بسم الله الرحمن الرحیم

آقای شهردار
بسم الله الرحمن الرحيم
بخشي از زواياي زندگي شهدا به خصوص سرداران شهيد پس از گذشت سال ها ناشناخته مانده است. اهلش مي دانند که فلان فرمانده يا فلان دلاور شهيد چه حماسه هايي از خود نشان داده است. چگونه جنگيده و چگونه سلوک رزمي و معنوي داشته است. اما زواياي ديگري نيز از اين بزرگواران وجود دارد که بايد شناخت. زوايايي که بيشتر به زندگي شخصي آنها برمي گردد. زوايايي که با روشن شدنشان خيلي بهتر مي توان امروز از آنان الگو گرفت و راهي را رفت که آنان رفته اند. راهي که به خدا مي رسد.
***
جوان به سمت پيرزن مي رود. پيرزن در دردسر افتاده است. جوان کار پيرزن را انجام مي دهد و ديگر پيرزن نگران نيست. نگاهي به سر تاپاي جوان مي اندازد. مي خواهد از او تشکر کند، بعد از تشکر مي گويد: کاشکي اين شهردار قدر تو جوان غيرت داشت. و جوان همان طور سر به زير که آمده بود خداحافظي مي کند و مي رود. پيرزن هرگز خيال هم نمي کرد که اين جوان با شلوار کهنه بسيجي و اورکت کره اي همان شهردار باشد.
آنچه که خوانديد سرگذشتي مشهور از اولين شهردار بسيجي يک کلان شهر. هر چند که آخرين آن نبود. او کسي نيست جز سردار دلاور، شهيد و مجاهد في سبيل الله، مهندس مهدي باکري.

همسرش مي گويد:
چهارده پانزده روز بعد از آغاز جنگ مسئله خواستگاري پيش آمد. شهيد باکري توسط يکي از دوستان معرفي شد. پيش از اين من خيلي خواستگار داشتم، منتهي هر بار استخاره مي کردم آيه مي آمد که اگر صبر کنيد زوج مطهري براي شما خواهد آمد. آقاي نادري دوست شهيد باکري در همين خيابان انقلاب يک بار به ايشان مي گويد: چرا ازدواج نمي کني ؟ وقتي آقا مهدي شرايطش را مي گويد، آقاي نادري با خانمش صحبت مي کند و بعد ما را به آقا مهدي معرفي مي کنند. خانم آقاي نادري آمد و پيشنهاد ازدواج با آقا مهدي را به صورت خصوصي با من در ميان گذاشت. گفت: «آقا مهدي از بچه هاي مذهبي شهر است، مسجدي است خوب است. درباره او فکر کن»
يک روز جمعه در خانه آقاي نادري (دوست آقا مهدي) با شهيد باکري صحبت کردم. مسائلي مطرح شد، مثل نحوه ازدواج، زندگي مسائل جنگ و ... . متأسفانه آن روز راستش را بخواهيد من آقا مهدي را نديدم. ايشان هم اصلا مرا نديد؛ هر دو سر به زير نشسته بوديم. لباس آقا مهدي، يک اورکت و يک شلوار بسيجي بود. بعد از اين ديگر ايشان را نديدم تا قبل از عقد. خواهر هاي آقا مهدي تا قبل از عقد به ايشان اعتراض مي کردند که وقتي او را نديدي، چرا قبولش کردي؟ شايد چشم هايش کور بود، سرش کچل بود و ... . آقامهدي گفته بود: «ازدواجم به خاطر خداست، به خاطر اسلام است. معيارهايي که مي خواهم در ايشان يافتم و مطمئن هستم ايشان همراه و هم عقيده من در زندگي است.» عصر روز ديدار ما، آقاي نادري مسئله را با برادرم در ميان گذاشت و برادرم با من و پدرم مطرح کرد. چون برادرم با آقا مهدي آشنا بود، پدرم هم قبول کردند. يک هفته بعد آقا مهدي کسي را فرستاده بود که جواب بگيرد و زمان عقد مشخص شود. من در خانه خواهرم بودم. برادرم به سراغم آمد. در آشپزخانه داشتم ظرف مي شستم. ايستاد و به بيرون نگاه کرد و گفت: «آمده اند جواب بگيرند. چه مي گويي؟» گفتم:«شما چه مي گوييد؟» گفت:«آقا مهدي با بچه هاي مذهبي که شما مي شناسيد فرق دارد.» گفتم:«جواب مثبت بدهيد.» گفت:«زندگي با آقا مهدي خيلي مشکل است» گفتم:«مي دانم» گفت:«مي داني چطور زندگي مي کند؛ در چندين سالي که او را مي شناسيم نديده ام ميوه خام بخورد، غذاي خوب نمي خورد، لباس خوب نمي پوشد. زندگي کردن با چنين افرادي خيلي مشکل است» گفتم:«باشد. من قبول مي کنم. به اين نتيجه رسيده ام که مرد دلخواه من است. يک زندگي ساده را بيشتر دوست دارم و هر سختي که در آن باشد تحمل مي کنم.»
وقتي جواب را گرفتند، وقت مراسم عقد را تعيين کردند. از طرف خانواده آقا مهدي چند بار آمدند که به خريد برويم. امامن گفتم که هيچ خريدي ندارم. روز قبل از عقد دوباره برنامه خريد گذاشتند. آقاي نادري و خانمش و آقا مهدي آمدند. گفتم:«مگر قرار نبود خريدي نباشد.» خانم نادري گفت:«آقا مهدي مي گويد لااقل برويم يک حلقه بخريم.»
بالاخره راضي ام کردند و راه افتاديم. به اولين مغازه طلا فروشي بازار که رسيديم، وارد شديم. قيمت حلقه ها را نگاه کردم و ارزان ترين را انتخاب کردم؛ يک حلقه هشتصد توماني خريديم و همين شد خريدمان. فرداي اين شب هم خيلي خصوصي با حضور مادر و خواهرها و شوهر عمه آقا مهدي و خانواده ما، برنامه عقد در منزل ما برپا شد.
بعد از خريد حلقه وقتي به نزديکي هاي خانه مان رسيديم، آقا مهدي گفت:«نظرتان درباره مهريه چيست؟» من قبلا به خانواده ام گفته بودم که نه جهيزيه مي برم و نه مهريه مي خواهم و اين در خانواده معروف شده بود که من مي خواهم سنت شکني کنم، يک زندگي ساده مي خواهم. خلاصه در ذهن خودم براي مهريه اين را در نظر داشتم: يک جلد کلام الله مجيد و يک اسلحه. وقتي آقا مهدي مسئله را مطرح کردند، گفتم: «هر چه شما بگوييد، من قبول دارم.» و خوشبختانه همان چيزي را گفتند که در ذهن من بود. گفت:«يک جلد کلام الله مجيد و يک اسلحه کلت.»
[روز عقد]آقا مهدي با دو نفر از دوستانش براي برنامه عقد آمدند. وقتي رسيد از پشت پرده اتاق به آنها نگاه مي کرديم. زن داداشم گفت: «آقا داماد دارد مي آيد.» آقا مهدي را ديدم که يک اورکت به تن و پوتين هاي خيلي کهنه و شلوار بسيجي به پا داشت و زانوهاي شلوار جلو آمده بود؛ اين لباس ايشان بود.
مراسم عقد خيلي ساده برپاشد؛ با يک جعبه سيب از باغ خانه پدري آقا مهدي، يک جعبه شيريني و يک آيينه خيلي ساده که شايد ده پانزده تومان خريده بودند.
بعد از برنامه عقد وقتي همه رفتند، زن داداشم آمد و گفت:«فقط يک جفت پوتين کهنه پشت در اتاق مانده است، مثل اين که آقا مهدي تنهاست، پيش ايشان برو.» پيش آقامهدي رفتم و نشستم. حلقه اي که خريده بود، درآورد و کنارم گذاشت. حدود پنج دقيقه با هم نشسته بوديم، اما صحبت خاصي نداشتيم. شايد جلسه اول اين طور بود. بعد از پنج دقيقه در زدند که دنبال آقا مهدي آمده اند. روز عقد ما يکشنبه يازدهم آبان ماه سال پنجاه و نه بود.
***
زندگي کردن با افرادي مثل اقا مهدي سختي دارد؛ سختي ها کشيدم: از اين شهر به آن شهر سفر کردم، نگران و مضطرب بودم؛ اما بهترين دوران زندگي ام در کنار ايشان بود. زندگي با آقا مهدي خيلي شيرين بود. آقا مهدي مهربان و شوخ طبع بود. وقتي به خانه مي آمد، آنچنان مي گفت و مي خنديد که در روزهاي سفرش با خاطره هاي حضورش شاد بودم.
آقا مهدي فردي مقيد به مسائل شرعي، واجبات، مستحبات و مسائل بيت المال بود. يک بار خودکاري از ميان وسايلش برداشتم که بنويسم. وقتي متوجه شد نگذاشت با آن بنويسم. گفت:«خودکار مال من نيست، مال بيت المال است»
گفتم: «مي خواستم دو سه کلمه بنويسم.»
گفت:« اشکال دارد»
يک بار نان نداشتيم. به آقا مهدي گفتم که عصر آن روز زودتر بيايد و نان بخرد. چون شبش در خانه ما جلسه داشت. آقا مهدي دير آمد و نان هم نياورد. بعد به بچه هاي تدارکات لشکر گفت که نان بياورند. بچه هاي لشکر هم آرزو داشتند آقا مهدي دهان باز کند و چيزي از آنها بخواهد. بچه هاي لشکر پنج شش قرص نان آوردند. وقتي آقامهدي نان به دست از پله ها بالا مي آمد، گفت: «تو حق نداري از اين نان ها بخوري» گفتم:«چرا؟» گفت:«اين مال رزمنده ها است. براي رزمنده ها فرستاده اند.» به شوخي گفتم:«من هم همسر رزمنده هستم.»
من آن شب از نان خرده هايي که از قبل داشتيم خوردم.
***
دوستانش نقل کرده اند: در عمليات خيبر آقا حميد باکري برادر آقا مهدي که از فرماندهان لشکر بود در منطقه دشمن به همراه نيروهايش به شهادت رسيدند و جنازه هايشان ماند، به آقا مهدي گفتيم که بگذاريد جنازه آقا حميد را بياوريم. گفتند: همراه با نيروهايش؟ گفتيم: نه نمي شود همه را آورد. فقط آقا حميد را. گفت: نه يا همه را با هم بياوريد يا حميد هم با نيروهايش بماند.
***
سرانجام در بيست و پنجم اسفند سال 1363 وقتي نيروهاي رشيد لشکر عاشورا در عمليات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند، گلوله اي ميان پيشاني او نشست و او را از عالم خاک رهانيد. پيکرش را در قايقي گذاشتند تا به سوي ديگر دجله ببرند، اما در ميانه راه گلوله اي قايق را در هم شکست و مهدي به همراه امواج دجله رفت تا به دريا بپيوندد.
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد مهدي باکري هر چند با چند روز تأخير نکات کوچکي از زندگي ايشان به خدمتتان عرضه گرديد. ان شاء الله در آينده از ديگر سرداران شهيد نيز خواهيم گفت.
دوستي گفته بود که وبلاگ مخاطب ندارد. عرض مي کنم که ما مأمور به انجام تکليفيم نه نتيجه. ما خود را پيرو رهبري چون امام مي دانيم که نه در روزي که کويت ايشان را راه نداد و در بين مرز دو کشور سرگردان بودند واهمه اي به دل راه داد و نه هنگام بازگشت به ايران در 12 بهمن ذوق زده شد و پيامش که در جنگ ورد زبان رزمندگان بود اين بود که : تکليف ما را سيد الشهدا(ع) معلوم کرده است. او که رهبري غير معصوم بود چه رسد به اينکه ما مدعي هستيم که شيعه امامي چون علي بن ابي طالب(ع) هستيم.
راستي سال نو بر همگي مبارک باشد. بياييد هنگام تحويل سال جديد دعا کنيم که خداوند متعال هر چه سريع تر امام زمانمان را به ما برگرداند و در سال جديد توفيق بيابيم که مورد رضايت خداوند متعال باشيم. راستي دعا براي ما هم فراموش نشود. واقعا التماس دعا. به اميد ديدار در سال جديد. خدانگهدار
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
بسم الله الرحمن الرحيم
امروزي که گذشت بيست و يکمين سالگرد شهادت سردار سرفراز سپاه اسلام شهيد حاج محمد ابراهيم همت بود و من و تو چه مي دانيم که همت که بود. به همين مناسبت خاطراتي از آن شهيد بزرگوار تقديم عاشقانش مي گردد. آناني که مي دانم کم نيستند و از بسيجيان دو آتشه تا صادق زيباکلام را در بر مي گيرد. و دليلش هم آن است که فطرت انساني فضيلت طلب است و کدام انسان پاک فطرتي است که از حاج همت بدش بيايد؟

تقديم به روح پرفتوحش:
«اوايل پاييز سال 1332 همسرم علي اکبر و عده اي ديگر از بستگان مي خواستند به زيارت آقا امام حسين(ع) بروند. شش ماه مانده بود تا ابراهيم به دنيا بيايد. به همين خاطر علي اکبر نمي خواست مرا همراه ببرد. پدرم هم مخالفت مي کرد. خيلي اصرار کردم ولي قبول نمي کردند. دلم شکست. آن ايام در خانه پدر علي اکبر مجلس روضه خواني برقرار بود. رفتم به مجلس و پاي منبر نشستم و با آريالا امام حسين(ع) درد دل کردم. خيلي گريه و زاري کردم و از آريالا خواستم که مرا هم بطلبد.
خلاصه بالاخره قوبل کردندو راهي شديم. سوار اتوبوس کهنه و فرسوده اي شديم و به طرف کربلا راه افتاديم. راه سخت و ناهموار بود و ماشين هم فرسوده. اتوبوس در دست انداز هاي جاده تکان تکان مي خورد و بيايان اطراف بي آب و علف بود و هوا گرم و گرد و خاک جاده درون ماشين مي پيچيد و نفس کشيدن را مشکل مي کرد. همه اينها دست به دست هم داده بودند و به جان من افتاده بودند. چيزي نگذشت که حالم به وخامت گذاشت. يک شب و يک روز در حال حرکت بوديم. با رسيدن به شهر کاظمين حالم بد شد. دل درد عجيبي داشتم. علي اکبر و مسافرين با ديدن اين وضعيت نگران شدند ولي کاري از کسي برنمي آمد.
غروب به کربلا رسيديم. علي اکبر رفت و اتاقي اجاره کرد. آن قدر حالم بد بود که يکراست به خانه رفتيم و بستري شدم. هشت روز در آن وضعيت به سر بردم و هيچ بهبودي حاصل نشد. علي اکبر که نگران شده بود، گفت که بايد به دکتر مراجعه کنيم. دکتر پس از اين که مرا معاينه کرد گفت: به احتمال 95 درصد بچه از دست رفته است و علتش هم تکان ماشين و بدي راه بوده است.
مقداري قرص و کپسول و آمپول داد و به خانه برگشتيم. توي راه به علي اکبر گفتم که از اين داروها نمي خورم. هر چه اصرار کرد قبول نکردم و دايم به فکر بچه بودم. به فکر حرف هايي که ديگران قبل از سفر زده بودند و من همه مسئوليتش را قبول کرده بودم.
به خانه رسيديم شب جمعه بود. از روزي که آمده بودبم دايم در گوشه اتاق افتاده بودم. يکباره دلم هواي حرم آقا ابا عبد الله (عليه السلام) را کرد. به علي اکبر گفتم: «مي خواهم به حرم بروم» هر چه گفت، اصرار کردم و بعد از غسل زيارت رفتيم. حال عجيبي داشتم. دلم شکسته بود. با مادر علي اکبر به گوشه اي رفتيم و نشستيم. اشک در چشمانم حلقه زد. بي اختيار گريستم و با آقا شروع به حرف زدن کردم. گفتم: «آقا از حال خودم نمي ترسم. از مردن نمي ترسم، فقط نگران بچه هستمکه اگر بلايي به سرش بيايد، من مسئولم و نمي توانم جواب خدا را بدهم. همه قبل از سفر گفتند نرو، ولي من با همه اين حرف ها به خاطر زيارت شما دل به دريا زدم و آمدم. حالا مي ترسم که اتفاقي بيفتد و نتوانم آن دنيا جوابگو باشم. من شفايم را از شما مي خواهم و به دکتر هم کاري ندارم.» تا ساعت دو و سه نيمه شب در حرم بوديم. دل سوخته ام و اشک هايي که همچنان جاري بود، نمي گذاشت از حرم آقا دل بکنم.
مادر علي اکبر گفت: بيا به رواق حضرت ابراهيم(ع) برويم. رفتيم زيارتي کرديم و به خانه برگشتيم. در بازگشت احساس سبکي مي کردم. انگار درد رفته رفته آرام و آرامتر مي شد. با رسيدن به خانه از شدت خستگي بعد از چند روز بي خوابي خوابم برد. در خواب بانويي را ديدم که لباس عربي به تن داشت، بلند بالا با چهره اي نوراني و پاکيزه و چه باوقار و ميتن. آهسته جلو آمد. در حالي که بچه اي در آغوشش بود، بچه را به من داد و گفت: بيا بچه ات را بگير. در کمال بهت و حيرت بچه را گرفتم. بچه اي زيبا و قشنگ. در همان حال از خواب پريدم.
ديگر دردي نداشتم. احساس مي کردم که حالم خوب شده است روز بعد وقتي از خواب بيدار شدم، احساس کردم بچه در دلم تکان مي خورد. ديگر مطمئن شدم که بچه سالم است. چهار ماه در کربلا مانديم و بعد به ايران برگشتيم. تا اين مه روز دوازدهم فروردين فرزندمان به دنيا آمد؛ پسري زيبا، آرام با چهره اي معصوم و مظلوم. اسمش را محمد ابراهيم گذاشتيم.» خاطره از مادر شهيد.
«هميشه بعد از سخنراني او بچه ها هجوم مي آوردند. يک بار چند نفر از بسيجي ها حاجي را دوره کردند، وقتي حاجي را بيرون کشيديم دستش را گرفته بود. با حالت خنده گفت: پدرصلواتي ها شستم را شکستند. فکر کرديم شوخي مي کند ولي بعدا ديديم با شست گچ گرفته به لشگر آمد. هميشه بعد از هر سخنراني او بچه ها هجوم مي آوردند و اورا در آغوش مي گرفتند و اين قدر اين طرف و آن طرف مي بردند که وقتي از جمع خارج مي شد، تا چند روز بدنش درد مي کرد. بسيجي ها سربندي را که موقع سخنراني بر سر داشت را به عنوان تبرک برمي داشتند و اين سر بند در دست مشتاقان دست به دست مي شد. وقتي او را به زور از رزمندگان جدا مي کرديم تا سوار ماشين شود، صورتش به خاطر بوسه هاي آنان سرخ شده بود.
... وقتي حاجي را وارد ستاد کرديم، سريع چراغ اتاق ستاد را خاموش کرديم تا کسي متوجه نشود، ولي وقتي بيرون را نگاه کرديم، ديديم دور تا دور ساختمان بچه ها حلقه زده اند و مي خواهند از هر طرف داخل ساختمان شوند و حاجي را ببينند. در اين جا صحن عجيبي اتفاق افتاد. وقتي به بچه ها گفتيم برادران حاج آقا خسته اند. اگر مي شود آزادشان بگذاريد؛ يکي از آنها که له من نزديک تر بود، با حالت عجيبي گفت: تو شکمت سير است و از گرسنه خبر نداري. پرسيدم منظورت چيست؟ گفت: تو دايم پهلوي حاجي هستي و او را مي بيني به همين خاطر نمي داني که در دل ما چه مي گذرد. ديگر مني شد حرفي زد. بچه ها با تمام وجود عشق مي ورزيدند. وقتي حاجي اين اشتياق بچه ها را مي ديد، مي گفت: اينها چرا اين طور مي کنند، مگر من که هستم. من که لياقت اين کارها را ندارم»( همرزم شهيد)
«يک بار لشگر از جنوب به غرب منتقل شده بود. چون هوا سرد بود بچه ها نياز به اورکت داشتند. قرار بود به تعداد بچه ها اورکت برسد. حاجي جلسه اي داشت و بعد از جلسه مسئول تدارکات يک اورکت براي حاجي اورد. حاجي گفت الحمدلله مثل اين که اورکت ها رسيدند. مسئول تدارکات گفت: نه هنوز. اين از همان تعداد کم قبلي است که داشتيم. حاجي هم وقتي اين را فهميد اورکت را پس داد و گفت: هر وقت به تمام بچه بسيجي هاي لشگر اورکت داديد به من هم بدهيد»(همرزم شهيد)
«براي تردد بين محورها بعضا بچه هاي بسيجي با مشکلاتي روبرو مي شدند. مثلا در بين جاده ها بعضي از ماشين ها نگه نمي داشتند. حاجي خود هر موقع که در مسيرها تردد مي کرد اگر بسيجي يا رزمنده اي را مي ديد که پياده مي رود. نگه مي داشت و او را تا جايي مي رساند. وقتي حاجي از موضوع مطلع شد خيلي عصباني شد. بچه ها را جمع کرد و پشت بلندگو رفت و بين صحبت ها گفت: اگر در بين راه مي آمديد و براي ماشيني دست تکان داديد و نگه نداشت با آجر شيشيه اش را بشکنيد. مسئوليتش با من. از آن به بعد همه ماشين ها نيروها را سوار مي کردند.»
حاجي براي سرکشي به يکي از خطوط مقدم که درگيري در آن بسيار شديد بود مي رود. وقتي وضع آنجا را مي بيند، مدتي در آنجا مي ماند. در يک درگيري خود شخصا آرپي جي بر دوش مي گيرد و وقتي درگيري فروکش مي کند. براي آوردن نيروهاي کمکي و امکانات و تدارکات با موتور به عقب برمي گردد. اما هرگز به قرارگاه نمي رسد. همه دنبالش بوده اند. تا چند روز همه مي دانستند که حاجي شهيد شده ولي کسي نشانه اي در دست نداشت. تا اين که يکي از بچه ها به ياد جنازه بي سري که وسط جاده افتاده بود مي افتد. دنبالش مي گردند و بالاخره از روي زيرپوش و چراغ قوه اش شناسايي مي شود. آري او همان طور که خود گفته بود: «دوست دارم چون مولايم بي سر وارد بهشت شوم» سر جدا و با دستي قطع شده به ديدار محبوب شتافت. در عظمت او همين بس که بعضي بچه هايي که در زمان شهادت او به دنيا نيامده بودند او را چون پدرشان دوست دارند و به او عشق مي ورزند. حاج همت الگو بود. ارتباط عجيبي با امام حسين (ع) دارد، از اول زندگي اش و از خاتمه زندگي اش مي توان اين را فهميد.
ان شاء الله همان گونه که شهيد سيد مرتضي آويني گفته بود : «من هرگز اجازه نمي دهم صداي حاج همت در درونم گم شود، اين سردار خيبر قلعه مرا نيز فتح کرده است.» هرگز صداي حاج همت در درونمان گم نشود. حاج همتي که تخصصش فتح قلعه قلب هاست.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
يا علي مدد.
جوابيه
بسم الله الرحمن الرحيم
مطلبي ذهن من رو مدتي تحت تأثير قرار داده بود. و آن هم اين بود که بنده خدايي در صفحه کامنت هاي وبلاگ دوست عزيزم ضدمنکرات مطالبي راجع به عصمت نوشته بود. البته مسئله مربوط به مدتي قبل است هر چند نمي خواستم که تا پايان محرم از غير از حسين (ع) سخن بگم ولي ديدم امکان دارد دين محمد(صلي الله عليه و آله) در خطر باشد همان ديني که حسين (ع) براي او به مسلخ رفت. پس جوابش را نوشتم. چون ديدم که ممکن است براي برخي شبهه ايجاد کرده باشد، همان گونه که براي من براي ساعتي شبهه ايجاد کرد ولي جواب را از کتب تفسير پيدا کردم و در ادامه مي خوانيد. در ابتدا اصل اون مطلب و در ادامه پاسخ من رو مي بينيد. هر چند من به نتايجي راجع به صاحب اين پيام رسيده ام. اين فرد( البته به احتمال زياد به همراه اين مجموعه و تيم همه جانبه) به شدت در حال تبليغ بر عليه اصل اسلام از طريق اينترنت هستند که احتمالا بعدها خواهم گفت که چه کسي هستند و به کجا و احتمالا کدام سازمان اطلاعاتي وصل هستند. البته اين يک جريان سازماندهي شده فعال در اينترنت و ماهواره هستند. تا آن روز که حقايق رو بگم فعلا جواب منطقي مي دهم. هر چند که مي دانم عناد در کار است. ولي من به کساني که جستجوگر و دنبال حقايقند عرض مي کنم.
«من دوست دارم آقا باقري .در مورد معصوميت شما هم دقيقا همان جوابي را دادي که صدها سال آنرا ملاهاي ما در جواب ملت داده اند .درست است (اساسي ترين خصائص معصوميت،يکي عدم امکان ارتکاب گناه و ديگري علم مطلق برگذشته و آينده است ودر اين هردو مورد،حکم آيات قرآني در مورد محمد چنين بود:<بدانان بگو که من مالک سود وزيان خويش نيستم مگر در آنچه خدا براي من خواسته باشد .اگر از غيب آگاه بودم براي خودم هم جلب خير و هم دفع شر ميکردم ، ولي من جز پيام آوري از جانب حق براي هشدار دادن بدانان که اهل ايمانند نيستم>(اعراف،188)پيروزي درخشاني را نصيب تو کرديم تا خداوند گناهان گذشته وآينده ات رابرتو ببخشايد وبه راه راست هدايتت فرمايد)فتح،1و2)و نزديک بود از جاده امانت منحرف شوي و به ما نسبت ناروا دهي و اگر تورا برايمانت استوار نکرده بوديم پاي پس مينهادي واندکي به جانب مشرکان ميرفتي.دراينصورت عنايت مارا از دست ميدادي و به عذاب دنيا وآخرت دچار ميشدي .اسرا، 74و75.آيا سينه ات را براي وحي نگشوديم وبارگناهاني را که بر دوشت سنگيني ميکرد از تو برنداشتيم؟انشراح، 1و2 )»
پاسخ:
اولا اين همه را قبلا افراد ديگر در قرون گذشته مطرح کرده اند و جواب مستدل هم گرفته اند. ولي من براي کساني مثل خودم که اطلاع نداشتم و الحمدلله مطلع شدم پاسخ اين شبهات را مطرح مي کنم. ان شاء الله که مفيد واقع گردد.
اولا که عصمت بر آن دو چيزي که گفته شده استوار نيست. عصمت اولا عدم امکان گناه نيست، بلکه عدم گناه است. يعني که معصومين با وجود اين که توانيايي گناه را دارند ولي به علت درکشان از زشتي و قبح گناه هرگز آن را انجام نمي دهند. مثلا در آيات قرآن غيبت تشبيه به خوردن گوشت مرده شده است و صورت باطني عمل نيز دقيقا همين است. يعني اگر کسي که چشم برزخي داشته باشد به فردي که غيبت مي کند نگاه کند مي بيند که او در حال خوردن گوشت مرده است. حال چنين فردي چگونه خود گناه مي کند؟ آيا ما حاضريم گوشت مردار آن هم مردار انسان را بخوريم؟ خير. اگر هم ما گناه مي کنيم به اين دليل است که بصيرت نداريم و چشم دلمان باز نيست. چشم برزخي نيز منحصر به معصومين نيست. بلکه هر کسي البته با داشتن استعداد معنوي با انجام مراحلي و طي سير و سلوک مي تواند به اين مرحله نائل گردد. همان گونه که در بين علماي معاصر و حي زمان ما اين فضيلت در آيت الله العظمي بهجت (حفظه الله) و آيت الله حسن زاده آملي(حفظه الله) و ديگران طبق نقل ثقه وجود دارد. در گذشته هاي نه چندان دور نيز در عرفايي مثل مرحوم حاج شيخ رجبعلي خياط(اعلي الله مقامه) و مرحوم حاج شيخ جعفر مجتهدي (اعلي الله مقامه) و بسياري از بزرگان عرفا و همچنين عارف کامل حاج سيد علي آقاي قاضي(اعلي الله مقامه) نيز وجود داشته است. همين طور که درباره علماي سلف چون مرحوم علامه بحرالعلوم(اعلي الله مقامه) و ديگران نقل شده است. شرح حال اين عرفاي بزرگ را مي توانيد در اينجا ببينيد. حال اگر در بين اين محبين اهل بيت (عليهم السلام) چنين فضايلي وجود داشته است، پس مسلما در معصومين (ع) نيز در مراتبي بسيار عالي تر وجود داشته است. همان گونه که طي الارض آنان از بقيه انسان ها متفاوت است. آري اگر ما نيز آنچنان در گرداب معاصي و حجاب هاي ظلماني چه برسد به روحاني غرق نبوديم، ما نيز مي توانستيم به مراتبي از عصمت دست پيدا کنيم. ان شاء الله خدا و اوليائش با جذبه هاي خود در ما نيز تصرف ولايي کنند بلکه ما هم به مراتب انسانيت بازگرديم.
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
حال جواب:
هدف آيه188 سوره مبارکه اعراف اين است که هر سود و زياني که به انسان مي رسد از خداست و هيچ کس مالک سود و زيان نيست. مسلما هر کسي براي خودش سود و زياني جلب مي کند ولي از نظر قرآن کريم همه اين سود و زيان ها از منبع قدرت الهي صورت مي گيرد. در غيب هم نظر اين است که حتي پيامبر(ص) نيز از غيب به صورت مستقل اطلاع ندارد بلکه او نيز بايد از جانب خداوند بر غيب مطلع گردد. همان گونه که در آيه شريفه ديگري مي فرمايد: عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول فانه يسلک يسلک من بين يديه و من خلفه رصدا او خداوندي است که غيب را مي داند و هيچ کس را بر غيبش خبر نمي کند مگر رسولاني که از آنان راضي شده است و براي آنان مراقبيني از پيش رو و پشت سر قرار داده است.(آيات 26 و 27 سوره مبارکه جن) و در چند جاي مختلف هم آمده است که اين از خبرهاي مهم غيبي بود که ما بر تو وحي کرديم. مانند آيه 44 سوره آل عمران، آيه 49 سوره هود، آيه 102 سوره يوسف. پس غيب را به طور مستقل هيچ کس جز خدا نمي داند، ولي به برخي از بندگانش از غيب خبر مي دهد.
انا فتحنا لک فتحا مبينا ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر و يتم نعمته عليک و يهديک صراطا مستقيما و ينصرک الله نصرا عزيزا
معني آيه 1و2و3سوره فتح: همانا ما گشايشي عظيم براي تو انجام داديم تا خداوند براي تو گناهان گذشته و آينده ات را بيامرزد و نعمتش را بر تو تمام کند و تو را به راه راست هدايت فرمايد. و پيروزي به تو عطا کند که شکست نداشته باشد.
حال معني اين چيست؟ مگر خداي ناکرده پيامبر (ص) گناهي داشته که خدا آن را بخشيده است؟ جواب را بايد در نص صريح آيه جستجو کرد. در آيه قبل از کلمه يغفرک لـ وجود دارد. پس ارتباط اصلي در اين است. يعني براي اين که گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزيم، اين فتح را براي تو انجام داديم.
نظر متفق مفسرين درباره اين آيات اين است که پس از صلح حديبيه نازل شده است. بعضي از اوقات کسي هيچ گناهي انجام نداده است ولي در نزد مردم متهم است. اين اتفاق بيشتر در مورد مسئولان و رهبران يک جامعه اتفاق مي افتد. يعني اين که برخي از عملکردهاي رهبران از نظر مردم بد تلقي مي شود و آنان را گناهکار مي دانند. در رابطه با پيامبر (ص) نيز يک چنين موضوعي وجود داشت. يعني در نزد مردم مکه متهم به جنگ طلبي، آتش افروزي، بي منطقي و بي اعتنايي به حرمت خانه خدا و سنت هاي نيکو بود. اين نتيجه تبليغات شديد دشمنان حضرت بود که در همه جا او را به اين موارد متهم مي کردند. ولي خداوند با پيش آوردن واقعه صلح حديبيه تمامي اين شايعات را باطل ساخت و قضايا به طور کلي از بين رفت. نکته ديگر نيز در اينجاست که خداوند مي فرمايد که ما همه گناهان گذشته و آينده تو را آمرزيديم. اگر اين گناهان، گناهان حقيقي مي بود، اين آيه اجازه گناه را العياذ بالله به پيامبر(ص) داده بود. که اين مسئله از نظر عقلي با نص صريح قرآن در جاهاي مختلف مغاير است. و تنها دليلي که مي توان آورد همين است که اين به اين معني است که دشمنان در آينده نيز نمي توانند او را متهم کنند. نکته ديگر در اينجا علاوه بر اتهاماتي که نزد مشرکان عليه نبي اکرم (ص) وجود داشت، اتهاماتي است که متأسفانه عده اي از مسلمانان پس از صلح حديبيه به پيامبر(ص) وارد مي کردند. افرادي چون عمر که رسما و علنا بر سر پيامبر فرياد مي کشد که چرا به حج نمي رويم؟ و افرادي ديگر که حتي در نبوت او تشکيک مي کردند. افراد اين گونه اي که بعدها ذات پليد [تأکيد مي کنم پليد] خود را نشان دادند، پيامبر(ص) را متهم مي کردند و خداوند با اين آيات آن اتهامات را نيز از پيامبر(ص) رفع فرمود.
معني دقيق آيه74 و 75 اين است:
اگر تو را ثابت قدم نکرده بوديم نزديک بود که اندکي به آنها تمايل پيدا کني و اگر چنين مي کردي دوبرابر در دنيا و دو برابر در آخرت تو را عذاب مي کرديم. و آنگاه در برابر ما ياري کننده اي نمي يافتي.
اين نيز اصلا دليلي بر عصمت نداشتن پيامبر(ص) نيست، بلکه اتفاقا دليلي بر عصمت اوست. چرا که از فحواي خداوند مي فهميم که خداوند چنان رسولش(ص) را ثابت قدم فرموده بود که حتي ذره اي در دلش تمايل نسبت به کفار و دشمنان خدا ايجاد نمي شود.
در آيات مبارکه سوره انشراح نيز کجاي آيه بار گناه دارد؟ آري گناهان را نيز به سبب سنگيني وزر مي گويند ولي وزر در لغت به معناي بار سنگين است. و هيچ ربطي به گناه ندارد بلکه بار رسالت و تبليغ دين خدا در آن محيط فاسد و ظلم خيز بوده است. گردو گرد است ولي هر گردي گردو نيست.
خداوند مفسدين و دشمنان را اگر قابل هدايتند هدايت و اگر قابل هدايت نيستند نابود فرمايد.
خدايا ما را در دنيا با حب محمد و آل محمد و در راه آنان زنده بدار و با حب محمد و آل محمد بميران و ما را با آنان محشور بفرما.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علی مدد.
شهادت امام سجاد(ع)
بسم الله الرحمن الرحيم
حديث: اذا اراد الله خيرا لعبد قذف علي قلبه محبة الحسين(عليه السلام)
هنگامي که خداوند براي بنده اي خير بزرگي بخواهد محبت حسين(ع) را به دلش مي اندازد.
شهادت امام سجاد (عليه السلام) بر همه شيعيان حضرتش تسليت باد.
به همبن مناسبت مطلبي درباره آن امام و وقايع سرنوشت ساز و مأموريت اساسي زندگي ايشان يعني وقايع بعد از کربلا مطالبي به حضورتان تقديم مي گردد.
همان گونه که مي دانيد، حضرت علي بن الحسين، زين العابدين و سيدالساجدين(صلوات الله عليه) در واقعه عاشورا دچار تبي بسيار شديد شدند، به گونه اي که توانايي راه رفتن و حرکت را نداشتند. با اين حال در آن کشاکش نيز زماني که فرياد استوار اتمام حجت پدر بزرگوارش ابي عبد الله الحسين (ع) را که ياري مي طلبيد، شنيد؛ با همان حال بر شمشيري تکيه کرد و از خيمه اش براي ياري پدرش بيرون آمد، ولي حضرت زينب(سلام الله عليه) با زحمت بسيار او را به خيمه بازگرداند. در نهايت چون حکمت الهي اقتضا کرده است که زمين از حجت خالي نباشد، حضرت زنده ماندند.
با کاروان اسيران به کوفه وارد گشت. او که فصاحت و بلاغت را از جد بزرگوارش امير المؤمنين و سيد الوصين، اسدالله الغالب علي بن ابي طالب(صلوات الله عليه) به ارث برده بود با بيان خطبه اي کوتاه اما مؤثر کوفه را بر هم زد. فضا به گونه اي تغيير کرد که اهل کوفه که ابتدا با سنگ و ... از اهل بيت (ع) استقبال کرده بودند شروع به گريه کردند.
«گويند: آواز مردم به گريه بلند شد و يکديگر را فرياد مي زدند: شما هلاک شديد و نمي دانيد.» (در کربلا چه گذشت، ترجمه نفس المهموم، ص509.)
و دوباره در اينجاست که غفلت و بي بصيرتي کوفيان چهره ي نکبت بار خود را نشان مي دهد. مردم کوفه که روز پيش ابي عبد الله را به شهادت رسانده اند، دست اطاعت به سوي پسرش امام سجاد(ع) مي کنند. راستي چقدر جاهلند اين مردمان. دوباره پيشنهاد همراهي با امام را مطرح مي کنند ولي امام که آنان را خوب مي شناسد. آنان را طعن مي کند و در پايان مي فرمايد:« خواهشم اين است که نه به سود ما باشيد و نه به زيان ما». (همان، ص510) مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان.
البته همين سخنراني و مظلوميت اهل بيت(ع) سبب ملتهب شدن فضاي کوفه مي گردد. التهابي که نهايتا به قيام توابين و قيام مختار ثقفي (ره) مي انجامد.
بعد از کوفه کاروان غمبار و مظلوم خاندان ابي عبد الله الحسين (ع)، به سمت شام رهسپار مي گردد. در آنجا دام جديد انداخته شده است. مردم شام که هرگز علي(ع) و اولاد او(ع) را نديده اند و علي (ع) را از زبان معاويه شناخته اند، منتظرند. جو آن چنان سنگين است که بعد ها وقتي از امام سجاد(ع) سئوال مي شود که در اين سفر کجا بيشتر بر شما سخت گذشت، مي فرمايد: الشام، الشام، الشام.
يزيد پليد جشني به راه انداخته است و مي خواهد انتقام پدران مشرکش که در جنگ هاي صدر اسلام به دست پرتوان امام علي (ع) به دوزخ رفته اند، را از سربريده ابي عبد الله(ع) و خاندان اسيرش بگيرد. يزيد دستور مي دهد تا آخوندي درباري بر منبر برود. بر منبر رسول الله بالا مي رود و تا مي تواند علي (ع) و حسين(ع) را نکوهش مي کند و تا مي تواند براي معاويه و پسر فاسق و فاجر و کافرش فضيلت جعل مي کند. فضا باز هم سنگين تر مي شود.
اما اينجا نيز اين قدرت استدلال و بيان امام سجاد (ع) است که با معرفي خود به مردم شام فضا را بر يزيد مي شوراند.
«چون سخنش به اينجا رسيد فرياد مردم به گريه و ناله بلند شد و يزيد ترسيد که آشوب شود، به مؤذن گفت: براي نماز اذان گويد. موذن برخاست و گفت: الله اکبر، امام فرمود: آري الله اکبر و اعلي و اجل و اکرم مما اخاف و احذر، و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله فرمود: آري من هم با هر شاهد شهادت دهم و بر هر منکري حمله برم که لا اله غيره و لا رب سواه، چون گفت: اشهد ان محمد رسول الله، عمامه خود را از سرش برداشت و به مؤذن گفت: به همين محمد( صلي الله عليه و آله) دمي ساکت باش. سپس رو به يزيد کرد و فرمود: اي يزيد اين رسول عزيز کريم جد من است يا جد تو است؟ اگر بگويي جد تو است، همه عالم مي دانند دروغ مي گويي و اگر بگويي جد من است، چرا از ستم پدرم را کشتي و دارائيش را غارت کردي و زنانش را اسير کردي؟ اين را گفت و دست برد و گريبان خود را چاک داد و گريست ... يزيد به مؤذن فرياد زد که اقامه نمار بگو، ميان مردم همهمه و زمزمه بزرگي برخاست و برخي با او نماز خواندند و برخي نخواندند تا پراکنده شدند. ... مردم قصد کردند که بر خانه يزيد هجوم برند و او را بکشند ومردوان از توطئه خبر شد و به يزيد گفت: مصلحت تو نيست که اهل بيت حسين(ع) را در شام نگهداري، آنها را به حجاز فرست و يزيد وسائل سفر آنها را آماده کرد و آنها را به مدينه فرستاد.» (همان ص578)
آري آن امام بزرگوار(ع) با اين گونه حرکات و اقامه عزاي سيدالشهدا(ع) قيام او را زنده نگاه داشت و پيام او را به همه جاي دنيا فرستاد. او بود [به ياري خداوند متعال و به همراه عقيله بني هاشم(س)] که قيام امام حسين (ع) را جاودانه کرد و ياد او را دل ها زنده نگاه داشت.
او که بسيار پدر بزرگوارش را دوست مي داشت، براي گسترش پيام عاشورا سال ها در مني در ايام حج اقامه عزا مي کرد و به اين طريق حسين (ع) را در اکناف عالم اسلام معرفي نمود.
حضرت امام سجاد(ع) روش مبارزاتي خود را در دعاهايش پيگيري کرد. صحيفه سجاديه اين گنج عظيم يادگار راز و نياز عاشقانه او با ذات اقدس الهي است. او بسيار عزيز و محترم بود، تا حدي که زماني که عبدالملک بن مروان خليفه وقت به حج آمده بود در ازدحام مردم گير کرد. ناگهان ديد که در بين مردم هلهله اي ايجاد شده است و مردم راه را براي کسي باز مي کنند. وقتي سئوال کرد که او که بود، به او گفتند: علي بن حسين بن علي بن ابي طالب(عليهم السلام). و اين نشاني از عظمت وي در نزد مردم دارد.
آري در نهايتا پس از عمري عبادت هدايت و ابلاغ پيام عاشورا و سوز و گداز از شهادت پدرش در 25 محرم الحرام سال هجري قمري به شهادت رسيد.
ان شاء الله همه ما از پيروان آن امام همام باشيم.
ان شاء الله فردا نيز وبلاگ به روز خواهد شد. پس فردا نيز سالگرد شهادت شهيد بزرگوار سردار شهيد حاج محمد ابراهيم همت، فرمانده دلاور لشگر 27 محمد رسول الله نيز مطلبي درباره او خواهيم داشت.
مطلبي که مي خواستم عرض کنم اين بود که از اين پس وبلاگ در روزهاي سه شنبه و جمعه به روز خواهد شد. البته در مناسبت هاي خاص نيز وبلاگ به صورت فوق العاده به روز خواهد شد. ان شاء الله.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
يا علي مدد
بسم الله الرحمن الرحیم
«مقدمه
هيچ مورخ انديشه ورز و اسلام شناس خردمندي پاي بر صفحه هستي نگذارده که در آن موقعيت حساس، بهتر از انديشه، گفتار و رفتار بانوي بزرگ کربلا زينب کبري سلام الله عليها به گمانه زني او خطور کرده باشد. زينبي که آن روي سکه عفت فاطمي است، پرده نشين خانه وحي است. پرورده غيرت ها است. همان خاتوني که زنان کوفه صف اندر صف منتظر لقايش مي نشستند تا در درس تفسيرش شرکت نمايند.(1)
اين بانو همان کسي است که تاريخ در محضرش از پا در آمد و خود را به دست با کفايتش داد تاريخ و شريعت محمدي صلي الله عليه و آله ، همه و همه را از نو بسازد...
زينب و برجسته ترين صفات
بزرگي هرکس را مي توان از بزرگي مسئوليت هايش باز شناخت و آن مسئوليتي که به عهده عقيله بني هاشم بود رسالت و پيام آوري بود. تمام شامات، دين ورزي خود را مديون زينبند. هم چنان که روح مودت آل رسول صلي الله عليه و آله و رواج مکتب تشيع در آن بلاد براساس روشنگري هاي اوست.
اين مسئوليت سنگين ويژگي هاي فوق العاده اي مي طلبد که همه آنها به تمام معنا در اقاليم وجود زينب کبري- سلام الله عليها- حضور دارند. بدون اين خصايص، به دوش گرفتن رسالت و پيام آوري که استواري و صلابت کوه را مي طلبد، امکان پذير نيست.
ساغر محبت و مقام ولايت
اولين و مهمترين صفت، محبت و عشقي وافر و بي کرانه به ذات احديث حق است که بتواند همه کس و همه چيز را در محضر او ذوب کند، آن چنان که خويش را هم نبيند. اين محبت است که باعث مي شود آدمي در مقام "نفوذ" و جرح ساختن خود، سخاوت بي حدي نشان دهد. اين مقام که همان رتبه فناي في الله است، آن توانمندي و محرکي است که در همه لحظات، محب را مهياي فداکاري و ايثار مي نمايد.
بديهي است که اين مرحله از محبت به حق جز از طريق معرفت و شناخت شهودي نسبت به خداوند سبحان ميسر نيست. رويت جمال حق است که اين شيدايي را با جان آدمي در مي آميزد و سبوي روحش را لبريز از شوق مي کند.
در مکتب رسولان الهي، اين محبت علايمي دارد که مهمترين آنها اطاعت از فرامين الهي است. اي پيامبر (به ايشان) بگو: اگر خداي را دوست داريد از من پيروي کنيد. ( آل عمران/31)
مسلماني و اظهار ايمان که پس از اعتقاد قلبي و اقرار به زبان، در اعضاء و جوارح خود را نشان مي دهد موجب تقرب است. به عبارت ديگر، علامت محبت به خداوند اين است که شريعت ديني را چراغ گفتار و رفتار خود نماييم و تن به واجبات الهي و ترک حرام دهيم. بي ترديد در اين ميان کساني اهل نافله اند، يعني آنچه را که برايشان فرض و واجب نيست با اعمالشان در هم آميخته اند و انگيزه الهي مضاعفي آنان را به راه هاي زيباتر تقرب مي خواند. اين نوافل به نوبه خود باعث پيدايش ويژگي هاي ديگر مي گردد که از جمله آنها مقام رفيع ولايت است.
نافله در فرهنگ قرآني آن چيزي است که زياده بر واجب است.(2) و از روي تفضل و تبوع انجام گيرد؛ "و من الليل فتهجد به نافلة لک (اسراء/69)" از اين روي خداوند اعطاي اسحاق و يعقوب به حضرت ابراهيم را نافله مي نامد "و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلة".( انبياء/72)
و زينب سلام الله عليها تمام اين کمالات را يکجا دارد. کدامين انسان را مي توان يافت که بيش از اين "زن بزرگ" براي خدا نافله انجام داده باشد؟ چه کسي تا آنجا که رمق به تن و سو به چشم دارد، دين خداوند را رصد کرده و براي حفظ آن پايمردي نموده است؟
و هم اوست که خود، فرزندانش را به قربانگاه فرستاد. هم اوست که مواسات را در حق امام عصر خويش تا بدانجا تمام کرد که تمام لحظات خود را صرف حفاظت از وي قرار داد. هم اوست که شب مبارزه به سان يک فرمانده حازم و دورانديش حتي در انديشه امتحان سربازان هم به سر مي برد. هم اوست که در تمام مسير سفر سايه سنگين و پرابهت خود را بر دشمن افکند، تا چکاچک شمشيرهايشان، کودکان مصيبت زده را نلرزاند.
آري اوست که سپر تمام تازيانه ها و زخم خورده تمام شماتت هاست. آيا اينها همه براي يک زن نافله نيست؟ به طور قطع با هزار و يک عذر موجه مي شد از هجمه اين همه امور توان سوز رهايي يافت.(3)
امانت هاي خداوند در دست زينب سلام الله عليها
زينب کبري سلام الله عليها- صاحب ودايع بي شماري شد، ذخاير عظيمي از ناحيه امام عصرش عليه السلام او، به او سپرده شد که تا به آخر رسالت خود، مي بايست در حفظ آنها بکوشد. ودايعي که جانمايه آدمي هم درصورت لزوم مي بايست در مسير حفاظت از آنها سپر گردد.
گوهر لازم اين امر به تشخيص ولي عصر او در زينب- سلام الله عليها- وجود داشت. اولين و مهمترين اين ودايع، امام سجاد عليه السلام و مرواريد درياي امامت بود.
خبرنگاران عاشورايي آن مقداري که در توان داشتند از اين پاسداري براي آيندگان نقل نموده اند. از جمله مي توان به گزارش حميد بن مسلم ازدي از به آتش کشيدن خيمه امام حسين عليه السلام استناد جست.
غارتگران و دژخيمان پس از آن که شاهد ذبحي عظيم بوده اند، ديگر هيچ منکري بر ايشان ناشدني نمي نمود و کشتن مردي در بستر و زني که محافظ وي بود برايشان ابداً ناگوار نمي آمد.
حفظ اين وديعه است که زينب داغدار را از قتلگاه به سمت خيمه ها مي کشاند و از او که غرق در اشک و آه و ماتم است شيري مي سازد که فقط با آتشين کلام خود مي شورد و مي خروشد.
راوي نتوانسته از تنگناي کلماتش برهد و تمام آنچه را که واقع شده با تمام ويژگي هايش به ما منتقل سازد؛ ولي هر چه بود و هر چه آن بانو بر زبان راند، به گونه اي بود که همه نامردان شمشير به دست وقيح را، از کرده خويش پشيمان ساخت. تمام شمشيرها را (به غلاف) بر گرداند، و آن چنان شد که مامور شدند، زينت آلات دخترکان را نيز به ايشان باز گردانند.
اما زينب در کوفه يک آشناست. خاطرات پرشکوه حضور امام بلا فصل در 20 سال پيش از اين، به او هيمنه اي از علوي داده است، آن چنان که بدون هيچگونه مصلحت انديشي دشمن حقير را با خواري بر زمين کوفته است.
منطق بي نظير امام عليه السلام دشمن سرسخت را آشفته ساخته و او عزم آن دارد که انتقام همه خواري خود را يکجا از امام بستاند. آن هيمنه علوي که ذکرش رفت، قامت رساي زينب را برپا داشت تا بار ديگر وديعه رسالت را حفظ نمايد. (4)
وديعه اي ديگر
وديعه ديگر، عزت خاندان رسالت است. مطالعه تاريخ به خوبي نشان مي دهد که يکي از نگراني هاي حضرت سيدالشهداء وضعيت اهل بيت و کيفيت مواجهه آنها با مصيبت هاي بعدي است.
از اين رو، پس از شهادت قمر بني هاشم امام عليه السلام خواهر را به حضور خواست و در نزد وي همه زنان و دختران را به حفظ عزت و مرتبه ايماني خود سفارش نمود.
" براي بلا آماده شويد و هرگز کلامي که از شأن شما بکاهد بر زبان جاري نسازيد."(5)
حافظ اين عزت، زينب است. تجليات اين معنا در صحنه هاي پر شور سفر تاريخي شام، نمايان است.
صبر
خداوند براي ويژگي هاي اخلاقي، الگوهايي در عالم تعبيه فرموده که هر کس در هر کجا با نظر به افق بلند الگو، بتواند خود را در مسير جاذبيت آن قرار دهد و به طور مداوم و به عشق رسيدن به سرحد الگو، تکاپو و تلاش نمايد. در اين نگاه دل دريايي زينب سخت طوفاني است و کلام جانگداز او در پاسخ عبيدالله ملعون از ژرفاي غم او حکايت دارد:
" به راستي که بزرگم را کشتي و شاخه ام را قطع کردي و ريشه ام را کندي، اگر اين تو را شفا مي دهد شفا بگير اي پسر مرجانه."(6)
اينجا او به صبر نياز دارد، چرا که تنها رسول تواناي ديار ثارالله است. او صبر پيشه مي کند و بعد بهترين کلام را بر زبان مي راند، بهترين سکوت را عملي مي سازد، بهترين نگاه، بهترين گريه، بهترين فرياد و بهترين مرثيه را شيوه خود مي سازد. اين درس صبر زينب سلام الله عليها است. نه آن که در بايگاني عواطف خود از زينب صبور، سپيد موي غصه داري بسازيم که در گوشه تاريخ کز کرده و بر برادران و فرزندان مويه مي کند.
صبر زينب يک شورش بر اساس حياتي معقول است که همواره در بحراني ترين شرايط، بهترين حجت را براي تاريخ و زمانه ساخته و پرداخته کرده و عالمي را درس داده است.
زينب بهترين الگوي مشارکت هاي سياسي و اجتماعي
زيبايي دين مبين اسلام پس از بيان گزاره هاي تام و تمام اخلاقي، اين است که براي هر قشري از مردان و زنان و متناسب با شرايط زماني و مکاني الگوهايي از بين مردان و زنان ارائه نموده است.
الگوها که همان شاخص هاي ديني اند در پيچ و خم زندگي انساني قرار داشته و در عين اصطکاک با همه مناسبات زندگي فردي و اجتماعي بشر توانسته اند نمادي از زندگي يک ديندار باشند.
از همه زيباتر وجود الگوهايي عالي از بين زنان براي همه مردان و زنان و از بين مردان براي همه مردان و زنان است. زينب يکي از آن شاخص ها و الگوهاست.
در شرايطي که حضور اجتماعي و سياسي زنان و اشغال عرصه هاي عمومي توسط ايشان يکي از بحث برانگيزترين مباحث دو سده اخيراست، زينب همان کسي است که کاملترين مدل را براي اين منظور به زنان عالم پيشنهاد مي کند.
خاصيت الگو اين است که نبايد بر بام آسمان نشسته و از افق انديشه و عمل آدميان فاصله هاي طي ناشدني داشته باشد. به راستي زينب چگونه فاصله زماني را درمي نوردد و امروزه براي زنان مسلمان ايده حضور در اجتماع و سياست را پي مي ريزد؟
اگر او امروز بود و در بين ما و در شرايط ما مي زيست چگونه وظايفي را، وظيفه خطير سياسي و اجتماعي خود مي دانست و تحت چه شرايطي قافله اي را به سمت صلاح و سداد سالاري مي نمود؟
عرصه حضور اجتماعي زينب سلام الله عليها در زمانه خويش نه يک جماعت اندک و نه مردم يک شهر و آبادي کوچک، که بخش عظيمي از بلاد اسلامي بود که امروزه شامل چند کشور مي شود. تدابير سياسي او نه تنگناي رياست شوراي يک شهر و يا مديريت يک کشور، بلکه آن چنان پردامنه بود که حکام و روساي ايالات مختلف اسلامي را منفعل ساخت و سياست و تدبير آنان را تحت الشعاع برنامه هاي ارشادي و آمرانه خود قرار داد.
اين زينب بود که تمام اهداف دور و نزديک آنان را به باد کلماتش سپرد تا نشاني از آنها نباشد. چنان در مقابل اوضاع مختلف روش مقتضي را اتخاذ مي نمود که هيچ کس نمي توانست پيش بيني کند بعد از يک گفته يا يک رفتار، زينب چه خواهد گفت و چه خواهد کرد؟
آري او در همه صحنه هاي سياسي و اجتماعي حاضربود، اما حضوري که عطر آن شميم هدايت و روشنگري داشت و اين حضوري است که چنان جاودانه و ماندني شده است و رسانه خبري عاشورا همه ساله و تا قيامت آن را باز مي تاباند.
کدامين زن را مي شود شناخت که اخبار حضورش، پژواکي چنان وسيع در تاريخ داشته باشد؟ افزون برآن چه گذشت، مهمتر از حضور اجتماعي و سياسي، اهداف و نحوه حضوراست. البته اهداف زينب که به بلنداي نام انسانيت است، نيازي به توضيح ندارند. ولي روش او براي اين حضور براي نسل امروز قابل ملاحظه و مطالعه است؛ آيا روش او ديگر کهنه شده است؟ آيا مي توان آن روش را براي زنان آغاز گر هزاره سوم ملاک قرار داد؟ آيا روش او ملاک هاي ماندگاري دارد؟ در پاسخ اين سوالات شاخصه هاي حرکت حضرت را نام مي بريم:
حضور زينب سلام عليها آميزه علم و حيا
مدلي که تاريخ از حضور زينب ارائه مي دهد حاکي است که او در اجتماع، آميزه اي از علم و حيا بود. آن چنان در صدفي از حيا حرکت مي کرد که به جز علم و فرهيختگي او چيزي به مشاهده مردان نمي رسيد.
راويان از نقل تمام واقعه عاجزند، اما هر آنچه رخ داد اين بود که از لابلاي حرکت هاي احياگر او حيا موج مي زد و اين آن چيزي است که در کنار دانايي زينب به شکار نگاه مردم در آمده است.
در گزارشي که از خطابه زينب کبري در کوفه بر جاي مانده، به عنوان مثال، قبل از آن که راوي پرده از کلمات عالمانه او بردارد، نمي تواند از اين اعتراف چشم پوشي کند که حياي حضرت فوق العاده قابل توجه بود و در کلامش از لفظ "خفره" استفاده مي کند. " خفره" در زبان عربي به زن بسيار باحيا مي گويند.(7) او مي گويد که" قسم به خداوند، نديدم زني اين چنين با حيا که گوياتر و عالمانه تر از اين زن سخن بگويد."
مدل اسلام براي حضور زن در عرصه عمومي همين است. يعني زنان ما آن چنان گوهرعفاف خود را حفظ نمايند که کلام و سکوتشان، حرکت و سکونشان... همه و همه حاکي از حيا و عفت باشد و از تمام ويژگي هاي خود در اجتماع فقط علم و دانايي و هنر را به منصه ظهور برسانند.
حضور زينب، آميزه شجاعت و تدبير
زينب سلام الله عليها نه يک قهرمان متهور بود که بي باکانه رفتارهاي مردانه از خود نشان دهد، بر ترک اسبي بنشيند و چکاچک شمشيرش ديگران را بلرزاند. بلکه وظايف خود را در موقعيت زنانه خود به بهترين نحو انجام مي داد.
گاهي ديده مي شود که در راستاي به وجود آوردن ادبياتي که هويت گمشده زنان را به آنان برگرداند و يا نقش هاي مفرط جنسيتي را از آنان بستاند، بي سليقگي مي شود و حضوري براي زنان در صحنه هاي اجتماعي و سياسي به تصوير کشيده مي شود که حتي کمتر مردي جرات عملي ساختن آن را دارد.
گستره فرهيختگي زينب سلام الله عليها...
زينب سلام الله عليها را در جريان کربلا همواره با دو گونه مخاطب نظاره مي کنيم: گروه اول کساني هستند که الگوهاي اجتماعي اند؛ و مواضع آنها توده هاي مردم را رهبري مي کند و مسير تاريخ را مي سازد. همان کساني که حوزه تاثير گفتار و رفتارشان بيشتر از زمان و مکان خودشان است. دراين مرحله زينب با افرادي روبروست که مي خواهند بزرگترين فاجعه تاريخ بشريت را به گونه اي موجب توجيه سازند. ابعاد بزرگ حادثه را بپوشانند و از آن بهره برداري لازم را به نفع خود بنمايند.
کساني که بر مسند قدرت نشسته اند، سرمايه هاي کم نظيري را به دست دارند و سکه هاي آنان حديث سازان سست نهاد را به راحتي خريداري مي کند و زبان جعل و دروغ پردازي هايشان را به نطق مي آورد. اينها همه بهترين امکاناتي است که مي توان از آنها براي وارونه ساختن حقايق بهره جست.
حال زينب چه بايد کند؟ او زني است داغدار که هيجده داغ لاله بر دوش دارد. دستانش خسته و کامش تشنه است ولي بايد تشنگي تاريخ را جواب گويد. اگر او زمانه را سيراب نسازد ديگران با سراب فريبش مي دهند. و ما دراين باب از اين که زينب چه صحنه ها که ايجاد کرد و چه زيرکي ها که به خرج داد و چه اسطوره ها که ساخت، غافل هستيم. و اينک شرح ماجراي فرزانگي ايشان:
الف- زينب و تحريفات حقايق
يکي از محورهايي که بالاترين سرمايه گذاري را در تلاش هاي مذبوحانه حکام به خود جلب نمود، تحريف عاشورا و عاشورائيان و مصادره وقايع به نفع ستمگران بود که البته سخت در اين مصاف ناکام ماندند.
مذاکرات زينب با عبيدالله و يزيد به خوبي مويد اين است . يکي از تحريفات مهم که از طريق مختلف تبليغ مي شد، اسناد قضايا و شهادت حضرت ابي عبدالله عليه السلام به خداوند است.
تفکرات اشعري گري در تحکيم اباطيل فکري که به وسيله بني اميه تشديد مي گشت بهترين اهرم فرهنگي براي توجيه جنايات بود. از طرف ديگر پيدايش مکتب کلامي اشاعره در دوران بني عباس در يک برهه ريشه در توجيهات بني اميه از حوادثي نظير کربلا دارد.
در حالي که دسته قابل توجهي از مسلمين از فرهنگ علوي و انديشه شيعي فاصله گرفته اند و بسياري از صحابه و تابعين از هوش علمي براي تحليل عقلاني قضايا بي بهره اند، رواج انديشه جبريون در مسير حکومت هاي وقت مفيد مي افتاد.
فرهنگ سازان جامعه که طايفه بزرگي از وضاعين و جعل کنندگان احاديث بودند، بخشي از اين تفکرات را به صورت فرهنگ عمومي در آوردند. بديهي است که تا چنين فضاي فرهنگي در بين مردم فراهم نشود، نمي توان به اين راحتي دست را به خون پاک ترين انسان هاي روي زمين آلوده ساخت و از گزند واکنش هاي مردم و يا حداقل سوال انديشه ورزان جامعه خلاصي يافت.
بر اين اساس بود که هم عبدالله و هم يزيد در يک برنامه هماهنگ اين فاجعه را به "خواست الهي" که هيچ قدرتي را ياراي مقاومت در برابر آن نبود، استناد دادند و خواستند که خود را در مقابل مردم و تاريخ تبرئه نمايند.
ب- تلاش يزيد براي نهادينه کردن رفتارهاي باطل، و مبارزه حضرت زينب (س)
حضرت زينب (س)، کربلا و حادثه خونبار عاشورا را جدا از حلقه هاي پيشين و پسين سلسله حوادث آن زمان بررسي نمي کند.
اصولاً رخدادهاي اجتماعي آن هم در چنان سطحي نمي تواند معلول علل يک شبه باشد و مواجهه جزيي نگر با تاريخ در تحليل حوادث و پديده هاي اجتماعي، بدترين نوع تحليل بوده است و موجب مي شود که تاريخ، واقع نمايي خود را از دست بدهد.
بر اين اساس عقيله بني هاشم حادثه کربلا را مولود تمام حوادث و جريانات انحرافي از صراط مستقيم ولايت مي داند:
"چگونه کُندي کنَد در بغض و دشمني ما، کسي که (همواره) ما را کوچک ديده است."
بزرگان و اعيان شيعه نيز همواره در تحليل حادثه عاشورا آن را امتداد ماجراي سقيفه دانسته و بر آن تاکيد ورزيده اند.
مرحوم محقق اصفهاني نيز از حضرت زينب اينگونه روايت مي کند:
" آن تير را حرمله رها نساخت، بلکه کسي آن تير را رها ساخت که اين امکان را برايش فراهم آورد. آن تير تيري بود که از جانب سقيفه آمد و کمان هم به دست خليفه بود."
حضرت در ادامه سخن خود به علل ديگري هم اشاره مي نمايند، مانند آثاري که از وراثت اخلاقي پليد و باطني آماده زمينه مساعدي در اعوجاج و کژي در يزيد فراهم کرد.
" تو در دامان مادري عفيف که سفره تربيت الهي و انساني را پيش روي تو بگشايد، پرورش نيافته اي."(9)
در پيچ و تاب کلام زينب (س) يزيد و جنايتش با تمام معيارهاي روان شناختي، زيست شناختي و جامعه شناختي محاسبه شده و ارزيابي مي گردد.
ج- تنگناهاي ظلم
اگر يک جامعه نظامي- سياسي بر محور عدالت بچرخد، همه از ثمرات آن بهره خواهند برد. در چنان نظامي عادلانه، موافق و مخالف از مواهب شهروندي برخوردارند. در مقابل اگر ظلم و ستمگري هويت يک نظام سياسي را تشکيل دهد، دوست ديروز، دشمن امروز يا فرداست؛ نظامي که در تقسيم امکانات هيچ تعهدي حتي در مقابل کساني که روزي به آن اقتدار بخشيده اند ندارد. و لذا حضرت امير(ع) به زيبايي در نهج البلاغه مي فرمايد:
" کسي که عدل بر او ناگوار و محدود کننده باشد پس جور و ستم بر او ناگوارتر و محدود کننده تر است."(10)
حضرت زينب (س) به زيرکي به اين نکته اشاره دارد. آنگاه که فرمود:
به زودي آن که تو را بر مسلمين حاکم ساخته است متوجه مي شود که بدترين جانشينان را براي ظالمين ديگر قرار داده است.(11)
گروه دومي که حضرت با ايشان در مقاطع مختلف گفتگو کرده است مردم يعني مهمترين پشتوانه حکومت ها هستند.
امروزه در مترقي ترين برداشت هاي جامعه شناسان ثابت شده که "مردم" با استفاده از ظرفيت هايي که در اجتماع دارند مي توانند تفکر و ايدئولوژي مورد پسند خود را به دستگاه حاکم تحميل نمايند و حتي در تغيير رويه يا تبديل ماهيت آن بسيار موثر افتند. اين معنايي است که قرآن در چهارده قرن قبل از اين به کرات به آن اشاره کرده و انسان هاي بزرگ را تاريخ ساز و متحول کننده جامعه دانسته است.
مردم شام تا قبل از آن که امام سجاد(ع) و عمه شريفشان زينب (س) قدوم مبارک خود را بر فرق آنان بنهند، حظ ولايت را نچشيده و از شراب حضور بي بهره بودند.
کوفيان نيز بيست سال بود که ديگر نواي علوي را نشنيده و منبرهاي سرد و متروک آن، هيمنه علوي را از کف داده بودند و زينب (س) پژواک کلام علي (ع) را در خود داشت که گرداگرد نور وجود مولاي شان قطرات طهور خطابه هاي او را نوش مي کردند.
پي نوشت:
1- الخصاص الزينبيه، ص 284.
2- المفردات، راغب اصفهاني، ص 503.
3- منتخب التواريخ، ص 293، نفس المهموم.
4- منتخب التواريخ، نه نقل از ارشاد مفيد، ص 249.
5- نفس المهوم، ص355.
6- منهاج الدموع، ص370.
7- النهاية، ابن اثير، ج2، ص53، حيي حقراني کثيرالحياء...
8- اللهوف، سيد بن طاووس، ص 154.
9- همان، ص 155.
10- نهج البلاغه، خطبه 15.
11- لهوف، ص 155.»
تا محرم تمام نشده دلم نمی آید که از غیر حسین (ع) و حماسه کربلا حرف بزنم. از این هم که مدتی ننوشتم عذرخواهی شدید می کنم.
مطلبی را که خواندید بنا داشتم که در 11محرم روی سایت قرار دهم که متاسفانه به دلایلی نشد البته روز تاسوعا هم مطلبی را در مورد حضرت ابالفضل العباس قمر بنی هاشم آماده شده بود که متاسفانه قسمت مدیریت کاربر مشکل داشت و نشد و شما و ما یک مطلب خالی دیدیم که به قول دوستان خالی بسته شده بود. مطلب بالا یکی از مقالاتی بود که در آدرس:
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/html/zeinab-tarjoman.htm
وجود دارد. البته مطلب در مورد حضرت عباس(ع) رو هم در اینجا می توانید ببینید که مطلبی مفصل و کامل در مورد باب الحوائج قمر بنی هاشم است که خیلی هم جالب است. به همه دوستان مطالعه اون رو توصیه می کنم.
مطلب بعدی ان شاء الله در مورد قیام توابین (افرادی که پس از شهادت امام حسین (ع) علیه عبیدالله قیام کردند و ...) مطلب قرار خواهم داد. سرگذشت اینها بسیار بسیار عبرت آموز است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یا علی مدد.
بسم الله الرحمن الرحيم
شهادت امام سجاد (ع) اسوه صبر و شهامت و روشنگری بر همه شيعيان تسليت و تعزيت باد.
زلزله در شهرستان زرند را نيز به امام زمان (عج) رهبر معظم انقلاب و همه هموطنان عزيز به خصوص خانواده های مصيبت دبده تسليت عرض می نمائيم و برای درگذشتگان مغفرت برای مجروحان عافيت و برای بازماندگان صبر مسئلت داريم.
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
يا علی مدد
