات بسيار قدرتمند وارد عمل مي شد و هيچ يک از کشورهاي عربي و هيچ عربي در مخيله اش نمي گنجيد که بتوان روزي اسرائيل را شکست داد اين ارتش آن قدر قوي بود که در سه چهار جنگ بزرگ با ارتش هاي عربي تمام آنها را شکست داده بود و با قدرت مناطق عمده اي از کشورهاي منطقه مثل جولان و سينا را تصرف کرده بود. اما اکنون حزب الله شيعي لبنان نه تنها اسرائيل را براي اولين بار مجبور به عقب نشيني از متصرفاتش کرده است بلکه تهديدي بسيار مهم براي موجوديت رژيم صهيونيستي است. محبوبيت اين حزب الهي و مجاهد آن قدر زياد است که در نظرسنجي هاي متوالي در چند سال اخير سيد حسن نصر الله به عنوان محبوب ترين شخصيت عرب شناخته شده است. حال آنکه تمام ناظران سياسي – نظامي حزب الله را مولود جمهوري اسلامي و علي الخصوص سپاه پاسداران مي دانند حال چگونه رژيم صهيونيستي مي خواهد با بنيانگزاران حزب الله درگير شوند. انتفاضه نيز خود مبحثي بسيار مهم است تا حدي که اکنون اشغالگران قدس مجبور به تخليه ي نوار غزه شده اند. در شرايط حاضر ديگر شرايط داخلي اسرائيل و همين طور ادامه ي انتفاضه و علاوه بر آن وجود حزب الله لبنان و گروه هاي فلسطيني به عنوان عقبه استراتژيک جمهوري اسلامي و همين طور توانايي هاي متعارف و غير متعارف جمهوري اسلامي به نظر مي رسد که دولت اسرائيل صرفا يک بلوف بزرگ زده بود و در واقع هرگز توانايي حمله به ايران را ندارد .
حال فرض کنيم اين تهديدات عملي شود در آن صورت چه اتفاقاتي خواهد افتاد؟
به نظر مي رسد همان گونه که خود مقامات نظامي اسرائيل اعلام کرده بودند واکنش ايران بسيار خطرناک خواهد بود. تصور بفرمائيد که در عرض 24 ساعت پس از حمله اسرائيل, ايران هم با موشک هاي دوربرد خود نظير شهاب3 (موشکي که به کابوس صهيونيست ها تبديل شده است.) تمام بخش هاي حساس اراضي اشغالي را مورد حمله قرار دهد. آن زمان است که مردمان تل آويو و حيفا و يافا و ... رنگ واقعي مرگ را خواهند ديد و طعم مرگ را خواهند چشيد. از طرف ديگر قايق هاي شهادت طلب سپاه به سمت زيردريايي ها و شناور هاي صهيونيست ها حمله کنند و آنها را به قعر خليج فارس بفرستند. از طرف ديگر حزب الله لبنان با موشک هايش جهنمي را براي اشغالگران پديد خواهد آورد. شهادت طلبان حزب الله و گروه هاي فلسطيني حمله ي همه جانبه را به پايگاه هاي ارتش اشغالگر شروع مي کنند. فلسطيني ها با استفاده از فرصت پيش آمده حملات خود را شدت مي دهند ديگر هيچ جاي فلسطين براي صهيونيست ها امن نيست. ملت هاي مسلمان همسايه ي فلسطين هم با استفاده از فرصت به کمک فلسطيني ها خواهند رفت و در يک کلام اين فرموده ي امام راحل را عينيت خواهند بخشيد که: «اسرائيل بايد از بين برود» سفارت هاي اسرائيل و امريکا در سراسر جهان مورد حمله هاي استشهادي قرار خواهد گرفت. ايران نيروهايش را به طور گسترده به سوريه و لبنان خواهد فرستاد آن وقت است که صهيونيست هاي غاصب بايد براي فرار از فلسطين با هم مسابقه بگذارند نيروهاي امريکايي در عراق و خليج فارس و سرتاسر منطقه مورد حمله قرار خواهند گرفت. ناوهاي امريکايي تجربه سال 66 را دوباره خواهند ديد با اين فرق که اگر در آن زمان تنها ناو «بريجتون» مورد حمله قرار گرفت اين بار تمام ناوها مورد حمله قرار خواهند گرفت. به انتقام جنايت ساقط کردن هواپيماي مسافربري ايران «وينسس» غرق خواهد شد و در يک کلام خاورميانه يک پارچه آتش خواهد شد. نبرد نهايي آن روز است. حق بر باطل پيروز است. ياعلی مدد.
بسم الله الرحمن الرحيم
بعد از مدت ها که يک دوران طولاني غيبت را گذراندم (بالاخره بايد شيعه شباهتي با امام زمانش(عج) داشته باشه
) حالا برگشته ام اما اين بار با کوله باري از اطلاعات و تجارب. البته مي شود گفت که اين مدت يک سال را براي تدارک پشتوانه تئوريک و بازشناسي ايدئولوژي و راه کار ها سر کار بودم البته دور از اينترنت نبودم يعني هر يکي دو ماهي يک بار يه سري مي زدم و سراغ بعضي از رفقاي بي وفا هم مي رفتم ولي دريغ از يک احوال پرسي خشک وخالي که بابا کجايي؟ به قول شاعر مثل اينکه من مصداق اين بيت باشم که:
دوستي با هر که کردم خصم مادر زاد شد
آشيان هر جا گزيدم طعمه ي صياد شد
شوخي کردم بگذريم. گفتم که مي اومدم و ديداري تازه مي کردم. به سايت بچه ها مي رفتم و پيشرفتشان را مشاهده مي کردم. از شادي ها يشان شاد مي شدم. مي ديدم که مثلا ضدمنکرات بزرگ قالبش رو عوض کرده يا رهام هم نصف دينش رو کامل کرده و... البته يکي دو بار توي سايتهاشون پيغام هم گذاشتم. رفقا مثل اينکه يکي دو بار که آمدند و ديدند ما نيستيم رفتند و پشت سرشون رو هم نگاه نکردند. چندين بار براي تست هم که شده اومدم و يه تکه مطلبي نوشتم و رفتم هي مي خواستم برگردم اما وقتي مي اومدم و مي ديدم که کسي پيغام نگذاشته بي خيال مي شدم. اگر بعضي بچه ها ديده باشند تو ايام محرم قالب رو هم عاشورايي کردم که اين هم مزيد بر علت شد و وبلاگ خيلي سنگين شده بود که شايد يکي از دلايلي که باعث کم بيننده شدن سايت شده بود همين بود. سرور پرشين هم که قربونش برم انقدر مشترک داره که سرعت روز به روز داره کمتر مي شه و هر چي سرعت کمتر، مشتري و بيننده ي وبلاگ ها هم کمتر. خواستم برم يه وبلاگ ديگه بزنم که توي اون بيشتر روي مباحث اعتقادي و اعتقادات شيعه کار کنم که توفيق اون هم ميسر نشد. يعني شد ولي پسورد کار نمي کرد. بعدش خواستم برم يه سايت از يه سرور ديگه بگيرم که ديدم بلاگ اسکاي هم درش رو تخته کرده و براي از بين نرفتن کيفيت، گرفتن مشترک رو متوقف کرده بود از همه اينها گذشته يک مقدار تنبلي هم مزيد بر علت بود مسائل درسي هم که قربونش برم جلوي راه رو مثل شير گرفته بودند. اما با همه اينها يک مسئله ي ديگه هم بود. يک مسئله عاطفي و نيمچه افسردگي و بي انگيزگي سر بعضي مسائل. خلاصه سرتون رو درد نيارم گويا «ابر وباد و مه و خورشيد و فلک» در کار بودند تا ما نتوانيم يک وبلاگ درست حسابي پدر مادر دار بسازيم. در همين جا از همه ي کساني که اومدند و جوياي احوال شدند(کي رو دارم مي گم؟!!
) تشکر صميمانه مي کنم و از کساني که اومدند نبوديم هم شرمگينانه عذرخواهي مي کنم. ان شاءالله که بتونم توي اين مدت باقي مانده از عمرم را به شدت استفاده کنيم و در اين مدت اثر به ياد ماندني از خود به جاي بگذاريم.
البته نا گفته نماند توي اين مدت چند تا مقاله درست حسابي نفس گير نوشتم که به اميد حق روي وبلاگ مي گذارمشون موضوعات رو هم متنوع تر کردم و از نخ سياست حداقل از نوع داخليش بيرون اومدم. تا ديداري دوباره خدانگهدار يا علي مدد سايه تون کم نشه.
دوباره برگشتم اما اين بار ان شاء الله واقعا
بسم الله الرحمن الرحيم
اين دفعه برگشتم و اميدوارم که بتوانم مرتب بنويسم.
برمی گردم به زودی ان شاءالله
ياعلی
آيا مي دانيم ؟
در ابتداي جنگ عراق 202 هزار نيرو و 3530 دستگاه تانک و نفربر داشت و تا پايان سال 1364 نزديک به220هزار کشته وزخمي و اسير داده بود و 5290 دستگاه از تانک ها و نفربرهايش را در عمليات مختلف نظامي از دست داده بود يعني يا منهدم شده بودند يا به غنيمت نيروهاي ايراني درآمده بودند. علاوه بر اين در ابتداي سال 1365 عراق 540هزار نفر نيروي نظامي و 5850 دستگاه تانک و نفربر در اختيار داشت. يعني عراق با و جود 5 سال جنگ تمام عيار حدود 165 درصد افزايش در تانک و نفربر و267 درصد افزايش در نيروي انساني داشته است. اين افزايش نيرو تا پايان جنگ ادامه داشت به طوري که در زمان پذيرش قطعنامه 598 توسط جمهوري اسلامي، عراق چهار برابر ايران نيروي پياده، شش برابر نيروي هوايي و هشت برابر قواي زرهي داشت. با دانستن اين آمار ها مي فهميم که ملت و نيروهاي مسلح ايران اسلامي با تکيه بر عنايات الهي در برابر چه غول بي شاخ و دمي 8 سال مقاومت کرده اند و حتي يک وجب از اين خاک پر گهر را به دست اجانب نداده اند. يادشان گرامی باد.
باسمه تعالی
السلام عليک يا ابا عبد الله الحسين
من دوباره برگشتم.
فعلا يا علی... التماس دعا...
بسم الله الرحمن الرحيم
به اطلاع کليه عزيزان می رساند که اينجانب (يعنی من) تعدادی از قلم های برنامه ی زرنگار را که در برنامه ی پارسا و ساير ويندوز های فارسی وجود نداشت را به تحت ويندوز تبديل کرده ام علاقمندان می توانند با پيغام گذاشتن و معرفی يک سايت که می توان در آن اين فونت ها را قرار دهم به اين قلم ها دسترسی پيدا کنند. ياعلی... التماس دعا...
بسم الله الرحمن الرحيم
ايام فاطميه است نمي دونم چرا ما نشد که مطلبي درباره اين ايام بنويسم از بس که کم توفيقم .
اما حالا براي جبران مافات و اداي احترام به بي بي دو عالم و عذر خواهي از زهراي مرضيه(س) اين مطلبو مي نويسم .
ابتدا کلام رو متبرک مي کنم به حديث قدسي معروف که خداوند متعال خطاب به رسول الله فرموده اند که:لولاک لما خلقت الافلاک و لولا علي لمل خلقتک و لما فاطمة لما خلقتکما يعني اي پيامبر(ص) اگر تو نيودي افلاک (آسمان ها, مجاز از کل جهان) را خلق نمي کردم و اگر علي(ع) نبود تو را خلق نمي کردم و اگر فاطمه (س) نبود شما دو نفر را خلق نمي کردم .
حال چرا فاطميه از همه ايام عزا طولاني تر شده است ؟ (ايام عزاداري سيدالشهدا(ع) 10 روز اول محرمه) به نظر اين حقير سراپاتقصير علت اينه که شيعه بودن در ارادت به حضرت زهرا و دوستانش و همراه با اون دشمني با دشمنان حضرت زهرا و قاتلين ايشون معنا پيدا مي کنه چون همه پيامبر اکرم(ص) را به عنوان پيامبر قبول دارن و همه فرق اسلامي (يعني مذاهب اسلامي و نه فرقه هاي دست ساز استعمار مثل وهابيت )ائمه هدي را حالا اگر نه به عنوان امام و پيشوا حداقل به عنوان عالمان به دين و فرزندان رسول الله و افرادي محترم قبول دارن ولي در مورد حضرت زهرا اين فقط شيعه است که ايام شهادت او رو گرامي مي داره و با اين کار در طول تاريخ اعلام کرده که خلافت غصب شده و ما از غاصبين خلافت اسلامي متنفريم و ولايت که اولين شهيدش حضرت زهرا و محسن فرزند ايشونه رو سر مشق و راهنماي خودمون قرار داده ايم . پس بيائيم با هر چه بهتر برگزار شدن ايام فاطميه و گرامي داشت اين شعار شيعي اون رو به شيعيان نسل هاي بعد انتقال بدهيم.
در ضمن درآخر لازم مي دونم که بگم اين عزاداري نبايد طوري باشه که باعث اختلاف و تفرقه در بين فرق و مذاهب اسلامي و مسلمانان بشه که اين همان مقصود نهايي استعمار واستکبار و صهيونيسمه . وحدت در حال حاضر که استعمار جدید در کنار گوش ما خیمه زده مهم ترین و لازم ترین چیزه.
بسمه تعالي
اخيرا يعني بعد از سقوط صدام وحضور اشغالگران امريکايي در آن سامان عده اي از شيفتگان اهل بيت و عاشقان حرم حسيني به صورت غير قانوني و قاچاق از مرز هاي جمهوري اسلامي عبور کرده و با ورود به خاک عراق با استفاده از بلدچي هاي محلي به سمت کربلا رفته و بعضا زيارت کرده و يا قبل و يا بعد از زيارت توسط امريکايي ها دستگير شده و بنا بر اخبار رسيده توسط منافقين بازجويي شده و سپس آزاد شده و از عراق اخراج شده اند.
نظر به اهميت موضوع من خواستم با نگاهي جديد به اين مسئله توجه کنم. اول آيا اين سفر از لحاظ شرعي مشکل دارد؟ در جواب با احترام به عشق و ارادت قلبي مردم وزوار قاچاق به امام حسين(ع) بايد گفت طبق نظر اکثر قريب به اتفاق مراجع و تقريبا همه مراجع مهم اين سفر با توجه به زير پا گذاشتن حکومت جمهوري اسلامي کاري حرام است از اين گذشته با توجه به اخبار رسيده بعضا تعدادي از زوار محترم در مناطق مرزي و گذزگاه ها که طبعا بايد دور افتاده هم باشند با ميادين مين باقي مانده از سالهاي دفاع مقدس برخورد کرده و تعدادي جان خود را از دست داده و يا مجروح شده اند از سوي ديگر به بلد چي ها هم در اين سوي مرز و هم در عراق اعتمادي نيست چون بعضي از اين افراد بر خلاف بقيه که به خاطر علاقه به امام حسين (ع) و خدمت به زوار ايشان نسبت به انتقال زوار اقدام مي کنند افاردي سودجو بيش نيستند که براي پول همه کار مي کنند و ممکن است به زوار محترم آسيب هايي را وارد نمايند.(لازم به ذکر است تنها در يک مورد مرد جواني که همراه با همسر خود به مناسبت ماه عسل به قصد زيارت از مرز عبور کرده بود در آن سوي مرز متاسفانه به هر حال افرادي ناشناس همسر او را گروگان می گيرند و می گويند برو از ايران پول بياور و وي مجبور به برگشتن به کشور بدون همسرش مي گردد و در ايران هم به علت فشارهاي رواني وارده خودکشي مي نمايد)
از سوي ديگر تهديد هايي که جان زوار را تهديد مي کند محدود به موارد ياد شده نمي شود و ممکن است در طول نوار مرزي در داخل کشور با مرز داران محترم برخورد نموده و آنها هم طبق وظيفه شان يا زايران را مراجعت دهند يا حتي با تير اندازي (طبق و ظيفه ذاتي , چون مرزداران موظفند از عبور غير مجاز از مرز جلوگيري نمايند) و يا در بيابان هاي مرزي گم شده و چون کسي از محلشان با خبر نيست يا در اثر گرما و يا حمله حيوانات جان خود را زا دست بدهند. در آن سوي مرز از اين هم بدتر است چرا که علاوه بر مسائل مشابه ايران در آن سوي مرز به علت ناتواني امريکايي ها براي تأمين امنيت داخل عراق هيچ گونه امنيتي در شهر ها وجود ندارد چه رسد به بيابان ها و مناطق غير شهري . حتي خود امريکايي ها به اسباب تهديد امنيت تبديل شده اند و ممکن است زايران را با کوچکترين شکي به رگبار ببندند (چنان که متاسفانه تعدادي از هم وطنان توسط نظاميان امريکا به قتل رسيده اند و جنازه ها توسط امريکايي به پشت مرز منتقل شده و در مرز بدون تحويل جنازه ها به ايران جنازه ها را گذاشته و منطقه را ترک کرده اند) در اين جا نمي توان نقش بعثي هاي سازماندهي شده که به صورت باند هاي مسلح به سرقت و راهزني مي پردازند ناديده گرفت به طوري که تمام تجهيزات يک گروه از صدا وسيما که به صورت قانوني و براي گزارش اربعين حسيني به عراق رفته بودند توسط يکي از اين باند ها به سرقت رفته است . علاوه بر همه اين ها از نظر امنيتي چون احتمال بازداشت توسط امريکايي ها مي رود ممکن است زائران محترم ناخواسته به عامل اطلاعاتي دشمن تبديل شوند و تخليه اطلاعاتي گردند افزون بر اين ممکن است از سوي منافقين که طبق گزارش هاي رسيده بازجويي ها را بر عهده دارند مورد آزار و اذيت قرار بگيرند.(طبق برخي شنيده ها منافقين در عتبات عاليات حضور داشته و به شناسايي زائران ايراني و تحويل آنان به امريکايي ها مي پردازند)
با توجه به اين که حفظ جان واجب است و زيارت (هر چند بسيار محترم و لازم و مؤکد)مستحب است و با توجه به آن چه گفته شد به نظر اين حقير بهتر است برادران و مخصوصأ خواهران عاشق زيارت صبر کنند که ان شاءالله به زودي به صورت قانوني و با امنيت بيشتر به زيارت سالار شهيدان حسين بن علي (ع) بشتابند هر چند به قول شهيد سيد مرتضي آويني آب عقل و عشق در يک جوي نمي رود(قريب به مضمون) ولي نرويد .خود دانيد صلاح مملکت خويش خسروان دانند.
در آخر تعريف داستاني نيز خالي از لطف نيست که گفته اند در زمان هاي گذشته خانمي به همسرش که از لحاظ مالي مشکل داشت مدام فشار مي آورد که به زيارت کربلا برويم تا اين که روزي مرد که صبرش به پايان رسيده بود دست مرد را گرفت و به بام خانه برد و رو به کربلا کرد و عبارت مبارک السلام عليک يا ابا عبد الله را بر زبان جاري کرد . هر دو نفر لحظه اي بعد ندايي را از جانب کربلا شنيدند که مي گفت عليکم السلام (اين در واقع زيارت آنها بود)
خوب اين مطلب روهم براي برادر منکرات مي نويسم برادر منکرات هر جا که هستي اگه مطلب منو مي بيني من حاضرم اگه بلاگتو هک کردن همين الان با کمال ميل همين منکرات2رو از من تحويل بگيري و از اين به بعد شما اينجا باشي ما هم خدا بزرگه اگه هم که نخواستي مي توني بلاگ ضد منکرات1رو راه بندازي ما هم همه جوره نوکرتيم خوب بالاخره شما از ما پيش کسوت تري ما اصلا اگه شما نباشي ما هم نيستيم اگه تا 2 -3 روز ديگه کارت رو شروع کردي و يا بلاگ خودت رو يا يه بلاگ ديگه رو شروع کردي و به ما هم خبر دادي که هيچ وگر نه کي مي خواي شروع کني؟ يه راه ديگه هم داري اينه که وبلاگ خودت رو سريعا حذف کني دوباره با همون اسم و رسم شروع به کار کنيی.
http://monkarat.persisnblog.com/
ياعلي...التماس دعا...
بسم الله الرحمن الرحيم
خواهر زهرا !
باتشکر از شما . نکاتی را لازم دانستم برای جناب عالی بنويسم
اولا غره به معنای اول ماه است و اگر منظور شما نور چشم است قره صحيح است
ثانيا ولی فقيه در مرتبه ای در حد امام نيست و بلکه تنها در شرايطی که دسترسی به امام نيست ولی فقيه زمام امور را به دست می گيرد و در صورت دسترسی به امام(ع) ديگر فلسفه وجودی برای ولی فقيه وجود ندارد.اصلا امام با ولی فقيه قابل مقايسه نيست.
ياعلی... التماس دعا...
امروز جمعه ست روزی متعلق به صاحب العصر والزمان(عج) حيفه نامی از ايشون برده نشه پس مينويسم
اين الطالب بدم المقتول بکربلاء اين الطالب بدم الزهراء
يوسف فاطمه کجايی؟


ياعلی... التماس دعا...
الحمد لله 18تير امسال هم گذشت و بر خلاف خيالات ساده انديشان هيچ آبي از آب تکون نخورد اين 18 تير درس هاي بزرگي به همه داد که اميدوارم اين درس ها رو فرا بگيريم و ديگه بي گدار به آب نزنيم.
براي دوستداران کليت نظام اسلامي( يعني طرفداران اصل اسلام وانقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي و به طور کلي طرفداران دخالت دين در سياست هر چند که انتقاداتي به قسمت هايي حکومت داشته باشن که به نظر من حداقل بيش از 60-70 درصد مردم رو تشکيل ميدن) اين درس رو داشت که بايد همه با هم تفرقه ها رو کنار بذاريم و در کنار هم بامحوريت اسلام, انقلاب,نظام و ولايت فقيه به فکر حل مشکلات و استحکام بخشيدن به پايه هاي نظام باشيم و با تفرقه هاي بي مورد آب به آسياب دشمن نريزيم و اگر اختلافي هم هست بايد اونو بين خودمون حل کنيم چون شرايط بسيار حساسه اگه کمي دير بجنبيم ديگه... بايد به مردم خدمت کرد و با نهايت توان و قدرت به توسعه ي فرهنگي اقتصادي با محوريت اسلام و حفظ اقشار مستضعف در پاي انقلاب بپردازيم و با برنامه ريزي هاي کوتاه مدت وبلند مدت به ساختن زير ساخت هاي اقتصادي و فرهنگي و مهم تر از اون حل مشکلات اساسي ملت يعني همون فقر و فساد و تبعيض اين خانه تا وقت هست بايد هر چه سريعتر اصلاح بشه (اصلاح واقعي نه شعاري و بر مبناي همون اهداف و آرمان هاي انقلاب و در راستاي ادامه ي انقلاب) و گرنه اگر سقف و ديوارها فرو بريزد ديگر نمي توان کاري کرد چون به قول حضرت امام(ره) اگر اين انقلاب خداي ناکرده شکست بخورد اسلام سيلي خواهد خورد که تا پنجاه سال نمي تواند سر بلندکند . بايد با فقر و فساد و تبعيض مبارزه کرد هر کس در هر جايي زندگي مي کنه شغلي داره يا مسئوليتي را بر عهده گرفته و دلش براي اسلام, انقلاب, جمهوري اسلامي و آرمان هاي امام خميني (ره ) مي تپد بايد به هر و سيله ممکنه با اون سه غده ي سرطاني مبارزه کنه چون اگه اين غدد بد خيم بشن خداي ناکرده جمهوري اسلامي ضعيف مي شود و گرگ ها و کفتارها و شغال هاي جهاني منتظر ضعف اين شيري هستند که بارها توي پوزه شان خاک ريخته تا تيکه تيکه اش کنند و ... پس خلاصه بايد به استحکام پايه هاي نظام که همون مردم هستند کمک کرد و نا اميد هم نبود که«لا تيأس من روح الله». به قول مقام معظم رهبري در اجتماع جوانان در جايي که ميفرمودند من زماني در يکي از خيابان هاي تهران به همراه دوستي مي رفتم ناگهان خودمان را در بين يک عده جوان ديدم که حالت هاي بدي داشتند و تا ما را که روحاني بوديم ديدند شروع به مسخره کردن ما کردند من و دوستم که خيلي ترسيده بود با ناراحتي و غم بسيار آنجا را ترک کرديم اما بعد از انقلاب همه ي آن جو عوض شد .(نقل به مضمون,اگر اشتباهي در نقل هست از حافظه ي من است) بنابراين هرگز از ديدن چهار تا جوان ناراضي يا خداي ناکرده لا ابالي خم به ابرو نياوريد چون خيلي از اين ها فريب خورده اند يا غافل و نا آگاه هستند و به راحتي به مسير بر مي گردند اگر حقيقت را بدانند به راحتي دست از اين اعمال بر مي دارند و کساني که عناد دارند بسيار کم و ناچيز هستند و لي هميشه تخته هاي موج سواري را همراه دارن و خوب هم سوار اونا مي شن . اگر هم مشکلي مي بينيم قابل حل است که «مشکلي نيست که آسان نشود مرد بايد که هراسان نشود» چون خدا با ماست که وعده داده است :«ان تنصرو الله ينصرکم و يثبت اقدامکم » و وعده ي خدا تخلف نا پذير است .
درس دوم براي مخالفين و معاندين و در رأس همه ي آنها آمريکا اسرائيل و ايادي کوچک و بزرگ آنها در تمام دنيا است که بدانند به طناب پوسيده اي چسبيده اند و به لطف خدا اين جمهوري اسلامي تا ظهور مولانا صاحب الامر (روحي و ارواح العالمين له الفداء),امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف ) ان شاءالله امتداد خواهد داشت . براي اينان اگر عقل داشته باشند ديگر روشن شد که با طناب سلطنت طلبان و منافقين خلق و چهار تا سوسول نبايد ته چاه ويلي که با درگيري با جمهوري اسلامي براي خود ايجاد کرده اند بروند . از مشکلات ظاهري ايران نيز نبايد صابون به دل خود بمالند که ايراني از هر گروه حزب و دسته و ... باشد هميشه مي گويد «اگر سر به سر تن به کشتن دهيم ٭از اين به که کشور به دشمن دهيم٭ دريغ است ميهن که ويران شود ٭ کنام پلنگان و شيران شود » بعد هم جمهوري اسلامي هنوز آن قدر قدرت دارد که به اين باد ها نلرزد «هر بيشه گمان مبر که خالي است ٭ شايد که پلنگ خفته باشد » از حمله نظامي هم که بحمد الله منصرف شده اند و اين ديوانگي را علي الظاهر نخواهند کرد هر چند به قول آن بنده خدا که ازش پرسدند روباه بچه زاست يا تخم گذار گفت که از اين حروم زاده هر چي بگي بر مي آد . از اين حروم زاده هرچي بگي بر مي آد که در اين صورت پا در جهنمي گذاشته که زکي يماني وزير نفت سابق عربستان گفته بود[او گفته بود که ايراني ها مثل ما اعراب نيستند و در صورت حمله امريکا به ايران براي شهادت صف مي کشند و در اين صورت آمريکا پا در جهنمي گذاشته است که به راحتي نمي تواند از آن بيرون بيايد.] صادق زيبا کلام هم حرف قشنگي زده بود که گفته بود در صورت حمله آنريکا به ايران حتي اگر(به فرض محال) 10 درصد مردم ايران از نظام حمايت کنند اين 10 درصد مي شود 7ميليون نفر که اين 7 ميليون نفر با چنگ و دندان از نظام حمايت خواهند کرد و نمي گذارند که امريکا جان سالم به در ببرد و کوچه به کوچه و پشت بام به پشت بام با امريکايي خواهند جنگيد و امريکا را بيچاره خواهند کرد .
درس بعدي براي مسئولان دلسوز نظام است که بايد به مردم با تمام توان خدمت کرد , دنبال تجمل گرايي نيود , با مردم بود و از آنان جدا نبود که به قول حضرت امام (ره) در وصيت نامه که مي فرمايند :« بايد همه خدمتگزار ملت و خصوصا مصتضعفين باشيد »بايد علي الخصوص به مستضعفان خدمت عاشقانه و صادقانه کرد که اينان ولي نعمتان انقلابند و هر چه مي توان بايد به آنان(اگر نه بيشتر از مرفهين بي درد که حداقل برابر با آنان ) خدمات رساني کرد . بايد جلوي رشد بي رويه ي ثروت سرمايه داران را گرفت که در واقع تهديدي براي امنيت ملي هستند (وقايع اخير اکثرا توسط همين بي دردان صورت گرفت ) بايد در دستگاه هاي دولتي پاکسازي همه جانبه به عمل آورد و نفوذي ها را شناسايي و مجازات کرد که همين نااهلان مي رفتند که انقلاب را به باد دهند و با انجام پروژه ي گراني و ناراضي کردن مردم ضربه ي شديدي را وارد آورند .سرعت عمل را در کارها بايد بيشتر کرد البته نه اينکه نسنجيده عمل کرد بلکه سعي شود با دقت و سرعت کارها صورت گيرد. بايد به رهنمودهاي رهبر معظم انقلاب توجه بيش از پيش نشان داد چرا که و قايع اخير صحت پيش بيني و راهنمايي هاي ايشان را نشان داد .(خدمت رساني به مردم، هر چند بعضي از دستگاه ها دقيقا بر عکس آن رهنمودها عمل کردند.)
درس آخر به معدود افرادي است که متأسفانه در نظام نفوذ کرده و به خرابکاري مشغولند که دست از اين شيطنت هايشان بردارند و به خدمت صادقانه رفتار کنند در غير اين صورت مردم و مسئولين صديق و رهبري نظام با کسي شوخي ندارند و عقد اخوت هم با کسي نبسته اند.
والسلام . وما توفيقي الا بالله التماس دعا... ياعلي...
الحمد لله 18تير امسال هم گذشت و بر خلاف خيالات ساده انديشان هيچ آبي از آب تکون نخورد اين 18 تير درس هاي بزرگي به همه داد که اميدوارم اين درس ها رو فرا بگيريم و ديگه بي گدار به آب نزنيم.
براي دوستداران کليت نظام اسلامي( يعني طرفداران اصل اسلام وانقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي و به طور کلي طرفداران دخالت دين در سياست هر چند که انتقاداتي به قسمت هايي حکومت داشته باشن که به نظر من حداقل بيش از 60-70 درصد مردم رو تشکيل ميدن) اين درس رو داشت که بايد همه با هم تفرقه ها رو کنار بذاريم و در کنار هم بامحوريت اسلام, انقلاب,نظام و ولايت فقيه به فکر حل مشکلات و استحکام بخشيدن به پايه هاي نظام باشيم و با تفرقه هاي بي مورد آب به آسياب دشمن نريزيم و اگر اختلافي هم هست بايد اونو بين خودمون حل کنيم چون شرايط بسيار حساسه اگه کمي دير بجنبيم ديگه... بايد به مردم خدمت کرد و با نهايت توان و قدرت به توسعه ي فرهنگي اقتصادي با محوريت اسلام و حفظ اقشار مستضعف در پاي انقلاب بپردازيم و با برنامه ريزي هاي کوتاه مدت وبلند مدت به ساختن زير ساخت هاي اقتصادي و فرهنگي و مهم تر از اون حل مشکلات اساسي ملت يعني همون فقر و فساد و تبعيض اين خانه تا وقت هست بايد هر چه سريعتر اصلاح بشه (اصلاح واقعي نه شعاري و بر مبناي همون اهداف و آرمان هاي انقلاب و در راستاي ادامه ي انقلاب) و گرنه اگر سقف و ديوارها فرو بريزد ديگر نمي توان کاري کرد چون به قول حضرت امام(ره) اگر اين انقلاب خداي ناکرده شکست بخورد اسلام سيلي خواهد خورد که تا پنجاه سال نمي تواند سر بلندکند . بايد با فقر و فساد و تبعيض مبارزه کرد هر کس در هر جايي زندگي مي کنه شغلي داره يا مسئوليتي را بر عهده گرفته و دلش براي اسلام, انقلاب, جمهوري اسلامي و آرمان هاي امام خميني (ره ) مي تپد بايد به هر و سيله ممکنه با اون سه غده ي سرطاني مبارزه کنه چون اگه اين غدد بد خيم بشن خداي ناکرده جمهوري اسلامي ضعيف مي شود و گرگ ها و کفتارها و شغال هاي جهاني منتظر ضعف اين شيري هستند که بارها توي پوزه شان خاک ريخته تا تيکه تيکه اش کنند و ... پس خلاصه بايد به استحکام پايه هاي نظام که همون مردم هستند کمک کرد و نا اميد هم نبود که«لا تيأس من روح الله». به قول مقام معظم رهبري در اجتماع جوانان در جايي که ميفرمودند من زماني در يکي از خيابان هاي تهران به همراه دوستي مي رفتم ناگهان خودمان را در بين يک عده جوان ديدم که حالت هاي بدي داشتند و تا ما را که روحاني بوديم ديدند شروع به مسخره کردن ما کردند من و دوستم که خيلي ترسيده بود با ناراحتي و غم بسيار آنجا را ترک کرديم اما بعد از انقلاب همه ي آن جو عوض شد .(نقل به مضمون,اگر اشتباهي در نقل هست از حافظه ي من است) بنابراين هرگز از ديدن چهار تا جوان ناراضي يا خداي ناکرده لا ابالي خم به ابرو نياوريد چون خيلي از اين ها فريب خورده اند يا غافل و نا آگاه هستند و به راحتي به مسير بر مي گردند اگر حقيقت را بدانند به راحتي دست از اين اعمال بر مي دارند و کساني که عناد دارند بسيار کم و ناچيز هستند و لي هميشه تخته هاي موج سواري را همراه دارن و خوب هم سوار اونا مي شن . اگر هم مشکلي مي بينيم قابل حل است که «مشکلي نيست که آسان نشود مرد بايد که هراسان نشود» چون خدا با ماست که وعده داده است :«ان تنصرو الله ينصرکم و يثبت اقدامکم » و وعده ي خدا تخلف نا پذير است .
درس دوم براي مخالفين و معاندين و در رأس همه ي آنها آمريکا اسرائيل و ايادي کوچک و بزرگ آنها در تمام دنيا است که بدانند به طناب پوسيده اي چسبيده اند و به لطف خدا اين جمهوري اسلامي تا ظهور مولانا صاحب الامر (روحي و ارواح العالمين له الفداء),امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف ) ان شاءالله امتداد خواهد داشت . براي اينان اگر عقل داشته باشند ديگر روشن شد که با طناب سلطنت طلبان و منافقين خلق و چهار تا سوسول نبايد ته چاه ويلي که با درگيري با جمهوري اسلامي براي خود ايجاد کرده اند بروند . از مشکلات ظاهري ايران نيز نبايد صابون به دل خود بمالند که ايراني از هر گروه حزب و دسته و ... باشد هميشه مي گويد «اگر سر به سر تن به کشتن دهيم ٭از اين به که کشور به دشمن دهيم٭ دريغ است ميهن که ويران شود ٭ کنام پلنگان و شيران شود » بعد هم جمهوري اسلامي هنوز آن قدر قدرت دارد که به اين باد ها نلرزد «هر بيشه گمان مبر که خالي است ٭ شايد که پلنگ خفته باشد » از حمله نظامي هم که بحمد الله منصرف شده اند و اين ديوانگي را علي الظاهر نخواهند کرد هر چند به قول آن بنده خدا که ازش پرسدند روباه بچه زاست يا تخم گذار گفت که از اين حروم زاده هر چي بگي بر مي آد . از اين حروم زاده هرچي بگي بر مي آد که در اين صورت پا در جهنمي گذاشته که زکي يماني وزير نفت سابق عربستان گفته بود[او گفته بود که ايراني ها مثل ما اعراب نيستند و در صورت حمله امريکا به ايران براي شهادت صف مي کشند و در اين صورت آمريکا پا در جهنمي گذاشته است که به راحتي نمي تواند از آن بيرون بيايد.] صادق زيبا کلام هم حرف قشنگي زده بود که گفته بود در صورت حمله آنريکا به ايران حتي اگر(به فرض محال) 10 درصد مردم ايران از نظام حمايت کنند اين 10 درصد مي شود 7ميليون نفر که اين 7 ميليون نفر با چنگ و دندان از نظام حمايت خواهند کرد و نمي گذارند که امريکا جان سالم به در ببرد و کوچه به کوچه و پشت بام به پشت بام با امريکايي خواهند جنگيد و امريکا را بيچاره خواهند کرد .
درس بعدي براي مسئولان دلسوز نظام است که بايد به مردم با تمام توان خدمت کرد , دنبال تجمل گرايي نيود , با مردم بود و از آنان جدا نبود که به قول حضرت امام (ره) در وصيت نامه که مي فرمايند :« بايد همه خدمتگزار ملت و خصوصا مصتضعفين باشيد »بايد علي الخصوص به مستضعفان خدمت عاشقانه و صادقانه کرد که اينان ولي نعمتان انقلابند و هر چه مي توان بايد به آنان(اگر نه بيشتر از مرفهين بي درد که حداقل برابر با آنان ) خدمات رساني کرد . بايد جلوي رشد بي رويه ي ثروت سرمايه داران را گرفت که در واقع تهديدي براي امنيت ملي هستند (وقايع اخير اکثرا توسط همين بي دردان صورت گرفت ) بايد در دستگاه هاي دولتي پاکسازي همه جانبه به عمل آورد و نفوذي ها را شناسايي و مجازات کرد که همين نااهلان مي رفتند که انقلاب را به باد دهند و با انجام پروژه ي گراني و ناراضي کردن مردم ضربه ي شديدي را وارد آورند .سرعت عمل را در کارها بايد بيشتر کرد البته نه اينکه نسنجيده عمل کرد بلکه سعي شود با دقت و سرعت کارها صورت گيرد. بايد به رهنمودهاي رهبر معظم انقلاب توجه بيش از پيش نشان داد چرا که و قايع اخير صحت پيش بيني و راهنمايي هاي ايشان را نشان داد .(خدمت رساني به مردم، هر چند بعضي از دستگاه ها دقيقا بر عکس آن رهنمودها عمل کردند.)
درس آخر به معدود افرادي است که متأسفانه در نظام نفوذ کرده و به خرابکاري مشغولند که دست از اين شيطنت هايشان بردارند و به خدمت صادقانه رفتار کنند در غير اين صورت مردم و مسئولين صديق و رهبري نظام با کسي شوخي ندارند و عقد اخوت هم با کسي نبسته اند.
والسلام . وما توفيقي الا بالله التماس دعا... ياعلي...
باسمه تعالي
دوباره با لطف الهي توانستم وبلاگم را به روز کنم براي اون هايي که اين چند روز از فضولي مردند که من کجا هستم بعضي هام کلي حال کردند که من جا زدم و ديگه نيستم وبعضي ها هم کلي برام آبغوره گرفتن (ميخوام به خودم تلقين کنم خيلي مهمم) ، جونم براشون بگه که با اجازه من تو اين چند روزه رفته بودم يه جايي (حالا چه کار دارم بگم مشهد بودم) يه جايي که از اون بهتر توي کل اين نقشه ي مثل گربه پيدا نمي شه جاي شما خالي حسابي شلوغ بود اصلا نزديک ضريح که هيچي توي کل حرم جاي نشستن پيدا نمي شد(غير از ساعت هاي نزديک اذان صبح و اذان ظهر و ساعات سر ظهر) دلتونم بسوزه من خيلي رفتم حرم و حسابي حال کردم براي بعضي از برادرا هم حسابي اونجا دعاي دو نونه و درست حسابي کردم (البته فقط اين دفعه بودا دفعات بعدي حتما بايد التماس دعا بديد ) برادراي عزيزم برادر ضدمنکرات برادر کربلايي رهام و برادر جانباز و بقيه بر و بچ براي اينکه دلتون کامل بسوزه و هيچيش نپخته باقي نمونه يه عکس رو هم توي يادداشت مي ذارم والسلام 
------------------------------------
يکي از برادران بسيجي نقل مي کرد که:
يکي از روز ها مثل هميشه رفته بودم حسينيه لشگر براي شرکت در نماز جماعت لحظه به لحظه بر جمعيت افزوده مي شد . وقتي نماز ظهر به پايان رسيد اعلام کردند که بعد از نماز عصر فرمانده لشگر سخنراني خواهد کرد . خيلي مشتاق بودم از نزديک فرمانده ي خودم ار ببينم . فکر مي کردم حتما کسي از مقر فرماندهي با تشريفات و پرستيژ خاصي خواهد آمد نگاهم را قفل کرده بودم به در ورودي که ديدم يک بسيجي از کنارم بلند شد .
((بسم الله الرحمن الرحيم))...
اصلا باورم نمي شد که آن بسيجي خود فرمانده باشد مثل خودش ساده و بي ريا سخن مي گفت . هاج و واج شده بودم.نمي دانستم چه کار کنم . وقتي آمد کنارم نشست به احترامش بلند شدم . چقدر احساس غرور مي کردم که کنار فرمانده لشگر نشسته ام!
-------------------------------------
بالاخره فرصتي دست داد رفت توي يکي از سنگرهاي فتح شده عراقي ها . پنج روز از شروع عمليات در جزيره مجنون مي گذشت .آقا مهدي به خاطر کار زياد فرصتي براي استراحت نداشت . چهره اش زرد بود و چشمانش قرمز
ساعتي نگذشته بود که صفير يک گلوله خمپاره 120 همه را به خود آورد بعد از اينکه فرود آمد يکي داد زد :(( بچه ها آقا مهدي ...))
همه دويدند سمت سنگر. هنوز نرسيده بودند که ديدند آقا مهدي دارد خاک و خل ها را کنار مي زند. کمکش کردند تا بيرون بيايد
((حاج آقا طوري نشدين؟))
آقا مهدي همان طور که داشت مي خنديد گفت :((انگار عراقي ها هم مي دانند که خواب به ما نيامده!))
---------------------------------
خاطراتي از زبان خود آقا مهدي :
(( روزي براي شناسايي رفته بودم داخل خاک عراق . توي نيروهاي آنها لحظاتي گرم کار خودم شدم . پس از مدتي خسته و تشنه ماندم که چه کار کنم چاره اي نداشتم رفتم توي يکي از سنگر ها . سنگر مجهزي بود . معلوم بود مال يکي از فرماندهان عراقي است . فرصت را از دست ندادم و خودم را يک چاي مهمان کردم. همين که استکان چاي را زمين گذاشتم يک افسر عراقي دم در سنگر سبز شد پيش خودم گفتم حالا خر بيار و باقالي بار کن براي اين که لو نروم خودم را زدم به کوچه علي چپ انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام !افسر که غضبناک نگاهم مي کرد آمد جلو وکشيده محکمي خواباند دم گوشم . لابد مي خواست بگويد چرا توي استکانش چايي خورده ام! کشيده را که نوش جان کردم زدم به چاک .
بعد ها در عمليات خيبر همان عراقي را در جمع اسرا ديدم با تعجب نگاهم کرد لابد داشت به بهاي گراني که از من به خاطر چاي گرفته بود فکر مي کرد.))
(( يک بار ناشناس رفتم کربلا . قبلا با خودم عهد کرده بودم که با کسي لام تا کام حرف نزنم . پس از آنکه دلي از عزا در آوردم و يک زيارت درست و حسابي کردم تصميم گرفتم برگردم . هوش و حواسم به جايي نبود که به يک مرد عرب تنه زدم از دهانم پريد ((آقا ببخشيد معذرت...))
مرد انگار که با منظره ي غير منتظره اي برخورد کرده بود هاج و واج نگاهم کرد . فورا به خودم آمدم و تا به خودش بجنبد خودم را در بين جمعيت گم کردم و از تيررس نگاهش دور شدم.))
--------------------------------
خوشا به حال آنانکه با شهادت رفتند ...
التماس دعا... ياعلي...
دیگه ازین به بعد ما هم می خواهیم با خواست خدا یک بلاگکی داشته باشیم البته با اجازه شما
البته با اجازه برادر منکرات 1 از این به بعد می خواهم با استفاده از اسم صفحه بلاگ ایشان مطلب بنویسم برادر منکرات اگر حرفی یا نقلی بود و ناراضی بودیدمی توانید با پیام گذاشتن در صفحه کامنت ها این اعتراض را به گوش ما برسانید که ما هم این دفعه مزاحم کس دیگر ی بشویم و دزدی را از او بکنیم اگر هم که راضی بودید باز هم از شما تشکر می کنم که این طرح را انجام دادید.و السلام
به امید ظهور هرچه زودتر یوسف فاطمه(عج)و حضور هر چه بیشتر متدینین در عرصه های اطلاع رسانی
(به قول برادر منکرات سابق و ضد منکرات لاحق)یاحق
------------------------------------
يکي از برادران بسيجي نقل مي کرد که:
يکي از روز ها مثل هميشه رفته بودم حسينيه لشگر براي شرکت در نماز جماعت لحظه به لحظه بر جمعيت افزوده مي شد . وقتي نماز ظهر به پايان رسيد اعلام کردند که بعد از نماز عصر فرمانده لشگر سخنراني خواهد کرد . خيلي مشتاق بودم از نزديک فرمانده ي خودم ار ببينم . فکر مي کردم حتما کسي از مقر فرماندهي با تشريفات و پرستيژ خاصي خواهد آمد نگاهم را قفل کرده بودم به در ورودي که ديدم يک بسيجي از کنارم بلند شد .
((بسم الله الرحمن الرحيم))...
اصلا باورم نمي شد که آن بسيجي خود فرمانده باشد مثل خودش ساده و بي ريا سخن مي گفت . هاج و واج شده بودم.نمي دانستم چه کار کنم . وقتي آمد کنارم نشست به احترامش بلند شدم . چقدر احساس غرور مي کردم که کنار فرمانده لشگر نشسته ام!
-------------------------------------
بالاخره فرصتي دست داد رفت توي يکي از سنگرهاي فتح شده عراقي ها . پنج روز از شروع عمليات در جزيره مجنون مي گذشت .آقا مهدي به خاطر کار زياد فرصتي براي استراحت نداشت . چهره اش زرد بود و چشمانش قرمز
ساعتي نگذشته بود که صفير يک گلوله خمپاره 120 همه را به خود آورد بعد از اينکه فرود آمد يکي داد زد :(( بچه ها آقا مهدي ...))
همه دويدند سمت سنگر. هنوز نرسيده بودند که ديدند آقا مهدي دارد خاک و خل ها را کنار مي زند. کمکش کردند تا بيرون بيايد
((حاج آقا طوري نشدين؟))
آقا مهدي همان طور که داشت مي خنديد گفت :((انگار عراقي ها هم مي دانند که خواب به ما نيامده!))
---------------------------------
خاطراتي از زبان خود آقا مهدي :
(( روزي براي شناسايي رفته بودم داخل خاک عراق . توي نيروهاي آنها لحظاتي گرم کار خودم شدم . پس از مدتي خسته و تشنه ماندم که چه کار کنم چاره اي نداشتم رفتم توي يکي از سنگر ها . سنگر مجهزي بود . معلوم بود مال يکي از فرماندهان عراقي است . فرصت را از دست ندادم و خودم را يک چاي مهمان کردم. همين که استکان چاي را زمين گذاشتم يک افسر عراقي دم در سنگر سبز شد پيش خودم گفتم حالا خر بيار و باقالي بار کن براي اين که لو نروم خودم را زدم به کوچه علي چپ انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام !افسر که غضبناک نگاهم مي کرد آمد جلو وکشيده محکمي خواباند دم گوشم . لابد مي خواست بگويد چرا توي استکانش چايي خورده ام! کشيده را که نوش جان کردم زدم به چاک .
بعد ها در عمليات خيبر همان عراقي را در جمع اسرا ديدم با تعجب نگاهم کرد لابد داشت به بهاي گراني که از من به خاطر چاي گرفته بود فکر مي کرد.))
(( يک بار ناشناس رفتم کربلا . قبلا با خودم عهد کرده بودم که با کسي لام تا کام حرف نزنم . پس از آنکه دلي از عزا در آوردم و يک زيارت درست و حسابي کردم تصميم گرفتم برگردم . هوش و حواسم به جايي نبود که به يک مرد عرب تنه زدم از دهانم پريد ((آقا ببخشيد معذرت...))
مرد انگار که با منظره ي غير منتظره اي برخورد کرده بود هاج و واج نگاهم کرد . فورا به خودم آمدم و تا به خودش بجنبد خودم را در بين جمعيت گم کردم و از تيررس نگاهش دور شدم.))
--------------------------------
خوشا به حال آنانکه با شهادت رفتند ...
التماس دعا... ياعلي...
دیگه ازین به بعد ما هم می خواهیم با خواست خدا یک بلاگکی داشته باشیم البته با اجازه شما
البته با اجازه برادر منکرات 1 از این به بعد می خواهم با استفاده از اسم صفحه بلاگ ایشان مطلب بنویسم برادر منکرات اگر حرفی یا نقلی بود و ناراضی بودیدمی توانید با پیام گذاشتن در صفحه کامنت ها این اعتراض را به گوش ما برسانید که ما هم این دفعه مزاحم کس دیگر ی بشویم و دزدی را از او بکنیم اگر هم که راضی بودید باز هم از شما تشکر می کنم که این طرح را انجام دادید.و السلام
به امید ظهور هرچه زودتر یوسف فاطمه(عج)و حضور هر چه بیشتر متدینین در عرصه های اطلاع رسانی
(به قول برادر منکرات سابق و ضد منکرات لاحق)یاحق
نظرات ()






